آیجان

-جانم! مگر ممكن بود كه خبر نداشته باشم ، آرى ما اطلاع داشتیم . آمده بودم جلوى اداره ، وقتى دیدم آنها به دنبالت دویدند یكهو دلم تو ریخت. نمیدانى چه حالى داشتم، نمیتوانستم بخانه برگردم ، دست خودم نبود. میخواستم ببینم آیا دوباره رهایت میكنند یا نه، راستى موضوع چه بود؟ ـ هنوز خیالشان از این لاشه راحت نبود، فكر مبادا را كرده بودند، میخواستند آلبومشان را تكمیل تر كنند.ولى این هم درست نیست كه تو دور و بر لانه زنبور بپلكى . آنان در بدر دنبالت میگردند، میدانى دستشان بیفتى چكارت میكنند؟ بخونت تشنه اند.

متن آلمانی داستان آیجان PDF
 آیجان -فارسی-PDF

زهشیاران‌ عالم، هركه‌ را دیدم‌غمى دارد

دلا دیوانه شو! دیوانگى هم عالمى دارد

 

برگرفته از دیوار یك قهوه خانه

 

 

 

توضیح نامها:

* آیجان :Aycan

آیجان : ماهْ جان . پسرى كه بسان ماه زیباست . ماه و جان

** چَنناز :çan"naz

چنناز: مهِ ناز

آیناز: مَهناز *Aynaz

* آراز: Araz

آراز: نام رودیست : ارس

** سئوگى : Sevgi عشق

 

________________

** نام دختر

* اسم پسر

 

 

وقتى درِ خروجىِ اداره را بازكردندآیجان درست بعد ازهفت سال و دو ماه و چهار روز، بار دیگر خود را در میان هیاهوى مردم شهر یافت . هنوز روى پله هاى درِ اداره بود كه به آسمان فراخ و فیروزه فام نگاه‌كرد،‌‌به‌مردم چشم دوخت كه با عجله در خیابان در آمد ورفت بودند . آنگاه زیرلب با خود گفت:

ـ منتظركى هستى راه بیافت برو دیگر طاعونى، میخواهى ازت استقبال هم بكنند.

لنگ لنگان از پله ها پایین آمد‌و راه افتاد. هنوز چند قدمى دور نشده بود كه دو مرد به دنبال او دویدند یکی صدایش کرد:

آقاى... آیجان ! آقاى... آیجان ! لطفاً با ما بیایید، چند دقیقه با شما كارداریم . -

آنان همینكه كارشان تمام شد، اورا مجدداً رهاكردند.‌تاكسى بعدازمدت كوتاهى آیجان را مقابل خانه اش پیاده كرد و راه افتاد. خانه، خانه پدرى آیجان بود. او بعد از مرگ پدر و مادرش ،كه هردو بفاصله كوتاهى از یكدیگر مرده بودند،آنجا را تبدیل كرده بود به دفتر پخش روزنامه ، روز نامه ایكه همواره موى دماغ آقایان بود. آیجان یگانه وارث خانواده بود. درِ چوبى و كهنه خانه را بشدت تكان داد، در باز شد. وارد حیاط كه شد رفت روى یكى از پله هاییكه صحن خانه را به طبقه بالا وصل میكرد نشست. آرنجهایش را روى زانوانش تكیه داد و سر را میان دو دستش گرفت و به فكر فرو رفت لحظاتى بعد بالحن خشمآگینى پیش خود تكرار کرد:

-فسیلها!فسیلها!فسیلها!

 

درِِ حیاط باز بود. صداىِ بسته شدنِ آن رشته افكارش را از هم گسست . سرش را بلند كرد و نگاه یأس آلودى بسوى در انداخت . "چَنناز" با چادر مشگى دمِ در ایستاده بود. چهرۀ زیباى او در زمینه سیاهِ چادر ، ماه درخشان را در یك شب مهتابى بخاطر میآورد. لبخند شیرینى كه ، به گونه هاى لطیفش گل انداخته وبرلبانش نشسته بود ، زیباترین خاطرات زندگى را در دل آیجان زنده كرد. آیااین همان صورت مهتابى افسونگرى بود كه هفت سال و اندى در ظلمتِ خاموشى و فراموشى بر دلش روشنى بخشیده بود؟ آیا او بخاطر دیدار این چشمهاى سبز براق و ابرو هاى كشیده ، تمام آن سالهاى فراقِ زجرآلود را لحظه شمارى كرده بود؟ كسى چه میدانست كه این غنچۀ گلِ همیشه بهار، یگانه گلِ سرتاسر زندگى دایماً زمستانِ او بوده ، و او چگونه این بهاركِ زیبا را از گزند سرماى مرگزا دور نگهداشته بود : چطورمیتوانست آن نعره هاى كریه و گوشخراش آنان را براى دستیابى به آن ترگل فراموش كند که گفته بودند:

-چشمهایت را كور میكنیم تا نتوانى چهرۀ چنناز را ببین!

وقتى پى برده بود كه آنان تنها از اسامى غیرحقیقى دوستانش اطلاع دارند چقدر ‍خیالش راحت شده بود! چنناز از زیر چادراش دسته گلِ سرخى مزیین به چند شاخه زنبق بیرون آورد، چادر را رها كرد و بسوى آیجان دوید. آیجان هم بسوى او. باد خُنكِ ساحلی چهره و گیسوان بافته و بلند چنناز را نوازش میكرد. لباسش مثل همیشه غریب بود. او شلوار آبى و پیراهنى منقش به گلهاى سرخ و زنبق، پوشیده بود، و كفشهاى كتانى به پا داشت . یكدیگر را در آغوش گرفته و غرق بوسه كردند. چنناز میخندید. دانه هاى اشك شادى روى گونه هاى سرخش میلغزیدند. تمام وجود آیجان ازشور و هیجان میلرزد، در عمق دلش ناله‌هاى ‌جانگدازى‌ بیدارمىشدند. همانطور كه دستهایش را دور گردن او حلقه كرده بود، احساس میكرد یک بغل گل در آغوش كشیده است . گویى این بهار پر شكوفه بود كه در باغ میخندید. آیجان دلش درشور وغوغا بود. با لحن اندوهبارى گفت:

ـ آه! آیجان! بالاخره آمدی.

ـ بالاخره نمردم و ترا دیدم. بگو ببینم خبر داشتى كه من امروز آزاد میشوم؟

ـ جانم! مگر ممكن بود كه خبر نداشته باشم ، آرى ما اطلاع داشتیم . آمده بودم جلوى اداره ، وقتى دیدم آنها به دنبالت دویدند یكهو دلم تو ریخت. نمیدانى چه حالى داشتم، نمیتوانستم بخانه برگردم ، دست خودم نبود. میخواستم ببینم آیا دوباره رهایت میكنند یا نه، راستى موضوع چه بود؟

ـ هنوز خیالشان از این لاشه راحت نبود، فكر مبادا را كرده بودند، میخواستند آلبومشان را تكمیل تر كنند.ولى این هم درست نیست كه تو دور و بر لانه زنبور بپلكى . آنان در بدر دنبالت میگردند، میدانى دستشان بیفتى چكارت مىكنند؟ بخونت تشنه اند.

ـ عشق این حرفها سرش نمیشود آیجان!

-چنناز! تو هنوز هم همان دلباخته بیباكى هستى كه بودی.

ـ میخواستى جور دیگرى باشم ؟

ـ نه ! ولى باید خیلی احتیاط کنی.

ـ تا مرز ترس ؟

آیجان لحظ اى سكوت نمود، آنگاه با حركت دست اشاره كرد به خانه و گفت:

ـ میبینى چكار كرده اند، یك ساختمان زیباى دو طبقه را تبدیل كرده اند به تلى از خاك وآهن، نه با بمب، بلكه بادست!چنناز كه در اولین نگاه متوجهِ پاىِ لنگ و داغِ سیگار روى پلكهاى او شده بود گفت:

-غصه نخور!

مهربانم!

سرماى این زمستان را

به گرماى بهاران میسپاریم.

سیاهى این زمانه را

به روشناى دل میزداییم.

هرگز بدین منوال نمانده و نمی ماند

این دوران بى كیش و آیین،

آنچه پایاست زندگیست.

آنچه پویاست زندگیست.

گرچه بمانند نوزاد با درد و رنج زاده میشود.

گرچه ارواح پست همچنان ارابه هاى نعش كش خود را

بر روى استخوانهاى "ما" پایكوبان میرانند،

گرچه در بحر اندوه

ز امواج توفنده ویرانیم

باك نیست.

انسان كشتى به ساحل شادى میراند

و گل نیلوفر زندگى

با دستان ما می شكوفد.

عزیزم !

دلتنگ مباش!

شب كوتاه است.

 

ـ آه! چنناز!

چه بگویم ؟

چسان بگویم؟

كه ما

در شبى بى انتها

بى انتها

بسانِ زمان و مكان

مجذوب و گم شده ایم

كه ما

در زمستان جاودانه

در پى بهار گشته ایم!

 

او بعد از لحظه اى سكوت پرسید:

-راستی از آراز چه خبر؟

ـ او حالش خوبست ، در خانه منتظر توست. بلندشو برویم.

ـ برویم دیدار آراز؟شرمم میآید، من دیگرچطورمیتوانم به روی آراز نگاه كنم ؟

ـ آیجان! این حرف را نزن‌. آنها همه چیز را از ماگرفتند‌، فكرمیكنى‌میتوانندعشق ومحبتمان راهم بگیرند؟ درست است كه ماخواهان پیروزى هستیم ، ولى هرگز شكست راهم فراموش نمیكنیم؛ ما بشكست نیز میاندیشیم . شكست و پیروزى رخداده هاى ابدى نیستند، شكستها میتوانند مقدمه پیروزى هم باشند و بعكس. مسایل تو در دوستى و علاقه و محبت ما هیچ خللى ‍وارد نكرده است. آراز خودش مرا به استقبال تو فرستاد. بلند شو برویم.

-برویم!

 

** *

 

آراز زیر درخت گیلاس، روى صندلى چوبى كهنه اى نشسته، و مشغول مطالعه كتابى بود با انگشت اشارۀ دست چپ، عینك ذره بینى اش را كه شیشه هاى ضخیم داشت، بالاى بینى جابجا كرد، دستى بصورت تازه تراشیده و سبیلهاى پرپشت و آویزانش كشید، و به‌ در كوچه نگاه كرد - كه صداى باز شدن آن توجه اش را جلب كرده بود - از روى صندلى برخاست، قامتى متوسط داشت. چنناز و آیجان وارد شدند ودر را پشت سرخود بستند. آراز لحظه اى چهره و قامت و قوارۀ دوست دیرینه اش را از نظر گذراند: بدن لاغر ، قد نسبتاً بلند، شلوار خاكسترى، كفشهاى قهواى، پیراهن ساده ، بینى و صورتِ كشیده، بدون سبیل، لبهاى باریك، زلفهاى سیاه خوابیده بسمت چپ سر، ومخصوصاً چشمهاى مهربان و تبسم شیرینِ و معروفش كه همیشه بهنگام دیدار برلبانش ظاهر میشد، دلش را تكان داد. پس از آنكه دست ‍‍ ‍دادند و روبوسى كردند آراز پرسید

ـ دوستِ من! حالت چطوراست، خوبى؟

-بدنیستم، تو چطورى؟

-ممنون، من هم خوبم.

-بالاخره همدیگر را دیدیم، دقیقاً بعداز هفت سال و دو ماه و ‍ چهار روزحالا توهرساعتش را یك سال حساب کن ببین چقدر طول كشیده است؟

:چنناز گفت:

ـ روزگار دشوار و تیره اى بود كه بگذشت.

-آراز گفت:

-برویم تو بنشینیم.

خانه آراز كلاً به دو اتاق و حمام ودستشویى و راهرو وآشپزخانه و حیاطى كوچك، خلاصه میشد. او اخیراً آنجا را اجاره كرده بود‌.‌آنان روى یك قالى باغى زیبا، منقش به‌گل وگیاه نشستند. چنناز چاى درست كرد، و آن دو دوست هم شام را آماده ساختند. بهنگام تهیه غذا كه مدت كوتاهى طول كشید صحبت مهمى پیش نیامد تا اینكه سر سفره آیجان رو به آراز كرد‍‍ وپرسید:

-آراز! میخواستم نظر ت را در بارۀ خودم بدانم، تو در مورد آن قضایا چه فكر میكنى؟

- ببین عزیز، من و چنناز بارها در این مورد باهم صحبت كرده ایم...

چنناز رشته سخن او را برید:

-من نظرم را در پیرامون این مسأله بهش گفته ام.

آراز ادامه داد:

-فكر میكنم حرفهاییكه آدم زیر چماق فسیلها بیان میكند، سند جرم و محكومیت خود آقا فسیلهاست. و افكار عمومى در جهان، همیشه اینگونه نمایشها رامحكوم كرده است. بنابراین تو نباید آن مصاحبه تلویزیونى را زیاد جدى تلقى بكنى، و‍ روحت را بیش از این عذاب بدهى. ما آگاهیم كه چه ضربه هاى روحى خرد كننده اى در جسارتگاه به تو وارد شده ‍ است ؛ و حتى میدانیم كه اگر داروهایت را مرتب مصرف نكنى چه حالى پیدا میكنى. پس جداً از تو میخواهم كه این مسأله را بدست فراموشى بسپارى وبه مسایل مهم تر وحیاتى فكركنى. از جمله بمسألۀ خانه، ازدواج ...و

چنناز افزود:

ـ و كار.

آراز ادامه داد:

ـ به طوركلى نظر من اینست كه خانه را تعمیر كنیم تا تو آنجا آرامش داشته باشى، بعد كارى برایت دست و پا میكنیم كه مشغول شوى وچندرقازى گیرت بیاید،‌ وهنگامیكه چرخ زندگیت به راه افتاد باید بفكر ازدواج هم باشی.

چنناز پیشنهاد كرد:

ـ بهتر است مشكل تعمیرخانه را از طریق شركت حل بكنیم، و اما هزینه اش؟ با فروش ‍بخشى از حیاط میشود هزینه اش را هم تهیه كرد.

آراز تأیید كرد:

ـ یك پیشنهاد درست و عملى، من موافقم. آیجان نظر تو چیست؟ آیجان كه بفكر فرو رفته بود و كسى نمیدانست چه افكار دور و درازى او را در خود غرق كرده است ، با این سئوال بمیان صحبت كشیده شدو جواب داد:

-من حرفى ندارم.

چنناز پرسید:

ـ یعنى تو هم موافقى ؟

-آره!

آراز گفت:

-پس من ترتیب كار را میدهم.آراز سفره را جمع كرد، و چنناز چاى آورد. سه رفیق ساعتها با هم گپ زدند، از مسایل روز و خاطرات مشترك. اما چنناز و آراز به خوبى احساس میكردند كه آیجان دیگر آن آدم سابق نیست و به كلى عوض شده است. شب دیر وقت بود. حال ‍ ‍وهواى مجلسشان بسیار گرم و صمیمى بود. آیجان فراموش كرده بود داروهایش را مصرف كند، ‍ و یادش هم نبود كه آخرین بار كى دوا خورده بود . شیرینى صحبت تلخى غم و اندوه را از دلهاشان زدوده بود.

آه ! امان از غمها ! افسوس كه نگذاشتند خوشى آنان بیش از آن دوام یابد! چرا كه دقایق آخر رفتارآیجان كلاًغیرعادى مینمود.‌او دیگرخیلى ساكت و متفكر بنظر میآمد.كم حرفى و سكوت آزار دهنده ا ش براى دوستانش تحمل ناپذیر بود . او كه درگذشته مایه گرمى مجلس دوستانش بود وبا بذله‌گویى‌هاى خود همیشه خنده را بر لبان دیگران مى نشاند، اكنون رفتار جوکیان پیشه کرده بود. چهرۀ مهربان وغمگینش سیماى باربرى را میماند كه طاقتش زیر بار سنگینى ببرد. آب دهانش را كه فرومی برد برپیشانیش چینهاى درشت مى نشست ، و اخم آلود زیر لب حرفهاى نامفهوم میگفت . لبهایش را طورى به هم میفشرد رفتار جوكیان پیشكه معناى "نه" میداد، ویا دستش را بدین معنا حركت میداد، و به‌ نقطه نامعلومى زل میزد. چنناز كه رفتار او را دید بروى آراز خیره شد. آراز باسر و صورت اشاره كرد به بسته هاى دارو که از جیب ‍شلوار آیجان بیرون زده بود گفت

-توى جیب شلوارش دوا هست، دربیار بده بخورد.

- آیجان كه همچنان بنقطه نامعلوم زل زده بود گفت:

آراز! من دارم سقوط مىكنم!

- آراز هیچ نگفت.

آیجان تكرار كرد:

ـ من دارم سقوط میكنم ! با سرعت سرسام آورى سقوط میكنم، توى خودم، توى چاه بى انتهایى كه در درونم دهان باز كرده است سقوط میكنم. این چاه مرا میرباید. من ربوده شده ام. سنگهاى سرگردان و بیشكل و بیقواره درونِ آن، دارند باد میكنند، من در آنها فرو میروم، ‍مثل عروسكى كه در گدازه فرود...د

داروها توى دست چنناز بود. آراز بانگاههاى دردآلود چشم به آیجان دوخته بود.چنناز عرق سرد پیشانى او را با دستمال پاك كرد و گفت:

ـ آیجان عزیزم ، بیا دوایت را بخور.و خواست دارو و لیوان آب را بدست اوبدهد، ولى آیجان بى توجه به آنها به سخنش ادامه داد.

‍ـ چنناز ! من در تصویر لرزان و زیباى تو - كه بر آئینه آب پیداست- فرومیروم، با اولین خیزابها ترا گم میكنم ، خودم نیزگم میشوم . نمیدانم در كجا قرار دارم ، محیطم غیر قابل شناخت است. آیا من درتاریكى محض غوطه ورم یا درروشنیى مطلق، نمیدانم. چه تاریكى ، چه روشنایى ، هر دو برایم یكسان است

آراز از اتاق بیرون رفت . زیر درخت گیلاس روى صندلى نشست وسیگارى درآورد و آتش زد . آیجان لحظاتى مكث نمود

... .آب دهانش را كه قورت داد ، بدون اینكه نگاهش را از نقطه نا معلوم بكند، باز چنناز را مخاطب قرارداده بسخنش ادامه داد.

‍ـ چنناز! این چاه یا این اتاقك شیشه اى بى انتها، بافسیلهاى آدم نماییكه گرداگرد آ نرا فراگرفته اند، هر لحظه تنگ ترو تنگ تر میشود، و مرا مثل یك گلوله برفى درمیان گلهاى آتش، در تو، در تصویرتو، در شبح تو ، ذوب میكند. فریادهاى بى انعكاسم را حتى خودم نیز نمیشنوم. من در خلاء محض ذوب میشوم و سایه بخارم بر دیوار این اتاقك ، ‍ سرگردان و دیوانه وار دنبال تو میگردد.

...

‍لیوان آب هنوز در دست چنناز بود. آنرا روى سینى گذاشت وسر آیجان را بسیینه فشرد و نوازش كرد. بغضى كه از دقایق پیش گلوى چنناز را میفشرد تركید. دانه هاى اشك از ته چشمهایش نشت كرده و بر گونه هاى گلگونش سرازیر شد. آیجان متوجه گریۀ چنناز نبود، او در دریای افکار خویش غرق بود. اشک نمی ریخت . گویى آب دیدگانش خشك شده بود. مثل چشمه هاى بى آب . كسى چه میدانست شاید هم میگریست ، بمانند چنناز. اما هیچكس اشكهاى او را نمیدید. او سالها پیش به چنناز گفته بودكه همیشه بى سرشك، گریسته است.‍ ‍ آیجان همچنان مجذوب آن نقطه ناپیدا بود. آراز به داخل اتاق بازگشت ، اشكهاى چنناز را از گونه هاى او سترد . به آیجان داروخوراند.

 

چنناز دلش اندكى راحت شد. او سرآیجان را روى زانوانش نهاد و نوازش كرد. مدتى بعد آیجان خوابش برد. چنناز متكا زیر سر او گذاشت و در حالیكه با آراز به اتاق روبرو میرفت گفت:

-آراز! دلم بیقرار است . من خیلى نگران حال آیجانم.

ــ تو نباید خودت را ببازى، خیلى خونسرد بایدكمكش كنى. او شدیدأ بتو نیاز دارد. من فردا با دكتر هم تماس میگیرم . مراقب باش دوایش را مرتب مصرف بكند. خوب دیگر دیروقت است، بگیریم بخوابیم . من فردا كله سحر باید بیدار بشوم تو هم كه شب اینجا میمانى، ساعات منع عبور و مرور است ، درست نیست بخانه بروى. - ‍متوجهم، نمیروم.

-آن اتاق میخوابى یا همینجا؟

ـ همینجا!

ـ من هم پیش آیجان میخوابم.

! شب بخیر!

شب بخیر!

 

** *

آراز صبح زود قبل از آنكه سر كار برود مقدارى پول توى جیب شلوار آیجان گذاشت وبیرون رفت. وقتى آیجان از خواب بیدار شد چنناز صبحانه را آماده كرده بود. سر سفره پرسید:

-شب خوب خوابیدی؟

ـ همینكه سر بدامنت گذاشتم دیگر خواب مرا ربود. انگار سالها بود كه نخوابیده بودم

ـ براستى خواب خوشى داشتم . تو هم مرا ببخش كه مزاحمت شدم وخسته ات كردم

-خوشحالم كه خوب خوابیدى، ولى من بهیچوجه مزاحمتى احساس نكردم كه ببخشمت ، بعكس ‍تو به من آرامش میدادى.

ـ آراز كو؟

-او رفته سركار. توى یك شركت كوچك ساختمانى كارمیكند.

ـ خودت چى ، كار میكنى؟

ـ من هم همانجا كار میكنم. حسابدارشانم، یك ماه مرخصى گرفته ام، از دیروز شروع شده

-درست از همان روزی که من پیدایم شد؟

ـ دقیقا.

-لابد بخاطر من.

ـ بخاطر هر دویمان.

ـ بهر صورت ، آموخته هاى شما حداقل به درد دنیا و زندگى میخورند، مرا ببین كه رفتم دنبال نقاشى نه بدرد این دنیایم میخورد و نه بدرد آن دنیایم.

‍ـ تو خوب میدانیكه هنر، زیبایى زندگیست. گلزار زندگى بدون هنر،كویرى بیش نیست. آرزوى دنیایى كه در آن هیچ هنرمندی كارش را بى ارج نپندارد، شاید اغراق آمیز نباشد

- شاید. بگذریم ، از دیروز ، از همان نخستین لحظه دیدار سئوالى ذهنم را بخود مشغول كرده ، و مدام بر من فشار میآورد؛ زیرا نه میتوانم آنرا فراموش كنم ونه جرئت مطرح كردنش را‌ دارم. -احساس ترا درك مىكنم . لابد میخواهى بپرسى آیا هنوزهم به عشقمان وفادارم یانه ؟

ـ درست است.

ـ آىجان! تنها چیزیكه توانستم در این دوران هستى خوار، دورانى كه نسل ‍ ما همه چیزش را در آن باخت، براى خودم نگهدارم عشقمان است. عشق و علاقه بهمه زیبایى هاى زندگى. و تنها در پناه آنست كه من میكوشم همه بدبختیها و نكبتهاى این چاله گندیده را تحمل كنم ، وحتا با آنها به‌ستیز برخیزم . با این امید كه دنیاى زیباترى داشته باشیم و در چنان محیطى گل ‍ عشقمان به غنچه نشیند. نیمدانم عشق چیست، شاید احساسى باشد، احساسى در اوج. اوج اوج. احساسِ دوستداشتن و دوست داشته شدن. ما که همیشه از دومى محروم بوده ایم ، دوست داشته ایم بدون اینكه دوستمان بدارند. همواره هدف تیر كینه ها بوده ایم. و همیشه در گریز. گریزان از صیاد، بمانند یك آهوى زخمى‌. نمیدانم این عشق یكسویۀ ما به جهان و زندگى و انسانها ناقص است یا كامل، ‍ اگر هم در آن نقصانى باشد ما با عشق مشتركمان آنرا جبران میكنیم. من روحاً عاشق انسان و زندگیم ، ولى جسماً تنها بتو عشق میورزم. من گرفتار این عشقم، آنهم چه دیوانه وار! بگذار كارها روبراه بشود، میرویم در پناه یك سقف زندگى میكنیم.

آیجان متفكر و مغموم او را نگاه میكرد. وقتى صبحانه تمام شد سفره راجمع كرد و توى آشپزخانه گذاشت . چنناز چهار زانو نشسته بود. آیجان سرخود را روى زانوان او نهاد و دراز کشید. چنناز خم شد و روى چشمان او بوسه نهاد. آیجان پرسید:

-چننازچشمهایم را میبوسى، مگر فراقى در پیش است؟

-نه عزیزم، چشمانت را دوست دارم تصویرچهرۀخود را در آنها میبینم و بیاد آن دو چشمه كوچك در كمرۀ مِه آلود میافتم كه وقتى با هم به کوه میرفتیم تصویرمان را در آب گواراى آنها تماشا میكردیم، وناگاه پاره سنگى میآمد و آب موج برمیداشت، و تصاویر ما در هم جذب و ناپدید میشد؛ آنگاه صداى آراز از آن سوى بگوش میرسید که میخواند:

-«باید كه دوست بداریم یاران را»

« باید كه چون خزر بخروشیم»*

 

چنناز متكا زیرسر آیجان گذاشت ، و خود نیز دراز كشید. سر او بر بازوى آیجان بود، ‍ و خرمن گیسوانش پهن . آیجان گونه بگونه او چسباند، دستش را روىسینهاش گذاشت ، ودر حالیكه بوى آشناى تنش را استشمام میكرد گفت:

ـ عزیزم ! همینطور كه حرف میزنى مرا بگذشته هاى دور میبرى، احساس عجیبى پیدا میکنم و هیجان مخصوصى دل و جانم را میلرزاند. آیا من بیدارم یا در رویا بسر میبرم، تا دیروز هرگز تصور نمیكردم دوباره ترا بیابم و خود را غرق در عشق بیكرانه تو احساس نمایم‌.‌آیا من قاصدكى هستم كه نسیم تابستانى آنرا به آغوش تو آورد، یا دُرناى تیر خورده اى هستم كه با بالهاى خون چكانش از غربت به آشیانه ویران خویش باز گشته است، هیچوقت باورم نمیشد، هیچوقت، كسى را پیدا كنم كه زخمهاى گهنه هفت ساله ام را، زخمهاى كهنه ایكه هردم بر رویشان زخمهاى تازه اى دهن میگشایند، مرهم نهد. چنناز! میدانى توى این مدت چه بر ما گذشته ست. ما كه همیشه سایه همدیگر بودیم ، نمیدانم چطور نمردیم و زنده ماندیم، و آن فراق و هجرانِ دردناكتر از مرگ را تحمل كردیم. ‍‍من درآن سالهاى سیاه هرلحظه هزاران بار مردم و زنده شدم، چیزیكه ، و شاید هم یگانه چیزیكه هربار دوباره زندگى را بمن باز گرداند حلول عشق تو در دل و جانم بود. وقتى خفاشان این ظلمتكده ، لاشخوران گورستان ، به جانم افتاده و آخرین رمق زندگیم را میگرفتند ، یگانه چیزیكه به من حیات می بخشید، خوبى و پاكى و مهربانیهاى تو بود، عشق افسونگر تو بود. این زیبایها مثل یك نیروى ماوراء طبیعى مرا بسوى تو جذب میكردند. تمام ذرات وجودم ترا میخواستند، سالیان متمادى آن خواست را در درونم سركوب كردم ، ولى نتوانستم در خودم بكشم اش . به مرور زمان آن خواهش وكشش نامریى و شگفت ا نگیز در دلم نیرو گرفت و بر من چیره شد، دیگر فكر و اراده ام دراختیار آن بود. من بسوى تو آمدم ولى افسوس كه دیگرهیچوقت شایستگى عشق تو رانخواهم داشت! خورشید عشق من همانجا پشت میله هاى سرد و تیرة دردستان غروب ‍ كرد.

هر دو بلند شدند و نشستند، چهار زانو. چنناز روى اورا بوسید و گفت:

-این چه حرفیست كه میزنى ، و دلم را به آتش میكشى، در سرزمین ما خورشید عشق را غروبی نیست و عاشقان ستارگانِ همیشه فروزانِ عشق اند. سخنانت را به یاد آور، سخنان سالهاى پیش از فراق را. هنوز كه هنوز است صدایت در گوشم طنین انداز است كه میخوانی:

-عشق اوجِ محبّت،

اوجِ دلباختگیها و مهربانیهاست.

عشق اوجِ گذشت،

اوجِ پاكى ها و جانفشانى هاست.

عشق

اوجِ تلاش،

اوجِ فداكاریها و بیداریهاست.

عشق

اوجِ زندگىست،

اوجِ تداومِ زندگىست.

هر جا كه عشق اوجِ صعود انسان

به عالمِ انسانى نیست،

آنجا مفهوم عشق انسانى نیست.

 

آیجان هیچ نگفت‌.‌ فقط به چشمان چنناز نگریست‌. هنگامیكه نگاه بر گرفت گفت:

-امروز بعد از آنكه گشتى در شهر زدم ، میخواهم سرى هم به ‌پیرمرد بزنم ، و احوالى ‍ ازش بپرسم

-دوست دارى باهم برویم؟

-دوست كه دارم، ولى مجبورم تنها بروم. درست نیست مارا باهم ببینند.

 

-هرطور میل توست.

 

* * *

چند دقیقه بعد او در راه بود. لنگ لنگان میرفت و میاندیشید، بسخنان چنناز؛ واز خود ‍ میپرسید:

-آیا این غیر انسانى نیست كه من با این بدبختیهاى علاج ناپذیرم -كه مثل پنجه مرگ گلویم را فشار میدهند

دامنگیرِ‍ این دختر بیگناه هم بشوم ؟ یک آدم طاعونى با مغز علیل و پاى چلاقش چه ره آوردى بجز ‍ تیره روزى و نكبت براى این دختر زیباتر از گل ، واز همه مهمتر انسان خوب و شریف، میتواند ‍ داشته باشد؟مگر بزرگترین آرزویم آن نبود كه قبل از مرگم فقط یك بار دیگر، تنها یك لحظه، ‍ روى او را ببینم، اكنون كه به مقصودم رسیده ام پس چرا گورم را گم نمیكنم؟ منتظر چى هستم؟ ‍ چرانمیتوانم از او بگریزم؟ آیا بین ما نیروى عجیبى حاكم است كه مانع فرار ما از همدیگر ‍ میشود؟...

او همینطوركه باخودش حرف میزد از كوچه هاى پیچ در پیچ و خیابانهاى فرعى كج و معوج ‍ ، و خانه هاییكه انگار درآنها به جاى مصالح ساختمانى، مسكنت و بدبختى و درد بكار برده ‍ بودند، گذشت، رسید بخیابان اصلى شهر. افكار مغشوش وتخییلات روانكاهى كه ذهنش را بخودمشغول ‍ كرده بود،گاه بگاه بصورت جملات بریده بریده بگوش رهگذران میرسید، و موجب نگاههاى تمسخرآمیز ‍ آنها میشد . او دیگر متوجه تغییراتى نبود كه طى آن سالها در شهر رخداده بود. بامهاى دریده شده، دیوارهاى سربریده و خمیده _یعنى آثارهنرى فسیلهاى آدم نما ى دور و نزدیك - مغازه هاى نوساز براق، ‍ و خانه هاییكه انگاركاهگل فقر به آنها مالیده اند، دسته هاى مردم-كه مثل جویبارهاى ‍ سرگردان و هرزه گرد در پیاده روها روان بودند-دود غیظى كه نفس را می برید، سرو ‍ صداى سرگیجه آور ماشینها ، و بویژه تابلوهایى كه اینجا و آنجا پشت ویترین مغازه‌ها ، ‍ درِِ مطبها و توى قهوه خانه ها وجاهاى دیگر به چشم میخوردند، مهمترین مناظرى بودند كه ‍ او رؤیاگونه از نظرش گذراند . بعضى از تابلو ها امضاء "نقاش" زیرشان بود . "نقاش" معروفترین خطاط و نقاش ‍ آن شهر لمیده بر ساحل دریاچه بود. همه او را استاد "نقاش" صدا میزدند. جوانتر ها دور‌و‌برش ‍ میپلكیدند و همسالانش از او دورى میجستند، بسبب عقاید عجیب وغریبش. آیجان تعطیلات ‍ تابستانىِ دوران دانش آموزى ودانشجویى خود را معمولًا در نگارستان پیرمرد سپرى كرده بود، زیردست او بزرگ شده واز ‍ باغ هنرش گلها چیده بود. پیرمرد مثل فرزند خودش اورا دوست داشت . دوستان نزدیك یجان ‍ میدانستند كه استاد به او اجازه داده بود زیر آثارى كه براى مشتریان آماده میكرد امضاء ‍ او را بگذارد. وقتى تابلوها را نگاه كرد، خواست كارهاى خود را از آثار استادش جدا ‍ كند، حافظه اش را كاوید، روزهاى خاطره انگیزش را ورق زد، تمایزات را جستجو كرد، بیفاىده بود، نتوانست. او بهمه ‍ آن چیزها فكر میكرد و از خود میپرسید : « چرا استاد اجازه داده بود كه آثار خود را بانام او امضاء كند؟» در ذهنش دنبال پاسخ میگشت كه رسید جلو نگارستان . از پشت شیشه داخل كارگاه را ‍ نگاه كرد، پیر مرد آنجا نبود. چشم دوخت به ‌تابلو ها- روى دیوار، جلو ویترین، روى سه‌پایه ‍ نقاشى و صندلى، بیخ دیوار : اتاقك شیشه اى - در حال له كردن دو انسان . چهرۀ مردى شاید ‍ هم زنى فرورفته در یك سنگ مرمر، و معلق در چاهى بى انتها. دریاچه اى خشكیده با كوههاى نمك. شهرى یخزده بركرانه ‍ دریاچه ؛ و بسیارى تابلوهاى دیگر كه از پشت شیشه درست نمیشدآنها را مشاهده كرد.

جوان! اگر مییخواهى تابلوها را ببینى بیا تو. پیرمرد در را باز كرد. بدون هیچ نگاهى بچهرۀ جوان، و داخل شد. آیجان هم بدنبالش.

-سلام استاد! حالتان چطور است ؟

صدا بگوش پیرمرد آشنا بود. قد خمیده اش را به ‌زحمت اندكى راست نمود، و بصورت مرد جوان نگاه كرد و گفت:

آیجان ! پسرم تویى ؟ آیجان خم شد و استاد او را بغل كرد و بوسید، ودر حالیكه دستش را گرفته بود، بطرف ‍ صندلى زهوار دررفته اى كشید و گفت:

-بیا پسرم، بیا بنشین ! بسیار خوشحالم كردى. آیجان نشست . پیرمرد پرسید.

-كى آزاد شدى؟

-دیروز.

-دیشب پیش بچه ها بودى؟

-بله!

-غصه جا و خانه را نخورى، ها! تو روى چشم ما جا دارى.

-خیلى ممنونم استاد. فعلاً غم خانه را ندارم، بعد ببینیم چه پیش میآید. پیرمرد فلاسك را برداشت و دو استكان چاى ریخت و پرسید:

-خوب ، میخواهى چكار كنى ؟

-كى شروع میكنى ؟

-یعنی شما موافقید؟

-این چه سئوالیست ، میل دارى همین امروز شروع كنى ؟

-نه ، فردا شروع میكنم.

-خوب ، باشد . تعرىف كن ببینم از سلاخخانه چه خبر؟

-استاد! چه بگویم ، نمیتوانم به چشمانت نگاه كنم ، شرم میكنم. تاب این شرمندگى ‍ را ندارم، آرزو میكنم زمین دهان باز كند ومرا به كام خودش بكشد. چطور بگویم استاد، ‍ من همه چیز را باختم ! پیرمرد با تأكید:

-"ما " باختیم ، اما آیا آن یك ‌قمار بود یا نبردى كه ما در آن شكست خوردیم؟

-استاد! بازى یا نبرد، دیگر هر دو برایم یكسان است.

-در زندگى مواقعى هست كه چنین احساسى به‌انسان دست میدهد. چىزهاییكه یكسان و همگون ‍ بنظر میرسند در واقع تفاوتهایى با هم دارند كه از دید ما پنهانند . باید به‌كوشیم از ‍ این حالت یكسان نگرى و یأس و ناامیدى بیرون بیآییم. باید دلها و دستهامان یكى گردند. ‍ دستِ یارى نیاز مبرم ماست . پرنده بیارى بالهاىش پرواز میكند، ما بالهاى همدیگریم. ‍ پسرم ، ما در برهه سخت و دشوارى زندگى میكنیم ، باید آنرا پشت سر بگذاریم، بدون اینكه خودمان را ببازیم. تاریكى محض وجود ندارد. ما در این ظلمت بدنبال ‍ آن ستارگان رو شنى هستیم كه از دور بما چشمك میزنند. حالا جایى و یا طریقى سرمان بسنگ ‍ خورده، باشد، نباید از تلاش باز ایستاد. نمیخواهم مانند لاشه اى یك جا بمانیم و بگندیم ‍ . میخواهم نفس بكشیم، حتا لحظه ایكه خفه میشویم.

-استاد! من گل نیلوفرى بودم زیر پنجره اى پیچیده به دیوار، كه هر روز صبح دختر نوجوانى ‍ آنرا آب میداد. اكنون مثل سیگارى كه دودش را بهوا فرستاده و خاكسترش را در جا سیگارى ‍ تكانده باشند، نابود شده ام .كار من ازخفگى گذشته، من دیگر مرده ام، شما دارید با ‍ یک مرده حرف میزنید . فسیلها مرامانند یك تكه گوشت چرخ كردند و بیرون انداختند. شعله ‍ هاى آتشى كه در درونم ، در اعماق دلم زبانه میكشید خاكسترم كردند. دیگر از من ‍ چیزى باقى نمانده است.

-وقتى جلو رود سدى هست، آب میكوشد از جایى وبطریقى نشت كند، بطوریكه حتا محكمترین سدها نیز از تهدید آن در امان نیستند . باید "زمان" ‍ بگذرد.

آنها مدت زیادى با هم صحبت كردند، در بارۀ خیلى چیزها. و ناهار را با هم خوردند. ‍ بعد از ظهر بود كه آیجان از پیرمرد خدا حافظى كرد.

 

* *

نوسازى خانه آیجان یك ماه و سه هفته و دو روز طول كشید. در طى این مدت آیجان پیش آراز ساكن بود، و در نگارستان پیرمرد مشغول كار. چنناز بخاطر ‍ آیجان منظم به خانه آراز رفت و آمد داشت . و خود ظاهراً پیش پدر و مادرش زندگى میكرد. در آن زمان، چنناز و آیجان ‍ پیرامون آغاز زندگى مشترك ، بارها باهم سخن گفته بودند. آیجان همیشه واهمه داشت ، واهمه ‍ از خود، و از آیندۀ چنناز ، و از همه چیز. چنناز نیز منتظر بهبود نسبى وضع روحى آیجان ‍ بود. وهیچوقت سعى نمیكرد برمشكلات فكرى او بیافزاید. از گفتگو دربارة مسایلى كه ممكن ‍ بود روح مریض او را آزرده سازد شدیداً دورى میجست. بالاخره آیجان در خانه خود جاى گرفت . وقتى تنها بود نقاشى میكرد. در نگارستان بیشتر ‍ اوقاتش را صرف تابلویى كرده بودكه هنر دوستان آنرا" دخترى بردر كوچه" نامیده بودند. ‍ او دونسخه از این تابلو آماده كرده بود. یكى را براى مردم، و دیگرى را براى روح خودش؛ ‍ و آنرا در خانه به دیوار اتاقش نصب كرده بود. مقابل چشمانش ، در سمتِ راستِ درِ ورودى ‍ . وقتى تابلو را تماشا میكردى میدیدى : تصویردختریست برآستانه در، كه پشت سر او آبهاى ‍ ناآرام دریاچه با امواجِ نیلگونش درغوغاست. نیمه تنه او از سویى بر آن در چوبى نیمه باز خم شده و با چشمان درشت و متعجب گویى كسى را در داخل نگاه میكند. پیشانیش باز وگیسوانش بافته شده ، و قسمتى از آن بر شانه اش آویزان ‍ است . درنگاه او نیرویى مرموز و مافوق بشرى موج میزد، گویى قصد داشت اسیرش را در جاى خود ‍ خشك وجذب كند. چادرش از سرش سریده و بر شانه هایش افتاده ، و باد ساحلى آنرا تاب ‍ میداد. انگار او آنرا بدست باد سپرده بود. آه ! كسى چه میدانست چگونه "هستى" آیجان، پشت آن چشمهاى سبز و بادامى ، نگاه افسونگر، صورت مهتابى ، ابروان نازك كمانى، ذره ذره ذوب شده است! در نگارستان تابلو را توى ویترین گذاشته بودند، مردم -از پیر و جوان ، دختر و پسر- بهنگام آمد و شد آنرا تماشا میكردند. تابلو در اندك مدتى زبان زد اهالى شهر شد. آنان ‍ مجبورشدند به شیشه كاغذى بچسبانند كه روى آن این جمله به چشم میخورد: « تماشا كنید، اما لطفأ جلو روشنایى را نگیرید.»

 

* *

دلِ شهر. نگارستان . كار.

 

ظهر بعداز آنكه آیجان توسط استاد "نقاش" دریافت كه قهوه خانه هنوز سر جایش هست ‍ ، خواست سرى به پاتوق قدیمیش زده و دیدارى تازه كند؛ و گلویش را با دو چاى سیاه و ‍ تلخ، تر نماید. قهوه خانه سرچهار راهى واقع بودكه زیاد از كارگاه فاصله نداشت. از ‍ در كه وارد شد رفت روى تنها صندلى خالى_كه جلو پنجره قرار داشت_ نشست . قهوه چى پیرمردى ‍ بود كه با پسر جوانش آنجا را اداره میكرد. پیرمرد استكان چاى داغ را روى میز رنگ و رو رفته گذاشت وگفت:

-پسرم حالت چطوره ؟ خدا را شكر كه زنده اى.

-بد نیست آقا جمال ، نفس میكشیم.

- شكر، خدارا شكر. و دستى بشانه او زد. مشتریى با صداى بلندى گفت:

-آقا جمال چاى خواستیم.

-الآن جانم، الآن!

و رفت. قهوه خانه مثل سابق محل پاتوق آدمهاى مختلف بود: كارگر، دست فروش ، دانش ‍ آموز، دانشجو، معلم، كارمند سادۀ اداره، روستایى و افرادى از اىن قبیل مانند گذشته ‍ در آنجا جمع بودند. آیجان در حالیكه چاى را جرعه جرعه سرممیكشید، براى اولین بار - بعداز آن سالهاى ‍ دورى از یار و دیار، بیت شعرى را كه روى دیوار با خط زیبایى نوشته شده بود، و او همیشه ‍ بهنگام ورود به داخل قهوه خانه به آن چشم میانداخت- زیر لب زمزمه كرد:

« زهوشیاران عالم، هركه را دیدم غمى دارد»

« دلا دیوانه شو ! دیوانگى هم عالمى دارد »

چند صندلى آنطرف تر جوان بیست و چند ساله اى با دوستش نشسته بود، در حالیكه به ‍ آیجان نگاه میكرد با صداى بلندى گفت:

طاعونى نمرد و باز پیداش شد. دوستش گفت:

-همانطوركه توى فراموشگاه خیلیها ازش فرار مىكردند، در بیرون هم همه باید بایكوتش كنند.

-توكه آب خنك نخورده اى از كجا خبر دارى ؟

-شنیده ام پسر، موثقه . مرد پا بسن گذاشته اى كه قطره هاى شِتك گج روى لباسش نشسته بود رو به‌جوان اولى ‍ گفت:

-برو بچه ! این حرفها بتو نیامده. قهوه چى كه سخنان آنانرا را شنیده بود به‌جوانان گفت:

-اگر اینجا زیاد پرت وپلا بگویید گوشتان را میگیرم میندازم بیرون، ها! در پى حرف قهوه چى جوانان پول چایها را گذاشتند روى مىیز و بر خاستنند. جوان دومى آمد ‍ بطرف آیجان وبگوش اوخواند:

-خبر دارى اى دلِ غافل

که آن یار جفاكار

با دوست وفادار برفت ؟

 

و در حالیكه از در خارج میشد قهقهه اى سر داد كه تمام وجود آیجان را لرزاند. آیجان ‍ پول چایها راگذاشت روى میز ، از قهوه چى خداحافظى كرد و بیرون آمد. حركت او طورى بود ‍ كه پیرمرد فرصت نیافت تا تعارفى بكند. توى خیابان اینسو و آنسو دوید و جوانان را جستجو كرد، ولى كسى را نیافت . انگار آب شده و رفته بودند توى زمین . وقتى به كارگاه بازگشت پیرمرد روى شستى رنگ آماده میكرد ‍. نشست روى صندلى روبروى او وگفت:

-استاد میخواهم مطلبى را از شما بپرسم.

پیرمرد در حالیكه به كارش ادامه میداد گفت:

-بگو! گوشم با توست.

-نه اینطورى نمیشود استاد، میخواهم بمن نگاه كنید.

پیرمرد دست از كار كشید وگفت:

-خوب ، چه میخواستى بپرسى ؟

آیجان با صداى لرزانى پرسید:

-استاد! آراز با چنناز سرو سرى دارد؟

-این چه سئوالىست؟

... -نمیدانم چطور بیان كنم

استاد حرف او را برید:

-آنها با هم ازدواج كرده اند، این حرفها چیست؟ آیجان با تعجب:

-ازدواج ؟

-مگر خبر ندارى؟

-نه!

-تو كه پیششان بودى، بهت نگفته اند؟ دخترشان را ندیدى؟

آیجان شگفت زده تر:

-نه ! كسى در این مورد بامن حرف نزده.

-نمیدانم چرا ، شاید مسأله دیگر خیلى كهنه شده است. آنها مدتى بعد از دستگیرى تو ‍ بود كه ازدواج كردند. حالا دخترشان باید شش ساله شده باشد، بله درست است ، خوب بیاد ‍ میآورم، در جشن عروسیشان كه خیلى مختصر و خصوصى برگذار شد منهم دعوت داشتم . ولى حقیقت اینست كه من سالها بود كه از آنها بى اطلاع بودم، تا اینكه این اواخر از طریق تو از حال و احوالشان مطلع ‍ شدم. منهم آگاهى درستى از زندگى آنها ندارم.

پیر مرد مشغول كارش شد و آیجان دیگر حرفى نزد. او آن روز زودتر از همیشه كار را ‍ تعطیل كرد و بخانه رفت.

 

* *

خنك هاى عصر هنگامیكه ناقوس كلیسا پنج بار نواخت، چنناز با دختركى كه همراهش بود،كلید ‍ را در قفلِ درِ حیاطِ آیجان چرخاند. وارد حیاط شدند، چار قد و چادر را باز كردند، از ‍ حیاط گذشتند و از پله ها بالا رفتند. چنناز لاى در اتاق آیجان را آرام باز كرد . ولى ‍ مثل مارگزیده ها وحشت زده دوباره آنرا بست، و رو كرد بدخترك -كه‌پشت سرش ایستاده بود گفت:

-عزیزم! كیفت را بده من، برو پایین كمى توپ بازى كن، تا من اتاق را سرو سامان بدهم ‍ ، بعد صداىیت میكنم.

دخترك پرسید:

-مامان ! اینجا خانه همان دوستته كه تعریفش را میكردى؟

آره عزیزم، حالا برو پایین بازى كن!

دخترك رفت. چنناز وارد اتاق شد. اثاثیه خانه همه شكسته و درهم ریخته بود. آیجان نشسته بود روى صندلى ، و بیحركت و مات و مبهوت به تابلویى كه ‍ مقابلش روى دیوار نصب شده بود زل زده بود. چنناز به چشمان او نگریست و پرسید:

-چى شده آیجان ؟ چراهمه چیز در هم ریخته ؟ او همچنان سكوت كرده بود. تكان نمیخورد. مجسمه اى سنگى! چنناز بچهره اش دقیق شد، ‍ خراشهایى روى صورتش نقش بسته بود. پرسید: - صورتت چرا زخمى شده؟ جوابى نشنید. گفت: - بگو مرد ! چى شده ؟ چرا حرف نمیزنى ؟ كى خانه را به این وضع انداخته ؟ خودت یا ‍ كس دیگرى این كار را كرده؟ بدون اینكه منتظر جواب بشود تابلو را نگاه كرد:

- تابلو چرا قلم خورده؟او همینطور كه حرف میزد خانه را سروسامان میداد. صندلیهاى شكسته راگوشه اى جمع مینمود. ‍ فرش را كه رویش رنگ ریخته بود تمیز میكرد. مگر رنگ را باین سادگى میشود پاك كرد. چنناز نمیدانست چه ‍ بگوید وازدست چه كسى بنالد. وقتى وضع اتاق تا حدى عادى شد، آمد كنار آیجان چمباتمه زدوگفت:- امروز چه بلایى به ‌سرت آمده ؟ دوایت را خورده اى ؟ بلند شد توى كشوىِ میز دارو ها را وارسى كرد. چیزى دستگیرش نشد. باز آمد كنار آیجان ‍ چمباتمه زد و صورت خود را میان دو دست او گرفت و گفت :- آخر چرا حرف نمیزنى؟و دانه هاى مروارید اشك بر گونه هایش غلتید، و در حالیكه كف دستهاى آیجان را خیس ‍ مینمود گفت:

- تو‌میدانى امروز چه كسى بدیدارت آمده ؟ دخترت ، دخترمان، غنچه عشقمان ، آیناز بدیدارت آمده . او دلش میخواهد ترا در آغوش بگیرد، رویت را ببوسد، نوازشت را احساس كند. او شش سال و اندى ‍ با نگاههاى معصومش همه جا دنبال تو گشته است. امروز میخواهم بهش بگویم دخترم ، پدرى ‍ كه همه آن سالها سراغش را میگرفتى اینجاست ، پیش توست . در بغل توست . نمیخواهى او ‍ را براى اولین بار در زندگیت خوشحال كنى ؟او را بلند كرد و جلو پنجره برد و گفت :

- نگاه كن ! دخترت آنجاست . توى حیاط بازى میكند. میشنوى دخترمان آیناز. در آن سالهاىِ سیاهِ فراق ، چهرة كودكانه و معصوم او همواره ‍ سیماى مهربان تو را در خاطرم زنده میكرد . هرگز بچه اى ندیده ام كه اینقدر شبیه پدرش ‍ باشد. آیجان لب از لبش باز نشد. چنناز او را باز گرداند و روى صندلى نشاند و به سخنش ادامه ‍ داد:

-مرا ببخش كه زوتر از این ترا در جریان نگذاشتم ، من همه اش به فكر وضع روحى تو بودم ، میخواستم تو هر چه بیشتر آرامش داشته باشى، و با مسایل گوناگون اعصابت راخسته نكنى ؛ مسایلى كه میتوانستیم ‍ بعدها هم پیرامون آنها صحبت كنیم. آیجان به چشمهاىم نگاه كن ! آ یا در تَلألؤ اشكم دروغ وتزویرى نهفته است ؟ آیا ‍ چشمانیكه تو در همه عمرت آنهمه عاشقانه دوستشان میداشتى و دیوانه وار به‌آنها خیره ‍ میشدى میتوانند به تو دروغ بگویند؟ این چشمها ، این نگاهها، این اشگها هرگز ترا فریب ‍ نداده اند. من هیچوقت به عشقمان بى وفایى نكرده ام. مدت كوتاهى بعد از دستگیریت بود كه احساس كردم از تو حامله ام . از یكسو خوشحال ‍ بودم ، ولى از سوى دیگر محیط قى آور و پست و عقب ماندۀ جامعه، امكان آنرا بمن نمیداد كه بچه را براحتى به ‌دنیا بیآورم و بزرگش كنم . نمیدانستم به خانواده و قوم و خویش و ‍ همسایه ، واز همه بدتر به آن بالا نشینان جاهل و مزور _كه هر لحظه در كمینمان بودند تا بخیال خامشان، نقطه ضعفى در زندگى ما ‍ بیابند و باعلم كردن آن بر ضد آرزوها وتلاشهاى انسانیمان تبلیغ كنند، و در ملاء عام ‍ بى‌حیثیت و بى آبرویمان نمایند چه جوابى بدهم‌.‌ تصمیم گرفتم هرطوریكه شده سقط جنین ‍ كنم . به‌دكترها مراجعه كردم ، حاضر نشدند عملم كنند. گفتنند این كار ممنوعست. به پیر ‍ زنها رجوع كردم، مشكلم حل نشد. مسأله را با آراز در میان نهادم ، پیشنهاد كرد با او ‍ ازدواج كنم و بچه را بدنیا بیآورم ، وبعد هم از همدیگر جدا بشویم . چاره اى نداشتم ‍ سخنش را پذیرفتم . ما ازدواج كردیم و چند ماه بعد از تولد بچه از همدیگر رسماً جدا ‍ شدیم. در مدتیكه باهم زندگى میكردیم رابطه ما یك رابطه خواهر و برادرى بود. "ازدواج"مشكل مرا حل كرد، ولى براى خود آراز خیلى گران تمام شد. او در این جریان "نامزدش" سئوگى را از دست داد. سئوگى، به محض ‍ شنیدن خبرِ ازدواج ،براى همیشه آراز را ترك گفت. او درست یك ماه بعد از ازدواج ما عروسى كرد . من بعد ها از قضیه آگاه شدم . از آن بابت خودم را سرزنش میكنم . آراز فكر میكرد، میتواند به طریقى سئوگى را حالى كند ، ‍ اما افسوس كه موفق به این كار نشد. نمیدانى او در آن هنگام چه حالى داشت و چه روزهاى سختى را گذراند. ولى پیش من ‍ هیچوقت مساله را بروى خودش نیاورد، واز درد ناله نكرد . وقتى در بارۀ سئوگى با او ‍ حرف میزدم تبسمى میكرد و میگفت:

-عشقِ من، آن دختر گریز پا نبود كه بمحض شنیدن خبر عروسى ، دراندك زمانى با كس ‍ دیگرى رفت . عشق من آیجان است ، تو هستى و آیناز است؛ ومردمیكه با همه عقب ماندگیها ‍ و بدیهاىیشان، دوستشان دارم .

آىجان ! ما واقعاً آدمهاى سعادتمندى هستیم . على رغم این درد ها و رنجها و بدبختیها، ‍ ما در اقیانوس عشقها و دوستیها و محبتها و فداكاریها و پاكیها زندگى میكنیم . ما عاشقان این زندگى هستیم . بكورىِ ظلمت ‍ آنرا چون شرابى گوارا مینوشیم و خواهیم نوشید.گیرم كه نیروى جهل و سیاهى بسیار نیرومندتر از ماست ، گیرم كه در راه ‍ رسیدن به آرزوهاى انسانیمان شكست بخوریم، حتى نابود بشویم، باكى نیست . این عشقها و شورها و شوقها و دوستیها و پاكیها هرگز نابود نخواهند شد. در تاریخ زندگى مردمان این سامان، انسان دوستان و نیكخواهان ، هیچوقت موفق نشده اند به آرزوهایشان جامه عمل بپوشانند، اما هرگز دلهاى فرزندان این مردم ‍ زجردیده از عشق به چنین آرزوهایى تهى نبوده است. آیجان عزیزم، میشنوى چه میگویم ؟ تكان ‍ بخور مهربانم ! چرا یخزده اى؟ تاب غمت راندارم...

او نتوانست بسخنش ادمه بدهد، باردیگر بغضش تركید ، و بسان ابر خزان برخزان زندگى باران

اشك ریخت. در آن حال لاى در اتاق اندكى باز شد و آیناز ‍ پرسید:

-مامان! اجازه دارم بیام تو؟

چنناز در حالیكه اشكهایش را پاك میكرد جواب داد:

-بیا دخترم، بیا تو . و طورى رفتار كرد كه كودك متوجه گریه او نشد. دخترك داخل شد و سلام داد، و دستش ‍ را بطرف آیجان دراز كرد و گفت:

- اسم من آینازه . بجاى آیجان، مادر ش با او دست داد، و دركنار خود روى صندلى نشانداش. او كه با نگاه مهر آمیزى به آیجان مینگریست به حرفش ادامه داد:

- میدانید آیناز یعنى چه؟ یعنى مهناز، اسم شما چیست؟ مادرش جواب داد:

-اسم دوستمان آیجان است. دخترم ! او مریضه، مخصوصاً امروز حالش هیچ خوب نیست. بهتره بریم براش دكتر صدا كنیم. آیناز برخاست و گفت:

-زود باش مامان! زود باش! آنان پایین رفتند. چنناز از توى خیابان به روانپزشك آشنایى كه تا آنموقع مرتب آیجان را طبابت كرده بود تلفن كرد. دكتر نیمساعت بعد پیش آنها بود ‍ و پس از معاینه گفت:

خانم چنناز! متأسفانه به‌او شوك وارد شده.

- دكتر! لطفاً بگوید علتش چیست ؟

-فكر میكنم علل زیادى باید داشته باشد، مثلاًخراب شدن آن تابلو،كتك خوردن، كه خراشهاى ‍ صورت شاید بدان علت باشند. ضربه خوردن سر ویا شنیدن خبرى ناگوار. شما ناراحت نباشید، ‍ بهتر است امشب او را تنها نگذارید. میتوانى فردا با خودت بیاوریش بیمارستان، بخش روانى ؟

بله ، فردا میآییم بیمارستان.

-بسیار خوب ، داروهایش را طبق معمول مصرف كند. پس تا فردا، بسلامت

دكتر رفت. خورشید در افق به پشت كوه میلغزید. شب سایه سیاهش را بر سر شهر میگسترانید. ‍ آیناز توى حیاط بازى میكرد. چنناز فكر كرد بهتر است او را بخانه باز گرداند و شب خود ‍ تنها پهلوى آیجان بماند. آنان سرآسیمه و پریشان باز گشتند. هنگامیكه او آیناز را بدست مادر بزرگش میسپرد مادر گفت - -چنناز متأسفانه خبر ناگوارى برایت دارم!

-چه خبرى مادر؟!

-آراز دستگیرشده! امروز ظهر، همین یك ساعت پیش دوستى خبر را به من اطلاع داد. ضمناً ‍ یك عده هم به نگارستان آقا نقاش حمله كرده اند، بیچاره پیرمرد را بقصد كشت كتك زده و ‍ با خودشان برده اند. --پس من رفتم مادر!

-كجا دخترم ؟

-بعد میگویم مادر.

-دلم بد جورى شور میزند، خیلى میترسم مادر. نگران توام.

-دلواپس من مباش مادر، بسلامت.

چنناز سریعاً خود را بخانه آراز رساند و داخل شد. اوراق و وسایل جاسازى را خالى ‍ كرد ، توى یك ساك دستى. وقتیكه خواست از در حیاط خارج شود، مشاهده كرد اطراف خانه و پشت بامها را مامورین محاصره كرده ‍ اند. مأمورى تند پیش آمد وگفت:

-اگر تكان بخورى شلیك میكنیم!

و چابك بدست راست او دستبند زد، كه سر دیگرش را قبلاً بدست چپ خودش زده بود. مأمور ‍ دیگرى سر برگرداند و نگاه پردقتى بچهرۀ چنناز افكند و گفت:

-حالا میفهمم ، درست دقت كنید تصویر این جادوگر است كه در شهر غوغا برپا كرده. ‍ به حساب آن جوان دیوانه رسیدیم ، امشب به حساب تو هم میرسیم . او حتا زندانیها را با ‍ تصویر این آفت افسون كرده بود. برو سوار شو بیحیا!

چنناز توى دلش گفت :

- آه ! آیجان ! و با تمام نفرت به چشمان مامور نگریست و گفت :

- این كلمات شایسته تو و امثال توست ! بیحیا شما هستید! اربابان شمایند كه كوس رسواییشان گوش دنیا را كر كرده است.

او را كشان كشان به داخل ماشین بردند. مردم از توى خانه ها و خیابان با خشم و نفرت ‍ صحنه را میپاییدند.

 

**

خورشید پشت كوه لانه كرده بود. هوا دیگر تاریك شده بود. جام سیمین ماه بر آسمان شهر ‍ میدرخشید. دریاچۀآبى بالهاى پهناور و خونینش را به سنگهاى ساحل میكوبید . آن دوردستها ‍ كبوترى زخمى و خون آلود ، افتاده برسنگها ، در نبردى بین بود و نبود ، بال از بهر پرواز ‍ میكوبید . آیجان توى اتاقش همچنان روى صندلى نشسته بود، ساكت وبیحركت . ناگهان احساس كرد: ‍ لاى در آرام اندكى باز شد. دخترى سر بداخل آورد و چشم در چشمش دوخت. تنها نیمه تنه ‍ او بر لاىِ درِ پیدا بود. او پیراهنى با گلهاى زنبق بتن داشت. چشمان سبز و‌درشت و براق و متعجب، نگاههاى ‌نافذ و افسونگر، صورت زیباى مهتابى و ابروان ‍ كمانیش، رویهم جاذبه مرموز و عجیبى در چهرۀ او دمیده بود كه آیجان را بی‌اختیار بسوى ‍ خویش جذب كرد. او برخاست، و مانند كسیكه در خواب راه برود، به ‌طرف در رفت. دختر روى ‍ پله ها بود. او بادست راستش باشاره گفت:

-بیا!

آیجان از پله ها پایین رفت. نیمه تنه دختر، برگوشه درِ نیمه بازِ كوچه پیدا بود، ‍ كه چشم در چشمش دوخته بود؛ بادست راستش باشاره گفت:

-بیا!

وآیجان درپى او از خانه خارج شد.‌دختربا آن نگاههاى افسونگرش او را كه بى اراده ‍ سردرپى اش نهاده بود از شهر بیرون برد. به كنار دریاچه رسیدند. آیجان فقط چند قدم با ‍ او فاصله داشت. دختر همچنان به چشمهاى او زل زده بود. انگار بین چشمان آنان نیروى شگفت ‍ انگیزى در جریان بود كه نمیگذاشت ازهم دور بشوند. او بادست راستش به اشاره گفت:

-بیا ! و به میان امواج آبى وخروشان دریاچه لغزید.آیجان هم بدنبالش. دختر، بسانِ پرى دریایى ‍ خیزابهاى كوه پیكر رامیشكافت و پیش میرفت، و گاه بگاه بفاصله كوتاهى سر برگردانده ‍ به او نگاه میكرد. هر بار كه نگاههاى آنان با هم برخورد مینمودند آیجان بسوى او خیز ‍ برمیداشت. آن شب امواج دریاچه غوغا میكرد.

**

دو روز بعد كودكان روزنامه‌ فروش در خیابانهاى شهر میدویدند و فریاد میزدند:

- خبرهای تازه!خبرهای تازه! نقاش تابلوی "دختری بر در کوچه" خودکشی کرد!

 

 

--------------

خسرو گلسرخی*

 

-------------
متن آلمانی داستان آیجان PDF
 آیجان -فارسی-PDF

انتشار از: 

دیدگاه‌ها

تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
احمدی زاده ی عزیز، خوشحالم که ساغ و سلامت هستید. و ممنون از نظر شما. دوست دارم از تاریخچه این داستان برایتان بگویم: این نوشته در سال 1362 در اورمیه به زبان ترکی نوشته شد. اما بعدها با غارت کتابهایم به همراه دیگر نوشته هایم نسخه ی اولیه
از بین رفت.دیگر بار آن را به زبان فارسی نوشتم ،با ترجمه به آلمانی. و درسال 1377- آذر -در مجله ادبی نیستان در خارج درج شد. ذکر این تاریخچه برای توجه به محیط زیست در داستان است. که هنوز خبری از مشکل دریاچه نبود. اما داستان آینده را احساس کرده بود. امید وارم در فرصت مناسب متن ترکی اش را بار دیگر برای انتشار آماده کنم.همیشه ساغ و سلامت یاشایین.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
روزگار غریبی شد. فسیل ها آب دریایی را که نقاش را در خود بلعید، تا قطره آخرینش صرف پاک کردن تصویر آن دختری که وی بر در تمام کوچه های شهر ترسیم کرده بود، نمودند. و آنچه بر جای ماند، خرمنی از نمک بود بر دل زخمی استاد پیرمرد . تنها امیدمان، کوچه های فراموش شده هست. کوچه هایی که هنوز بر در زخمی آنها خنیاگران می سرایند، ادیبان می نویسند و نقاشان ترسیم می کنند. ساغ اول دوست

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آ. ائلیار گرامی ممنون از جوابتان. اینکه اگر کامنتاری در رابطه با مطلب نباشد به ص. شما منتقل بشود، ایده خوبی است ولی به شرط اینکه فراموش نشود و به زباله دان منتقل نشود. در مورد انتشار کامنتار آقای یوسف آذربایجان باید عرض کنم که کامنتار ایشان منتشر نشده است بلکه به زباله دان منتقل شده است. آنچه که شما منتشر کرده اید، نه کامنتار ایشان بلکه شکایت ایشان است و از این بابت از شما ممنونم.
تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ثانی عزیز، بله سخن شما درست است. وقتی نویسنده تمایل به پاسخ ندارد و کامنت هم ایراد مقرراتی ندارد - و در کل میتوان آنرا یک کامنت معمولی به حساب آورد- ما به ص. شما منتقل میکنیم. حالا دوست ما چه تصمیمی گرفته بهر صورت به نظر خود عمل کرده است. درست یا اشتباه. با شکایت کامنت نویس میتوان مسئله را در جمع مطرح کرد. احتمالا نتیجه هم میتواند این باشد که کامنت به ص. شما منتقل شده و منتشر شود. البته بدون نام مخاطب. ولی اگر هدف انتشار کامنت باشد که منتشر شده است. عملا در سایت- با منتشر شدن کامنت- سانسور صورت نگرفته. احتمالا انتقال کامنت به ص. شما فراموش شده است. وگرنه آقای اقبالی از ایراد و اشکال و انتقاد و نقد استقبال هم میکند. لابد کامنت را قابل توجه ارزیابی نکرده است. صحیح آن است که یوسف گرامی انتقاد خود را محترمانه و دوستانه مطح کند. نه دشمنانه.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آقای آ. ائلیار گرامی، نوشته اید: <طرف مکاتبه شما دوست نداشته وارد صحبت شود.خوب این هم آزادی اوست.که انتخاب میکند صحبت بکند یا نکند>
من هم با نظر شما کاملا موافقم و هیچ شکی در این آزادی انتخاب طرف گفتگو ندارم. ولی آیا این دلیل می شود که کامنتاری که هیچ تناقضی با مقررات سایت ندارد، سانسور شود؟ آیا آقای اقبالی نمی توانند این کامنتار را منتشر کنند ولی وارد بحث با کامنتار نویس نشوند؟
آیا فکر نمی کنید که مدیریت سایت باید در اینگونه موارد دخالت کند و جلو سانسور کامنتارها را بگیرد؟
من فکر می کنم که سانسور کامنتار با وارد گفتگو نشدن با کامنتار نویس فرق دارد. آیا این فکر من درست نیست؟ اگر خلاف آن را به من نشان بدهید از شما ممنون می شوم.
تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
یوسف عزیز، میدانید که مدیران سایت در مورد کامنتهای خود مستقل تصمیم میگیرند. از نظر من کامنت شما خلاف مقررات نیست. ولی طرف مکاتبه شما دوست نداشته وارد صحبت شود.خوب این هم آزادی اوست.که انتخاب میکند صحبت بکند یا نکند. بهر صورت نظر شما اینجا منتشر شد. گرچه این بحث سیاسی ست و جایش اینجا نیست ولی بناچار باید بگویم: موضوع بحث کنفرانس بوخوم این است که حرکتی صورت گرفته که اتحادی از علاقمندان -مخالف حکومت- پدید آید. این حرکت بجای خود مثبت است. اما باید برنامه ی عمومی بدهند. و گروههای شرکت کننده برنامه خصوصی شان با برنامه ی عمومی نباید تضاد اصولی داشته باشد. حزب پان ایرانیست برنامه ی خصوصی دموکراتیک ندارد. لذا در یک اتحاد عمومی با برنامه دموکراتیک نمی تواند جای بگیرد. لازم است برنامه خصوصی خود را تغییر بدهد. برنامه خصوصی حزب پان ایرانیست «فاشیستی» ست. اینان لازم است از این ایده لوژی خداحافظی بکنند

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آقای ائليار کجای اين کامنت من مطابق اصول سايت ايرانگلوبال نيست که آقای اقبالی از انتشار آن جلو گيری ميکند

آقای اقبالی نوشته ايد که« شاکیان از سه طیف هستند که امر تخریبگری سیاستی که بر کنگره حاکم بود را تعقیب می کنند. گروه نخست تلاشگران احیاء نظام سلطنتی، گروه دوم، کوشندگان برای حفظ نظام دینی و گروه سوم فرقه های متاثر از پان ترک ها و پان عرب ها هستتند.»٠ خوب به عنوان يک فعال حرکت ملی آذربايجان از شما سوال ميکنم که کدام نيرو و شخصيت حرکت ملی آذربايجان حرکت راهايبخش و دموکراتيک شما را تخريب کرده .لطف کن نام ببر تهمت نزن .نام ببر تا بی آبرو شود.قابل توجه همگان اگر اين آقا نام نبرد بايد از ترکها عذر خواهی کند و در ضمن تا آنجائی که من ميدانم هيچکدام از شخصيت ها و تشکيلات آذربايجانی نه شرکت کرده و نه حرفی در رابطه با اين حضرات زده و آقای اقبالی با اين کار ميخواهند خودشان را مطرح کنند .نشست
تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
سروش عزیز، ممنون از نظر شما. و همینطور از دیگر دوستان که لطف کرده نظرشان را برایم فرستاده اند، تشکر میکنم.
تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ادامه کامنت پیشین: نظرات به زبانهای خارجی: yes. thank you for this style )) ممنون از این استیل.



ناشناس۱۰:۵۹ قبل‌ازظهر
Eine Tiefgründige und zum Nachdenken anregende Geschichte, die sehr gut gelungen ist.
داستانی ست غم انگیزو قابل تفکر.و هیجان زا، که بخوبی نوشته شده است.


ناشناس۲:۱۵ بعدازظهر
»Von allen Weisen, die ich in der Welt je sah
gab es Niemanden ohne Leid
Mein Herz sei verrückt
Verrücktheit hat auch ihre eigene Welt«
Sehr bewegende "schöne" Geschichte.
داستان بسیار زیبا و تکان دهنده ایست.

Danke Sascha
« زهوشیاران عالم، هركه را دیدم غمى دارد»
« دلا دیوانه شو ! دیوانگى هم عالمى دارد »-


ناشناس۴:۳۲ بعدازظهر
das ist eine tarurige Geschichte,
داستان غم انگیزی ست.
mazizaki
تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
چند نظر در مورد داستان آیجان که نویسنده در یافت کرده : سلام ايليار عزيز،
داستانت را خواندم و از آن لذت بردم.، لذتي آميخته با درد و غم. جالبي تراژيک هنر در اين خصلت عجيب اوست که در عين دردناکي لذت بخش است. در هنر زشتيها زيبا ميشوند و مي گوييم، چه زيبا و قوي زشتي و درد را تصوير کرده است.موضوع داستان تو نيز داراي اين المنتهاي قوي تراژيک و انسانيست و به بيان معضلات و حالتهايي مي پردازد که خاص انسانها و جوامع در حال بحران و يا گرفتار در بحران عميق زندگيند...

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
چکیده: -آیجان "نقاش" پس از ۷سال و اندی از اداره "زندان" بیرون میاید.ـ جنناز، معشوقه اش بیرون آمدنش را زیرنظر دارد وآنگاه که آیجآن در خانه نشسته ، جنناز به دیدنش میرود. ـ پس از چندی، آنها تصمیم بدیدن دوست خود آراز میگیرند. ـ آراز و جنناز به دگرگونی روحی آیجان پی برده، شب را همگی در خانه آراز بسرمیبرند.ـ آیجان بدیدار استاد نقاشش رفته وپس از اندی استاد از ازدواج آیجان وآراز واینکه آنها دارای یک فرزند هستند میگوید. ـ آراز دستگر شده، وبدنبال آن جنناز نیز دستگیر میشود. ـ آیجان دست به خودکشی میزند.
تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
متن ترکی آیجان و داستان «جان» http://www.iranglobal.info/node/10192 هم در فرصت مناسب منتشر خواهد شد.

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری