رحمان درکشیده و یادمانده هایش از کشتار تابستان ۶٧

برای کشتار وسیعتر و بی دردسرتر، زندانیان را در بی خبری مطلق نگاه داشته و سلاخی کردند! در آن روزها یک تریلی کانتینردار را دیدیم اما شک نکرده بودیم که ممکن است جسد بچه های اعدامی در این کانتینر باشد! ..... شوک بزرگی بر ما وارد شده بود، ما مرگ یاران را باور نمی کردیم، حمل بار سنگین مرگ این همه عزیز بر شانه هایمان آسان نبود ..... زندان برایم مانند خوابی بود که بیش از هشت سال طول کشیده بود!

 

انتقال به گوهردشت، تیرماه ۱۳۶٧

به غیر از بهمن موسی پور همه ما را از اتاق دو برای انتقال به زندان گوهردشت به محوطه بیرونی زندان برده و سوار مینی بوس کردند، در مینی بوس چند نفر دیگر که تازه ملی کش شده و در آسایشگاه بودند از جمله دو اقلیتی، دو خط سه ای و یک توده ای با ما همراه شدند، کاوه به آذین نیز از بچه های ملی کش حزب توده که با من همبند بود و به دلایل دیگری در اوین مانده بود به جمع ما اضافه شد، مینی بوس از مسیر سعادت آباد به سمت اتوبان رفت و در اتوبان از خروجی مهرویلا به سمت زندان گوهردشت پیچید، فروردین ۱۳۶٤ در جریان انتقال از گوهردشت به اوین آخرین باری بود که خیابان ها را دیده بودم، آخرین باری که این امکان را پیدا کرده بودم تا نگاهی به کوچه و خیابان بیاندازم، در زندان گوهردشت ما را به سلول های انفرادی طبقه اول در ابتدای ورود به ساختمان زندان فرستادند، چند روز اول خبر خاصی نبود، در همان روزها از رادیوئی که از زیرهشت برای زندانبان پخش می شد خبری در مورد جلسه ای مهم با حضور مقامات مهم حکومت را به زحمت شنیدم.

شنیدن نام مهدوی کنی و حضور وی در این جلسه در حالی که مقام دولتی مهمی نداشت برای من عجیب بود! خبر پذیرش قطعنامه را نشنیدم اما مشخص بود که اخبار مهمی در جریانند، ایران روز بیست و هفتم تیر قطعنامه ۵٩٨ را به طور رسمی پذیرفت هرچند که اعلام آتش بس به صورت رسمی تا بیست و نهم مرداد طول کشید، برای شنیدن اخبار زیر در سلول دراز می کشیدم اما با این وجود اخبار مفهوم نبودند و مشکل می شد با چسباندن برخی کلمات که به گوش آشناتر می آمدند جملات نامفهوم را مفهوم ساخت، یک یا دو روز بعد ما را به طبقه دوم آورده و به سلول های انفرادی آنجا فرستادند، بالای بند ما ملی کش ها بودند، یک روز کریم که سلول بغل من بود تلاش کرد تا با بند بالا تماس بگیرد که از آن طرف یکی از رفقای اقلیت روی خط آمد، وقتی من متوجه او شدم روی خط رفته و با وی تماس گرفتم، تا چند روز این تماس برقرار بود تا یک روز حسین ملاطالقانی روی خط آمد و گفت: "ما را دارند از بند می برند!" پیش از آن به واسطه همین ارتباط خبر گرفته بودم که تعدادی زندانی سیاسی را از کرمانشاه آورده اند.

حسین حدس می زد که علت بردن آنها از بند آوردن زندانیان جدید به آنجاست که البته با بردن آنها من متوجه آوردن زندانیان جدید نشدم، این آخرین وداع من با حسین بود، رفیقی که سال های مهمی از دوران نوجوانی و جوانی را با او گذرانده بودم، وقتی آزاد شدم یک بار حسین را در خواب دیدم، خواب برای من آن قدر واقعی بود که فکر کردم واقعیت دارد! حتی رنگ ها را در خواب تشخیص می دادم! با تعجب به حسین گفتم: "تو زنده ای؟" آن قدر خوشحال شده بودم که در خواب گریه ام گرفت و به ناگهان از خواب پریدم! تا دقایقی منگ بودم و نمی دانستم در کجا هستم؟ خواب بودم یا بیدار؟ شاید هم آن رؤیا آن قدر زیبا بود که نمی توانستم باور کنم همه را در خواب دیده ام، بعد از آزادی از زندان دو بار خواب های من رنگی بوده اند، یعنی رنگ را هم در خواب حس می کردم! که دیگر هرگز تکرار نشد، یک بار حسین و یک بار مادرم، با مادرم به خرمشهر رفته و در کنار آب های خلیج فارس بودیم، حالا چرا خرمشهر و خلیج فارس؟ در حالی که من در کنار دریای خزر متولد شده ام، نمی فهمم!

آغاز کشتار تابستان ۱۳۶٧

زندانیانی که در سلول های روبرو بودند ماشین هیأت مرگ را که وارد زندان می شد می دیدند اما در آن زمان نمی دانستیم موضوع چیست و اصلا این افراد چه کسانی هستند؟ آنها تنها از آمدن یک ماشین به محوطه زندان و پیاده شدن چند آخوند و لباس شخصی به ما خبر می دادند، بنا بر این می توان گفت که هیأت مرگ کارش را در زندان گوهردشت از همان هفته اول مرداد آغاز کرد! تصمیم به قتل عام زندانیان سیاسی از پیش گرفته شده بود، پایان جنگ و عملیات فروغ جاویدان تنها استارت آن را زدند! در روز بیست و هفتم تیرماه ایران نامه پذیرش قطعنامه را برای دبیر کل سازمان ملل ارسال کرد و روز بیست و نهم تیر سخنان معروف خمینی در مورد جام زهر از تلویزیون پخش شدند، دو روز بعد حمله عراق از جبهه های جنوبی شدت گرفت و در تاریخ سوم مردادماه عملیات فروغ جاویدان از سوی سازمان مجاهدین کلید خورد، در تاریخ پنجم مرداد نیز رژیم عملیات خود را علیه مجاهدین به نام مرصاد آغاز کرد و در نهایت در تاریخ بیست و نهم مرداد بین ایران و عراق آتش بس برقرار شد.

تمام شواهد حاکی از آنند که برنامه ریزی برای کشتار زندانیان از قبل صورت گرفته بود! انتقال تعداد زیادی از زندانیان اوین به گوهردشت و از گوهردشت به اوین در اواخر سال ۱۳۶۶ ، انتقال بچه های بندهای یک پائین ( دوباره دستگیری ها) و بند دو بالا (احکام بالای پانزده سال تا ابد و زیر حکم) به آسایشگاه در خرداد ۱۳۶٧ ، شروع همزمان قتل عام در زندان با عملیات مرصاد و ..... همه این موضوع را ثابت می کنند! مقامات رژیم در نماز جمعه تهران در حالی مدعی شدند که زندانیان به دلیل شورش در زندان اعدام شده اند که زندانیان سیاسی به دلیل بی خبری مطلق، قطع ملاقات، روزنامه، تلویزیون و حتی بی خبری از محاکمه خود امکان هر گونه واکنش جمعی به اعدام و کشتار دسته جمعی از آنها سلب شده بود! البته شکی نیست که ترس از واکنش های احتمالی زندانیان یکی از دلائل ممانعت از پخش خبر سلاخی و کشتار دسته جمعی زندانیان بوده است! زندانبان برای کشتار وسیعتر و بی دردسرتر، زندانیان را در بی خبری مطلق نگاه داشته و سلاخی کرد!

یکی از همان روزهای اول آغاز کشتار، پاسداران به بند ما آمدند و زندانیان سلول های روبرو را بیرون کشیدند، بعد آنها را پشت سر هم در صف قرار داده و به سمت بیرون بند به راه افتادند، اما هنوز صدای پایشان زیاد دور نشده بود که برگشتند! شاید می خواستند آنها را به دادگاه ببرند که متوجه ترکیب ناهمگونشان می شوند و برمی گردند! در آن زمان هنوز دادگاه زندانیان چپ شروع نشده بود و در ترکیب سلول های روبرو بچه های چپ نیز بودند، به هر حال بردن و آوردن آنها برای ما در آن بی خبری عجیب بود و هیچ جوابی برایشان نداشتیم!

شنیدن خبر اعدام ها

بعد از چند روز تمامی ما را که از اوین آورده بودند به بند فرعی منتقل کردند، در بالای بند ما مجاهدین ملی کش بودند که با آنها تماس گرفتیم، علی بابائی که از سال ۱۳۵٩ باهم در بند سه اوین بودیم از آن طرف با ما تماس گرفت و گفت: "اکثر بچه ها را برده اند!" او نمی دانست کجا، فقط می گفت که آنها را پیش هیأتی برده و از آنجا به سمتی می برند که دیگر برنمی گردند! او گفت که حتما امروز و یا فردا او را نیز خواهند برد! حرف او درست از آب در آمد و باقی مانده مجاهدین ملی کش را نیز از بند بالای ما بردند! از کل مجاهدینی که آن زمان در بند ملی کش ها بودند تنها یک نفر زنده ماند! سعید (فضل الله حسینی) همسلولی من در زندان گوهردشت نیز یکی از آنها بود که اعدام شد! احمد مشهدی محمدعلی خراط، منوچهر رضائی، نادر لسانی، قاسم جوان شجاع، همایون نیک پورفرخ و بسیاری دیگر از مجاهدین در این بند بودند، بعد از بردن مجاهدین ملی کش، از یکی از بندهای مجاور نیز به صورت مبهمی خبر اعدام ها به ما رسید اما صحت آن تأیید نشد!

همین شک بود که در ما نیز به گونه ای ناباوری را به وجود آورده بود به ویژه آن که چنین تجربه ای را حتی در سال ۱۳۶٠ نیز نداشتیم و طبیعی بود که برای هر کسی پذیرش چنین جنایاتی با این ابعاد مشکل باشد! بعد از شنیدن خبر فوق موضوع برای ما تا حدی جدی شد و تعدادی که باهم در فرعی بودیم بر روی موضوع مقداری صحبت کردیم، صحبت ما به درازا کشید و از همه چیز و همه جا صحبت پیش آمد، هوا روشن شده بود که تصمیم به خواب گرفتیم اما هنوز خواب به چشمان ما نیامده بود که ناصریان به داخل بند آمد! این اولین بار بود که ناصریان را می دیدم، ناصریان همه ما را در اتاق انتهای بند جمع کرده و از موضع بسیار بالا و خشنی سؤالاتی را در رابطه با مصاحبه و مانند آن مطرح کرد و در نهایت من و دو نفر از بچه های توده ای را که شرایط او را قبول نکردیم با کلیه وسائل بار دیگر به انفرادی برگرداند و بدین ترتیب دوران حضور در بند فرعی نیز به سرعت به پایان رسید!

سلول انفرادی

با آن که سابقه ای طولانی در حبس کشیدن در سلول های انفرادی داشتم اما این بار با ورود به سلول انفرادی یکی از سخت ترین روزهای زندان من آغاز شد! بند پر از مجاهدینی بود که یک بار به دادگاه رفته اما هنوز وضعیت نامشخصی داشتند، برای همین طناب دار هنوز بالای سرشان پرواز می کرد! یک روز ناصریان به سلول یکی از آنها رفت و ضمن تهدید به اعدام و کتک زدنش به او گفت که باید اسم چند نفر را که سرموضع هستند بدهی و گر نه اعدام می شوی! روزی سه بار برای دادن غذا می آمدند ولی هیچ وقت نمی خواستی ساعت غذا برسد! وقتی که گاری غذا به داخل بند می آمد از همان سلول اول شروع به زدن می کردند! وقتی که در باز می شد زندانی باید در حالی که ظرف غذا و یا لیوان پلاستیکی چای را در دست داشت با چشمبند کنار در سلول می ایستاد، هنگامی که در سلول باز می شد یکی از پاسداران ظرف غذا را می گرفت و دیگری به داخل سلول آمده و شروع به زدن زندانی می کرد! بعد از کتک هم ظرف غذا را به دست تو می دادند!

در این روزها عموما آنهائی را که اتهام گروه های چپ را داشته و هنوز به دادگاه نرفته بودند نمی زدند ولی این کتک زدن پاسدار نبود که درد داشت، آن فشار روحی که در سی و هشت سلول را باز می کردند و یک ساعت این کار طول می کشید و در طول این یک ساعت تو فقط سر و صدای کتک و داد و فریاد می شنیدی بدترین چیز بود! اول این که امکان خوردن غذا وجود نداشت و نمی توانستی در آن حالت غذا بخوری! اصلا در آن روزها من گرسنه نمی شدم! دوم این که بعد از رفتن آنها و پایان کتک زدن ها آن حالت در تو هنوز باقی می ماند و کششی به خوردن غذا نداشتی! من در آن روزها حتی همان غذای ناچیزی را که بهم می دادند نمی توانستم بخورم و اضافه آن را در توالت می ریختم! فقط سه بار در روز سیگار روشن می کردند که من هم در حالی که سیگاری نبودم سیگار گرفته و برای اولین بار در آن سلول شروع به کشیدن سیگار کردم! یک بار هم شب ما را از سلول بیرون کشیده و برای امضای یک طومار در محکومیت سازمان مجاهدین که برای ارسال به صدا و سیما آماده شده بود به راهروی اصلی بند بردند اما وقتی فهمیدند که اتهام من اقلیت است چیزی نگفته و مرا به سلول باز گرداندند، گویا قرار بود هنوز همه چیز از ما پنهان نگاه داشته شود!

در این سلول داستان اعدام ها را باور کردم اما آن چه که از دادگاه مجاهدین برداشت کرده بودم این بود که در دادگاه مسأله اتهام زندانی و موضع گیری سیاسی او مطرح می شود! بنا بر این خود را آماده کرده بودم تا اگر به دادگاه رفتم از نظر سیاسی چه موضعی بگیرم و هرگز فکر نکرده بودم که "مذهب" آن کلمه رمز در دادگاه نمایشی آنها برای زندانیان سیاسی غیر مذهبی باشد! از طرف دیگر بچه هائی که با ما در انفرادی بودند همه یک بار به دادگاه رفته بودند، پس من این احتمال را هم داده بودم که یک بار به دادگاه می برند و بعد به انفرادی منتقل می شوی تا دوباره به دادگاه رفته و یا تکلیفت به نوعی دیگر مشخص شود که این نیز البته توهمی بیش نبود و تکلیف زندانی عموما در همان دادگاه اول و در چیزی حدود دو تا حداکثر پنج دقیقه روشن شده و به ندرت کسانی بودند که بیش از یک بار به دادگاه رفته باشند!

حداقل در میان زندانیان چپ من کسی را سراغ ندارم و در آن بند نیز من کسی را به خاطر ندارم دوباره به دادگاه برده باشند هرچند که امکان آن را نیز رد نمی کنم اما چیزی که برای من در آن روزهای سخت قوت قلبی بود پیدا کردن یکی از رفقا بود! رضا انصاری را که از سال ۱۳۶٤ از هم جدا شده بودیم دیگر ندیده بودم و او حالا بعد از سه سال در سلول انفرادی روبروی من بود! در مدت کوتاهی که در این سلول بودم ما مرتب با مورس از زیر در سلول باهم در تماس بودیم!

هیأت مرگ

صبح روز ششم شهریور نگهبان در سلول مرا باز کرد و خواست تا وسائلم را جمع کرده و بیرون بیایم، بعد از جمع کردن وسائل داخل سلول آنها را داخل ساک که بیرون سلول بود گذاشتم اما وقتی خواستم ساکم را بردارم نگهبان اجازه نداد و گفت بگذار همین جا باشد! ما چند نفر را که در ارتباط با گروه های چپ و غیر مذهبی دستگیر شده بودیم به صف کرده و به سمت دادگاه در طبقه اول زندان بردند، البته هنوز نمی دانستیم که به کجا می رویم! وقتی به محل دادگاه رسیدیم ما را در راهرو نشاندند، بعد از بردن تعدادی از بچه ها نوبت به من رسید و این زمانی است که هنوز ظهر نشده بود، به دادگاه رفتم بدون آن که بدانم دادگاه است! وقتی چشمبند را برداشتم نیری و اشراقی را شناختم اما دیگران را ندیده بودم، در دادگاه نیز این دو نفر بودند که صحبت می کردند، نیری سؤالات را شروع کرد، اسم، اسم پدر و غیره تا مذهب، تا اینجا همه چیز معمولی بود، در جواب مذهب نیز به روال آن سال ها گفتم: "ندارم!" از اینجا بود که موضوع پیچ خورد و من که خودم را آماده کرده بودم تا به سؤالات آنها در رابطه با مواضع سیاسی جواب بدهم تازه فهمیدم که مسأله مذهب است و نه مواضع سیاسی!

نیری پرسید: "خب، از چه زمانی این جوری شدی؟" من گفتم: "من همیشه همین جوری بودم و مذهب نداشتم!" نیری گفت: "چند سالت بود دستگیر شدی؟" گفتم: "شانزده سال!" اشراقی گفت: "معلومه دیگه، از اول این جوری بوده!" نیری ادامه داد: "پدرت چی؟ نماز نمی خواند؟" گفتم: "نه، پدرم نیز دین خاصی ندارد!" نیری گفت: "یعنی تو توی عمرت یک بار الله اکبر نگفتی یا بسم الله؟" و من که موضوع را فهمیده و قرار را بر انکار گذاشته بودم گفتم: "نه!" در این موقع ناصریان به داخل آمد و گفت: "حاج آقا، این اسمش هم تا چند وقت پیش مستعار بوده!" و این در حالی بود که ناصریان اصولا مرا نمی شناخت و مشخص بود که این موضوع را حمید عباسی (نوری)، دست راست وی به او گفته بود! نیری رو به من کرد و گفت: "به تو وقت می دم تا مسلمون بشی و گر نه حکم خدا رو درباره ات اجرا می کنم!" من هم که سعی می کردم خودم را خیلی بی خبر نشان دهم در حالی که می خواستند مرا از اتاق بیرون ببرند گفتم: "من چند ساله حکمم تمام شده اما نمی دانم چرا مرا آزاد نمی کنند؟" که نیری عصبانی گفت: "برو بیرون!" و این گونه به اصطلاح دادگاه من تمام شد!

اوضاع مضحکی بود، او به من می گفت: "حکم خدا را در مورد تو اجرا می کنم!" من می گفتم: "چرا آزاد نمی شوم؟!" وقتی که از دادگاه بیرون آمدم مرا دست یک پاسدار دیگر دادند و پاسدار که نمی دانست با من چه باید بکند پرسید: "نگفتند کجا باید بری؟" گفتم: "نه!" پرسید: "به تو گفتند مسلمونی یا نه، چی گفتی؟" جواب دادم: "گفتم نیستم!" آن وقت مرا به قسمت چپ برد! قسمت چپ جائی بود در ابتدای راهروئی دراز که در تمام بندهای طبقه اول به آن وصل می شد و در انتهای آن سالن اجتماعات بود که بچه ها را در آنجا به دار می کشیدند! مرا کنار رفقا محمود قاضی و نبی عباسی نشاندند، محمود سال ۱۳۵٩ مدت کوتاهی با من در بند سه بود که زود آزاد شد، بعد از حدود هشت سال همدیگر را از زیر چشمبند شناختیم و من خبرها را به او گفتم! در میان تمام صحبت هائی که کردیم این جمله محمود قاضی از یادم نرفته است، محمود بعد از شنیدن اخبار خطاب به من و نبی گفت: "اوضاع خرابه!" ناهار به ما نان و پنیر دادند که البته فکر می کنم ساعت سه بعد از ظهر و یا چیزی در آن حدود بود.

دادن نان و پنیر نیز البته چیز خوشایندی برای ما نبود، ما می دانستیم که قبل از اعدام چیزی برای خوردن نمی دهند و حالا مقدار کمی نان و پنیر مرا به یاد آن انداخته بود اما مشکل اصلی من این بود که هنوز فکر نمی کردم کسانی را که در این قسمت جمع کرده اند اعدامی هستند به ویژه آن که نیری به من گفته بود: " به تو وقت می دهم تا ....." از همین رو فکر می کردم که ما را به جائی برده و بار دیگر بر اساس گفته نیری به دادگاه می آورند، در قسمت چپ نشسته بودیم که یکی از پاسداران آمد و گفت: " هر کی می خواد دستشوئی بره دستش رو بالا بگیره!" که من دستم را بالا گرفتم، بعد از چند دقیقه که برگشتم دیگر کسی آنجا نبود اما صدای پای بچه ها می آمد، پاسدار وقتی مرا دید شتابان پرسید: "اسمت چیه؟" که جواب دادم، پاسدار با بلند صدا کردن نام من از پاسداری که بچه ها را می برد پرسید: "این هم بیاد؟" که جواب شنید: "نه، اون بشینه!" و پاسدار از من خواست تا بنشینم!

اما من که تازه محمود را دیده بودم و فکر نمی کردم این صف اعدام است اصرار کردم که: "از صبح تا حالا اینجا نشستم، خسته شدم، بذار برم!" که اصرار فایده نداشت و مرا نشاند! پس از مدتی بچه های دیگری را یکی یکی از دادگاه به سمت چپ آوردند، در این گروه از رفقای اقلیت کیوان مصطفوی نیز بود، کیوان هنگام دستگیری در سال ۱۳۶٢ نامزد داشت اما نامزد او نمی توانست به ملاقات بیاید، چندی پیش از تابستان ۱۳۶٧ به خواست کیوان و نامزدش آنها عقد ازدواج می بندند (پدر او به نیابت از کیوان این کار را می کند!) تا نامزد و اکنون همسر وی بتواند به ملاقات بیاید که تابستان ۱۳۶٧ مدت این ملاقات ها را با سر به دار شدن کیوان بسیار کوتاه کرد! از زندانیانی که به قسمت چپ آوردند سامان از هواداران راه کارگر را هم شناختم که در سال های ۱۳۶٠ و ۱۳۶١ باهم بودیم، از زیر چشمبند تلاش داشتم تا با دیگران تماس بگیرم که پاسدار متوجه شد و مرا از آنجا بلند کرد و با فاصله بسیار از سایرین نشاند!

بعد از ساعاتی پاسداران شروع به خواندن اسامی جدید کردند! آنها نام زندانی و نام پدر او را می خواندند و فامیلی را نمی گفتند، یکی از بچه ها نیز اسم پدرش رحمان بود، من هم با این که فهمیده بودم اسامی را چگونه می خوانند عامدانه از جای خود بلند شدم و به طرف صف آمدم که یکی از پاسداران مرا همان اول صف قرار داد! در حالی که پاسدار دیگری همچنان در حال خواندن اسامی بود برای لحظه ای در کار خود تردید کردم، با یادآوری فشارهائی که در این مدت تحمل کرده بودم با خودم گفتم: "الان تو را با این صف می برند و می فهمند که اسمت در لیست نبوده و بی خودی باید یک کتک مفصل بخوری!" با همین استدلال بود که دستم را بلند کردم و پاسداری آمد از من پرسید: "چیه؟" گفتم: "فکر می کنم اشتباهی تو صف ایستادم!" او اسم مرا پرسید و بعد از کنترل با پاسداری که لیست در دست او بود مرا دوباره نشاند! بدین ترتیب گروه دوم زندانیان اعدامی را از کنار ما بردند و بقیه که شش تا هفت نفر بودیم همچنان در قسمت چپ نشسته بودیم، بعد از ساعاتی از زیر چشمبند پاهای اعضای هیأت مرگ را دیدم که این بار در حال بازگشت از سالن اجتماعات (محل اعدام ها) بودند!

همه رفقایتان را اعدام کردیم!

در آخر ما چند نفر را جمع کرده و به یکی از اتاق های بندهای عمومی در طبقه سوم زندان بردند که البته در اتاق ها بسته بود، این همان بندی بود که ملی کش های چپ قبل از انتقال به بند چهارده در آن بودند و من از سلول های انفرادی طبقه دوم با آنها در تماس بودم، همان جا که برای آخرین بار به حسین طالقانی  "به درود" گفتم! چیزی نگذشته بود که ناصریان به اتاق ما آمد و گفت: "نماز خوانده اید؟" و ما گفتیم: "نه!" ناصریان با حالتی که هرگز فراموش نمی کنم به تندی و با خشم گفت: "تمام رفیقاتون که امروز پائین دیدید اعدام شدند! اگر شما هم نماز نخونید فردا می دم اعدامتون کنند!" او در حالی این جملات را بر زبان می آورد که نمی توانست و یا نمی خواست لذت و رضایت خود را از اعدام بچه ها پنهان کند! نمی دانم چرا آدم ها وقتی در این هیبت ظاهر می شوند بسیار کریه تر از حتی آن چه که هستند به نظر می آیند؟ وقتی این جملات از زبان او بیرون آمدند یکی از بچه ها که از بیماری صرع رنج می برد دچار تشنج شد و به زمین افتاد!

با پذیرفتن نماز از سوی تعدادی، من و یکی از رفقایم را که نماز خواندن را نپذیرفتیم به اتاق دیگری بردند! ما دو نفر، هر دو از هواداران اقلیت، آن شب را تا صبح بیدار ماندیم بدون آن که حتی لحظه ای چشم بر هم بگذاریم! از خاطراتمان، از گذشته ها و البته از این که: "فردا در جواب ناصریان چه باید بگوئیم؟" گفتیم! من موضع نداشتم و نظرم این بود که باید پذیرفت اما او ضمن آن که مرا تشویق به پذیرفتن می کرد می گفت که خودش نمی تواند بپذیرد و صحبت هایمان البته نتیجه ای نداشتند! او نمی پذیرفت و من با این دوگانگی روبرو بودم چرا که اگر او تنها می ماند پذیرش آن از طرف من از نظر عاطفی و حتی سیاسی سخت می شد اما در عین حال انگیزه هایم برای نپذیرفتن به اندازه کافی قوی نبودند! بین مردن و زنده ماندن، زنده ماندن را انتخاب می کردم، زنده ماندن خیانت نبود اما پیدا کردن انگیزه مبارزاتی نیز در آن، به ویژه در آن شرایط، مشکل بود و این بیش از هر چیز آزارم می داد، عقب نشینی برای زندانی هرگز دلپذیر نیست و همیشه با تلخی همراه است حال چه رسد به این شرایط که هرگز تجربه نکرده بودم!

او بین ماندن و رفتن، رفتن را پذیرفته بود، زندگی را دوست داشت اما انگیزه هایش برای نپذیرفتن بسیار بود! صبح ناصریان آمد و در جواب سؤال او من پذیرفتم اما همسلولیم نپذیرفت و این گونه آن شب برای ما به پایان خود رسید! مرا به اتاقی بردند که تعدادی از بچه های اتاق دیروزی نیز در آن بودند اما نکته جالب در این است که آن رفیق را نیز هرگز به دادگاه نبردند! او را از ان اتاق به سلول های انفرادی منتقل کردند و تا پایان اعدام ها در همان جا ماند! وقتی به اتاق وارد شدم شاهرخ از هواداران اقلیت در مورد سرنوشت رفیق دیگر پرسید و من جریان را به او گفتم، او که از این موضوع دچار هیجان شده بود به رغم ممانعت من محکم به در کوبید تا پاسدار آمد و گفت: "من نماز نمی خوانم!" نتیجه این برخورد تعدادی ضربه شلاق بود و او را بعد از شلاق زدن به اتاق بازگرداندند! یک بار هم آمدند و سبیل های همه ما را زدند و این در حالی بود که من به دلیل ماندن طولانی در انفرادی ریش بلندی داشتم که بچه ها نیز به شوخی می گفتند: "شبیه آبراهام لینکلن شدی!"

جلیل شهبازی

در این بند آنهائی را که نماز نمی خواندند به جای هر وعده نماز ده ضربه شلاق می زدند! یکی از کسانی که نماز خواندن را نپذیرفته بودند جلیل شهبازی از هواداران اکثریت بود که از سال ۱۳۵٨ در زندان بود، روز بعد (سه شنبه) مسلم را به اتاق ما آوردند، مسلم نیز از دستگیری های سال ۱۳۶٠ بود و با او در سال ۱۳۶٠ همبند بودم، بعد از دادگاه، او و جلیل را باهم در یک اتاق انداخته بودند، به گفته مسلم یک شب جلیل در وقت دستشوئی به او می گوید که: "تو برو اتاق، من ظرف ها را می شویم!" و مسلم به اتاق برمی گردد که بعد از دقایقی متوجه خودکشی جلیل می شود! آن طور که او گفت جلیل با شکستن شیشه و با استفاده از شیشه های شکسته شده دست به خودکشی می زند! به گفته مسلم، جلیل معتقد بود که زندانبان در نماز خواندن توقف نخواهد کرد و می خواهد بار دیگر شرایط سال ۱۳۶٠ را در زندان حاکم کند! تحلیلی که تنها مختص جلیل نبود و بچه های دیگری نیز با همین تحلیل حاضر به پذیرش شرایط زنده ماندن نشدند!

صبح روز چهارشنبه نهم شهریور بچه های اتاق ما را به بند هشت بردند، اغلب زندانیان جان به در برده از اعدام ها را به بند هشت آورده بودند، بسیاری از آنها شب قبل به بند منتقل شده بودند، زمانی که وارد بند هشت شدم زندانیان بندهای سیزده و چهارده، معروف به ملی کش ها و اوینی ها را برای دادگاه از بند بیرون کشیده بودند، شب قبل تعدادی از رفقای اقلیت از جمله زنده یاد بهنام کرمی همراه با مهرداد نشاطی و رضا انصاری (تا آنجا که در خاطرم هست) از طریق مورس زدن با ملی کش ها اخبار مربوط به اعدام را به آنها منتقل می کنند، در ابتدا آنهائی که از بند ملی کش ها بر روی خط آمده بودند به موضوع شک می کنند اما وقتی بهنام خود را معرفی می کند و یکی که ان طرف بود او را می شناسد بچه ها به درستی خبر اعتماد می کنند، در همان نیمه شب رفقای اقلیت بند ملی کش ها خبر را به رفقای اقلیت بند اوینی ها که در پائین آنها بودند می رسانند! بنا بر این صبح که زندانبان به سراغ زندانیان می آید خبر در بند پخش شده بود اما این خبر برای بچه ها در عالم خواب و بیداری مانند یک شوک بود!

امکان این که تصمیم جمعی گرفته شود نبود و حتی زمانی که ملی کش ها را از بند بیرون می برند برخی از رفقای اقلیت هنوز تصمیم نگرفته بودند! بنا بر این در تصمیم زندانیان ویژگی های شخصی آنها در مواردی مؤثر بودند، رفیق غلام خوشنام از هواداران اقلیت در بند ملی کش ها به صراحت گفته بود که شرط مسلمان بودن و نماز خواندن را نخواهد پذیرفت! طرح این نظر در مورد جانباختگان سال ۱۳۶٧ که: "اعدام ها تصادفی بودند" بیان دقیقی نیست، در بند اوینی ها و ملی کش ها این موضوع به وضوح آشکار است، تمامی بچه ها تا یک حد از اوضاع خبر داشتند اما تعداد زیادی از گروه های گوناگون اعدام و تعداد زیادی نیز اعدام نشدند، با نگاهی به آنهائی که اعدام شدند و آنهائی که باقی ماندند می توان دید که رادیکال ترین و مبارزترین زندانیان چپ و غیر مذهبی در میان اعدام شدگان هستند! برای مثال در بند ملی کش ها عباس رئیسی از رفقای پیکار و حسین ملاطالقانی از رفقای اقلیت، در بند اوینی ها نیز می توان بسیاری از آنها را نام برد از جمله رفقا محمدرضا حاجی خانی و مجید ایوانی.

حتی در مورد هواداران و اعضای اکثریت و توده که می شناسم می توانم این را بگویم، اصغر مصفا از اکثریت و یا حسن جلالی و مهرداد دستگیر از حزب توده نمونه هائی از زندانیانی هستند که ویژگی های شخصی متفاوتی داشتند، روز نهم شهریور از طریق هواکش سلول، در بند هشت صدای یکی از زندانیان محکوم به اعدام را که ناصریان در حال جر و بحث با او بود شنیدیم، او به ناصریان می گفت: "برای چه باید وصیتنامه بنویسم؟" و ناصریان با همان صدائی که همیشه برای من "صدای مرگ" است داد می زد: "بنویس، بنویس، دیگه تمومه!" به راستی لحظات دشواری برای بچه هائی بود که این صدا را می شنیدند و کاری از دستشان برنمی آمد در حالی که آرزو داشتند تا هر چه در توان داشتند برای نجات او به کار گیرند! بند هشت در طبقه دوم قرار داشت و بندی که بچه ها را قبل از اعدام برای نوشتن وصیتنامه می بردند و در جنب سالن اجتماعات (محل به دار کشیدن بچه ها) قرار داشت در پائین بند هشت بود، همچنین از این بند امکان دیدن سالن اجتماعات وجود داشت.

در آن روزها یک تریلی کانتینردار را نیز دیدیم، بچه ها تعریف می کردند که قبل از آن نیز یک تریلی کانتینردار را دیده اند که خراب شده و مدتی در آنجا مانده بود، آنها حتی سمپاشی محوطه و اطراف ماشین را نیز دیده بودند اما باز به این موضوع شک نکرده بودند که ممکن است جسد بچه های اعدامی در این کانتینر قرار داشته باشد! از آخرین نفرهائی که چند روز در زیر شلاق مقاومت کرده و در نهایت با پذیرفتن نماز به بند آمد یکی از هواداران اقلیت بود که وقتی به بند آمد به دلیل پذیرش نماز و عدم تحمل بیشتر شلاق بسیار ناراحت بود هر چند که ما از دیدن او بسیار خوشحال شده بودیم، هنگامی که او شلاق می خورد ما صدای او را می شنیدیم و برای این که از اعدام او واهمه داشتیم آرزو می کردیم که نماز خواندن را بپذیرد و این در حالی بود که او تمام قدرت خود را برای ادامه مقاومت به کار بسته بود و این تناقض عجیبی در آن روزها بود! رفیقت در زیر شکنجه مقاومت می کند اما تو خواستار این هستی که به مقاومتش پایان بدهد! البته در آن روزها تعدادی در انفرادی بودند که نمی دانم در آن مدت با آنها در مورد نماز خواندن چه برخوردی شد؟

غروب آخرین روز اعدام ها در گوهردشت، پنجشنبه دهم شهریور ناصریان تعدادی از ملی کش ها را برای شلاق زدن به عمد به سالن اجتماعات می برد، در سالن اجتماعات دیگر اثری از چوبه های دار باقی نمانده بود و ناصریان می خواست با این کار نشان دهد که در سالن اجتماعات خبری نیست! حتی یک بار بعد از اعدام ها نیز ناصریان در بند ملی کش ها گفت: "بقیه دوستانتان را به زندان دیگری منتقل کرده ایم!" مشخص بود که زندانبان نمی خواست به طور رسمی مسأله اعدام ها را اعلام کند! بعد از پایان یافتن اعدام ها سه روز در بند هشت ماندیم، در این روزها یکی از پاسدارها می آمد و با فرستادن تمام زندانیان به سالن انتهای بند از همه می خواستند تا به صف ایستاده و نماز بخوانند! در این سه روز زندانیان زیادی از بندهای گوناگون در بند هشت جمع شده بودند، هواداران اقلیت عموما در سلول های آخر بودند.

اگر چه زنده مانده بودیم اما از نظر روحی تحت فشار زیادی قرار داشتیم، کسی نمی دانست که چه باید کرد؟ شوک بزرگی به ما وارد شده بود، برخی از بچه ها ساعت ها در خود فرو می رفتند و یا دوست داشتند در تنهائی برای مثال در سالن انتهای بند قدم بزنند، گاه نیز بچه ها جمع می شدند و ترانه هائی می خواندند که همگی غمبار بودند، در آن روزها من ترانه های: "کاروان" بنان و "تو ای پری کجائی؟" حسین قوامی را یاد گرفته و با بچه ها می خواندیم، به خصوص این بیت را خیلی دوست داشتم: "شبی کنار چشمه پیدا شد، میان اشک من چو گل وا شد" و ما مرگ یاران را باور نمی کردیم! حمل بار سنگین مرگ این همه عزیز بر شانه هایمان آسان نبود و این گونه بود که به این ترانه ها پناه می بردیم، در آن شرایط این ترانه ها متناسب با حال و روز ما بودند، دیگر "بهاران خجسته باد" و "سر اومد زمستون" بر زبان ما جاری نبودند!

بند فرعی

بعد از سه روز ملی کش ها را جدا و به بند روبروی بند هشت که یک بند فرعی بزرگ بود منتقل کردند، بعد از انتقال به بند فرعی نگهبان بند چند بار برای خواندن نماز آمد اما ما شروع به نخواندن نماز کردیم که دیگر بساط نماز جمع شد! پس از چند روز در بند فرعی به ما هواخوری نیز دادند، در شرایطی که هنوز ملاقات نداشتیم و از نظر مالی در مضیقه بودیم فروشگاه نیز آمد و ما توانستیم خرید کنیم، برای خرید البته پول کم داشتیم و یکی از زندانیان توده ای که مقداری پول داشت به بند قرض داد تا برای بند خرید کنیم، در آن روزها من داوطلبانه مسئولیت صنفی بند را بر عهده گرفتم که برای بند با گل کلم و هویج "شور" نیز گذاشتیم، این گونه خود را برای ادامه حیات در زندان آماده می ساختیم و می گفتیم ما هنوز زنده ایم! در این بند برای اولین بار به ما امکان تماس تلفنی با خانواده هایمان را دادند، تماس تلفنی به این شکل بود که خانواده ها از در زندان از طریق تلفنی که به پشت در بند وصل شده بود با ما صحبت کرده و از سلامتی ما مطمئن می شدند، زندانبان همچنین به آنها وعده ملاقات برای دفعه بعد داده بود.

امکان گفتگوی تلفنی با خانواده و وعده ملاقات برای ما می توانست نشانه تغییر اوضاع نیز باشد، بعد از پایان تماس تلفنی با خانواده به هنگام غروب بار دیگر تمام ما را با چشمبند از بند بیرون کشیده و یک به یک حمید عباسی دادیار زندان با همراهی چند پاسدار از بچه ها راجع به پذیرش مصاحبه سؤال کرد و بدین ترتیب بچه هائی که مصاحبه را نمی پذیرفتند را از دیگران جدا کردند! تقریبا بند دو قسمت شد، یک سری بچه ها همان جا ماندند و گروه دیگر که ما بودیم و مصاحبه را نپذیرفته بودیم را به فرعی طبقه دوم درست در پائین بند قبلی منتقل کردند! حمید عباسی (نوری) از آنجا که در دوران نوجوانی با من در یک محل زندگی کرده بود بار دیگر سؤالات تکراری خود را از من کرد! بعد از این که راجع به مصاحبه پرسید و جواب منفی گرفت گفت: "از اقوام تو کسی در زندان نیست؟" من هم جواب دادم: "نه!" او ادامه داد: "از پرسنل زندان، از آنها نیز کسی نیست که با تو هم محلی بوده باشد؟" من که می دانستم منظورش چیست باز جواب دادم: "نه!"

بعد از جداسازی ملی کش ها ملاقات ها شروع شدند، حتی یک بار به ما ملاقات حضوری دادند، پدرم در اولین ملاقات از خانواده هائی گفت که فرزندانشان اعدام شده بودند و از چهره درهم شکسته مادر سعید، همسلولی من در زندان گوهردشت که خانواده او را از آن زمان می شناخت، اما زندانبان از این که نیمی از ملی کش ها مصاحبه را نپذیرفته بودند ناراضی بود و بنا بر این بار دیگر تهدیدات از سرگرفته شدند! ناصریان با چند پاسدار دیگر به بند آمده و ما را تهدید به اعدام در صورت عدم مصاحبه کردند که با وجود بی پشتوانه بودن تهدیدشان بار دیگر نیمی از ما مصاحبه را قبول کردیم که من هم در این سری بودم، من در ابتدا بلند نشدم اما با دیدن بچه هائی که به آن صف می رفتند دچار تردید شده و بلند شدم، شکی نیست که این کار اشتباه بود و اعدام ها به پایان خود رسیده بودند اما مشکل ما این بود که توان مقاومت در میان بچه ها و حتی انگیزه ها در اثر درهم شکستن درونی برای مقاومت بر سر شرایط آزادی و ماندن در زندان ضعیف شده بودند.

گوئی بچه های باقیمانده از کشتار، دیگر زندان برایشان به راستی زندان شده بود و می خواستند از آن فضا بیرون بروند و البته قابل درک بود هر چند که از جنبه مبارزاتی درست نبود، به همین دلیل بود که آخرین گروه از ملی کش ها نیز بعد از چند روز مصاحبه را قبول کردند و بدین ترتیب تمام ملی کش ها مصاحبه را پذیرفتند، پیش از آن که فشار برای پذیرش مصاحبه بر روی ما آغاز شود مصاحبه سامان تنها ملی کش مجاهد که از اعدام ها جان به در برده بود از بلندگوی بند پخش شده بود که تأثیر خودش را بر روی بچه ها گذاشته بود! در طول سال های زندان، ملی کش ها همواره جزو پیشروترین، مبارزترین و رادیکال ترین زندانیان بودند اما ضربه تابستان ۶٧ کشتی آنها را کاملا درهم شکسته بود و مقاومت آنها حتی با یک یورش ساده زندانبان به سادگی درهم می شکست! البته این را نیز باید اضافه کنم که بچه ها از خط قرمزی که ما را از توابین متمایز می کرد هرگز عدول نکردند و اگر مقاومت به آنجا می کشید بی شک زندانیان هنوز قدرت مقاومت داشتند!

مسأله این بود که وقتی مجبور به پذیرفتن نماز شده بودی دیگر انگیزه برای ماندن در زندان بر سر شرایط آزادی وجود نداشت، بعد از جدا کردن بچه های گروه سوم آنها را به بندی که به بند بیست معروف بود بردند، این بند بر خلاف بندهای معمولی که در دو طرف آن سلول قرار داشت از وسط به دو نیم تقسیم شده بود و به این ترتیب فقط در یک طرف بند سلول قرار داشت، بند راهروئی باریک و دراز نیز با عرض حدود یک و نیم متر داشت که سلول و دیوار بند را از هم جدا می کرد.

آزادی

وقتی مصاحبه ها آغاز شدند اولین بچه هائی را که برای مصاحبه بردند همان بچه های گروه اول بودند، وقتی نوبت مصاحبه به گروه دوم رسید (نیمه آذرماه) مرا با کلیه وسائل صدا کرده و به پیش بچه های گروه سوم در بند بیست بردند، در دی ماه نیز از بند بیست ما را به یکی دیگر از بندهای فرعی منتقل کردند، در اولین روزهای ماه بهمن همه ما را برای مصاحبه به انفرادی منتقل کرده و قلم و کاغذی به ما دادند تا متن مصاحبه را در آن بنویسیم تا قبل از مصاحبه کنترل شود! روز بعد نیز ما را برای مصاحبه به همان سالن اجتماعات بردند، سالن از بچه ها به ویژه بند جهاد پر بود، موقع مصاحبه من یکی دو نفر از بچه هائی که مرا می شناختند از قصد و به بهانه آب خوردن بلند شدند تا ما آنها را ببینیم! از گروه ما ابتدا نادر از بچه های پنجاه و نهی (هوادار چریک های فدائی خلق) و بعد مرا برای مصاحبه صدا کردند، بعد از اتمام مصاحبه ما دو نفر را از سالن اجتماعات برگرداندند، علت برگرداندن ما هم این بود که حمید عباسی نمی خواست تا من او را ببینم!

برای همین زمانی که ما را برای مصاحبه صدا کردند فرد دیگری به نام رحمانی نقش مصاحبه گر را داشت! بعد از بردن ما با چشمبند حمید عباسی ما را در راهرو دید و بعد از این که سؤالاتی کرد به طرف سالن اجتماعات رفت و ما را به بند بردند، بعد از پایان مصاحبه ها همه ما را به بند فرعی سابقی که ابتدا در آن بودیم و روبروی بند هشت بود برگرداندند، برای آزادی ما خانواده ها باید وثیقه و ضامن می گذاشتند و تأمین وثیقه و ضامن باعث شده بود بعضی از بچه ها زودتر و بعضی ها دیرتر آزاد شوند، در روزهای آخر تنها پنج نفر در بند بودیم اما میزان غذائی که به ما در آن روزها می دادند بسیار زیاد بود و علت آن هم این بود که به دلیل آزاد شدن بچه ها آمار درستی از بند نداشتند، من روز هجدهم بهمن و در حالی که تنها من و دو نفر دیگر از بچه های ملی کش باقی مانده بودیم آزاد شدم و آن دو نیز همان روز یا یکی دو روز بعد آزاد شدند، بدین ترتیب و بعد از کشتار تابستان ۶٧ پرونده زندانیان ملی کش که از بهار سال ۱۳۶٠ باز شده بود بسته شد!

وقتی از زندان آزاد شدم و به خیابان پا گذاشتم پدرم و یکی از آشنایانش که ضامن من شده بود در انتظار من بودند تا مرا با خود به لنگرود ببرند، من با ساک و پتوی حسین ملاطالقانی که به یادگار برداشته بودم (و هنوز نیز به یادگار دارم) و در حالی که دمپائی به پا داشتم از زندان آزاد شدم، وقتی از زندان بیرون آمدم و درب زندان پشت سر من بسته شد در حالی که تنها ثانیه هائی گذشته بودند احساس کردم دیوارهای بلند زندان دیواری بلند بین من و تمام ان سال هائی که در زندان گذرانده بودم کشیده اند، هیچ هیجانی نداشتم، سردِ سرد بودم، در یک لحظه زندان برای من بیگانه شده بود! همان گونه که در اوایل دستگیری زندان برای من بیگانه بود، اگر چه با گذشت مدت کوتاهی زندان به خانه من تبدیل شده بود! یک بار در سال ۱۳۶۵ و در سالن سه آموزشگاه در حالی که داشتم با حسین ملاطالقانی لباس می شستم و بحث به موضوع آزادی ملی کش ها و تعیین شرایط برای آزادی کشیده شد حسین به من گفت: "بریم بیرون چی کار می تونیم بکنیم؟" هرگز این حرف او یادم نرفت!

ضربه به آخرین بخش های تشکیلات سازمان اقلیت در داخل کشور در سال ۱۳۶٤ و سال های طولانی زندان، زندانی که روز اول وقتی به آن پا گذاشتیم فکر نمی کردیم این قدر طولانی شود، در ما حسی را به وجود آورده بود که گویا همین زندان خانه ماست! در واقع به آن عادت کرده بودیم، گوئی تمام دنیا برای ما در این جا خلاصه شده بود، زندان دنیا و خانه ما شده بود، خانه ای که اختیاری در آن نداشتیم و صاحبخانه هر کاری می خواست می کرد! برای همین بود که همیشه به صاحبخانه (زندانبان) معترض بودیم و خواستار به رسمیت شناخته شدن حریم خود! همیشه به شوخی و جدی می گفتیم: "یه روزی از این دیوارها به اون طرف دیوار می ریم فقط نمی دونیم که افقی می ریم یا عمودی!" حالا بسیاری از رفقای ان سال ها که با هم این شوخی ها را می کردیم افقی رفته بودند و من عمودی! هرگز تصور این گونه عمودی رفتن را نداشتم.

از آزادی نه خوشحال بودم نه ناراحت، فقط زندان برایم به خاطره دورانی سپری شده تبدیل گشته بود، دورانی که دیگر نمی شد تکرار کرد، دورانی که هم زیباترین خاطرات و هم دردناکترین آنها را باهم داشتند، گوئی همه این سال ها در خواب بوده ام، خوابی که بیش از هشت سال طول کشیده بود!

منبع: 
نشریه "کار" سازمان فدائیان – اقلیت، شماره ۶۵۳
انتشار از: