مامان کوچولو(قسمت اول )

داستانهای دنباله دار (قسمت اول)

باور کردنش خیلی سخته که این زن چروکیده صورت با موهایی سپید و پشتی خمیده فقط نوزده سالش باشه.

این تنها چهره مریم نبود که برای هم بندی هایش عجیب به نظر می رسید ، بلکه در تمام این سه سالی هم که تو زندان بوده نه با کسی حرف می زد ،نه به سالن ملاقات برای دیدن بستگانش می رفت، غیریک دفعه تو همون  روزهای اول حبسش 

 که قبول کرد تا با خواهرش ملاقات کنه .

اون ملاقات هم برای این بود تا به خواهر بزرگترش میترا، بگه که اون حاضر نیست به هیچ وجه از بچه اش مراقبت کنه و به اون شیر بده ، بچه ای که در زندان به دنیا آورده بود و اون سخت ازش متنفر بود .

تو جایی که هر دقیقه اش یک روز و هر روزش برای آدم یک ساله ،گذشت روزها به منزله جون دادنه ، اتفاقا اگر مادر باشی و دلتنگ بغل کردن عزیزانت.

زنهایی که تو اونجا به دلایلی پوچ حق دیدن بچه هاشون از اونها سلب شده بود از رفتار مریم نسبت با بچه چند روزه اش به خشم اومده بودند و اون روبارها و بارها  به باد کتک گرفته بودند  ، درست مثل اینکه می خواستند دق و دلی تمام بدبختی های خودشون رو سر مریم خالی کنند .

تا اینکه در نهایت با وساطت خاله فاطی (وکیل بند ) قضیه فیصله پیدا کرده بود، خاله فاطی یه جورهایی به همه حالی کرد که مریم خل و چله  و با این ترفتند دیگه کسی کاری به کار مریم نداشت .

روزها به همین منوال می گذشت تا اینکه در یه روز گرم مرداد ماه همهمه عجیبی تو زندان پیچید.

خبر انتقال زری گرگه به زندان وکیل آباد مشهد یه اتفاق معمولی نبود که هر روز اتفاق بیفته .

زنهایی که هم اتاق بودند سعی  داشتن  اتاقشون رو تمیز و مرتب تر اتاقهای دیگه بکنن تا شاید زری گرگه از اتاق اونها خوشش بیاد و قبول کنه به اتاق اونها بره ، آخه اونها می دونستن جلب رضایت زری یعنی امنیت ، یعنی قبول خواسته هاشون از طرف رییس زندان ومامورین.

ساعت سه یا چهار بعد از ظهر بود که زری گرگه وارد بند شد.

اون زنی بود تقریبا درشت اندام با موهایی تراشیده و چهره ای آفتاب سوخته  که می شد خشونت رو  تو چشماش دید، چشمهایی که کمتر کسی جرات داشت باهاش چشم تو چشم بشه.

به محض ورود زری همه دورش جمع شدند و سعی می کردند کاری کنند و چیزی بگن تا قبول کنه که  با اونها هم اتاقی بشه.

تو سالن زندان صدا به صدا نمی رسید که فریاد زری همه رو میخ کوب کرد .

زری با همون صدای دورگه اش داد کشید : وکیل بند ، این سگ دونی کیه ؟ 

همه چشمها چرخید به سمت خاله فاطی .

خاله فاطی که یکی از قدیمی های زندان به حساب میومد  به جرم قتل هشت سال پیش بازداشتش کرده بودند  ، خاله فاطی به محض شنیدن فریاد زری رفت جلو و گفت :زری خانم  وکیل بند من هستم ، امری دارید در خدمت هستم !

زری با همون عصبانیت ادامه داد ، واسه من لفظ قلم حرف نزن  فقط بنال ببینم کسی تو زندان  به اسم مریم ج هست ؟

فاطی جواب داد : بله اونهاش  و با انگشت به کسی اشاره کرد که گوشه اتاق خوابیده بود و پتو رو هم کشیده بود رو سرش .

زری به سرعت رفت سمت مریم و پتو رو از سر مریم پس کشید و صورت مریم رو که به طرف دیوار بود به طرف خودش چرخوند .

مریم به محض دیدن زری  مثل صاعقه زده ها از جا پرید وخودش رو انداخت تو بغل زری و های های گریه کرد، اون جوری گریه می کرد که انگار تمام بغض سه سال گذشته اش می خواست یک جا ریخته با گریه هاش بریزن بیرون .

همه گیج شده بودن ،  آخه این دختر گوشه گیر مچاله شده چه ربطی می تونست با زری گرگه داشته باشه؟

پایان قسمت اول 

 

 

 

 

 

انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

تصویر تهمینه بخشک

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
با درود خدمت شما ، سرکار خانم مریم گرامی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
با درود و خسته نباسید؛ ببخشد آیا این داستانهای دنباله دار مامان کوچولو، قصّه ویا خاطرات و یاد داشتهای واقعی یک زندانی است؟ با سپاس فراوان!