مامان کوچولو(قسمت دوم)

مریم آنچنان هق هقی سر داده بود که دل همه رو به در میاورد.

فسمت اول 

مامان کوچولو (قسمت دوم)

مریم آنچنان هق هقی سر داده بود که دل همه رو به درد میاورد، طوری که می شد در چشم بعضی از اونها قطرات اشکی رو دید که به سمت گونه هاشون می لغزه.

زری در حالیکه  سر مریم رو سخت به سینه اش فشار می داد با دست دیگه موهاشو نوازش می کرد و مرتب قربون صدقش می رفت،، الهی دردت به جونم گریه نکن ، الهی که زری فدای اون دوتا چشمای قشنگت بره گریه نکن.

عزیزدلم با خودت اینجوری نکن ، می دونی که من طاقت دیدن گریه هاتو ندارم ، ببین من بالاخره اومدم پیشت  و اونموقع بود که صدای  ضعیف مریم تو گوش همه پیچید.

کجا بودی تا حالا زری خانم ؟ مگه بهم قول نداده بودی تنهام نذاری؟ من اینجا داشتم از غصه و بی کسی دق می کردم.

زری که از دیدن گریه های مریم کاملا بی تاب شده بود مریم رو دو دستی گرفت و کشید رو پاهاش وسرش رو گذاشت رو سینه اش ، درست مثل مادری که می خواد به بچه اش شیر بده و با همون لحن مادرانه ادامه داد ، عزیزم خیلی دنبالت گشتم تا بالاخره فهمیدم آوردنت اینجا بعد هم هر کاری از دستم بر میومد کردم تا دستگیرم کنن و بیارنم پیش تو ، اما بهت قول می دم دیگه تنهات نذارم و همیشه مراقبت باشم.

بعد هم با صدایی مملو از عشق در حالیکه به چشمهای مریم خیره بود گفت : تازگی ها به خودت تو آینه نگاه کردی ، تو این سه سال به اندازه پنجاه سال پیر شدی ، آخه عزیزم تو هنوز اول جوونیته.

با تموم شدن  این جمله  ، یهو صدای خنده ای نیش دار به گوش زری رسید که باعث شد زری  گُر بگیره  داد بزنه .

این کدوم حروم زاده ، سر راهی بود که خندید؟

اتاق برای یک لحظه ساکت ، ساکت شد  چون هیچکس جرأت جواب دادن به سوال زری رو نداشت .

آهای فاطی ! پس تو پتیاره اینجا چیکاره ای  که این  آشغالها رو از اتاق بیرون نمی کنی ؟

مگه اومدین سینما ؟ تا روی سگم بالا نیومده  همگی گورتون رو گم کنید و برید بیرون .

فاطی با فریاد زری مثل فنر از جاش پرید ودر حالیکه زنها رو به سمت در هل می داد ، هی  داد می کشید : بیرون ؛ برید تو اتاقاتون دیگه!

هر کی سعی می کرد زودتر از در بزنه بیرون تا از غضب زری در امون بمونه ، آخه قبل از اومدن اون تو زندون داستانهای زیادی دربارش  گفته می شد ، مثلا یکی می گفت : زری گرگه تو یه روز چهارتا مرد رو سلاخی کرده  یا یکی دیگه می گفت: مامورهای کلانتری ها سه سال تموم دنبالش بودن و هر دفعه که نزدیک بوده دستگیرش کنن جیم زده  و در رفته  تو یکی از همین بگیر و ببندها هم دو تا مامور رو زده آش و لاش کرده  و الان هم که گرفتنش ، نه اینکه گرفته باشنش ، خودش اومده خودش رو معرفی کرده .

همین  داستانهای  خشونت زری که دهن به دهن گشته بود باعث شد خیلی از زندانی ها  از زری بترسن و به سمت اتاق مریم نرن حتی اونهایی که با مریم هم اتاقی بودن.

سه روز از این ماجرا گذشته بود که زری در حالیکه دست مریم تو دستش بود اومد تو حیاط و رو کرد به خاله فاطی و گفت : دخترارو جمع کن بیار تو اتاق ، می خوام باهاشون حرف بزنم.

نیم ساعت نگذشته بود که همه تو اتاق مریم جمع شده بودن ،  تو اون اتاق کوچیک همه چفت هم وایساده بودن تا ببینن قضیه چیه.

زری رفت نشت بالای  تخت و مریم رو هم کشید بالا کنار دستش     و بعد رو کرد به زنها و گفت : من رو بعضی هاتون می شناسین یا  داستانهایی در مورد من شنیدین در مورد من ، البته باید بهتون بگم یه سری از این داستانها راسته و بقیش چاخانه ، تو این دو روز گذشته من خیلی با مریم حرف زدم  و با تجربه ای که از زندان دارم بهش توضیح دادم  هر روز زندان برای زندانی مثل یک ساله و برای اینکه بتونیم این روزهای سخت رو تحمل کنیم بهتره با هم دیگه دوست باشیم  و اینجا اولین قدم  برای دوست پیدا کردن ، رو راست بودنه و الان مریم قبول کرده تا داستان زندگی شو و علت زندانی شدنشو برای شما تعریف کنه ، شاید اینجوری شما هم بدونید که اون چه دختر خویه و باهاش دوست بشید و تو روزهای باقی مونده از حبسش بهش کمک کنید و تنهاش نذارید و بعد هم رو کرد به مریم و گفت : شروع کن عزیز دلم ، شروع کن !

همه کنجکاو شده بودن تا بفهمن علت زندانی شدن مریم چی بوده و چرا اون در تمام سه سال گذشته  با کسی حرف نزده بوده .

مریم که چشماش به کف اتاق خیره شده بود سرشو بالا گرفت و با صدایی لرزون گفت : بدبختی  من و خانواده ام از وقتی شروع شد که عموی بابام تو تهران فوت کرد و پدر مادرم به اتفاق از مشهد راه افتاده به سمت تهران ، من اون موقع سیزده سال بیشتر نداشتم .

با هر کلمه ای که از دهن مریم بیرون میومد جشمهاش خیستر وصداش لرزونتر می شد و این در حالی بود که همه شش دونگ حواسشون یه اون بود تا بقیه داستان زندگی اون  رو بشنون .

پاین قسمت دوم 

فسمت اول 

 

 

 

انتشار از: