مامان کوچولو (قسمت سوم)

اول می خوام یه چیزی رو براتون روشن کنم ، اگر تو این سه سال با هیچکدومتون حرف نزدم نه به این خاطر که خودم رو تافته جدا بافته می دونستم .

 

فسمت اول 

قسمت دوم

باید بهتون بگم ، اگر تو این سه سال با هیچکدومتون حرف نزدم ، نه به این خاطر که خودم رو تافته جدا بافته می دونستم .

بلکه اونقدر از سرگذشتم سرخورده و شرمسار بودم که حتی از به یاد آوردنشون خجالت می کشیدم  و با کسی قاطی نمی شدم ، اما تو این چند روز گذشته خاله فاطی و زری خانم چیزهایی برام تعریف کردن که فهمیدم  این روزگار لعنتی تنها با من سرناسازگاری نداشته و خیلی ها هستند که سرگذشتی بدتر من داشتن .

آره داشتم می گفتم  ما یه خانواده پنج نفری بودم ، یعنی بابا و مامانم ، میترا خواهر بزرگترم که اون موقع بیست و یکی دو سالش بود و یه سالی هم از ازدواجش با محسن می گذشت ، خودم و آبجی مژده که اون هم  تازه رفته بود کلاس اول .

بابا بعد از شنیدن خبر مرگ فامیلش ما رو سپرد دست میترا و شوهرش و بلافاصه همراه مامانم روندن سمت تهرون .

با رفتن اونا  میترا و محسن موندن پیش ما ، اما بابا یواشکی بهم گفت : مریم جون هر مشکلی پیش اومد به زلیخا زن همسایه بگو تا اون به ما زنگ بزنه ، من هم گفتم : چشم .

می خواستم با چشم گفتن از نگرانی هاش کم کنم  چون می دونستم بابا اصلا از محسن خوشش نمیاد و الان هم از سر ناچاری ما رو بهش سپرده .

یادم میاد یه روز  وقتی بابا از کار برگشت خونه یه حال بدی داشت و خیلی هم عصبی بود ، یه جوری که اگر کاردش میزدی خونش در نمیومد .

مامان که با حال و هوای بابا آشنا بود ما رو فرستاد تو یه اتاق دیگه و خودش رفت تا با بابایی حرف بزنه ، اما من که دلم پیششون مونده بود یواشکی رفتم پشت در و گوش وایسادم .

کمال جان ، چته ، چی شده که اینجوری کلافه شدی  برام تعریف کن ، آخه هر چی باشه ما زن و شوهریم و من یکی که طاقت ناراحتی تو رو ندارم .

 

وقتی مامان داشت حرف میزد از پشت در می تونستم بفهمم  با هر کلمه ای که از دهنش بیرون میاد  اشکش هم کلامش رو همراهی می کنه ، آخه اون بابام رو خیلی دوست داشت ، دوست داشت کمه دیوونش بود ، انصافا بابا هم عاشقش بود .

من کمتر زن و شوهری رو  اینجوری دیده بودم .

مژگان جون امروز صبح حاج یوسف یکی از کاسبهای بازار  اومده بود دم حجره و بهم گفت : حاج آقا میرزایی می خواد بیاد خونه تون دخترت میترا رو  واسه پسر کوچیکش محسن خواستگاری کنه  .

یه دفعه مامانم با ذوق و شوق به بابام جواب داد : این که ناراحتی نداره به سلامتی قراره دخترتو بفرستی خونه بخت  ، پس چرا ماتم گرفتی ؟

تو که اون قرومساقها رو نمی شناسی ، اونا از اون آدمهایی هستند که برای بودن تو دم و دستگاه ننه شون رو هم می فروشن  تو راسته بازار هیچکس جرات نمی کنه چیزی علیه دولت بگه چون بلافاصله سر از جایی در میاره که عرب نی انداخته  و الان می دونم که اگه اونها بیان خواستگاری من نمی تونم نه بگم  و اینجوری خودم با دست خودم دخترم رو میفرستم تو کام بدبختی .

بعد ازتموم شدن حرفهای بابام ، فقط صدای گریه اون و مامانی بود که به گوشم رسید، ولی نمی دونم چی شد که بعد از دو ماه  میترا سر ازخونه  محسن در آورد!

آره سرتون رو درد نیارم به همین خاطر بود که هیجکدوممون چشم دیدن محسن رو نداشتیم  ، به همین خاطر من هی خدا خدا می کردم  بابام اینها زودتر برگردن و محسن هم برگرده بره خونه شون ، اما مثل اینکه روزگار یه چیز دیگه ای واسمون رقم زده بود .

دو روز بعد از رفتن اونها  وقتی من و مژده از مدرسه برگشتیم خونه ، دیدیم وسط  روز محسن با خواهرش خونه مون هستند و میترا  هم تمام صورتش رو خنج انداخته و داره جیغ می زنه ، فهمیدم یه اتفاقی افتاده .

تو لابه لای حرفاشون شنیدم که مامان بابام تو راه تهرون با یه کامیون تصادف کردن و در دم جون دادن .

نمی تونم بگم که چه حالی داشتم یه دختر سیزده ،چهارده ساله تو یه روز  هم پدرش رو از دست بده هم مادرش رو ، تا چند روز نمی فهمیدم دور و برم چه خبره  تا اینکه بعد از شب هفت  دیدیم بزرگترهای فامیل دارن در مورد آینده من و مژده بحث می کنن ، که کی از ما سر پرستی کنه ، آخرش هم قرار شد محسن و میترا از ما مراقبت کنن .

اینجا بود که فهمیدم علی مونده  نه با حوضش بلکه با آقا گرگه ، از دست همه شون عصبی بودم  که یعنی چی ، آخه این وسط من و مژده آدم نبودیم تا از ما هم نظر بخوان ، در هر صورت محسن با پارتی بازی  خیلی زود تونست قیومیت ما رو بگیره وبعد هم خونه خودش رو فروخت و  با میترا اومدن خونه ما زندگی کردن .

با اومدن محسن دنیا برام تیره و تار شد ، اون برامون شده بود یه مجتهد و هر روز از خودش یه فتوای جدید صادر می کرد ، مثلا می گفت من حق ندارم تو خونه بلوز با شلوار بپوشم  ، می بایست همیشه پیراهنی بلند با گرمکن تنم می کردم یا اینکه بدون  روسری نباید می رفتم تو حیاط که مبادا یکی رو پشت بوم باشه و موهای منو ببینه ، این امرو نهی های خونه بود ، واسه مدرسه هم دستور داده بود بدون چادر به مدرسه نرم و بعد از تعطیلی مدرسه هم هشت دقیقه وقت داشتم تا برسم خونه .

امان از اون روزهایی که هشت دقیقه می شد نه  دقیقه ، اونوقت یه کتک مفصلی بود ، که انتظارم  رو می کشید.

میترا هم جرات نمی کرد لب از لب باز کنه و حرفی بزنه ، فقط گریه می کرد و التماس تا شاید محسن از زدن من دست برداره ، اما محسن انگار که نه انگار.

تا اینکه اون روز  ، اون روز شوم و لعنتی از راه رسید ، سر کلاس بودم که ناظم اومد دنبالم و گفت کیف ، کتابم رو بردارم و باهاش برم به دفتر مدیر .

وسایلم رو برداشتم و دنبالش راه افتادم  ، به محض باز شدن در اتاق مدیر ، چشمم افتاد به محسن .

داشتم فکر می کردم  من که کاری نکرده بودم ، پس اون واسه چی اومده  بود مدرسه دنبالم ، که محسن رو بهم کرد و گفت : آبجیت رفته بیمارستان تا بزاد من هم اومدم دنبالت تا بریم خونه و وسایل اون و بچه رو برداریم و بریم دنبالشون .

خیلی ترسیده بودم  فکرای جورواجوری تو سرم دور میزد ، شاید اون می خواست با این بهانه باز هم کتکم بزنه  اما من که کاری نکرده بودم تو این خیالات بودم که رسیدم خونه .

 محسن تو حیاط وایساد و شروع کرد به سیگار کشیدن و به من هم گفت  که برم وسریع  وسایل میترا رو ، جمع کنم .   من هم از ترس بدو رفتم سمت اتاق تا کاری رو که دستور داده بود انجام بدم که یه دفعه یه دست ، یه دستی که از بزرگی تمام صورتم رو پوشانده بود دهنم رو گرفت .

محسن با وحشیگری تمام لباسهامو پاره کرد و بعد هم با خشونت تمام کاری رو با من کرد که هیچ وقت یادم نمیره .

من  جیغ میزدم کمک می خواستم  اما اون بدون توجه به فریادهای من  به کار خودش ادامه می داد .

بعد هم منو با تن و بدنی کبود و خونی ول کرد و رفت ، اون فقط یه جمله بهم گفت : جنده کوچیکه آقا کمال ، جای بابات خالی تا ببینه چه بلایی سر دختراش اومه ، چند وقت دیگه هم  نوبت مژده می شه .

من که از درد به خودم می پیچیدم  به محض شنیدن اسم آبجی کوچیکه گیچ رفتم و دیگه بعدش رو یادم نمیاد .

اما باید بهتون بگم این کوچیکترین بدبختی من بود در برابر چیزایی که انتظارم رو می کشید .

خاله فاطی بهت زده گفت : یعنی از این هم بدتر

پایان قسمت سوم

 

 

 

فسمت اول 

قسمت دوم

 

 

 

 

ب

انتشار از: