مامان کوچولو (تولد گرگ)

قسمت ششم
بعد ازبی نتیجه بودن شکایتمون در تهران برگشتیم به مشهد.

 

فسمت اول 

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

بعد ازبی نتیجه بودن شکایتمون در تهران برگشتیم به مشهد.

اون چیزی که تو شکمم بود هی بزرگ و بزرگتر می شد .  قبل از برگشتن به مشهد ، آذردخت منو برد پیش یه دکتر زنان و نظرش رو در باره من و بچه تو شکمم خواست .

دکتر خیلی خوب و مهربونی بود  و بعد هم یه گزارش کامل نوشت و داد دست زن عموم تا بدیم دادگاه .

وقتی رسیدیم خونه ، عمو با محسن یه دعوای مفصل کرد تا جایی که به زد و خورد کشیده شد و آخرش هم همگی سر از کلانتری در آوردیم .

تو کلانتری ، من به خاطر تجاوز ، میترا برای طلاق و عمو هم واسه خیانت در امانت و کتکی که از محسن خورده بود و دو تا از دنده هاش رو شکسته بود شکایت کردیم .

انصافآ عمو حمید مثل یه ببری که از بچه اش دفاع می کنه با محسن جنگید ، هر چند که محسن خیلی قویتر  بود و سرو صورتش در آخر پر از خون شده بود.

من و میترا با دیدن صورت عمو حمید یه سره گریه می کردیم ، اما آذردخت می گفت : حقشه ، کسی که این همه مدت نیومده تا ببینه جگرگوشه های برادرش چیکار می کنن و چی بهشون می گذره ، همه اینها حقشه .

افسر نگهبان بعد از نوشتن شکایت ما از همه مون خواست فردا صبح اونجا باشیم تا با پرونده بریم دادگاه .

نمی دونم چرا تو دادسرا پرونده من ، محسن و عمو رفت تو یه شعبه ، هر چی که بود تو اونجا یه بار دیگه در هم شکستم و خورد شدم .

قاضی چیزهایی ازم پرسید و حرفهایی بهم زد که هیچوقت فکرش ، نه تنها به ذهن من ، بلکه به ذهن هیچ موجود دو پایی هم نمی رسید.

خاله فاطی گفت :مگه چی گفت؟

مریم ادامه داد : قاضی از من پرسید .

چطور  ادعا می کنی ،شوهر خواهرت بهت چندین بار تجاوز کرده  و الان هم ازش بارداری ؟

گفنتم : حاج آقا ، ادعا نمی کنم ، واقعیت و گفتم .

گفت : اگر واقعیت رو می گی ، چرا بعد ازاولین بار به کسی نگفتی؟

گفتم : چون ازش می ترسیدم ، اون بهم گفته بود ، اگر به کسی بگم هر سه تامونو می کشه .

محسن یهو پرید وسط حرفموگفت: حاج آقا ، دروغ می گه ، همش افتراست .

قاضی رو به محسن: آقای محسن ،،،، نوبت به شما هم می رسه تا از خودتون دفاع کنید .

قاضی : خوب خانم ، اون سه نفر کی بودن که محسن تهدید به مرگ کرده بود ؟

من و دوتا خواهرهام.

قاضی : حرف دیگه ای هم داری که بزنی ؟

من که نمی دونستم دیکه چی باید بگم در جوابش گفتم نه .

قاضی رو به محسن : شما چی دارید که در دفاع از خودت بگی؟

محسن: آقای قاضی ، وقتی پدر زن و مادر زنم فوت کردن ، من بنا به وظیفه شرعی ام از این دختر خواستم چادر سر کنه و با پسرهای محله رفت و آمد نکنه ، اما خدا می دونه کجا دسته گل به آب داده که داره می ندازه گردن من و

من فکر می کنم اینها رو خواهرش و عموش یادش دادن و من همینجا از هر سه تاشون شکایت می کنم و ادعا شرف دارم .

قاضی بعد از بازجویی از عموم در نهایت برای همه مون قرار صادر کرد .

برادر محسن سند براش گذاشت و اونها رفتن  ، اما ما که ملکی در مشهد نداشتیم رو به زندان فرستاد .

آذردخت هر چی اصرار کرد سند خونه تهرانشون رو قبول کنه یا سند خونه بابامو ، قاضی قبول نکرد که نکرد .

بهانه اش هم این بود که ملک باید در مشهد باشه و خونه پدرم هم چون یه صغیر هم وارثه ، نمیشه.

بالاخره هم منو فرستاد زندان تربت حیدریه و  اونجا بود که با زری خانم آشنا شدم .

بعد از مرگ پدر و مادرم این بهترین اتفاق زندگیم بود .

زری خانم گفت : برای من هم عزیزم ، برای من هم تو حکم یه معجزه رو داشتی.

مریم به زری گفت : زری خانم می شه از اینجا به بعدشو شما تعریف کنی تا من یه نفسی تازه کنم ؟

زری گفت: به روی چشمم عزیزم ، حتما .

و زری اینطور ادامه داد: اول باید بگم چرا من تو زندان بودم  که با مریم آشنا شدم .

بابام یه آدم تریاکی بود که برای  تامین هزینه تریاکش و خرج خونه تریاکهای یه قاچاقچی رو جا به جا می کرد .

من اون موقع هجده ساله بودم  و خواستگارهای زیادی داشتم ، اما چون بیشتر خواستگارام از رفیق رفقای بابام بودن ، مادر بزرگم نمی گذاشت و بابام هم جرات نمی کرد رو حرف مادرش حرف یزنه .

مادر بزرگم  همیشه بهم می گفت : زری جون ، تو دنیایی که همه همدیگرو می درن اگر گرگ نباشی دریده می شی .

من اونوقتها نمی فهمیدم ، منظور مادر بزرگم چیه تا اینکه زمونه بهم فهموند.

تازه تو نوزده سال پا گذاشته بودم که مادر بزرگم مرحوم شد و بعد از چند ماه ، پدرم منو شوهر داد به رحمت ، رحمت صاحب جنس بود که از من دوازده سال بزرگتر بود  و بابام تریاکهای اونو جابه جا می کرد .

رحمت با اونکه قاچاق می کرد و بیشتر وقتش صرف کارهای خلافش می شد ، اما برای من کم نمی ذاشت .

من یه چند ماه بعد از عروسیم آبستن شدم .

رحمت چون تک فرزند بود با شنیدن خبر آبستنی من بال درآوردش و هر چیزی رو که من ویار می کردم برام تهیه می کرد ، کافی بود بگم چی هوس کردم .

رحمت قبل از اینکه بیوفته تو کار خلاف ، استوار ارتش بوده که بعد از انقلاب تو پاکسازیهای ارتش به وسیله کمیته ای ها  اخراج شده بود ورحمت با این کار می خواست تلافی ظلمی که بهش شده بود و بکنه.

من نمی خوام بگم ، کارش درست بوده یا نه ولی هر چی که بود مرد خوبی برای من و پدر خوبی برای دخترم آزیتا بود.

اون یه هفت تیر هم داشت که هر وقت می رفت بیرون با خودش می برد .

با اینکه من مخالف کارهاش بودم ، اما عاشقانه می پرستیدمش ، خداییش اون هم عاشق من و دخترمون بود .

چندین سال به همین منوال گذشت و آزیتا دوازده ساله شد ، وای که چقدر ناز بود .

خدا ، بعد از آزیتا بچه دیگه ای بهمون نداد .

همه چیز منو و رحمت شده بود آزیتا.

رحمتی که بیرون از خونه یه شیر بود و همه ازش حساب می بردن ، تو خونه  مثل یه بره بود و به منو آزیتا از گل کمتر نمی گفت .

تا اینکه اون روز نحس از راه رسید ، روزی که خدا هم منو فراموش کرده بود.

من ، رحمت و آزیتا ، داشتیم تو حیاط ناهار می خوردیم که یهو یکی از رفقای رحمت دوید تو حیاط و داد زد : رحمت فرار کن ، مامورها  دارن میان دنبالت .

رحمت بلافاصله رفت سراغ هفت تیرش  و خواست بزنه بیرون که آزیتا چسبید بهش و ولش  نکرد .

تو همین گیرو دار بود که مامورها ریختن تو خونه و با دیدن هفت تیری  که تو دست ورحمت بود ، شروع کردن به تیر اندازی.

آخرش هم جنازه رحمت که دختر سوراخ ، سوراخ شدم ، تو بغلش بود و برام به جا گذاشتن .

مامورها ، منو که بالا سر عزیزترینهام شیون میزدم رو دستگیر کردن و با خودشون بردن .

اونا حتی نذاشتن که من تو خاکسپاری شون شرکت کنم .

اون روزهای بازجویی ، وقت داشتم تا به حرفهای مادر یزرگم فکر کنم ، اون راست می گفت : اگر نخواهیم دریده بشیم باید گرگ باشیم و من هم از اون به بعد گرگ شدم .

اون روز گرگ متولد شد .

پایان قسمت ششم

 

 

 

انتشار از: