یادداشتی درباره پدرم

در ماه اكتبر 1994 از طريق دفتر صليب سرخ جهاني مدارك پدرم جهت خروج از شوروي و سفر به اتريش را دريافت كرديم و در راه بازگشت به منزل در اتوبوس بوديم كه از او سئوال كردم:

- بابا آيا اگر يكبار ديگر بدنيا مي آمدي اين راه و اين انديشه رو انتخاب مي كردي؟
در جوابم گفت: مانلي جان هميشه اين طور رسم بوده كه وقتي كسي شكست مي خورد و يا مي بازد همه اطرافيان و دور و بر مي گويند: ديدي؟ ما كه گفتيم. ما كه مي دونستيم. و هر كسي كه از راه مي رسد هزار و يك انتقاد مي كند. و همه حق دارند چرا كه تو بازنده و شكست خورده اي. اما از فرد پيروز انتقاد نمي شود.
او گفت: تو كه خودت زندگي ما رو مي بيني. نه حساب بانكي دارم، نه كاخي و نه قصري. زندگي ما هم هميشه با حقوق من و بيشتر با سوزن زدن مادرت گذشته. اينجا هم كه رهبري حزب حقوقي رو كه ما از صليب سرخ مي گرفتيم قطع كرد و اگر تو و بي بي و اشرف نبوديد معلوم نبود چه وضعي پيدا مي كرديم.
صحبت ما گل گرفت و تا خود منزل گفتگو كرديم. او در ادامه گفت: تا انقلاب 57 من ممنوع الخروج بودم و تمام اطلاعاتم از كشورهاي جهان از جمله شوروي از طريق كتاب هايي بود كه مطالعه مي كردم. جوان بودم كه جنگ جهاني دوم با پيروزي شوروي و نابودي فاشيسم به پايان رسيد. همه جا صحبت از شوروي و ماركسيسم و جامعه عدالت اجتماعي و حكومت كارگري بود. در اروپاي غربي و در كشورهايي مانند فرانسه، اسپانيا، ايتاليا و يونان نيز جنبش هاي ماركسيستي بخاطر مبارزه كمونيست هاي اين كشورها در جريان جنگ با آلمان از محبوبيت خاصي برخوردار شده بودند. با تقسيم شدن آلمان و برلين، دنيا به دو قطب تقسيم شد. قطب "سرمايه" برهبري آمريكا كه مسبب "هيروشيما" و "ناگازاكي" و جنگ هاي ديگر بود و قطب "كار" برهبري شوروي كه اروپا را از يوغ فاشيسم آزاد كرده بود. و ما هر چه مطالعه مي كرديم بيشتر و بيشتر شيفته شوروي مي شديم. تحصيل، درمان و بيمه رايگان، ريشه كن شدن بيسوادي و بيكاري و غيره. اما متاسفانه هيچگونه اطلاعي از داخل كشورهاي سوسياليستي نداشتيم. كودتاي 28 مرداد بوقوع پيوست و رهبري حزب به خارج رفت و هيچ ارتباطي با آنها نبود. رهبري حزب از جمله احسان طبري پس از انقلاب و بازگشت به ايران نيز صحبتي از وضعيت واقعي اين كشورها نمي كردند. حتي عمو سايه ( منظور او هوشنگ ابتهاج بود كه ما او را عمو صدا مي زديم ) و به آذين كه از نزديك ترين دوستان من بودند هم به مسكو سفر كردند و با من صحبتي نكردند. من تا خود انقلاب بهمن هيچ ارتباطي با رهبري حزب توده نداشتم و با همان شيفتگي جواني از حزب و انديشه ماركسيسم و سوسياليسم در ايران دفاع مي كردم. و در جواب تو بايد بگم كه اگر يكبار ديگر بدنيا مي آمدم همچنان از آزادي و برابري انسان ها و برقراري عدالت اجتماعي در كشورم دفاع مي كردم و همانطور كه پس از خروج از ايران و آشنايي با جو سياسي در شوروي در برابر رهبري حزب توده و اطاعت كوركورانه از سياست هاي شوروي ايستادم، بار ديگر نيز اين كار را مي كردم. چرا كه من روزي عضو حزب توده ايران بمعناي حزبي مردمي شدم. حزبي كه بايد هميشه و در همه حال در جهت منافع ايران و مردم كشورم عمل مي كرد.
پدرم بعد از 3 هفته براي هميشه شوروي را ترك كرد. و حدود يك سال بعد در وين از دنيا رفت. از آن تاريخ 20 سال مي گذرد. جاي او برايم بسيار خالي است. چه وقايعي اي كه در اين 20 سال رخ نداد. و من تاسف مي خورم كه او نبود و نديد. و البته بارها با خود گفتم كه چه خوب شد كه زود رفت و نظرات بسياري از باصطلاح دوستان و رفقاي نزديك خود را در رابطه با اشعارش نشنيد و نخواند.
در اين 20 سال چه ها كه ننوشتند. و البته نوك پيكان حمله همه صاحب نظران "آرش كمانگير " بود. از اين كه كسرايي وزن شعر را بلد نبود و رعايت نمي كرد تا اينكه او فقط شعر سياسي سرود و غيره. و اين هميشه سئوال بزرگي برايم بود كه چرا و به چه دليل؟ چرا تا زماني كه او زنده بود و رفاقت ها و دوستي ها سر جايش بود كسي حرفي نزد؟ اما تا چشم فرو بست رفقا و دوستان شروع به انتقاد كردند. و هزار و يك ايراد از شعر او گرفتند. تا اينكه روزي در محفل دوستان درد و دل مي كردم كه دختر نوجوان يكي از دوستان روسم با شنيدم حرف هايم گفت:
- اگر من شاعر بودم و دوست دختر شاعري هم داشتم و شعر او در زمان حيات اش در كتاب درسي چاپ ميشد و شعر من چاپ نميشد من حتما دق مي كردم و از حسودي مي مردم.
از اين محفل چند ماهي مي گذرد اما مثل اينكه اين دختر كوچولو معماي 20 ساله من را حل كرد.
جواني پدرم همزمان با سال هاي پر التهاب سياسي در ايران بود. او كه در دانشكده حقوق دانشگاه تهران درس خوانده بود بسيار زود به عضويت حزب توده ايران در آمد. این موجب شد که مهر و نشان آرمان‌‌های اجتماعی و سیاسی تا آخرین سال‌های عمر بر پیشانی شعر کسرایی باقی بماند. سال‌های پس از کودتای 28 مرداد تا انقلاب بهمن 57، سال‌های تحمیل انزوا به او توسط رژیم شاه بود، گرچه درهمین دوران "آرش کمانگیر" را ساخت و در آغاز دهه 1350 درباره جنبش چریکی و در غم از دست رفتن جوانان مجاهد و چريك فدايي در خیابان‌ها و خانه‌های تیمی اشعاری ساخت که مجموعه آن، در خارج از کشور با نام "به سرخی آتش به طعم دود" منتشر شد و به داخل کشور برای توزیع انتقال یافت.
ای واژه خجسته آزادی
با این همه خطا
با این همه شکست که ماراست
آیا به عمر من تو تولد خواهی یافت ؟
خواهی شکفت ای گل پنهان
خواهی نشست ایا روزی به شعر من ؟
آیا تو پا به پای فرزندانم رشد خواهی داشت ؟
سیاوش کسرایی دل اش برای وطن اش و برای مردم سرزمین اش می‌تپید، به نسل جوان بسیار احترام می‌گذاشت و برای آیندۀ آنان نگرانی داشت. او همیشه جویای تازگی هاي فرهنگی و ادبی بود. کسرایی عاشقانه وبی‌ریا به فرهنگ ایران عشق می‌ورزید و پاسداری از این عشق از ديد او وظیفۀ ملی، انسانی و اجتماعی شمرده می‌شد. او رویای آزادی در سر داشت:
شبی مرغ سپیدی می‌شوم من
گشاده بادبان بال در باد
به دریا می‌زنم دل را و چون موج
به هر ره می‌روم آزاد آزاد
کسرایی شعر "هیچ‌کس در خانه خود نیست" را به پاتریس لومومبا و شعر "ویتنامی دیگر" را خطاب به ارنستو چه‌گوارا سروده است. شعر "شهادت شمع" به بابی ساندز، مبارز ایرلندی تقدیم شده که در پی اعتصاب غذا در زندان درگذشت و شعر "هیروشیما" در همدردی با بازماندگان فاجعه انفجار بمب اتمی در این شهر نوشته شده است.کسرایی در هم‌بستگی با زندانیان سیاسی زمان خویش هم‌چون مرتضی کیوان یا خسرو گلسرخی نیز شعر گفته است.
شعر "ژاله خون شد " در توصیف راه‌‌پیمایی‌های اعتراضی مردم و شعر "از قرق تا خروس‌خوان" در وصف شب‌های حکومت نظامی، "شعر بهشت‌زهرا" در تشریح خاکسپاری کشته‌شدگان تظاهرات عمومی، از جمله شعرهای کسرایی هستند که حساسیت سیاسی او را بازتاب می‌دهند..
هرچند پرداختن به موضوع‌های سیاسی و انتقاد از شرایط اجتماعی در شعر، سنت برجای مانده از دوران مشروطیت بود، اما ناقدان شعر کسرایی همواره از بی‌راهه رفتن استعداد و ظرفیت‌های شعری او بر اثر وابستگی حزبی و ایدئولوژیک گفته و نوشته‌اند. و اینجا و آنجا "روشنفکرانی "دیده می‌شوند که اشعار سیاوش کسرایی را به علت فعالیتی که او در حزب توده ایران داشت، مورد بی مهری قرار می‌دهند.
روزي در منزل ما يكي از " رجال ادبي" ايران به او گفت كه سياوش بايد بيشتر اشعار ماندگار بگويد. كه پدرم در جوابش گفت : شعر ماندگار را شعراي بزرگ مثل حافظ و سعدي و فردوسي سروده اند. اما من در حالي كه هر هفته خبر از اعدام و يا شكنجه يكي از رفقايم به من مي رسد نمي توانم در رابطه با گل و بلبل و رخ يار شعر بگويم.
متاسفانه ما در ايران و با گذشت زمان بسياري از مسايل را فراموش مي كنيم. بخصوص نسلي كه بعد از انقلاب بدنيا آمده است. و از آنجا كه سرانه مطالعه در ايران تنها 30 ثانيه است تعجبي ندارد كه جاي كتاب و منابع تاريخي را شبكه هاي " من و تو " و غيره گرفته اند. كه با نشان دادن سفر هاي اعليحضرت همايوني شاهنشاه آريامهر، برزگ ارتش داران محمد رضا پهلوي و بانو به كشورهاي مختلف جهان و تعظيم و چاپلوسي سران خارجي در مقابل پول هاي نفتي شاه سعي در منزه نشان دادن او دارند. اكنون شاه پاك و مقدس شده است.
كودتاي 28 مرداد كه با اعدام و كشتار بسياري از آزادي خواهان بوقوع پيوست، تشكيل ساواك، شكنجه و اعدام جواناني كه تنها خواهان آزادي بيان و پايان دادن به فقر و فساد موجود در دربار و در كشور بودند فراموش ميشود. "صفر قهرماني" كه تنها به جرم دگر انديشي 33 سال از عمر خود را در زندان هاي پهلوي سپري كرد فراموش مي شود. و حال سئوال من از دوستاني كه از كسرايي بخاطر علاقه و شيفتگي اش به جنبش و نيروهاي چپ ايران انتقاد ميكنند اين است:
فرض كنيم كه همه نيروهاي چپ خائن بوده و به ايران خيانت كردند. آنها حداقل در راه انديشه و ايمان خود جانشان را فدا كردند. اما در مقابل نيروهاي "پيشرو و مدافع سلطنت " چه چيزي را فدا كردند؟
شاه مملكت و بزرگ ارتش داران كه زودتر از همه كشور را ترك كرد. ثروت و كاخ هايش هم كه هميشه در اروپا و آمريكا بود. ثروتي كه با گذشت 37 سال از انقلاب خاندان سلطنتي همچنان به كمك آن در ناز و نعمت زندگي مي كنند. بقيه سران رژيم هم از كشور خارج شدند و تنها چند افسر شجاع ماندند و مردانه تا پاي جوخه اعدام رفتند و به شاه خود وفادار ماندند.
در همين حال دوستاني نيز سياوش كسرايي را باني اصلي انقلاب ايران ميدانند. به عنوان نمونه دوستي چندي پيش در زير عكسي از پدرم و محمد رضا شجريان مي نويسد:
"ايكاش شادروان كسرايي هيچگاه با خميني و دار و دسته تبهكار او در يك جبهه قرار نمي گرفت."
خانوادهء ما در طول 20 سال گذشته همواره در رابطه با هر اظهار نظري در رابطه با پدرم سكوت اختيار كرد چرا كه اين حق هر ايراني است كه در رابطه با او نظر خود را بيان كند. در رابطه با مسايل فني شعر نيز بايد اعتراف كنم كه مثل "از فضل پدر تو را چه حاصل " در باب من صدق ميكند و همين كه اين متن را به فارسي مي نويسم ( در حالي ١٤ سال بيشتر نداشتم هنگام خروج از ايران) هنر كرده ام. اما صلاح ديدم به دو نكته اشاره كنم.
فكر مي كنم بسياري از هموطنانم " پابلو نرودا" شاعر برجسته شيلي را مي شناسند. او عضو كميته مركزي حزب كمونيست شيلي بود. و تا آخر عمر به انديشه ماركسيسم وفادار ماند. اگر دوست و آشنايي از شيلي داريد از آنها نظرشان را در رابطه با نرودا جويا شويد. شيليايي ها از هر طيف و گروه سياسي، حتي طرفداران پينوشه به او احترام مي گذارند و او را قهرمان ملي خود ميدانند. در ضمن جايزه نوبل هم بدون در نظر گرفتن عقايد سياسي اش به او اهدا شد. گرچه هستند معدود دوستان شيليايي كه او را خائن مي نامند.
مطلب دوم در رابطه با قرار گرفتن پدرم "با خميني و دار و دسته تبهكار او در يك جبهه". من كارشناس مسايل سياسي نيستم اما مي خواهم موردي را ياد آوري كنم. انقلاب ايران رهبري داشت، گروه هاي سياسي مختلف در آن برهه از اين رهبري پشتيباني كردند و در انتخاباتي كه از آمريكا و بريتانيا و فرانسه گرفته تا شوروي و بلوك شرق و غيره صحت آن را تائيد كردند 99 در صد ( يا اگر با ديد منفي چند در صد كمتر) مردم ايران در آن سال به جمهوري اسلامي به رهبري آيت الله خميني راي دادند. و پدر من تنها يكي از راي دهندگان بود. و در سال هاي بعد كه از او در اين رابطه سئوال ميشد مي گفت: سخنان خميني در پاريس را و قبل از آمدن به ايران بررسي كنيد. ما شيفته اين سخنان شديم و انتظار داشتيم كه به اين وعده ها عمل شود. دوستاني حتما خواهند گفت. شما بيهوده باور كرديد. اين ديگر وظيفه تاريخدانان و كارشناسان است كه علت باور 99 در صد مردم ايران به يك شخص را بررسي كنند. اما بار ديگر تكرار مي كنم. پدرم تنها يكي از شهروندان راي دهنده بود.
سخن به دارزا كشيد و من از همه دوستان و آشناياني كه زحمت كشيده و اين نوشته من را مي خوانند تشكر مي كنم. متاسفانه سياوش كسرايي دفتر خاطراتي از خود به جاي نگذاشت. اما وصيعت و آخرين فريادش را در منظومه "مهره سرخ" به جوانان و آيندگان زد.
تنها خواهش من از منتقداني كه انديشه و طرز تفكر او را مورد نقد و بررسي قرار ميدهند اينست كه عینک سیاه و سپید دیدن را از چشم‌های خود بردارند و سعي كنند همانطور كه سياوش كسرايي با شخصيت هاي سياسي ايران، از هر طيف و دسته اي به نيكي گفتگو و تبادل نظر ميكرد، اين بار آنها نيز بدون پيشداوري هاي مغرضانه و عاري از جهت گيري هاي گروه گرايانه توشه هنري او را به جوانان و زنان و مردان كشورمان بشناسانند.
بيست سال از در گذشت او مي گذرد اما بنظرم او همواره وقايع سياسي كشورش را دنبال مي كند و با اشعارش ما را به آينده اي روشن اميدوارم مي كند.
تك تك چون قطره ايم و بي اندام
يك جا و ليك، بر شده درياييم
......
به سهراب هایم ندا در دهید
که هنگامِ هنگامه ها در رسید
در بسته بر خلق را وا کنید
مبادا بدین کار پروا کنید
......
اين ذره ذره گرمي خاموش وار ما
يك روز بيگمان سر ميزند ز جايي و خورشيد مي شود

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
جناب جمال فرمودید "بگذارید کیانوش توکلی کارش را بکند", قربانت گردم تمام کامنت های سرسام آور من هم خدمت جناب ایشان این بوده است که "چون نمیشود همه را راضی و خرسند کرد بهتر است که اقلا خود را خرسند بداری و آن کنی که میخواهی." و در مورد اینکه "شما هر کامنت و نوشتەای مورد سیلقتان نبود آن را ندیدە بگیرید" چرا حضرت عالی در مورد کامنت های بنده چنین نمی فرمائید؟ مرگ حق است برای همسایه؟

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
جناب ائلیار,
کسرائی فاقد دو "آنتن" بود یکی آنتن "دید بیست در بیست" گذشت زمان و دیگری آنتن دو زبانی بودن, مانند احتمالا نیمی از جمعیت ایران. اکنون که تا حدودی گرد وخاک نشسته است میدانیم آنچه بنام کمونیسم اجرا شد یکی از صد ها "ورژن" آن مرام بود که خودش هم ممکن است چیزی درست و ایدآلی نباشد اما هدف او درست بود و خیلی ها مسیر و هدف را یکی دانستند و بعد با باز نگری به خطای خود پی بردند؛ ولی ایشان به احتمال زیاد انترناسیونالیست بودند که شاید تا حدودی جبران ملی گرایی او را بنماید. در مورد دوم اگر کسرائی ترک, کرد, بلوچ و یا عرب بود احتمالا دید متفاوتی میداشت, همانطور که با گذشت زمان و ارتباطات بهتر بسیاری بر این نقص آگاهی یافته اند. . به هر حال همانطور که فرمودید ما چون نباید حافظ و مولوی را به خاطر مذهبشان تقبیح کنیم کسرائی را نمیتوان بخاطر مسلک آن زمان او تقبیح نمود.
تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
کیاجان ممنون از توضیح شما.
تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ادامه:
« ملی گرایی یکسو نگر » نابرابری زاست. نقض حقوق دیگری را در بردارد. به برتر بینی راه میبرد.
آن بازتاب تبعیض است. یعنی تبعیض گرایی خود آگاهانه یا ناخودآگانه است.
اما برابر حقوق دیدن «همه فرهنگ های ملی»، و «جهان شمول دیدن ارزشهای انسانی آنها» ، پرداختن به این دستاوردهای بشری، چون گلهای الوان از گلستان معنوی بشریت، ما را به انسانگرایی عینی نگر و «ملی گرایی برابر حقوق» رهنمون میشود. اینجا دیگر « ملی گرایی » ماهیت خود را از دست داده رنگ میبازد و تبدیل به « بخشی از انسان گرایی واقع بینانه ی بشری» میشود که تعلق به جهان و بشریت دارد.

دوست دارم « من» خود را ، بشناسم، پویا کنم، حقوق اش را خفظ نمایم ، که جزئئ از « ما»-ی بشریت، ببینم اش. و شایسته ی «ما »ی انسانی باشد.

تصویر کیانوش توکلی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
منبع فیس بوک پسرزنده یاد سیاوش کسرایی بود که برای خانم آتوسا ارسال کرده بودم.
تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
peerooz گرامی،
1-یاوه گویان را «نقاد» ننوشته ام، « بدگویان» گفته ام.
2- نوشته ام معمولا اینطور است که ، در جهان سوم ، کسی اصول نقد را هم آموخته باشد، نمی تواند آنرا پیاده کند. چون مشکل « خصوصیات بدگویی» ، به ارث برده از جامعه ، دارد.
3-قید کرده ام « نقد» اصولی هم باشد، در چنان محیطی، « سوء تفاهم» ایجاد کرده درک نمی شود.
4- گفته ام هر « هنرمند و سیاست گری» را میتوان « نقد اصولی» کرد.
نقد کسرایی:
من به ندرت نوشته ای دیده ام که کوشیده کسرایی را « اصولی» نقد کند. بیشتر « بد گویی» بوده است. علت اش آن است که:
1- او « مدتی عضو حزب توده» بود.
2-میکوشید « شعر تغییر دهنده» باشد.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
من بازهم نمیدانم چرا جناب ائلیار این یاوه گویان را نقاد خطاب میکنند. تا آنجا که من میدانم زندگی هنری و سیاسی کسرایی مسیر مشخصی را طی کرد و در این مسیر توفان های عظیمی بر خواست که قایق فعال سیاسی را گاه در اوج و گاه در قعر امواج فرو برد و تعیین مقصد را مشکل نمود ولی قطب نمای کسرائی هیچگاه از مسیر منحرف نشد و سر انجام در سرزمینی فرود آمد که نمیدانست کجاست و اگر یکی دو قرن بیشتر میزیست احتمالا درک بهتری میداشت.

بهر حال کنش یاوه گویان تازگی ندارد و صد ها سال پیش خردمندی گفت:

شمع حق را پف کنی تو ای عجوز
هم تو سوزی هم سرت ای گنده‌پوز
کی شود دریا ز پوز سگ نجس
کی شود خورشید از پف منطمس
مه فشاند نور و سگ وع وع کند
سگ ز نور ماه کی مرتع کند
ای بریده آن لب و حلق و دهان
که کند تف سوی مه یا آسمان
تف برویش باز گردد بی شکی
تف سوی گردون نیابد مسلکی
تا قیامت تف برو بارد ز رب


تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
- منتشر کننده، منبع مقاله را طبق روش معمول خود نیاورده است. مثل اینکه موضوع « منبع » باید از فرهنگ نوشتاری حفظ شود . کار ، عملاً چنین معنی میدهد که « منبع» چیز بیخودی ست. و سخن هرچه بی منبع تر باشد مدرن تر، و شاید هم پست مدرن تر میشود. بگذریم...
----
نویسنده ی مقاله-مانلی- به نظر میرسد دوست دارد نظر خواننده را بداند. نمیدانم به این سایت هم نگاه خواهد کرد یانه؟ بهرحال موضوع « کسرایی، و حرفهایی که بعد از درگذشت اش میگویند»، از آنجایی که
به مسئله ی مهمی چون« هنرمند و سیاست» مربوط میشود، بسیار بحث انگیز است.
در تمام جهان، در فرهنگ ها مسئله « هنرمند و سیاست» جنجال برانگیز بوده است و خواهد بود.
در جهان سوم نیز معمولاً برخوردهای « حسودانه، مغرضانه، ناشایست» به این چیزها رواج دارد. و نقد اصولی نیز در میان این « برخوردهای مغرضانه» ایجاد سوء تفاهم میکند.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
من نمیدانم این همه عذر خواهی جناب مانلی برای چیست؟ وقایع بزرگ تاریخی را پس از گذشت قرن ها تفسیر میکنند نه در دو سه دهه. اینکه کسی در آستانه سقوط شوروی و شکست در رسیدن به آرمان های خود مایوس شده باشد قابل درک است ولی فصل سرگذشت کمونیسم هنوز بسته نشده و شادی بر جنازه دشمن واکنش بسیار زود رسی ست. انقلاب اکتبر یکی از مهمترین وقایع صد سال گذشته دنیا بوده و کمونیسم با تمام معایبش برای صد سال از عنان گسیختگی امپریالیسم سرمایه داری جلوگیری کرد و آنچه امروزه رفاه اجتماعی در دنیا وحود دارد از برکت وجود کمونیسم است. نه اینکه کومونیسم به شکل اجرا شده آن قابل دوام بود ولی روسیه همیشه خاری در چشم "غرب" بوده و از روز شروع انقلاب بلشویکی تا روسیه سرمایه داری امروز تمام سعی در نابود کردن آن بوده است و این عامل مهمی در شکست کمونیسم بود. شرح ماجرا هفتصد من کاغذ شود و جناب مانلی باید بسیار مفتخر باشد
تصویر کیانوش توکلی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ياد سياوش كسرايي گرامي باد،نوشته اَي صادقانه بر ان چه بر نسل ما رفته بود،سياوش با سروده ارش خاطره اَي در اذهان نسلي ارمانگرا كه به كجراه رفت،گذاشت كه فراموش نشدني است