ضدیت با فرهنگ ایران در سایه شیفتگی ایرانی نسبت به غرب

اما ایرانیان فلسفه ندان "مقیم اپوزیسیون" نه تنها ذهنیات نادرست آرامش دوستدار را چون ضد اسلامی بنظر می رسند، بلکه فلسفه مخبط یونانی را که ایرانیان را بربر می شمرد و تفلسف کودکانه نیچه، همه را یک قلم می پذیرند، تا میان اپوزیسیون تظاهر به سواد کرده باشند. آنچه که در این میان مهمتر به نظر می رسد، توام بودن مخالفت برخی از "ایرانیان مقیم اپوزیسیون" نظیر آرامش دوستدار و اسماعیل خویی با عقل سوسیالیستی و با فرهنگ ایرانی عصر اسلام و ضدیت شان با اقوام "غیر آریائی" ساکن ایران نظیر اعراب است!

یونانیان ایرانیان را بربر می شمردند، اروپائیان و آمریکائیان شمالی ایرانی را دنباله رو، نوکر و بی ریشه شمرده اند. اما بسیاری از ایرانیان معاصر که به غلط تصور کرده و می کنند که به صرف تقلید و تظاهر به هواداری از غرب، بدون وجود زمینه فرهنگی و اقتصادی در جامعه! ایران مبدل به "پاریس" و "لندن" خواهد شد؛ هنوز کورکورانه مجیز غربی را می گویند، و خیال می کنند او را می شناسند. زمینه این تصور در خیالپردازی های "متجددین" سطحی اندیش دوران پهلوی نهفته است که هم بواسطه کمبود دانش تاریخی نسبت به فرهنگ غرب و هم در سایه "مد" دوری از شرق و نزدیکی به غرب آن دوران بی ذات و متظاهر تصور می کردند با تقارب نسبت به اروپائیان "آریائی" قادر به ساخت و پرداخت سرشتی غربی و لذا بنظر آنان مترقی در ایران خواهند بود. درحالیکه جعلیات آریائی ضد شرقی پس ماندۀ ایدئولوژیک ناسیونالیسم متاخر نواحی مرکزی اروپا بود که منجر به نژادپرستی فاشیسم و نازیسم شد. تمامی مجعولات تاریخی ایران باستان دوران پهلوی حول این محور نژادپرستانه، فاصله گرفتن از شرق و نماد آن اسلام، و نزدیکی به غربِ اروپا مرکز ظاهرا مترقی ولی باطنا ضد بشری صورت پذیرفته است. در سایه این تقلیب عقیدتی و نژادپرستانه تاریخ بود که عربی که قرنها مجبور به تحمل وحشیت ایرانی قبل از اسلام شده بود، مذموم! ولی اروپائی و آمریکائی که قرنها شرق و ایران استعمار کرده و بر علیه مردم ایران کودتا کرد! محترم شمرده شد.
توجیه فرهنگی این احترام لاشعور ایرانی نسبت به غرب را فلسفه نخوانده های ایرانی که به تقلید نژادپرستان اروپامرکز فلسفه غلط (کلامزده و دور از تجربه و واقعیات) یونانی را تمجید می کردند، ارائه دادند. در حالیکه نه تنها اروپائی و غربی جهت توجیه قدرت طلبی وحشیانه خود در جهان هم که بود، طبعا می بایست در داستان برتری فلسفه یونان می تنید. بلکه معدود باسوادان فلسفه در ایران نظیر منوچهر بزرگمهر نیز معتقد به تقدم کیفی و تاریخی فلسفه اسلامی ایران در تحلیل مباحث اساسی فلسفی نسبت به فلسفه منحط اروپائی بودند. تحقیقات منتشر شده متخصصین فلسفه علمی در غرب نظیر جان مک گینز، چارلز بک ویت و شخص من در سالهای اخیر نشان داده اند که (سوای عقب ماندگی ذاتی فلسفه یونانی بواسطه آلودگی اساسیش به ذهنیات و کلام و تباعدش از واقعیات تجربی، که منجر به «فلسفه کلام مسیحی» شده و در ادامه به فلسفه ضد طبیعی! دکارت و ایده آلیسم آلمانی رسید و در سایه آن سرانجام به نازیسم مبدل شد!) فلاسفه و دانشمندان شرقی نظیر ابن سینا در باب مسائل اصلی و اساسی علم و فلسفه نظیر "تحول و حرکت"، صحیح تر از دانشمندان معاصر غرب اندیشیده اند! کمااینکه فلسفه و علم غربی معاصر هنوز متکی بر تصورات متناقض! و غیر تجربی نظیر تقدم ثبات مطلق بر حرکت مانده است که میراث «فلسفه زمین مرکز» غلط یونانی بود. در حالیکه شرقیان همچنانکه شاگردان فیثاغورثی آنان نیز بیان کرده اند، در همان دوران معتقد به حرکت زمین بودند. لذا بر خلاف تصورات فلسفه ناخوانده هائی که به صرف ضدیت با اسلام فرهنگ ایرانی دوره اسلامی را ندانسته نفی می کنند، فلسفه و علم یونانی به سبب فهم غلط یونانی از میراث فلسفی شرقیش و تباعدش از تجربه اساسا نادرست بود و شرقیانی نظیر ابن هیثم و ابن سینا تا جائیکه ممکن بود غلط هایش اصلاح و به این واسطه مسبب پیشرفت اساسی عقل در غرب که «رنسانس» نامیده شد، گشتند.
نماد ابتدایی توجیه فرهنگی غرب میان باستانپرستان آریائی زده میزا آقاخان کرمانی بود که از فرط ترقی اندیشه به دین "جَفر" زده بابی تنزل کرد که معتقد به تاثیر عدد 9 بر زندگی آدمی بود. نماد بعدی این خیالپردازی های نژادپرستانه شخصی به نام محمّد مقدّم بود که از شدت تظاهر اسم خود را به مُحمِد مُقدِم تغییر داد و از فرط شعور تصور می کرد که با این تغییر "آریائی" شده است. نظرات فاشیستی این آریائی منحط در مورد "یکسان سازی زبانی ایران" بازگو کننده همرایی نژادپرستی با ضدیت با فرهنگ ایرانی عصر اسلام است. لذا تعجبی نیست که نماد متاخر ضدیت با فرهنگ ایران عصر اسلام کسی نظیر آرامش دوستدار باشد که بدون فهم فلسفه غرب و شرق، به جبر دین گرایی شخصی و جهت تظاهر به سواد به مخالفت با "فلسفه اسلامی" ایران و یعنی فلسفه ایران دوران اسلام نظیر نظرات ابن سینا که از فرط ضدیت قادر به شناختنش نیست! کوشیده است. و دراین مسیر متوسل به نظرات نژادپرستانه ضد عربی شده است. بی آنکه از نظرات متخصصین فلسفه علوم در مورد ابن سینا مطلع بوده و در یابد که چنین مخالفتی هرچند مقبول عوام "تحصیلکرده" بنظر رسد، اما میان اهل فلسفه معادل بیسوادی است. کمااینکه همین شخص از فرط دانش فلسفی رجز نویسی چون فردوسی را فیلسوف می شناسد.
مقبولیت عامه تاسف بر انگیز نظرات نژادپرستانه ضد عربی میان ایرانیان "مقیم اپوزیسیون" به بهانه ضدیت با اسلام را از رواج معری نظیر "چکامه اندیشیدن به اسلام" که اسماعیل خویی بر علیه اعراب (ساکنین ایران) سروده است، می توان دریافت. که متشاعر در آن از فرط شعور میان "خدای اسلامی عرب و خدای مسیح" (دو دین "ابراهیمی") تفاوت قائل شده است.
اما رابطه تنگاتنگ ضدیت با فرهنگ ایرانی عصر اسلام با نژادپرستی متکی بر یونان پرستی اروپایی را در رواج اندیشه های ضد انسانی متفلسفین نژادپرستی چون نیچه می توان دید که از فرط یونان زدگی اش حتی فلسفه یونانی را نیز بی ارزش می شمرد. اما ایرانیان فلسفه ندان "مقیم اپوزیسیون" نه تنها ذهنیات نادرست آرامش دوستدار را چون ضد اسلامی بنظر می رسند، بلکه فلسفه مخبط یونانی را که ایرانیان را بربر می شمرد و تفلسف کودکانه نیچه، همه را یک قلم می پذیرند، تا میان اپوزیسیون تظاهر به سواد کرده باشند. آنچه که در این میان مهمتر به نظر می رسد، توام بودن مخالفت برخی از "ایرانیان مقیم اپوزیسیون" نظیر آرامش دوستدار و اسماعیل خویی با عقل سوسیالیستی و با فرهنگ ایرانی عصر اسلام و ضدیت شان با اقوام "غیر آریائی" ساکن ایران نظیر اعراب است!
یعنی تناقضات منطقی اندیشه اینان در سایه عدم درک علمی فلسفه که در مخالفت اینان نسبت به عقل سوسیالیستی و ضدیت با فلسفه ایرانی منعکس است، سبب شیفتگی شان نسبت به محتوای متناقض شاهنامه و ضدیت با اعراب منتج از آن می باشد.

منبع: 
سایت عصر نو
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: