سالروز درگذشت دکتر مصدق

شاه و خمینی آمدند و رفتند و عمر و زید هم به دنبالشان، و به زیر سایه هیچ یک از این حضرات هم نشد که به خواست مصدق عمل شود، و جنازه اش همچنان در آن خانه در احمد آباد باقی است و در انتظار روزی که در کنار کشتگان سی تیر به خاک سپرده شود

 

 

چهاردهم اسفند ماه سالروز درگذشت مصدق است و زاد روز سوسوی نازنینی که مفت و مسلم کشته شد و کسی هم به دنبال قاتلانش نگشت!

مصدق در روز تولد نوه اش از این دنیا رفت! روزنامه ای به دستم رسید با شرحی از مصدق و دخترش خدوج و عکسی از خانه اش در احمدآباد، و پس از سالها، آن روز و رویدادهایش همچو پرده ی سینما از نظرم گذشت. بیش از پنجاه سال از آن روز می گذرد و گویی دیروز بود! همچنان پیکرش را درون آن اتاق کوچک بیمارستان بر روی تخت می بینم و خودم را، که در کنارش ایستاده ام و اشک می ریزم، و سکوت سنگین آن فضا باری دگر دربرم می گیرد.
بخش مهمی از عمر من نیز در آن روز به پایان رسیده بود، شاید پُر بارترین و مهمترین دوره ای از عمرم! و من، باری دیگر یتیم شده بودم و این بار پدر معنوی خودم را از دست داده بودم و طعم تلخش را می چشیدم. خودم را در آن لحظات و در تنهایی آن اتاق، بی کس و تنهای تنها می یافتم! تنهایی وحشتناکی که مرا می هراساند.
از آن اتاق بیرون آمدم و دیگران را اندکی دورتر، در راهرو دیدم که گرد هم ایستاده بودند و حرف می زدند که در کجا می تواند به خاک سپرده شود، و من فقط صدایشان را می شنیدم. آنچنان منگ و بی طاقت و ناخوش بودم که توان ماندن و حرف زدن با کسی را نداشتم. به دور خودم می پیچیدم و بخاطر دوری راه نمی توانستم به خانه بروم و بازگردم. صورت آشنای مریم را در آن میان یافتم و دست به دامان او شدم. کلید آپارتمانش را به من داد و من سپاسگزار از او، راهی منزلش شدم. گویی در خواب می راندم! در راه آدم ها را می دیدم، اتومبیل ها، و هیاهوی زندگی را که ادامه داشت، آدمهایی که هنوز خبر از آنچه که روی داده بود، نداشتند. تنها من در میانشان می دانستم که چه روی داده است و که رفته است. دیگران باید تا شب در انتظار خواندن خبرش در روزنامه ها می ماندند.
به خانه مریم رسیدم و به زیر کرسی او لمیدم، و کوشیدم به چیزی نیندیشم و فقط نفس بکشم. خواهش دوستی را به یاد آوردم که یک تن از گزارشگرانِ یکی از خبرگزاری های خارجی در تهران، که لابد از نزدیکی او به من آگاه بود، از او خواسته بود چنانچه چنین اتفاقی رخ داد به او خبر دهد تا از نخستین کسانی باشد که چنین خبری را به خارج مخابره می کند! به هر حال، دیر یا زود همه از این رویداد با خبر می شدند و چه بسا که با خبر شده بودند و نیازی به گفتن من نبود! ولی به قول خود وفا کردم، برخاستم و به دوستم زنگ زدم و ماجرا را گفتم، سپس همچنان در انتظار آمدن مریم درون کرسی ماندم تا برسد و مرا با خود به هر کجایی که باید، ببرد. عاقبت آمد و گفت: در احمد آباد به خاک سپرده خواهد شد.
درون اتومبیلی، به همراه او و تنی چند که من نمی شناختم و لابد از دوستان و آشنایان او و همسرش بودند، عازم احمد آباد شدیم. در آن میان تنها دستار به سر جوانی را بیاد می آورم که با اندکی هراس با ما می آمد و گویی کار خطرناکی انجام می داد. و اما به رغم این که می گفتند نباید کسی از این ماجرا باخبر شود، به ده که رسیدیم دیدم عده ای ناشناس حضور دارند که تا به آن روز من آنها را ندیده بودم. از جمله خانمی از خویشان همسر شهرام پهلوی نیا که توانسته بود خودش را به احمدآباد برساند و می گفتند از هواداران مصدق و راه اوست.
سپس نماز میّت درون حیاط را به یاد می آورم که تنها مردان نماز می خواندند و من از پنجره طبقه دوم تماشایشان می کردم، و مرحوم متین دفتری را در جمع نماز خوانان می دیدم که یک سرو گردن از سایرین بلندتر بود. عاقبت محمود هم رسید، غمزده و دلمرده، و غروب به اتفاق او به شهر بازگشتیم.
شاه و خمینی آمدند و رفتند و عمر و زید هم به دنبالشان، و به زیر سایه هیچ یک از این حضرات هم نشد که به خواست مصدق عمل شود، و جنازه اش همچنان در آن خانه در احمد آباد باقیست و در انتظار روزی که در کنار کشتگان سی تیر به خاک سپرده شود! روانش شاد!

چهاردهم اسفند ۱۳۹۶
شیرین سمیعی*

 

* شیرین سمیعی، عروس دکتر محمد مصدق است.

 

 

دکتر محمد مصدق در کنار عروس خود، شیرین سمیعی

 

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: