وقتی که اردشیر زاهدی "ضد آمریکایی" می شود!

تعداد مشاهدات: 
1049
وقتی شعارهای توخالی ضد آمریکایی از کسی چون اردشیر زاهدی شنیده می شود که همه چیز خود را به ایفای نقش پادو برای نتیجه بخش شدن یکی از بدترین و فاجعه بارترین زورگویی های خارجیان به ایران، یعنی کودتای آنگلیسی آمریکایی ۲۸ مرداد سی و دو مدیون است، صورت یک طنز تلخ و و دلخراش به خود می گیرد....اردشیر زاهدی پس از سالها همدستی با بیگانگان، امروز به دفاع از ماجراجویی نظامی استبداد فقاهتی جمهوری اسلامی در سوریه به بهای میلیاردها دلار از کیسه ی مردم ایران و به خطرانداختن جان ایرانیان و امنیت کشور، برخاسته است

 

 وقتی کارگزار مشهور کودتای ۲۸ مرداد وطن پرست می شود و با دفاع از ماجرا جویی نظامی جمهوری اسلامی در سوریه به "زورگویی" آمریکا اعتراض می کند

اردشیر زاهدی وزیر اموخارجۀ پیشین ایران که یک بار درلندن و دوبار در واشنگتن سفارت کشور را نیز به عهده داشته است در تاریخ ۲۵ می با چاپ مقاله ای به صورت آگهی در نیویورک تایمز ضمن بروز احساسات آتشین میهن پرستانه، بیانیۀ چندی پیش مایک پمپئو وزیر خارجۀ جدید آمریکا را در تعیین شرایط دوازده گانه برای جمهوری اسلامی "حیرت انگیز" و "تأسف بار" خوانده است. آقای زاهدی جای جای مقالۀ خود ا از شعارهای دهن پرکن در بارۀ این که ملّت ایران طی تاریخ چند هزارسالۀ خود هیچگاه در برابر خارجیان سرخم نکرده و همواره برای دفاع از تهدید آنان به سرزمین خود متحد باقی مانده، انباشته است. در یک جا هم با خط درشت تر این شعار را در مقاله- آگهی او می توان دید: هیچکس قادر به ُخرد کردن ایران نخواهد بود. بر هیچیک از ایرانیان چه عادی و چه صاحب نام به خاطردادن اینگونه شعارهای دل خوش کن، با وجود خامی و تو خالی بودنشان نمی توان خرده گرفت، ولی وقتی این شعارها از کسی شنیده می شود که همه چیز خود را به ایفای نقش پادو برای نتیجه بخش شدن یکی از بدترین و فاجعه بارترین زورگویی های خارجیان به ایران، یعنی کودتای آنگلیسی آمریکایی ۲۸ مرداد سی و دو مدیون است، صورت یک طنز تلخ و و دلخراش به خود می گیرد.
آقای زاهدی در کتاب چهار جلدی خاطراتش با افتخار به شرح جزئیات نقش خود برای موفقیت توطئه ای که چند ماه پیش از عملی شدن آن زیر نظر کیم روزولت فرستادۀ سیا با همکاری عوامل اینتلیجنس سرویس انگلستان و مزدوران داخلی آنها برای سرنگون ساختن دولت مردمی محمد مصدق، با هدف عقیم گاذشتن ملی شدن نفت و جلوگیری از پاگرفتن دموکراسی،حکومت قانون و جامعۀ مدنی در کشور ما جریان داشته پرداخته است. از آن رویداد در کتابهای تاریخ معاصرو در ده ها اثر تحقیقی که تاکنون پیرامون آن به رشتۀ تحریر در آمده بدرستی به نام "کودتا" یادشده و دولتهای مداخله کننده نیز در اسناد محرمانۀ داخلی خود که بخش هایی طبق قانون در دو دهۀ اخیر از طبقه بند خارج شده و در دسترس عموم قرارگرفته، آن را به همین نحو توصیف کرده اند، ولی آقای زاهدی در خاطرات خود با سخاوتمندی تمام نام "قیام ملی" به آن بخشیده است. امّا نکتۀ بسیار شایان توجه این که علیرغم اصرار آقای زاهدی در توصیف کودتای ۲۸ مرددا ۱۳۵۲ به عنوان قیام ملی، فرهنگ جهان پور، مترجم انگلیسی کتاب، در یادداشت خود پیرامون پیشینۀ خانوادگی اردشیر زاهدی،همان اصطلاح "کودتا" را به کار برده است. ۱


همانگونه که اشاره رفت، اردشیر زاهدی به اعتراف خود یکی از کارگزاران اصلی آن رویداد بود که شاه فراری را به قدرت باز گرداند، پدرش سپهبد زاهدی را بر مسند نخست وزیری نشاند و امضای قرارداد خفت بار و ناقض ملی شدن نفت را با کنسرسیومی از شرکتهای آمریکای-انگلیسی- فرانسوی به دنبال داشت. آقای زاهدی در پیشگفتار خود بر کتاب خاطراتش مدعی شده که انتشار مدارک و اسناد تازه ای در بارۀ آن رویداد ابهامات و تردیدهایی را که احتمالا در اذهان پاره ای از مردم راجع به آن وجود داشته زودده است. بلی، انتشاراسناد و پژوهش های تازه چنین تأثیری در اذهان داشته است، ولی درست در عکس جهتی که وی می خواهد به خواننده القاء کند. یکی از آخرین کارهای برجسته ای که زیر عنوان "The 1953 Coup"در این زمینه انتشار یافته، حاصل تحقیق ده سالۀ یروند آبراهامیان استاد تاریخ در دانشگاه نیویورک است. می بینیم که آقای زاهدی امروز هم به جای پوزش خواهی و طلب بخشایش از مردم ایران، به انواع وسایل در صدد توجیه آن خیانت بزرگ و وارونه جلوه دادنش حتی پس از بروز پیامد های ویرانگر بلند مدت آن، از جمله شعله ور شدن آتش انقلاب و استیلای استبداد خشنونت بار مذهبی بر کشور است. با این وصف آیا سردادن شعارهای تند میهنی از سوی چنین شخصی که در تازه ترین مصاحبه اش با روزنامه ای به نام فرهیختگان گفته "بیکارم و یک پایم هم در گور است" ولی باز می خواهد با سود جستن از بازار آشفته کسب وجاهت کند، یک گستاخی نابخشودنی و یک دهن کجی زننده به میهن دوستان راستین نیست؟ تازه او به این هم اکتفا نکرده و به دفاع از ماجراجویی نظامی استبداد فقاهتی در سوریه به بهای میلیاردها دلار از کیسۀ مردم ایران و به خطرانداختن جان ایرانیان و امنیت کشور، به این عنوان که به دعوت دولت قانونی آن کشور انجام گرفته نیز برخاسته است.

پی آمدهای کودتا برای آقای زاهدی و برای ایران و مردم آن

برای آقای زاهدی
خطر کردن آقای زاهدی در همد ستی با سازمان دهندگان بیگانۀ کودتای ۲۸ مرداد برای او سودهای بزرگ و سرشاری به دنبال داشته است که بهره های مادّی آن همچنان ادامه دارد و به وی امکان می دهد که چهل سال بعد از فروپاشی نظام سلطنتی در ایران بدون داشتن کار در آمد زا مانند یک میلیاردر ناز و نعمت زندگی کند و همچنان به ریخت و پاشهایی که در دوران پیش از انقلاب به آنها عادت داشت ادامه دهد. در زیر به برخی از آنها اشاره می شود:
– دریافت نشان درجۀ یک تاج به عنوان قدر دانی از ایفای نقش مؤثر در کودتا،
– زناشویی با شهناز پهلوی دختر شاه، به عنوان جایزۀ بزرگ بعدی. (گفته می شود که این ازدواج به سبب نارضایی شهناز دختر شاه از عدم پایبندی آقای زاهدی به مبانی زناشویی در ۱۳۴۳ به جدایی انجامید)
– مسؤل امور دانشجویان در واشنگتن،
– نخستین دورۀ سفارت در آمریکا از ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۰ هنگامی که که سال عمر او تازه به سی رسیده بود. سفارت ایران در واشنگتن بعد از جنگ دوم جهانی و احراز موقعیت ابر قدرت توسط ایالات متحده همواره مهمترین پست دیپلماتیک کشور بوده و به طور مرسوم به کار آزموده ترین دولتمردان که با امور جهان و حوزۀ مأموریت آشنایی وسیع داشته اند سپرده می شده است.
– سفارت در انگلستان از ۱۳۴۱ تا ۱۳۴۵،
– وزیر امور خارجه از ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۰،
– دورۀ دوم سفارت در آمریکا از ۱۳۵۱ تا ۱۳۵۷٫
در این مدت (جز چند ماه پایانی سلطنت شاه) شادروان عباسعلی خلعتبری که مردی متین و با سواد و دیپلماتی با تجربه و کارکشته بود تصدی وزارت امور خارجه را به عهده داشت. آقای زاهدی که پشتش دربار گرم بود، در ایّام سفارت دومش در واشنگتن کمترین احترام و اعتنایی به وزیر نداشت. او گزارشهای مهم خود را مستقیما به دفتر مخصوص می فرستاد و فقط گاهی رونوشت بعضی از گزارشهای بی اهمیت به دست آقای خلعتبری می رسید. آقای خلعتبری به سبب رفتار سنجیده و تسلّط بی نظیرش به کاری که داشت، برعکس آقای زاهدی، از احترام عمیق همتایان خارجی خود بر خوردار بود، به طوری که اعدام سفّاکانۀ او بعد از انقلاب به فرمان آیت الله خمینی پس از رفتار ناشایستی که در زندان با او داشتند، موجی از تأسف و همدردی در سراسر جهان بر انگیخت. نگارندۀ این سطور که در دوسال آخر تصدی آقای خلعتبری ریاست دبیرخانۀ او را به عهده داشت و در زمان اعدام آن دولتمرد نجیب و مطلع کاردار سفارت ایران در بلژیک بود، خود از نزدیک واکنش تأسف انگیز مقامات کشور میزبان را به آن جنایت توجیه ناپذیر به چشم دید. از جمله معاون وزارت امورخارجۀ وقت بلژیک در گفتگویی که پس از آگاهی از آن رویداد دلخراش با نگارنده داشت، ضمن ابراز تأسف عمیق خود، به شایستگی آقای خلعتبری به عنوان یک دیپلمات طراز اول جهانی اشاره کرد و گفت که او می توانست در هر کشور پیشرفتۀ دنیا وزیر امور خارجه باشد. این نکته نیز ناگفته نماند که پیش از انقلاب سفیران ایران در خارج طبق رسمی که در بیشتر کشورها هم مورد تأسی است غیر از بودجۀ رسمی سفارت یک بودجۀ سرّی نیز داشتند که به اختیار خود از آن مصرف می کردند. امّا آقای زاهدی غیر از بودجۀ سرّی معمول وزارت امورخارجه که به مراتب بیشتر از بودجۀ دیگر سفیران بود، بودجۀ کلان دیگری به شکل محرمانه از دربار دریافت می کرد و ولخرجی ها و ریخت و پاشهای لجام گسیختۀ او در ضیافتهایی که در اقامتگاه رسمی اش می داد هر از چندگاه در مطبوعات وقت آمریکا با زیر لحنی تمسخر آمیز انعکاس می یافت. اهل تحقیق به احتمال قوی امروز هم می توانند آن گزارشها را در آرشیو آنها بیاند.

اردشیر زاهدی در کنار اشرف پهلوی

نگاهی به شیوۀ کار و رفتار آقای زاهدی در مقام وزیر امورخارجه
در دوران وزارت آقای زاهدی، در وسط باغ وزارت امورخارجه یک پیست فرود هلوکوپتر ساختند و او صبح ها با این وسیله از اقامتگاهش در حصارک سرکار می آمد. سواد فارسی آقای زاهدی از سطح یک دانشجوی سیکل اوّل دبیرسیتان فراتر نمی رفت و طبعا از آن پس پیشرفت دیگری هم نکرده است. او از دانشگاهی نه چندان معتبر در یوتاه لیسانس کشاورزی گرفته بودو انگلیسی اش هم فقط برای محاورات سطحی کفایت می کرد. خوشبختانه در وزارت آمور خارجه صاحبمنصبانی که مدارج تحصیلی خود را در بهترین دانشگاه های جهان پیموده بودند کم نبودند و این نقیصه را با علاقه ای که به کار خود و دلبستگی ای که به حفظ آبرو و منافع کشورشان داشتند جبران می کردند. ولی رفتار و اخلاق ناهنجار وزیر دیگر چیزی نبود که اصلاحش برای آنها کسی امکان پذیر باشد. او به طور معمول در گفتگو با مقامات زیر دست خود از دادن دشنام و حتی به کابردن اصطلاحات رکیک هیچ ابایی نداشت. حتی گاه این گونه اصطلاحات را در دستوراتی که زیر نامه ها می نوشت به کار می برد. در اینجا برای نمونه تنها به یک مورد مشهور اشاره می شود. وقتی برای یکی از مقامات بلندپایۀ وزارت امورخارجه که در سطح سفیر بود و اینجا از ذکر نامش خودداری می شود حکم سفارت در یک کشور خارجی صادر شد او مراتب نارضایی خود را از اعزام شدن به آن مأموریت به کار گزینی اطلاع داد و مآلا موضوع به وزیر گزارش شد. آنچه جناب وزیر زیر آن گزارش نوشت شاهکاری از ادب و متانب بود: "اگر این دیّوس (به جای دیوث) نمی رود دیّوس دیگری را بفرستید".

اسدالله علم وزیر پیشین دربار در مجلد هفتم یادداشت های پرحاشیه و افشاگرانۀ ای که بعد از انقلاب از او دربارۀ نحوۀ ادارۀ کشور طی ده سال دورۀ تصدی اش در وزارت در بار به همّت آقای علینقی عالیخانی وزیر اقتصاد و رئیس پیشین دانشگاه تهران به وسیلۀ نشر "آیبکس" انتشار یافت به این خوی و خصال درشت آقای زاهدی هم اشاراتی کرده است. در صفحۀ ۷۰ آن مجلّد، مربط به "شرفیابی" ۲۲ خرداد ۱۳۴۷ چنین می خوانیم: "اعلیحضرت خیلی متغیّر بودند که چرا اردشیر به والا حضرت اشرف در پاریس بی اعتنایی کرده است، یعنی در واقع این بی اعتنایی را نسبت به خود تلقی فرموده اند فرمودند به اردشیر بگو اگر می خواهد با خانوادۀ سلطنت این طور رفتار کند، برود خانه بنشیند. بسیار ناراحت شدم. (از قول خود خطاب به زاهدی) تو بر سر طلاق والاحضرت شهناز که فکر می کنی والاحضرت اشرف باعث آن شده بود با ایشان رابطۀ خوبی نداری. رعایت احترام خاندان سلطنت لازم است. اردشیر را خیلی دوست دارم، ولی این معایب می ترسم اعلیحضرت را خیلی ناراحت بکند. ببینم فردا نتیجۀ صحبت من با او چه خواهد شد." و علم باز در صفحۀ ۷۲ کتاب نیز همچنان این موضوع را دنبال کرده است. چون علم ظاهرا از کوشش های خود برای تغییر رفتار اردشیر زاهدی نتیجه ای نگرفته مطلب در شرفیابی های بعدی او نیز مطرح شده است. از جمله در یادداشت ۸ بهمن ۱۳۴۷ وی در ارتباط با انتخاب نیکسون به ریاست جمهوری آمریکا آمده است: "امر دادند که نوک وزیر خارجه را قدری بچین.خیلی لوس و ننر شده است. نقشۀ اینکار را عرض کردم.عجیب است که شاهنشاه معتقدند وزیر خارجه نه معلومات علمی، نه سواد فارسی و نه سواد خارجی دارد، باز هم او را نگه می دارند. ولی خیال می کنم که عوض خواهد شد، بخصوص که خیال می کند که چون دوست نیکسون هست باید نخست وزیر بشود. " (صفحۀ ۴۳۷)
از آنجا که امیر عباس هویدا نخست وزیر هم از بد دهنی و بی ادبی اردشیر زاهدی شکایت داشته است، شاه حتی یک بار موضوع عزل او را با علم مطرح می کند. با این همه اردشیر تا چند سال دگر همچنان در مسند وزیر امور خارجه باقی می ماند و وقتی هم که شاه سرانجام در پی فحاشی او به هویدا بر سر فهرست اشخاصی که می بایست از وزارت خارجه نشان بگیرند به برداشتن زاهدی از وزارت خارجه رضایت می دهد، بی درنگ او را برای دومین بار در رأس مهمترین مأموریت دیپلماتیک کشور در خارج، یعنی سفارت ایران در واشنگتن می نشاند. این مأموریت سالها ادامه پیدا می کند وتنها وقوع انقلاب و سر آمدن عمر دودمان پهلوی به آن پایان می دهد. در پشت رابطۀ استثنایی و ویژۀ شاه با اردشیر زاهدی رازی نهفته بود که آگاهان آن را تنها با تقرب خاص زاهدی به منابع قدرت در آمریکا و نقش مؤثری که در کودتای ۲۸ مرداد سی دو ایفا کرده بود در ارتباط می دانستند. اهدی البته در ظاهر و در گزارشهای رسمی خود بی اندازه به شاه احترام می گذاشت و در چاپلوسی گوی سبقت را از دیگر کارکشتگان آن عرصه می ربود. به عنوان مال در جایی که سفیران و مقامات دیگر در پایان گزارشهای خود به شاه "دست مبارک" را می بوسیدند، او "پای مبارک" را می بوسید. یکبار هم در زمان وزارتش شایع شد که می خواهد زانو زدن سفرا را در برابر شاه هنگام معرفی به او به صورت قانون در آورد. با این همه به گفتۀ آگاهان او که در واقع خود و پدرش را "تاجبخش" می دانست، در مجالس خصوصی مثل یک آدم معمولی سخن می گفت و شاه هم با آگاهی از این که پشت او به کجا گرم است با همل تفرعنیکه پیدا کرده بود تحمّلش می کرد.
حالا می بینیم اردشیر زاهدی هنگامی که به قول خودش یک پایش لب گور است و دیگر نیازی به آمریکا ندارد و صاحبان قدرت در آمریکا نیز به او عنوان یک مهرۀ سوخته و رو به زوال می نگرند، یکباره دون کیشوت وار قدم به میدان می گذارد و پرخاشگرانه آمریکا را به زور گویی متهم می کند.

بعد از انتشار مقاله آگهی – آقای زاهدی، شماری از ایرانیان هم که آگاهی چندانی از تاریخ معاصر کشور ندارند و یا طبعا فراموشکارند لب به تحسین او گشوده اند، چون برخی از آنچه که در آن آگهی آمده حرف دل آن ها هم هست، امّا وقتی یکی از عناصر کلیدی نفوذ گذشتۀ آمریکا در ایران و آتش بیار معرکۀ استبداد محمّد رضاشاهی که به انقلاب و وضع فاجعه بار امروز کشور انجامید چنین ترانه ای سر دهد، دانایان دلسوز را به خنده و هم به گریه وا می دارد و جان کلام در این نوشته همین جا است.

پی آمد های کودتا برای ایران و ایرانی
– رویدادی که در مردادماه ۱۳۳۲ به سرنگونی دولت مردمی مصدق انجامید مانند آوارعظیمی بر سرمردم ایران فرود آمد و این درست درهنگامی بود که آنها پس از دهه ها بل قرنها محرومیت از آزادی وحکومت قانون، روشنایی هایی را در افق پیش روی خود می دیدند و کم کمک به آینده ای بهتر که در آن اختیار سرنوشت و منابع ملی خود را داشته و از آزادی و منزلت انسانی برخوردارباشند امیدوار می شدند. در آن میان نسلی از فرهیختگان فعال در حوزۀ فرهنگ و ادب و مطبوعات با از دست رفتن فضای باز و بستر مساعدی که دولت مصدق برای بیان آزادانۀ عقاید، باروری و شکوفایی اندیشه ها و شور و شوق نوشتن و سرودن و آفریدن پدید آورد و استیلای اختناقی نفس گیری که به مدت یک ربع قرن بر کشور سایه افکند، بیش از هر کس دیگری سنگینی آن آوار را بر دوش خوداحساس کردند. این احساس تا چندین دهه در گفته ها نوشته ها و سروده های آنها بازتاب یافت وآثار ویرانگر آن رویداد شوم حتی بر روان و اندیشۀ نسل های بعدی نیز ادامه داشت و دارد.
– تشکیل سازمان اطلاعات و امنیت کشور زیر نظارت سیا و موساد که فاسدترین و پلید ترین عناصر کشور را به خود جذب کرد و تا روز برچیده شدنش به دنبال سرنگونی شاه به شکنجه و آدم کشی و سلب آسایش از مردم مشغول بود. حضور مأموران این دستگاه در همۀ نهادهای دولتی از جمله در نمایندگی های سیاسی کشور در خارج با گذشت سالیان به سرعت رو به افزایش گذاشت و بعضی از افراد آن حتی به سفارت منصوب شدند. به عنوان مثال در ۱۳۴۵ هنگام ورود نگارنده به محل نخستین مأموریت دیپلماتیک خود در پاریس، ساواک در آنجا تنها یک نماینده داشت ولی چهارسال بعد در پایان آن مأموریت تعداد مأموران آن دستگاه در سفارت به شش نفر رسیده بود که کاری جز مزاحمت و پاپوش دوزی برای اعضای سفارت نداشتند. تعدادی از آنها پس از وقوع انقلاب همچنان در خدمت حاکمان نو رسیده باقی ماندند و هستۀ مرکزی دستگاه اطلاعات ملّایان را که تبهکای های چهل سال گذشتۀ آن براستی روی ساواک را سفید کرده است تشکیل دادند.
– تعطیل عملی مشروطیت و آغاز خودکامگی روز افزون شاه. در دوران بیست وپنجسالۀ بعد از کودتا حتی یک انتخابات آزاد در کشور برگزار نشد و کسانی که ازصندوقها سر در می آوردند. انتخابات مجلس بیستم به این علّت که مردم کاشان با وجود همۀ نیرنگهای گماشگان حکومت به انتخاب اللهیار صالح توفیق یافتند منحل شد. علم نیز در مجلّد هفتم یادداشتهای به موردی در سیستان و بلوچستان در انتخابات ۱۳۴۶ که کسانی غیر از آنهایی که سر براوردنشان از صندوق انتظار می رفت انتخاب شده بودند. اشاره می کند.شاه که از این نتیجه سخت ناخشنود شده است در شرفیابی ۱۵ مداد علم این ناخشنودی را به او ابراز می کند. یادداشتی را که علم از آن باریابی به جا گذاشته است با هم بخوانیم: "صحبت انتخابات شد. فرمودند در سیستان و بلوچستان حزب دولت شکست خورده و چند جای دیگر هم همینطور.گفتم، بی چهت مداخله نشود. آنها بردند، چه عیبی دارد؟ عرض کردم کاش همه جا اینطور عمل می شد. متاسفانه ما یک فرصت چهارساله را برای جمع و جور کردن مردم از دست می دهیم. .."
– اعدام وبگیر و ببند وسیع مخالفان و حذف کامل آزادی بیان و آزادی مطبوعات.
– امضای – قرار داد با کنسرسیومی از شرکتهای نفتی انگلستان و آمریکا و فرانسه که آشکارا ناقض اصل ملّی شدن نفت و منافع دراز مدت کشور بود. مصدق با شنیدن این خبر در زندان با چشمان اشکبار به سرهنگ جلیل بزرگمهر وکیل تسخیری خود در دادگاه نظامی چنین گفت: "واقعا آقا این دولت نیست. غارتگر هم از این ها بهتر است. .... آقا! این مملکت نشد، این ملّت نشد. خدا می داند هیچ جا این طور نمی توانند بکنند. دیشب تا صبح خوابم نبرد. به فکر آن همه رنجها و مشقت ها....آقا دیدی که من برای خودم به هیچ چیز اهمیت نمی دهم. عکس های خرابیهای خانه را آوردی، اثری در من دیدی؟ من به هیچ چیز که مال خودم باشد اعتنا ندارم. این مملکت از دست می رود. این معشوق ما است. چطور می شود دید مقدمات از بین رفتنش را با این جسارت فراهم کنند.؟ این کار نشد." از کتاب "رنجهای سیاسی دکتر مصدق"، تألیف سرهنگ بزرگمهر
– از دست رفتن عملی استقلال کشور با وابستگی فزایندۀ شاه به امریکا و فرسایش بی وقفۀ مشروعیت سلطنت او در چشم اکثریت بزرگی مردم با نمایان شدن ضعف آشکار حاکمیت ملّی. یکی از اقدامات نا بخردانۀ شاه که این ضعف را به صورت محسوس نشان داد گردن نهادن به خواست آمریکا برای برخورداری از حق قضاوت کنسولی یا قضاوت برون مرزی در آغاز دهۀ ۱۳۴۰ برای نظامیان آن کشور در ایران بود که در واقع باید آن را علّت اصلی شناساندن خمینی به مردم در پی از اعتراض جسورانۀ او اجابت چنان در خواست استقلال شکن و به خواری انگیزی بود. تا آن زمان در بیرون از حوزّۀ قم کسی خمینی را نمی شناخت و او فقط یکی از دستار بندان میان رتبه و گمنام آن شهر بود. آری آن ماجرا بود که خمینی را خمینی کرد.


– حذف و نابودی کامل همۀ تشکل های سیاسی غیر مذهبی و در عوض آزاد گذاشتن گروه های واپس گرای مذهبی برای گستردن شبکه های خود تا دورترین روستاهای کشور. پی آمد مستیقیم این سیاست نخست به صورت شورش عناصر وابسته به این جریان در ۱۳۴۲ و سپس مصادرۀ آسان انقلاب ۱۳۵۷ به دست آنان زیر رهبری خمینی بود که کشور را در چنگال خونریز مافیایی از حدود چهل سال پیش با مشتی آهنین بر آن حکومت می کند افکند. امروز در آستانۀ چهلمین سالگرد این فاجعه هیچ افق روشنی در هیچ سو برای ایران دیده نمی شود و این سخت غم انگیز و نگران کننده است. کشور در یک محاصرۀ کمر شکن اقتصادی قرار دارد و از دسترسی به دانش و فن آوری امروزین محروم است. پول ملّی ارزش چندان بیشتری از کاه ندارد. منجلاب فساد با شتابی رو به گسترش در حال بلعیدن همه چیز است. روزی نیست که خبر یک اختلاس بزرگ و تجاوز به نوجوانان و حتی خرد سالان را نشنویم. فحشاء علنی که دیگر به یک امر عادی تبدیل شده است. فرهنگ اصیل ایرانی روبه نابودی است. بخش بزرگی از درآمد نفت برای ماجراجویی در خارج و دنبال کردن هدف هایی که با منافع ملی ارتباطیم ندارند مصرف می شود. عرصه بر شهروندان در تما عرصه ها تنگ است و در خارج از مرزها به دیدۀ دوستی و احترام به آنها نمی نگرند. کشور در معرض حملۀ خارجی و غرق شدن در خون و آتش جنگی جدید و از دست دادن همۀ زیر بنا های صنعتی و اقتصادی قرار دارد. آری این همه فقط پی آمدهای کودتایی است که ۶۵ سال پبش با نقش آفرینی بیگانگان به راه افتاد و آقای اردشیر زاهدی از فعال ترین مهره های آن بود. با وجود این او امروز هم آن را یک قیام ملّی می نامد.
—-

۱- خاطرات اردشیر زاهدی (The Memoirs of Ardeshir Zahedi ) ، مجلّد اول از کودکی تا پایان نخست وزری پدر، به ترتیب تقریر شده برای احمد احرار . نشر آیبکس، ۲۰۱۴

 

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: