بعد از ضربه دردناک واکنش، زمان کُنش!

تعداد مشاهدات: 
219
نباید فکر کرد این فردگرائیست که محوطۀ مربوط به حیات ِفداکاری، و اندیشیدن به منافع غیر خود را پاک کرده. به عکس این کالا و "زندگی ِکالا شده" است، که فرد گرائی را نیز پاک کرده و اجاز نمیدهد افراد، با استعداد ها و سلیقه های فردی خود تصمیم بگیرند نه آنکه دائم زیر تسلط مُد های روز باشند که از جائی دیگر به آنها تحمیل میشود.در جائی که جستجوی شهرت و سر ودست شکستن برای نزدیکی با آدمهای مشهور، به ارزش تبدیل شده است، اندیویدوالیسم، و تمرکز بر ارزش های فردی و نظر شخصی چگونه میتواند دوام بیآورد و ببالد؟

آیا راندن ثروت از جایگاه ِ "مبنای همه ارزشها و جستجو ها"، تنها موردی بوده که بعد از سالهای شصت و هشت سرکوب شد تا امروز له له زدن برای ثروت به هر وسیله مشروع تلقی شود؟
آقای فتاپور در مقاله ای به ارزش شناسی ِفرهنگی جنبش شصت و هشت پرداخته و به موارد دیگری نیز که با حلقه های محکمی به همین موضوع جستجوی ثروت بعنوان جستجوی مبنائی، مرتبط میشود اشاره کرده اند. ارزش مقاله ایشان در اینست که سطح فرهنگی و ارزشی ِجریانات آن دوره را مجزا از سطح سیاسی آن، پیش چشم گرفته و بدین طریق به آن بها داده اند.

من در این نوشته به نکته های دیگری اشاره خواهم کرد که حتما در آن مقاله امکان اشاره به آن نبوده چرا که یک مقاله تنها روی موارد خاصی زوم میکند .

خیلی شسته رُفته بگویم که بچه های آن نسل، تشنه و عاشق "دانستن" بودند. بخاطر یک کتاب یا فقط بخشی و فصلی از آن، چه خطر ها که به جان نمی خریدند. این موضوع به ایران محدود نمیشد، سیل غربی هائی که در جستجوی دانشی نو راهی هند و نپال میشدند، قابل ملاحظه بود. معلم، آموزگار، استاد، ایدئولوگ بعنوان کسانی که دانشی در نزد آنها تصور میشد، و گمان میرفت ودیعۀ نزد آنان می تواند جهان را متحول سازد، احترام داشتند. دانائی ایجاد ولع و تمنا میکرد. امروز چه؟
نه در ایران، بلکه در همه جهان، مردم چنان با تلفن های دستی، اسمارت فون ها، اپلی کیشنها، سیم پیچ شده اند که زمان وذهن آنها، توانائی تمرکزرا، که لازمۀ اندیشیدن و به نتیجه ای رسیدن و فهم و تعمق است، از دست داده. اطلاعات فراوان از طریق انترنت و همان اپلیکیشن ها چشم و گوش را بمباران میکنند و بجای جستجوی دانش، این اطلاعات است که راست و دروغ آن مثل سیل به طرف شهروندان در حرکت است. دانائی و دانش، رمز و راز خود را از دست داده و حتی مبتذل شده است. جای آنرا جوک ها، کامنت ها، لایک زدن ها، عکس های مسافرت، نحوه پخت غذا ها و خبر زندگی افراد مشهور گرفته اند.
آماری دریافت کردم از شرکتی که کلاسهای آموزشی روی انترنت تهیه و بصورت "پکیج" می فروشد. می گفتند سابق کلاسها چهل و پنج دقیقه ای بودند. حالا آنها را به پانزده، یا هفت، یا حتی دو دقیقه تقلیل داده ایم. چون محصلین حوصله تمرکز ندارند. دانشجویان حتی درس بیست دقیقه ای را دوام نمی آورند و می گویند خیلی زیاد است. البته مرتب در طول درس در حال بررسی تلفن هوشمند و ایمیل ها و فیسبوک خود هستند. از همین آمار و داده ها نیز نتیجه گیری شده که نقش اصلی استاد و آموزگار، نه انتقال دانش، بلکه همراهی محصل برای تولید دانش است.

امروز علم و دانش و دانائی راز زدائی شده و جای آنرا جاذبه و کشش ثروت و شهرت گرفته است. و گوئی قرار است هر دو این موارد از طریق همان ارتباطات مجازی حاصل و کسب شود، در نتیجه مقام و ارزش"کار" نیز بازبینی مفصلی می طلبد هر چند من در این نوشته به آن نخواهم پرداخت.
موضوع دیگری که بعد از "عشق به دانستن" می خواهم به آن اشاره کنم، ارزشی به نام "فداکاری و از خود مایه گذاشتن " است. برای نسل سالهای شصت و هشت، شاید چون اهل " داشتن" و بیشتر داشتن نبود،و ارزش هائی بالاتر از ثروت وجود داشت،" فداکار ی" هم قدر داشت و این قدر شناخته میشد.
از دل و درون ِ تشنگی برای دانش و دانائی، کودک فرخنده ای در آن دوران متولد شده بود و داشت می بالید به نام "رواداری" و دوستی بین ملتها. سیاحان برای درک معرفت و به منظور شناختیک فرهنگ دیگر و مردمان دیگر، نه درهم شکستن ، مرز ها را در می نوردیدند. براستی که رواداری و دوستی از دل ِ"جویای فهم بودن" می تراود و همچنان که امروز به درستی شاهدیم، جهل و نادانی با نژاد پرستی و تعصب قومی، دینی، شانه به شانه هم حرکت میکنند. نگذاشتند آن کودک فرخنده سر پا بایستد و قد بکشد و جنگها و تعصبها و نادانی ها با عجله به میدان شتافتند.

امروز که علم تا جائی ارزش دارد که به درد کسب کالا بخورد، آیا همان قدر و قدر شناسی از شقثت و فداکاری و رواداری موجود است؟

نباید فکر کرد این فردگرائیست که محوطۀ مربوط به حیات ِفداکاری، و اندیشیدن به منافع غیر خود را پاک کرده. به عکس این کالا و "زندگی ِکالا شده" است، که فرد گرائی را نیز پاک کرده و اجاز نمیدهد افراد، با استعداد ها و سلیقه های فردی خود تصمیم بگیرند نه آنکه دائم زیر تسلط مُد های روز باشند که از جائی دیگر به آنها تحمیل میشود.
در جائی که جستجوی شهرت و سر ودست شکستن برای نزدیکی با آدمهای مشهور، به ارزش تبدیل شده است، اندیویدوالیسم، و تمرکز بر ارزش های فردی و نظر شخصی چگونه میتواند دوام بیآورد و ببالد؟ امروزه برجستگان شهرت، برجستگان انباشت ثروت، نخبه محسوب میشوند نه نخبگان دانائی و شفقت و فداکاری.
نه فقط فرد درون کالا مستحیل شده، که بشریت می رود،( اگر اقدامات پیشگیرانه از سوی آگاهان و هشیاران انجام نگیرد،) خود در کالا حل شود. کسب ثروت به هر طریق، در این دستگاه، به مسئله مرگ و زندگی تبدیل شده است.
و اما را ه حل:

منهم اندیشیدن به راه حل را به خودتان واگذار کرده و به این نکته اکتفا میکنم که مطابق قوانین فیزیک اگر شما به سطحی فشار وارد آورید، آن سطح فشار متقابلی بر شما وارد خواهد کرد. به همین دلیل است که اگر با مشت به دیوار بکوبید دیوار نیز به دست شما ضربه ای منتقل میکند که باعث درد میشود. این درد را همان، تجربه دشواری تلقی کنید که اقدامات نسل شصت و هشت و شورش آنها علیه امتیازات اجتماعیِ ناشی از ثروت و یا بازمانده از دوران اشرافیت پیشین، به عنوان واکنش دریافت و تجربه کرد. ضربه و پاتکی که سرمایه پرستی و بی عدالتی اجتماعی به آنها وارد آورد.
امروز اما بعد از دریافت واکنش، زمان کُنش تازه ای فرا می رسد. حالا که درد ضربات واکنش مزمزه و هضم و جذب شده است، بجای بسنده کردن به مقایسه های ارزشی دو دوران، دوباره برخاستن و ارزش هائی جز جستجوی کالای بیشتر، جز ثروت بیشتر و مفتون شهره گان بودن را طلبیدن،از نو پیش ما گشوده است.
این کُنش به دایره زندگی فردی و هوشیارانه زیستن محدود نمیشود بلکه می تواند به ایجاد حلقه های کوچک از اشخاصی که به چنین ارزش هائی داوطلبانه ملزم میشوند ادامه یابد. البته مدتهاست گروهها، حلقه ها و کمون هائی متشکل از افرادی با چنین انگیزه هائی در کشور های مختلف به وجود آمده اند و جریان خرد ورزی، اصرار بر اختصاص زمانی برای تعمق، هوشیارانه و انسانی زیستن، راه خود را در رگه های هر چند باریک ادامه میدهد.
نوشته را با چند بیت از شعر بلندی به همین قلم پایان میدهم.

دست می برم
و از جعبه رنگ پائیزی
دو رنگ سرخ و طلائی را بر می گیرم
باید جدا کرد
باید تسلط طلا را از خون بشر پالود
این ذرّات سرطانی
که در جزیره سرخ شرف انسان
چون تب زرد پیش می روند
و آن سُرخی سلیس را
که جاری شدن است و جوانه زدن
با بارهائی بن بست
عقیم می کنند
کاش پائی
کاش جائی
و از پیش چشم اقمار زمین گریز گاهی!
صبح تا شب زمین چروکیده
که روزی یوسف آسمان بود بین برادران
تاب می خورد در آئینه های کیهانی
چون کدوئی فرتوت
و از خلال قاچهایش
که از تورّم کربن ترک خورده
امتزاج سوخت و خون و کود، فریاد ی ست جاری
صبح تاشب
عزرائیل شعله ور باد
نشسته بر این پوستۀ سنگ پا به استفسار
و بی حسابی اینهمه مرگ بی کتاب را
که انحصار قبض ارواح را گرفته از او
با عتاب، نُک میزند
باید جدا کرد
باید با فرمان ایست
وسوسۀ تملک را
در اتاق خرامیدن و روبیدن
پیش چشم مُهر کرد
.......
.......
......
پانوشت:
شعر از مجموعۀ "خلوص روز نخست"*
انتشارات اچ اند اس مدیا
جنبش 68 در ایران*
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=44530
مهدی فتاپور

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: