حاشیه بر داستان فولکلوریک «اصلی-کرم»

این دیار چیزی ندارد که خارج از عشق و نغمه های اصلی و کرم باشد.
از آهوان زخمی تا صخره های زرد، از راههای پرپیچ و تاب، تا قله های برف پوش، از درناهای مهاجر، تا قلب گرم دوستی ها،از عدالت و آزادی تا جور ستمگران، همه و همه، در عشق اصلی و کرم جاری اند.
« اصلی و کرم» زندگی به تمامی ست.

 

نخست توجه را به معنی « عاشیق» جلب میکنم که با کلمه « عاشق» اشتباه نشود.
عاشیق، در زبان آذربایجانی، کسی ست که  هنرهای« نوازندگی، خوانندگی، سرایندگی ، داستانگویی » را با هم دارد.  در فارسی « خنیاگر» یا نوازنده دوره گرد، گویند. 
عاشق هم همان « شیفته و دلباخته» است و معلوم. بگذریم از اینکه معنی دوم عاشیق نیز دلباخته است.

قصه فولکلوریک آذربایجانی «اصلی-کرم»، یک داستان عشقی ست. مانند داستانهای مشهور مثل لیلی و مجنون، فرهاد و شیرین یا رومو و ژولیت.
و معروف ترین داستان عشقی آذربایجانی ست.
موضوعات عمده ی آن را عشق دختر و پسر، دوستی، در میان مردم ( اقشار بالا یی و پایینی)بودن، با طبیعت یکی شدن، نقش منفی خصایل بد و مذهب در عشق و حیات،
وفاداری در عشق و دوستی، نیکخواهی برای انسانها، علاقه به بهزیستی مردمان پایین جامعه، و دوست داشتن زیبایی های  انسان و طبیعیت، بین عدالت و بیعدالتی، طرفدار عدالت بودن، و مانند اینها تشکیل میدهند. 
داستان در کل از زیباییها و زشتی های زندگی حکایت میکند. حجم آن حدوداً 120 صفحه است. تقریباً نصف اش « شعر خنیاگری» یا « عاشیقی»، و باقی هم نثر است.
در کنار موضوعات عمده که برشمردم، « عقاید اسلامی» خنیاگران یا راویان قصه نیز خودنمایی میکند.مخصوصاً که در روایت رسمی « عشق پسر مسلمان و دختر مسیحی» مطرح است. البته عقاید دینی به دلباختگان مربوط نیست، بل به محیط و « پدر و مادر» دختر ربط پیدا میکند. اما عاشیقهای مسلمان عقاید آخوندی را در داستان  چپانده اند. در «متن جدید»، که امیدوارم بزودی منتشر کنم، نظرات دینی عاشیق( راوی)، که غیر لازم برای قصه بود، کنار گذاشته شده. یعنی تنها روحانی بودن پدر دختر مانده است.

قدمت قصه از نظر برخی پژوهشگران و اهل فن به اوایل قرن 16 میلادی میرسد که گویا  اینجا و آنجا اشاره ای به آن کرده اند. اما متن کتبی قصه بین دو جنگ جهانی اول و دوم تهیه و منتشر شده است. در باره داستان مذکور تحقیقات زیادی صورت گرفته و مقالات بسیار و کتابها نگاشته اند.  
 قصد آن ندارم که این نوشته را به نوشته ای تحقیقی مبدل کنم، بلکه میخواهم گزارشی کلی از آنچه که در مورد این قصه هست بدهم و به« نکاتی که خود» دارم اشاره کنم. در ضمن این نوشته آشنایی کلی باشد برای خواننده که بزودی قصه ی« اصلی و کرم» را حدوداً در 20 صفحه با « روایت جدید» ، به فارسی و ترکی ، منتشر خواهم کرد.

 متن این قلم، با توجه به « اساس خود داستان»، با متن خنیاگران در ساختار و« اسکلت» « عمدتاً» یکی ست. منهای فرعیات. اما «محتوا»ی آن براساس « موضوعات عمده» که در بالا برشمردم و در متن کلاسیک وجود دارد، « جدید» است. یعنی روایت من با حفظ اسکلت کلی، « روایت نوینی» است. متاسفانه در حجم یک داستان کوتاه.
تأسف از این زاویه است که فکر میکنم « داستان اصلی و کرم» لازم است نه تنها به صورت داستان کوتاه، بلکه در قالب « رمانها» باز آفرینی شود. امیدوارم کسانی در آینده این مهم را انجام دهند. 

مشکل حل نشدنی من با این داستان زیبا و انسانی

که در حقیقت از شاهکارهای فرهنگ بشری ست. هیچی، در یک کلمه نسخه های موجود را یا باید اصلاح کرد و یا باید دوریخت. که عملاً هم هرکس آنها را به دست میگیرد، از خواندنشان فرار میکند.

نوشته هایی که تاکنون براساس این داستان نوشته اند، اگر اپرای اصلی- کرم را کنار بگذاریم باقی به درد نمی خورند. همینطور نسخه های مختلف داستان اصلی-کرم که تاکنون در دسترس است، و راویان آنها عاشیق ها بودند و هستند، لازم است که از سوی جمعی از  نویسندگان ( شاعر و داستان نویس و تاریخدان و ادبیات شناس و دیگران) که میتوانند در ویرایش این اثر مردمی یاری کنند، اصلاح شود. نسخه های موجود، منهای « بخشهایی از نظم و نثر»، باقی بدرد نخوراند. متأسفم که تاکنون با این همه نویسنده و شاعر و اهل فن و آکادمی فرهنگ آذربایجان-حداقل در شمال- یک نسخه بدرد بخور از این داستان زیبا « تدوین» نکرده اند. من همه نسخه های در دسترس را دیده ام.

 داستان چون نصف اش نظم است در قروق عاشیق هاست. وگرنه در دست خود مردم بود تاکنون مثل بخش اعظم بایاتی ها و تاپماجاها (چیستانها)و غیره یا داستانهای دیگر ، « بخوبی صیقل» میخورد.
قربانش بروم « عاشیق قارداش»، هرچه از « ملا و مجتهد و روضه خوان و سینه زن، ضدیت با ادیان، و اهل دین مسیحی » یادگرفته، چپانده به داستان، در نظم و نثر. گاه « اصلی » بیچاره را مسلمان میکند و گاه « کرم» را کاریکاتور آخوند  و مبلغ دین مبین جامیزند. و دهها و دهها، چیز غیر لازم و غلط و من درآورده ی دیگر، که چپانده اند به داستان. و یک اثر زیبا را « خراب و خراب» کرده تحویل مردم داده اند. نویسندگان بیسواد و کم سواد ، و همتای « عاشیق قارداش ها» هم، آنها را « بدون ویرایش، ادیت، اصلاح غلط کاریهای داستانی، بدون دور ریختن خرافات آخوندی، به عنوان فولکلور به خورد خواننده داده اند. کار اصلاح این داستان به راستی نیار به « یک تیم پنجاه شست نفره» دارد. وگرنه همینجوری بماند « حال بهم زن واقعی»ست. به خاطر همین ایرادات نیز اپرا چی ها خودشان متن جداگانه نوشته و روی متن خود کارکرده اند. خود داستان را به عاشیق قارداشها سپرده اند. منهم کم و بیش این کار را کرده ام.

مسایل عمده قصه یا داستان مسایل همیشگی بشر است. و نیاز هست که در رمانها بازآفرینی و حکایت شود.
متن کلاسیک از پنج قسمت درست شده: اسکلت، فرعیات داستان، مسایل عمده بشری، نظم ، عقاید دینی خنیاگران.
در « روایت جدید»، اسکلت کلی، حفظ شده، فرعیات زائد تغییر یافته، مسایل عمده، با دید جدید آمده، بر خلاف خنیاگران، عقاید دینی غیر لازم، برای ساختار داستان کنار رفته است. روایت کوتاه من در حد حجم خود شامل نظم  و نثر است. 

اسکلت یا ساختار داستان:
نگاه به ساختار این  داستان، دو گونه است: نگاه اول تشکیل قصه را از قرن 16 میلادی دنبال میکند، تا امروز. در تضاد بین « اسلام و مسیحیت». خواهم گفت که با روح داستان متضاد است و بعدها افزوده شده. توسط عاشیق قارداشها.
نگاه دوم در عین حال که به نگاه اول توجه دارد، اما بوجود آمدن این داستان یا قصه را ( گرچه قصه تفاوت دارد با داستان، اما اینجا در کلیت به یک مفهوم میاورم)، ریشه گرفته از « دنیایی میداند که انسان معتقد به « زنده بودن عوامل طبیعت» بود. یعنی جهانی که قصه در آن پدید آمده « دنیای کهن»، چند هزار سال پیش، است. بعدها با گذشت دوره های طولانی، حادثه و افسانه و قصه نیز، به قالب داستان نزدیک شده است. تا به امروز رسیده.

1- روایت اسکلت داستان، توسط  نگاهی که قصه را ریشه گرفته از دنیای کهن میداند:
«حاکمی» بود که  یک « خزانه دار» داشت.
خزانه دار « مرد روحانی بود، مانند کاهن، »، اما  روحانیت یا دین او غیر از « دین یا اعتقاد مذهبی»  حاکم بود. یعنی «این  دو نفر اعتقاد مذهبی مختلف» داشتند ، و خزانه دار هم « روحانی بود. »
جالب اینجاست که « حاکم و خزانه دار» با داشتن دو « اعتقاد مختلف دینی» با هم کار میکردند و « مشکلی هم نداشتند». به قول قصه کلاسیک « یک عمریا حداقل سالهای طولانی با هم کار کرده اند» بدون اینکه عقاید مختلف آنها « مشکلی برای کار و همزیستی» بوجود آورد. تا اینکه دختر خزانه دار و پسر حاکم به سن ازدواج میرسند. یعنی در واقع تفاوت نظری داشتند، نه دو دین مختلف، که روایت شده است. بر سر « ازدواج پسر و دختر» بین حاکم و خزانه دار مشکل تفاوت اعتقاد دینی پیش میاید( طبق روایت رسمی) و خزانه دار به خاطر مخالفت اش با ازدواج دختر و پسر، « از کارش کناره گیری کرده» و خانواده اش را برداشته « فرار میکند».
 دست حاکم و مامورانش نیز به او نمی رسد. خزانه دار روحانی، یا پدر دختر، ده به ده، شهر به شهر فرار میکند، و از قلمرو  حاکمی به حاکم دیگر پناه می برد.  زن و دخترش را نیز با خود می برد.
از طرف دیگر « پسر با دوست وفادارش» بدون اینکه، اطلاع دقیقی از محل خزانه دار داشته باشد، به خاطر « عشق متقابلی که با دختر دارد» برای یافتن او روان میشود.
منبع اطلاع دو دوست در این سفر « مردم و طبیعت» اند که خبر میدهند، مرد روحانی ممکن است در کجا باشد. 
بلی، پسر نشانی دختر را از « حیوانات، راهها، آبها، صخره ها و...» دیگر عوامل طبیعی میپرسد و گاهاً نیز آنها جواب داده و راه نشان میدهند.
پسر با طبیعت یکی شده و زبان همدیگر را درک میکنند.
اما این کار نشانه روانپریشی کرم نیست. بل باور انسان کهن است که طبیعت را جاندار حساب میکند. و از زاویه ای نیز درست است. با طبعیت هم لازم است چون جاندار برخورد کرد. در روایت رسمی و حتی در اساس خود داستان  به « مسئله بیماری روحی» اشاره نشده است. و در واقع نیز چنین نشانه ای وجود ندارد. هرچند روایت رسمی، کرم را به غلط  شخصیتی « مدام گریان» معرفی میکند. خواهیم گفت که این نشانه، نتیجه ناشیگری در داستانگویی ست، و متضاد است با « اساس خود قصه».

هر بار که دو دوست دختر و خانواده اش را می یابند پدر با یک حیله باز فرار میکند. در آخر داستان دخترو  پسر عروسی میکنند، ولی در همان هنگام با حیله « پدر دختر»، هر دو عاشق « میمیرند»!

2- روایت اسکلت داستان، توسط  نگاهی که قصه را ریشه گرفته از قرن 16 میداند:
روایت این نگاه  نیز عین همین توضیح بالاست، بااین تفاوت که طبق گفته ی  نسخه کلاسیک، حاکم را« مسلمان» و روحانی را « کشیش» یا روحانی مسیحی، میگیرد. چون خود داستان همین را روایت میکند.

نگاه میتوسی یا اساطیری، میگوید: در تاریخ دیده نشده که « یک کشیش مسیحی» ، به اصطلاح امروزی « وزیر اقتصاد و دارایی»، یک حاکم مسلمان باشد. چنین فرضی بی اساس است. اساس داستان چیز دیگری ست ( توضیح چیز دیگر در پایین آمده).
اینکه در داستان چنین روایت میشود، به خاطر تأثیر حوادث دوره «جنگ های صلیبی » یا  این جور درگیری هاست، که بین « مسلمان و مسیحی » در تاریخ اتفاق افتاده است. در اصل مشکل عقیده دینی وجود ندارد. حاکم غیر روحانی ست و مسئله قابل قبولی است. مرد روحانی مسیحی نیست که بعدها روایت گران درست کرده اند، بلکه او « کاهن» است. یک روحانی. این مسئله نیز پذیرفتنی ست.
 « در جهان باستان، کار خزانه داری اغلب در دست کاهنان بود». که عبادتگاها و هدایای آنها را در دست داشتند و به نوعی « خزانه دار» حاکم حساب میشدند.  
آنها اعتقادات مختلف هم داشته باشند که داشتند، و طبیعی ست، ولی  مشکل « دو دین» نداشتند. 

اختلاف واقعی حاکم و کاهن( روحانی)
در ریشه داستان، میتواند مشکل اساسی بر سر همان « خزانه» و « قدرت» باشد. که کاهن از دست «حاکم » فرار میکند. و « عشق دختر و پسر» هم قربانی میشود. 
اما در روایت کلاسیک، می تواند چنین باشد که « دختر و پسر» ، هنگام به هم رسیدن، چون پدر مخالف ازدواج آنها بود، به خاطر اختلاف بر سر خزانه و سیاست، هر دو میمیرند.
اینجا به حیله پدر. این رئال و قابل قبول است از زاویه تکنیک داستان.  

 در دوره های مختلف ، طی زمان،« عشق دو جوان و وفاداری آنها و تلاش پسر و دوست اش» برای مردم عمده میشود. و به درستی هم عمده است. و این هم با ارزش تر از هرچیزی ست، دراین ماجرا.
نکته دیگر طرح شدن« دو دوست و وفاداری آنها بهمدیگر»است که قابل توجه است. این دو دوست در داستان، مانند « گیلگمش و دوستش ان کیدو» همه جا با هم اند. در گیلگمش از دو دوست یکی میمیرد، اینجا هم یکی میمیرد. آنکه زنده میماند به زندگی و خانواده بر میگردد، در داستان « کرم و اصلی» نیز چنین است. دوست کرم صاحب خانواده و زندگی می شود.
در گیلگمش غم و ناراحتی از مرگ دوست مطرح است، اینجا هم اندوه به خاطر «یار و مرگ دوست» پیش میاید. در گیلگمش جستن « زندگی» مطرح است و اینجا هم باز  «جستن زندگی» در شکل « یار و ازدواج یا خانواده» طرح شده است. همانطور که آخرین منزلگاه گیلگمش هم خانواده است. در گیلگمش صحبت و یکی شدن با طبیعت مطرح است و اینجا نیز چنین است. 
از دیدگاه میتوسی، در داستان اصلی کرم « موارد زیادی» وجود دارد که قدمت آن را به جهان کهن میرساند. داستانها صدها جلد و قالب عوض میکنند تا به امروز برسند. اصلی و کرم نیز از این قاعده مستثنی نیست.

تغییرات من در فرعیات
دربالا به نکات عمده تفاوتها و اشتراکات روایت رسمی و روایت جدید( روایت خود من) اشاره کردم. 
به علت ایرادات برشمرده دربالا مجبور شدم اسکلت کلی داستان را تاجایی که مورد قبولم بود بردارم و « محتوا» را تا جایی که لازم بود، خودم بنویسم. در فرعیات نیز تغییراتی دادم. 
1-مرگ « اصلی و کرم» را تا حد ممکن « به واقعیت یا رئالیتت» نزدیک کردم.  2- در متن کلاسیک اصلی و کرم تا ازدواج بکنند همدیگر را ندیده اند، در متن جدید با هم بزرگ شده اند.
3- دوست کرم « دایه مرد» مطرح شده، در متن جدید « دوست کرم» است.4- دوست کرم بعد از مرگ عاشقان در غربت ازدواج میکند، در متن جدید به زادگاه خود برمیگرد و با دختری که قبلا دوست داشته ازدواج میکند. و... 

درکل،  داستان کلاسیک، باید، در فرعیات، و مقداری در کلیات، همینطور در محتوا، اشعار، و از جوانب « هنری وفنون داستان نویسی و ادبی» اصلاح شود تا بتوان از آن استفاده کرد. «ماده خام کنونی» بدرد نمی خورد. 

ماسک داستان اصلی و کرم، و چهره اصلی آن

1-ماسکی که  « زمان و عاشیق ها» به چهره داستان، درست کرده و گذاشته اند « ماسک مسلمان- مسیحی»ست. که یاد گار اختلافات فی مابین تاریخی، از جمله جنگهای صلیبی ست. و کشمکشهای محلی. همانطور که اشاره کردم، این ماسک با رنگ و روی « عقاید و خرافات اسلامی عاشیقها» هم ، که راویان داستان اند، و عدم آشنایی آنها با فنون داستان گویی ، کار را خراب کرده است.
اما چهره واقعی و کهن داستان به طور نسبی، چگونه میتواند باشد؟ چگونه میتوان آنرا تشخیص داد؟ نشانه های آن چه میتوانند باشند؟ آیا توجه به « اساس تقریبی و کلی و احتمالی» مشکلی را حل میکند؟ 

بله، نشانه ها در داستان وجود دارند. کشف ریشه یا چهره واقعی احتمالی کمک میکند، آگاهانه با ماسک آن و خود قصه و داستان برخورد داشته باشیم.

2- بدون ماسک داستان چنین است:
-زمان دوره ی « دولت شهرهاست». در داستان خزانه دار از قلمرو حاکمی به قلمرو حاکم دیگر میرود. و پای چند حاکم در میان است. نشانه دوره .
در روایت رسمی پسر چنین طلب یاری میکند:
 آقای آقایان، شاه شاهان- یاور من باشد ماه آسمانها
مصرع اول اشاره به حاکم های دولت شهر ها- و مصرع دوم طلب یاری از سین خدای ماه، میتواند باشد:
Аğаlаr аğаsı, şаhlаrın şаhı
Mənə kömək olsun göylərin mаhı
همه، نشانه ی دولت شهرها و طلب کمک از « sin» خدای ماه است.
داستان هر قدر تغییر یابد باز نشانه های اساسی در آن وجود دارد.
- همینطور دوره پدرسالاری ست

-خزانه دار پدر دختر « کاهن» است. و دارایی معبد هم دردست اوست. کاهنان بزرگ معابد، که صاحب قدرت مالی و سیاسی بودند، عملا  شریک حاکم در حکومت حساب میشدند. حتی نقش « وزیز اعظم» را هم داشتند.
-اختلاف حاکم با کاهن برسر دارایی  یا خزانه و سیاست است. اختلاف« مالی-سیاسی»
-کاهن یا پدر ذختر از دست ماموران حاکم فرار میکند که دستگیر شده و مجازات نشود.
-دختر و پسر همدیگر را می شناسند، با هم بزرگ شده و همدیگر را دوست دارند.اختلاف مالی-سیاسی پدر باعث آوارگی دختر میشود. از « دولت -شهری» به «دولت- شهر» دیگر میرود.
- در دولت شهرها، که معابد، کاخ دوم حکومت بودند،« دختران برگزیده» را وقف معبد  میکردند. در معبد بودن و کار و زندگی در آنجا خود « مقام و موقعیت» مهمی بود. 
-پدر دختر که خود کاهن است وقتی به دولت-شهر دیگر فرار میکند با « کاهن بزرگ» آنجا تماس میگیرد. در داستان رسمی « باش کشیش»( کشش بزرگ) گفته شده که نشانه کاهن بزرگ است. 
- پدر دختر « دخترش را وقف معبد» میکند تا « مقام و موقعیت » از دست رفته را دوباره در محل جدید کسب کند. دختر وقف شده به معبد ، پسر و تشکیل خانواده را دوست دارد، که به دنبالش آمده است. و با رفتن به معبد راضی نیست.
- حاکم دولت شهر جدید دخالت کرده ازدواج « دوعاشق» انجام میگیرذ. و پدر هم مسئله را پذیرفته. اما « خرابکاری معبد و کاهن بزرگ برای به چنگ آوردن دختر وقف شده» موجب  آتش سوزی( یا کلاً مرگ) عروس و داما میشود و
آنها، « قربانی» خشم « معبد و کاهن بزرگ» میشوند و میسوزند. دوست آنها هم غمناک به زادگاه خود بر میگردد. 
به خاطر وجود دست نامریی « معبد و کاهن بزرگ» در آتش سوزی یا مرگ، دو عاشق نابود میشوند. در روایت رسمی علت مرگ عاشقان « خود شعله عشق» ، جرقه دگمه، گفته شده است. در واقع نیز عاشقان قربانی عشق خود میشوند و علت نشر داستان نیز همین است. اما دست نامریی « معبد و کاهن بزرگ» آتش را روشن میکند، نه قلب عاشقان و « پدر دختر». 

نشانه های وقف شدن دختر توسط پدرش به معبد و کاهن بزرگ:
-ارتباط با « باش کشیش» در داستان ، و طرح مشکل خود با او، که در واقع همان کاهن بزرگ است.
- طرح بی وفایی دختر توسط عاشق در اشعارش. 
- بی وفایی و اشعار نشانه « ازدواج دختر با کس دیگر» یا « رفتن به معبد» است. اینجا نشانه « رد  پای معبد» است.

خلاصه: حاکم و «خزانه دار کاهن» اختلاف « مالی-سیاسی» دارند. کاهن فرار میکند. دخترش را در دولت شهر جدید « وقف معبد و کاهن بزرگ» میکند. پسر میرود دختر را پیدا میکند و با پادر میانی حاکم جدید ازدواج میکنند. خشم کاهن بزرگ عروسی را به آتش میکشد. 
حالا این داستان از  قرن 16 به بعد، ماسک « اسلامی- مسیحی» به چهره میزند. بعد ها هم آنرا تبدیل به « ماسک ترک ارمنی» میکنند. در صورتی که چهره واقعی داستان، توسط  نشانه هایی که هنوز هم در روایتها رد خود را حفظ کرده اند، معلوم است و ربطی به « مسلمان مسیحی، یا ترک ارمنی» ندارد.
- داستان در واقع، یک داستان« عشقی و انسانی» ست. و یادگار دوره « دولت-شهرها»ست که « پدر سالاری» دارند. و « معابد» پای دوم قدرت، یا قدرت اصلی حکومت را تشکیل میدهند.
تضاد اصلی داستان تضاد بین « حاکم و معبد» است. و « اختلاف مالی-سیاسی» .
ماسکهای «مسلمان-مسیحی، ترک-ارمنی» باید از داستان برداشته شوند. قصه قصه عشق است.  «اختلاف مالی-سیاسی» ، «حاکم و کاهن»  موجب « خاکستر شدن » دو جوان میشود. 

حالا با داستان ( اصلی-کرم) چه کار کنیم؟

این داستان را « اسلامی-مسیحی» نکنید. « ترک -ارمنی» اش نکنید. دینی اش نکنید! داستان عشق است و دوست داشتن. بگذارید داستان عشق هم بماند.
قصه عشقی ست که قربانی « اختلاف مالی-سیاسی» بین دو نهاد « دین و دولت» میشود. و دو جوان عاشق که آرزویی جز باهم زیستن ندارند، جان شیفته یشان را در آن از دست میدهند،  بطور دهشتناکی هم میدهند. نهاد دین در آخر میخواهد توسط پدر،  دختر را در اختیار گیرد، چون نمی تواند، هر دو عاشق را دچار آتش خشم خود میکند و به ماجرا خاتمه میدهد.
عاشقان به خاطر دوست داشتن متقابل شان، به خاطر وفاداری شان، به خاطر استقامت و پی گیری هدف زندگی مشترک نابود میشوند. در حالی که  قلب دوست شان و قلب مردم نیکخواه شان با آنهاست.
این رخداد به خاطر همین خصلت پاکی و دوستی و شیفتگی که دارذ در دل انسانها جاودانه شده و به ما رسیده است. لازم است  در همین موضوع اصلی ماهیت و گوهر آن حفظ شود.
نباید آنر به میان اختلافات دینی، نسبی، ملی، افکند، نباید آنرا به خرافات دینی و ملی آغشته نمود. این حادثه حادثه عشق است، بگذارید به عنوان یک حادثه عشقی هم به حیات اش ادامه دهد. اگر نمی توانید غنی ترش نمایید خراب اش نکنید. آنرا وسیله اهداف « سیاسی دینی ملی» نکنید. این موضوعات هیچ ربطی به اساس داستان ندارند. 

نهاد دین و نهاد دولت، از عهدکهن، از چند هزار سال پیش، در منطقه ی ما « دو پای سرنوشت» و قدرت اند. کشمکش داشته و هنوز هم دارند. 
چه بسیار جانهای شیفته ای که قربانی این نزاع نشده اند. ما خودمان حداقل در طول این چهل سال شاهد خاکستر شدن  بسیاری از این شیفتگی ها بوده ایم. 
با تأسف، تا جایی که دیده ام،  آنچه تاکنون در مورد این داستان نوشته اند، آنچه تاکنون از این داستان مکتوب کرده اند همه « اسلامی-مسیحی» و « ترک -ارمنی» شده است. 
اختلافات موجود زمینه عینی این روایت ها شده و به یاری کم آگاهی های روایت گران نیز تکمیل شده است.

تضاد خصوصیات اصلی-کرم واقعی با خصوصیات تعریف شده

کرم پسر حاکم، در واقع شاهزاده است.« تیپیک» یعنی اینکه: « آموزش دیده و تربیت شده، لایق سیاست و مبارزه، و جامعه عهد خود. منفی یا مثبت» این خصوصیت تپیک یک شاهزاده است.
اما کرمی که عاشیق تعریف کرده آن نیست که « اصولاً و در واقع باید باشد» کرم عاشیق شخصیتی ست « مدام گریان ».  که در زبان آذربایجانی به آن « زر-زر- آشی zır-zır-aşı »-آش گریه گفته میشود و خصوصتی بسیار منفی تلقی میگردد. کرم تعریف شده « هیچ خصوصیتی نشان نمی دهد که خواننده احساس کند او آموزش دیده و تربیت شده برای زندگی ست». تنها هنر کرم، عاشیقی ست. و اینکه « عاشیق حق و حقیقت» است.( حق و حقیقتی در سطح فکر راوی).
از میان خصوصیاتی که یک شخصیت تیپیک مثل شاهزاده باید داشته باشد تنها همین نوازندگی شامل حال کرم شده است. و در کنار آن شخصیتی ست عموماً غیرفعال و مدام گریان. و دست و پا چلفتی.
اصلی دختر یک روحانی ست از خانواده بالا. در واقع فرزند یک « روحانی-وزیر» است. پایگاه اجتماعی او مثل کرم نشان میدهد که « آموزش دیده و اهل حرف و سخن و تفکر و اراده باشد» . برخلاف، دختری که عاشیق تعریف میکند « بی اراده و برّه » است. مادر دختر نیز خصوصیات« گوسفند» دارد. اما پدر « دروغگو و حیله گر و بد خواه»است. خصوصت رابطه کرم با دوست اش نیز غیر واقعی ست.  رابطه ی « بالایی-با پایینی» بین شان وجود دارد. نه دوستی و برابری.  داستانگویان هر جا دست گذاشته اند « تضاد پایه وسقف» ایجاد اند. فیل را به موش تبدیل کرده اند.
این تضاد پایه با سقف، سقف را بر سر داستانگو خراب میکند، که هیچ، خواننده را نیز میکشد.
اصلی-کرم آن نیست که عاشیق قارداش تعریف کرده و خودش را جای آنها گرفته است.
اصلی کرم بر اساس « دانش و هنر و تربیت» پایگاه اجتماعی خود، که ابزار آنهاست ، و توسط این« ابزار» برخورد لازم را با « محیط و مشکل خود» دارند، یا ایجاب میکند که داشته باشند، تعریف و روایت میشوند. اصلی-کرم واقعی و اساسمند، درست عکس اصلی-کرم عاشیق قارداش است. و از این رو نیز مردم به اساس داستان و قصه نظر دارند. اساس است که به دل می نشیند.
کرم متحمل، دوست واقعی، پی گیر، با اراده، بهره گیر از تربیت خود، گیرایی دارد. و در اساس نیز چنین است. اساس داستان، اصلی-کرم واقعی را برای ما نشان میدهد.
خلق نیر اساس را گرفته و دوست دارد.

**

در باغ عشق، دو گل هست. که همیشه به هم پیچ خورده می شکوفند. یکی را اصلیƏsli، دیگری را کرمKərəm گویند.
آنجا چشمه ای هست که نام اش را، « اصلی – کرم بولاغی Əsli-Kərəm-Bulağı» گذاشته اند.

باد و توفان، گلها را به همه جا برد. در کنار هر گلزاری چشمه ای پدید آمد.
چشمه ها در سرتاسر سرزمین پخش شدند. و بمانند گلها روییدند.
مردم  آنها را« اصلی- کرم بولاغی» نامیدند.

دختران و پسران عاشق، در کنار چشمه ها، قرار عشق گذاشتند
 و عهد و پیمان وفاداری بستند. ترانه های اصلی و کرم خواندند.

« اصلی و کرم»، با آب چشمه ها و رودخانه، با عطر گلها، و با گرد و غبار باد و توفان،
در هوای این دیار، و در قلب و روح دلباختگان آن، در هم آمیخته و جاری شدند.

دیگر این دیار چیزی ندارد که خارج از عشق و  نغمه های اصلی و کرم باشد.
از آهوان زخمی تا صخره های زرد، از راههای پرپیچ و تاب، تا قله های برف پوش، از درناهای مهاجر، تا قلب گرم دوستی ها،
از عدالت و آزادی تا جور ستمگران،  همه و همه،  در عشق اصلی و کرم جاری اند.
 « اصلی و کرم» زندگی به تمامی ست.

 

اپرای اصلی کرم

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: