مرجان افتخاری و یادمانده هایش از کشتار تابستان ۶۷

فضای سنگین و سکوت مرگباری بند را به خود گرفته بود، ما بند به بند و زندان به زندان سال های طولانی را با آنها گذرانده بودیم، من و یکی از دوستانم که بغضی سنگین از رفتن این گونه آنها داشتیم آن شب به سختی گریستیم، بند خالی شده بود و در اتاق ها هیچکس نبود ..... پس از ملاقات بود که متوجه شدیم چه فاجعه ای رخ داده است و همسران، برادران، یاران و رفقای ما را کشته اند! آن روز در ناباوری و بهت در کنار هم اشک ریختیم .....

 

 

تابستان سال ۱۳۶۶ تازه به بند منتقل شده بودیم که تعداد ده نفر از تشکیلات بند و تواب تاکتیکی های سابق سازمان مجاهدین از جمله فضیلت علامه و فریبا عمومی را به بند ما منتقل کردند، با آمدن آنها فضا و جو بند تا چند روز تغییر کردند، راستش با توجه به سوابق آنها از حضورشان در بندکمی ترسیده بودیم و احساس نا امنی شدیدی به ما دست داده بود! حتی در روزهای اول تعدادی از بچه های مجاهد مثل فروزان عبدی، مهری قنات آبادی، مهین قربانی و تا حدودی مریم گلزاده که از سال ۱۳۶۰ بسیار خوب و بدون هیچ تاکتیکی دوران زندان خود را گذرانده بودند با احتیاط زیاد با آنها رفتار می کردند ولی مانند همیشه که همه چیز با توجیه حل می شد این مسأله هم حل شد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

هنوز دو هفته ای از ورود آنها نگذشته بود که متوجه برگزاری هسته های مطالعاتی چندین نفره آنها در وسط زمین والیبال شدیم! برای ما گروه های مطالعاتی آن هم به شکل علنی سؤال برانگیز بودند! در ضمن نگهبانان زن هم که چند بار در روز وارد بند می شدند این صحنه را دیده بودند، به یاد دارم که من و تعدادی از رفقایم در مورد این شکل و شیوه جدید مجاهدین صحبت کردیم، حتی یکی از آنها گفت: "حتما تاکتیک جدید آنهاست!" پس از مدتی از طریق ملاقات ها به ما خبر رسید که در زندان گوهردشت بچه های مجاهد ورزش گروهی و رزمی انجام می دهند! چقدر این خبر درست بود نمی دانم، تابستان آن سال خیلی زود گذشت و ما به سالن سه آسایشگاه منتقل شدیم، در بند ۳۲۵ و سالن سه آسایشگاه همیشه اتاق های ما و بچه های مجاهد جدا بودند، به طور کلی اکثر ما با آنها ارتباط و یا تماسی نداشتیم، تنها تعداد کمی از بچه های چپ با آنها هم اتاق و یا در ارتباط بودند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

اگر اشتباه نکنم در نیمه خرداد و یا اول تیرماه سال ۱۳۶۷ مریم گلزاده غفوری برای چند روز به مرخصی یا برای معالجه از زندان بیرون رفته بود، همه ما در جریان خروج او از زندان قرار نداشتیم، یک روز که ما در هواخوری مشغول کارهای خود بودیم با جمع شدن بچه های مجاهد متوجه شدیم که مریم گلزاده به زندان برگشته است، تنها خبری که پس از بازگشت مریم به ما رسید چنین بود: "یا به زودی همه ما آزاد می شویم و یا همه ما را اعدام خواهند کرد!" این خبر یا پیغام و یا هر چیزی که آن را بنامیم باز برای ما عجیب بود، هنوز چند روزی از این خبر نگذشته بود که روی نرده های چوبی پله های بند کنده کاری هائی مبنی بر "فروغ جاویدان" را مشاهده کردیم! حوادث و وقایعی که قبل از مرداد سال ۱۳۶۷ یکی پس از دیگری شاهد آنها بودیم، در ضمن از تابستان سال ۱۳۶۶ برخوردها و رفتار مجاهدین با نگهبانان زن متفاوت شده بودند، این بار برعکس گذشته بیشتر حالت تهاجمی داشتند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

طبق معمول همیشه در بیست و هفتم یا بیست و هشتم تیر ۱۳۶۷ ساعت شب همه ما برای دیدن و شنیدن اخبار جلوی تلویزیون نشسته بودیم، گوینده اخبار ابتدا با خواندن آیه ای از قرآن اعلام کرد که خمینی با نوشیدن جام زهر قطعنامه ۵۹۸ سازمان ملل را پذیرفته است! ما که هیچ منبع خبری دیگری جز روزنامه های دولتی و تلویزیون نداشتیم با حیرت و ناباوری به اخبار گوش دادیم، من و چند نفر از دوستانم دور هم جمع شدیم و در مورد این خبر باهم بحث کردیم ولی بیشتر در مورد نتایج قبول قطعنامه در سطح بین المللی و بروز اختلافات داخلی در مورد ادامه و پایان جنگ به بررسی پرداختیم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

سوم یا چهارم مردادماه باز طبق معمول ساعت هشت شب جلوی تلویزیون سر بند برای دیدن اخبار نشسته بودیم که دو نگهبان وارد بند شدند و اسامی مریم گلزاده غفوری، فضیلت علامه و فریبا عمومی و یک نفر دیگر را برای بازجوئی اعلام کردند! به یاد دارم که خارج شدن آنها از بند خیلی طول کشید به طوری که نگهبانان چند بار اسامی آنها را تکرار کردند ولی برعکس همیشه داد و فریاد نکردند! برای همه ما زندانیان چپ این سه نفر هر یک به نوعی شخصیت های خاص مجاهدین بودند، این آخرین باری بود که آنها را می دیدیم، آنها رفتند و هرگز بازنگشتند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چند روز پس از رفتن آنها باز شب هنگام حدود ساعت نه یا ده شب اسامی تمامی بچه های مجاهد را از بلندگوی بند برای بازجوئی اعلام کردند! احساس ما نسبت به رفتن آنها ناراحت کننده و نگران کننده بود، آنها رفتند ولی پس از دو یا سه ساعت همه آنها بازگشتند، ظاهرا آنها را به دفتر زندان برده بودند و پس از مدتی سرگردانی آنها را به بند بازگرداندند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

فردای آن شب باز هم اسامی همه آنها از بلندگو اعلام شد! این بار حالت ها و احساس ها طور دیگری بودند، گوئی برای همیشه از بند می روند و دیگر بازنخواهند گشت! فضای سنگین و سکوت مرگباری تمام جو بند را به خود گرفته بود، ما مخالف سازمان مجاهدین و سیاست های آن بودیم ولی انسان بودیم، با تمام احساسات انسانی، به خصوص که بند به بند و زندان به زندان سال های طولانی را با آنها گذرانده بودیم، من و یکی از دوستانم که بغضی سنگین از رفتن این گونه آنها داشتیم آن شب به سختی گریستیم، بند خالی شده بود و در اتاق های مجاهدین هیچکس نبود! هرگز و هیچ وقت چهره زیبا، دوست داشتنی و لبخندهای فروزان عبدی را فراموش نمی کنم، محبوبه صفائی را از سال ۱۳۶۲ در اوین، مهین قربانی و رقیه اکبری را از قزلحصار می شناختم، مدت کوتاهی در قزلحصار به چند نفر از آنها شیمی درس داده بودم، علیرغم این که هیچ ارتباطی با مریم گلزاده نداشتم ولی او با لبخندی به آرامی سلام می کرد، فروزان، مهین، مریم، محبوبه، رقیه، مهری، شورانگیز، مهری قنات آبادی و دیگران با پرنسیپ هائی که شایسته زندانی سیاسی است سال ها بند به بند و زندان به زندان، انفرادی و تنبیهی با ما بودند و حالا پس از گذراندن سال های سخت و طولانی زندان لحظه های آخر را می گذراندند! یادشان گرامی باد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یک یا دو روز پس از رفتن آنها در پنجم یا ششم مرداد ۱۳۶۷ حدود ساعت ده صبح دو نگهبان زن وارد بند شدند و با سختی و زحمت زیاد تنها تلویزیون سر بند را بردند و به اعتراض چند نفر از ما که شاهد این صحنه بودیم پاسخی ندادند! از این تاریخ به بعد تمام کانال های ارتباطی ما با دنیای خارج یعنی روزنامه و ملاقات کاملا قطع شدند! در ضمن بهداری، تنها امکان دیدن زندانیان دیگر و کسب خبر هم قطع شده بود! بی خبری کامل از همه جا، از اوضاع و احوال کشورمان، خانواده هایمان و زندانیان دیگر! شب و روز را با نگرانی و همراه با سکوت می گذراندیم، تنها چیزی که به یاد دارم سکوت سنگین بند و قدم زدن های طولانی مدت بچه ها در راهرو بود، احساس این لحظه ها برای کسانی که در بیرون از زندان هستند و شرایط ما را نداشتند مشکل است!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در ماه مرداد دو بار نگهبانان زن به طور رسمی اتاق به اتاق از هر یک از ما چند سؤال مشخص و همه جواب ها را یادداشت کردند، سؤال ها این چنین بودند:

اسم و اسم فامیل

اتهام و چند سال حکم داری

گروه و سازمانت را قبول داری یا نه؟

جمهوری اسلامی را قبول داری یا نه؟

مسلمان هستی یا نه؟

هر یک از ما با توجه به نظری که داشتیم به این سؤال ها جواب می دادیم، من در اتاق صد و یک بودم، به یاد دارم که از یازده نفر هم اتاقی نه نفر به این سؤال که جمهوری اسلامی را قبول داری یا نه و مسلمان هستی یا نه جواب منفی دادیم ولی هیچ کدام از ما در مورد سازمان ها و گروه های سیاسی هیچ وقت و در هیچ زمانی نظری را به زندان اعلام نمی کردیم! (هیچ وقت با بازجوها، رئیس و دادیارهای زندان وارد بحث در مورد نظرات خود نمی شدیم!) برای ما مشخص بود که شرایط سختی در انتظار ماست ولی چه شرایطی و چگونه هیچ اطلاعی نداشتیم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در اواخر مرداد و اوائل شهریورماه از کانالی (که ضرورتی به ذکر آن نیست!) متوجه شدیم که تعدادی از رفقای آزادی را که در سالن یک در اتاق های دربسته بودند به سلول انفرادی برده و در پنج نوبت نماز به آنها پنج ضربه کابل (حد ارتداد) می زنند! پس از چندی از سالن ما که همه احکام بالائی داشتیم سه نفر از اعضای حزب توده و اکثریت را به همین منظور بردند، همه رفقای آزادی هر یک پس از مدتی خواندن نماز را پذیرفتند و حد زدن آنها قطع شد! طبق خبرهائی که پس از قطع حدها و باز شدن هواخوری به ما رسیدند یک نفر از بچه های آزادی با همان ضربه اول و دیگری عصر همان روز اول شرط نماز را پذیرفتند، بقیه به تناوب هفت و هشت روز زیر فشار و شکنجه قرون وسطائی طاقت آوردند!

سهیلا درویش کهن که دختر جوان و از هواداران اکثریت بود خودکشی کرد! (س - ب) از هواداران اقلیت پس از سیزده روز شکنجه رگ دست خود را زد ولی خوشبختانه نگهبانان متوجه می شوند و او را به بهداری منتقل می کنند، بعدها شنیدیم که حلوائی جنایتکار او را به خاطر اقدام به خودکشی زیر مشت و لگد گرفته بود! دو نفر از اعضای حزب توده (م - ت) و (ن - د) که از همان ابتدا در اعتراض به این عمل وحشیانه و غیر انسانی اعتصاب غذا کرده بودند شانزده روز تمام در مقابل شکنجه مقاومت کردند، وقتی آنها به سالن سه بازگشتند توانائی راه رفتن نداشتند! یکی دیگر از رفقای ما (ف - ن) را در هفته آخر قبل از اتمام حدها به زیر حد ارتداد بردند، او هم یک هفته کامل این شکنجه روحی و جسمی غیر انسانی را تحمل کرد، در جریان حدهای ارتداد همه ما که در سالن سه بودیم و از جریان این شکنجه اطلاع داشتیم به خصوص تعدادی از ما که به نگهبانان زن اعلام کرده بودیم که نه جمهوری اسلامی را قبول داریم و نه مسلمان هستیم خود را برای شرایط سخت آماده می کردیم و منتظر بودیم که تعدادی از ما را هم زیر حد ارتداد ببرند ولی خوشبختانه همه چیز به یکباره در شانزدهم یا بیستم شهریور قطع شد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

اواسط مهرماه چند شب اسامی دو یا سه نفر را از بلندگوی بند برای بازجوئی اعلام کردند، از جمله خود من! درست یادم نیست دفتر مرکزی بود یا جای دیگر ولی از ما شماره تلفن خواستند و ما توانستیم با خانواده خود صحبت کنیم، در اواخر مهرماه و اوائل آبان ملاقات تعدادی از رفقا آزاد شد، به یاد دارم که ملاقات بعضی از رفقای ما در ماه آذر آزاد شد، در روز ملاقات خانواده های ما با رنگ های پریده، با چشمانی پر از ترس و هراس و اشک هائی که قطع نمی شدند، با بغضی دردناک پشت شیشه ها گریه می کردند، آن روز مادرم به ملاقات من آمده بود، صورت کشیده اش لاغرتر و چشمانش از شدت گریه ورم کرده و سرخ بودند، هیچ چیز نمی گفت فقط مرا ناباورانه نگاه می کرد و دائم می گفت: "نمیدونی چه خبر است!" ملاقات کوتاه بود، خانواده ها از پشت شیشه کنده نمی شدند، نگهبانان چند بار به آنها تذکر دادند! پس از ملاقات بود که متوجه شدیم چه فاجعه ای و چه جنایتی رخ داده است! متوجه شدیم که همسران، برادران، یاران و رفقای ما را کشته اند! آن روز در ناباوری و بهت در کنار هم اشک ریختیم و پس از ساعتی بند در سکوت مطلق فرو رفت، سکوتی سنگین، هیچکس با کسی حرف نمی زد، همه ما در گوشه و کنج تنهائی خود خزیده بودیم و تا چند روز چنین بود، کمرها خم، چهره ها غمگین، شکسته و دردمند بودند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در ملاقات اول هنوز ما متوجه گستردگی چنین فاجعه جنایت باری نشده بودیم، هنوز ما نمی دانستیم که کشتاری سراسری و برنامه ریزی شده در تمام ایران صورت گرفته است، در تماس ها و ملاقات دوم متوجه اوج فاجعه شدیم، در آبان ماه خبردار شدیم که کتایون دادامیری یکی از کسانی که اتهام مجاهد داشت ولی سال ها بود که در زندان تغییر ایدئولوژی داده بود و در سال ۱۳۶۵ از اوین به زندان رشت منتقل شده بود هم اعدام شده است! درست مانند مریم پاکباز در تهران! در هر ملاقات خبرهای دردناکی از اعدام زندانیان سیاسی می شنیدیم، اخباری سخت، هولناک و باور نکردنی ولی باورمان شد چرا که واقعیت خود را در هر شرایطی تحمیل می کند، از این به بعد فشار خانواده ها روی ما بیشتر شده بود، زندان هم سیاست را تغییر داده بود، خبرهائی مبنی بر مرخصی های اجباری و رفتن بیرون تعدادی از رفقایمان از سالن آزادی ها شنیدیم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در نوروز سال ۱۳۶۸ اصلا حال و هوای نوروز را نداشتیم ولی زندان در روز ملاقات به خانواده ها اعلام کرده بود که می توانند شیرینی برای زندانیان بفرستند، در همان زمان کوتاه بعضی از خانواده ها سریع شیرینی خریده بودند از جمله خواهر من ولی دربند کمتر کسی مایل به خوردن شیرینی بود! در اردیبهشت سال ۱۳۶۸ همه ما را که احکامی بالا داشتیم به سالن دربسته منتقل کردند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در تیرماه سال ۱۳۶۸ یک روز پس از ملاقات مرا برای بازجوئی صدا زدند، با کمی ترس خود را آماده کردم، در دفتر زندان با حضور کسی که خود را دادیار زندان معرفی می کرد با خانواده ام ملاقات حضوری داشتم و اصرار و خواهش خانواده ام و حرف های دادیار زندان مبنی بر این که ما با آزادی هیچ یک از آنها مشکلی نداریم و این آنها هستند که آزادی را نمی خواهند! (می توانید فضا و صحنه را تصور کنید!) بالاخره پس از چند هفته انفرادی با تضمینی سنگین و درخواست خانواده ام به مرخصی رفتم ولی چند ماه بعد در یک نقطه دور دیگر در حال خروج از کشور دوباره دستگیر و پس از شناسائی و گذراندن مراحل اولیه به اوین منتقل شدم، این بار به جرم خروج غیر قانونی از کشور! (به دلائل مختلفی که تنها به خودم مربوط نمی شوند توضیح بیشتر در این مورد را ضروری نمی دانم!)

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پس از مدت های طولانی بازجوئی و انفرادی و چندین بار اعتراض در مورد نگه داشتنمان در انفرادی بالاخره در بیست و پنجم فروردین سال ۱۳۷۰ با ضمانت یکی از افراد خانواده ام و پرداخت غرامت مالی آزاد شدم و تا سال ۱۳۷٤ ممنوع الخروج بودم، در اواخر این سال با مشکلات زیادی بالاخره با پاسپورتی که اجازه یک بار خروج از کشور را داشت توانستم به طور قانونی از ایران خارج شوم، قبل از خروج به شهرآرا که دوران کودکی و نوجوانیم را گذرانده بودم و در پارک کوچک آن بازی کرده بودم رفتم تا شاید خاطرات آن دوره را یک بار دیگر زنده کنم، چند بار هم به دانشگاه تهران رفتم، جائی که سال های طولانی دوران دانشجوئی را سیر کرده بودم، با خاطراتی تلخ و شیرین از مبارزات دانشجوئی، چند بار برای مدتی روی پله های دانشکده علوم و فنی نشستم ولی این بار کنارم کاملا خالی بود! چند بار هم به کتابفروشی های روبروی دانشگاه و به بازارچه کتاب سر زدم، به امید این که یک بار دیگر بتوانم این خاطرات و یادها را زنده کنم، با کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین، تجربه، با یاد کسانی که دوستشان داشتم و دارم ایران را ترک کردم، هنگام ترک کردن این احساس را داشتم که هرگز و شاید تا سال های طولانی بازنخواهم گشت ولی امید به بازگشت را از دست نداده ام، این امید چون شعله ای وجودم را گرم می کند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پروین خسروی که با نام مستعار مرجان افتخاری شناخته می شود هشت سال از سال ۱۳۶۲ تا سال ۱۳۷۰برای کمونیست بودن و وابستگی به سازمان فدائیان - اقلیت در زندان ها و شکنجه گاه های گوناگون رژیم ولایت فقیه زندانی بود و پس از آزادی هست و نیستش را در دوزخ رژیم ولایت فقیه رها کرده و با سختی های فراوان به فرامرز گریخت!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

 

منبع: 
https://yadi.sk/i/RsJ3c-4omLG5q
برگرفته از: 
کتاب: "یادها و دیدگاه ها" نوشته: پروین خسروی (مرجان افتخاری)
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: