دستگاه فلسفی لایپ نیتس و رابطه‌ی آن با متافیزیک

آخرین نتیجه‌ای که از این بحث حاصل می شود به اختصار چنین است که: متافیزیک، در همه جا به کمین نشسته و اداره‌ی امور را بر عهده دارد و همچنان افکار و اندیشه‌ها را به خود مبتلا می سازد. گریز از متافیزیک و مبارزه با آن؛ به نظر من دشوارترین کاری است که یک متفکر یا روشنفکر امروزی می تواند انجام بدهد

دستگاه فلسفی لایپ نیتس و رابطه ی آن با متافیزیک!

او متولد 1646 در شهر لایپزیک آلمان و مرگ او در 1716 اتفاق افتاد. اولین فیلسوف آلمانی است و یکی از پیروان سرسخت رنه دکارت به شمار می آید.

نوشته های پراکنده و نامه های فراوانش بعدها به صورت کتابی تحت عنوان « مونادولوژی» چاپ شد. و این تنها اثر اوست. در ریاضیات هندسی دستی داشت و حساب انتگرال به او منسوب است. اهل سفر و سیاست بود و از اتفاقات نادری که در جهان فلسفه و روند اندیشه روی داد، دیدار چند باره ی او با بندیکت اسپینوزا، فیلسوف هلندی است. اما از لحاظ فلسفی فهم و دریافت لایپ نیتس به طور کلی با اسپینوزا در تضادی آشکار قرار دارد.

اصولا و عملا فلسفه در این زمان و در اروپا به دو بخش تقسیم شد؛ سه نفر در داخل اروپا گروه رشنالیستها یا همآن عقلیون را تشکیل دادند که شامل رنه دکارت_ اسپینوزا و لایپ نیتس بودند و در مقابل سه فیلسوف انگلیسی، جان لاک_ بارکلی و هیوم؛ تجربه گراهایی بودند که دستگاه فلسفی اشان از اساس بر روی «تجربه» قرار گرفته بود.

اسپینوزا از خانواده ای یهودی و اهل پرتغال بودند و در جریان انگیزسیون و تفتیش عقاید مجبور به مهاجرت به هلند شدند که آنزمان هلند جایی بود که می شد با آزادی تمام، هر اندیشه ای را اختیار نمود. به طور مختصر بایستی گفت که اسپینوزا مسئله ی «کمال» را در جهان هستی به بحث گذاشت و او می دانست که کمترین تردیدی در این نیست که جهان طبیعی(یونیورسال) هستنده ای کامل و تمام است! و حتی بسیار پیشتر از او در دوره ی قرون وسطی، قدیس آگوستینوس آشکارا نوشته بود که:« بر خلاف ارسطو، هیچ ایرادی بر این واقعیت وارد نیست که از لحاظ فلسفی و علمی جهان طبیعی ازلی و ابدی است و هستنده گی اش همچنان ادامه خواهد داشت». او این نکته را از دیدگاه فلسفی عنوان نمود اما به عنوان یک اسقف کلیسایی، باور به این داشت که خداوند آفریننده ی طبیعت و هستی است!

مجموعه ی این آراء و اندیشه ها که از سقراط و آفلاطون و ارسطو و همچنین آگوستینوس، توماس آکویناس و آنسلم قدیس به اضافه ی دکارت به ارث رسیده بود، اسپینوزا را به این اندیشه رسانید که نمی تواند دو کمال موجود باشند_ ما به روشنی می دانیم که طبیعت کامل است و در این صورت کمال طبیعی در تضاد با کمال خداوندی قرار خواهد گرفت! به این خاطر اسپینوزا به این نتیجه رسید که خداوند نمی تواند از طبیعت جدا باشد! تعریف دکارت چنین بود که نقص و نقصان از کمال به وجود می آید و بالعکس نمی توان تصور نمود که از نقصان، کمالی به وجود بیاید یعنی انسان چون دارای نقصان است، نمی تواند کمال خداوندی را پدید آورده باشد! و پس از شک بر همه ی پدیده ها، دستگاه فلسفی اش را بر این پایه قرار داد که« من می اندیشم، پس هستم». و می بینیم که اینجا اندیشه و تفکر در مقام بالاتری از «هستی» قرار گرفته است و درست برعکس دکارت باور من چنین است که «من هستم، پس می اندیشم». یعنی برای من قضیه معکوس است زیرا که هستنده گی هستی(طبیعت_ جهان یونیورسال مادی) از اندیشه قدیمتر و دارای اصالت است و هیچ اندیشه ای آنرا نساخته است. بلکه روند  غلط عقلانی انسانهاست که مسئله را به یاری ایده آلیسم و رشنالیسم به روش دکارت و لایپ نیتس و یا سیستم های دینی و مذهبی ارایه داده است.

 به هر حال همین نتیجه ی فلسفی حاصل اندیشه ی اسپینوزا، باعث شد که جامعه ی یهودی آنزمان، اعلامیه و تکفیر نامه ی اورا منتشر کنند زیرا که در فلسفه ی اسپینوزا می بینیم که خداوند دارای جوهری مادی است نه روحی! و این اعلامیه به وضوح نشان می دهد که خواستگاه و جایگاه ایده آلیسم و به طور کلی متافیزیک چیست؟!

لایپ نیتس درست بر خلاف اسپینوزا، باور دارد که: جهان هستی از«موناد»ها تشکیل یافته اند. و آنچه از مواد در جهان هستی تشخیص داده می شود، مخشوش و بی معناست!

اما موناد چیست؟ لایپ نیتس می گوید، هر چیز مرکبی در عالم باید به عناصر بسیط یا ساده تر، قابل تقسیم باشد. اگر عنصرهای ساده تر باز هم قابل تقسیم باشند، باید باز هم بیشتر قابل تقسیم باشند. نهایتا و در این تقسیم کردن عناصر،  به نقطه ای می رسیم که از آن بیشتر نمی تواند تجریه پذیر باشد و این آخرین عنصر که دیگر قابل تقسیم نیست، مادی نیست و دارای هیچ بعدی نبوده و فضا را هم اشغال نمی کند، پس این آخرین عنصر «روحی» است و «موناد» نام دارد و از نظر لایپ نیتس بزرگترین موناد خداوند است!و هستنده های دیگر همگی مونادهای کوچکی هستند که در جهان هستی پراکنده هستند. لایپ نیتس باور دارد که وجود یافتن پدیده ها و به عبارتی دیگر هستنده ها، بستگی به آن دارد که واجب الوجود(خداوند) بخواهد وتصمیم بگیرد که آن هستنده موجود باشد یا نباشد!

 او می افزاید که خداوند چون موجودی «کامل» است، نظر می کند به بینهایت وجودهای ممکن الوجود؛ و از آن میان بهترین ها را بر میگزیند!

انسان و اجتماع انسانی و خلاصه آنچه که وجود دارد، از نظر او کامل ترین های انتخاب شده توسط خداوند هستند_ به عبارتی دیگر زندگی و انسان و وضعیت او کامل و بهترین است! و چون خداوند طبیعت ذاتی را در نهاد مونادها(از جمله انسانها) گذاشته است؛ و از پیش مقدر داشته که روند هستنده گی اشان چگونه باشد! یعنی او از پیش برای همه ی هستنده ها تصمیم گرفته و روند بودنشان را رقم زده است.

همین موضوع، ولتر ادیب و متفکر مشهور فرانسوی را بر آن داشت تا رمانی بنویسد به نام « کاندید». در این رمان او لایپ نیتس را به صلابه می کشد و او را به هیبت فیلسوفی به نام «پانگلوس» در می آورد که ورد زبانش این است: در این بهترین عالم ممکن، هر چیزی به بهترین وجه ممکن است». فیلسوف انگلیسی برادلی که در اواخر عهد ویکتوریا می زیست می گوید: این بهترین عالم ممکن است و هر چیزی در آن شری واجب».

مفهوم نیست که لایپ نیتس چگونه به این فکر نکرده است که، اگر خداوند از پیش هر چیزی را مقدر ساخته و برای آن تصمیم گرفته است، چرا اتفاقات ناخوشایند و بد را سر راه فنومن ها یا انسانها قرار داده است؟ و دیگر اینکه اگر روح انسانی در آن دنیا!! مورد داوری و قضاوت قرار می گیرد؛ مثل این می ماند که کس دیگری را به جای شخص اصلی دادگاهی کنند! زیرا که در تعریف ادیان و سیستم لایپ نیتس، روح در قفس تن است و پس از مرگ تن(جسم) روحی که در آن جسم بوده، پاسخگوی اعمال کسی است که در آن جایگزین بوده است و این درحالی است که همین روح نمی توانسته در اقدامات شخص موثر و یا تصمیم گیرنده باشد. دیگر اینکه این نقصان و تناقض پیش می آید که خود خداوند جهت و مسیر آنرا تعیین کرده است! حالا چرا بایستی دادگاهی بشود؟!

نکته ی دیگری که لایپ نیتس عنوان می کند چنین است که مونادها دارای آگاهی هستند و نسبت به موناد های دیگر آگاهند اما نمی دانند که در درون خودشان چه می گذرد! همین نکته مرا به یاد هستی و زمان هایدگر می اندازد، زیرا که هایدگر در طرح« دازاین» می گوید، دازاین از دیگرپدیده ها مطلع است و حتی چند قدم جلوتر( ازلحاظ زمانی) اتفاقات و رویداد ها را حدس می زند یا به آن وقوف پیدا می کند. البته روشن است که منظور هایدگر از دازاین ، همآنا انسان است و همه می دانیم که انسان می تواند از لحاظ زمانی مقداری جلوتر را تشخیص بدهد مثلا هواشناسی و یا اینکه من می دانم فردا ساعت 4 عصر در دفتر کارم حاظر خواهم بود.

قطعا بین هایدگر و لایپ نیتس شکاف بسیار عمیقی وجود دارد زیرا که تعریف هایدگر از انسان چیزی است برخلاف لایپ نیتس چونکه نگاه لایپ نیتس به طور کلی ایده آلی است و طبق فلسفه ای که عنوان کرده است هم انسان و هم تمامیت هستی طبیعی و کلیت جهان یونیورسال، اصلا مادی نیستند و چون قابل تقسیم اند، در انتهای این تقسیم بندی؛ به موناد ختم می شوند که موجودی روحی و غیر مادی است. اول اینکه این فلسفه، منکر جهان مادی است و این نهایت تناقض را در خود جمع کرده است. دوم اینکه چرا نمی توان فنومن ها را تا بینهایت تقسیم نمود؟ سوم اینکه  پاسخ لایپ نیتس به این پرسش چیست؟ روابط علت و معلولی اشیاء و پدیده ها که باعث بروز رویدادها می شوند؛ چیستند؟ یعنی بروز رویدادها در جهان مادی را او چگونه می تواند توجیه نماید؟

او پیشتر عنوان کرده بود که جهان طبیعی مادی «موجود» است. اما در پایان، نتیجه ای که گرفته است چنین است که تمامی جهان هستی، متشکل از مونادها هستند؛ پس همه چیز و کلیت هستی روحی است نه مادی! و در این صورت هیچ جایی برای هستنده گی مواد موجود نیست. به نظرم لایپ نیتس هرگز نمی تواند خود را از این تناقض و تضادی که در فلسفه ی خودش با آن روبروست؛ برهاند.

کسانی که کتاب«در برابر متافیزیک» را مطالعه کرده اند، متوجه هستند که چرا من یکی ازپایه ها یا ستون های متافیزیک را «رشنالیسم» یا همآن عقلانیت می شناسم. اینجا بایستی یاد آوری کرد که اردوگاه رشنالیسم آنچنان با ایده آلیسم ادغام بوده و هستند که تحیر انسان را بر می انگیزد. گو اینکه رشنالیسم هرگز نمی تواند بدون ایده آلیسم حتی یک دقیقه دوام بیاورد. و اینجاست که نیچه را به یاد می آورم و حمله ی شدید او به افلاطون و در مورد سقراط و اینکه استدلالهای منطقی و عقلی، نمی توانند فلسفی باشند. هستنده هایی در جهان هستی دارای هستی اند که بدون استدلال و بدون هیچ عقلانیتی یا اظهاری، وجود دارند و کمترین نیازی هم به این دو پدیده ی متافیزیکی ندارند. هرچند جوامع بشری هنوز هم دچار و درگیر با این موضوع­ اند که برای پدیده ها حتما بایستی استدلالی ارایه داد! درضمن تاریخ و روند عقلانیت را وقتی ورق می زنیم؛ آنچه به روشنی روز هویدا می شود، تخریب طبیعت و ارزش های انسانی است. سیستم های موجود و فعال در حکومت ها و دولت ها، بدون دستگاه عقلانی، نمی توانند به هستی خود ادامه بدهند و از آنجا که پیشتر توضیح دادم و روشن شد که بین عقلانیت و ایده آلیسم، پیوندی نا گسستنی و ریشه ای برقرار است؛ نتیجه می گیرم که مجموع این سیستمها نیز زیر هر پرچمی که قرار بگیرند؛ نمی توانند آثار ایده آلیستی خود را پنهان نمایند.

آخرین نتیجه ای که از این بحث حاصل می شود به اختصار چنین است که: متافیزیک، در همه جا به کمین نشسته و اداره ی امور را بر عهده دارد و همچنان افکار و اندیشه ها را به خود مبتلا می سازد. گریز از متافیزیک و مبارزه با آن؛ به نظر من دشوارترین کاری است که یک متفکر یا روشنفکر امروزی می تواند انجام بدهد.

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: