يا پيغمبر قصه بگو!

ما انسانها، فطرتا و بطور غريزي، خواهان تأييد خودمان از طريق شنيدن چيزهايي هستيم كه باش موافقيم و دوست داريم دوباره، سه باره و صدباره بشنويم. اما، ما انسانها، تنها در نتيجه تمرين، تحصيل، مطالعه و تجربه ياد ميگيريم كه از مطالعه و شنيدن چيزهايي كه نميدانستيم و نميدانيم (بجاي چيزهايي كه قبولشان داريم) لذت ببريم.
درست مثل لذت بردن از يك جوك پيش پا افتاده و سهل الهضم (كه همه بطور غريزي ميتوانند از شنيدنش لذت ببرند) و لذت بردن از يك اثر شوپن (كه لذت بردن از آن نيازمند يك ذائقه تمرين كردن دارد.)

"يادم است كه زماني از معلمي شنيده ام كه پيروان اوليه پيامبر اسلام كه از سخنان مجرد و زبان پراستعاره آيات قرآن سردرنمي آوردند، از پيامبر ميخواستند برايشان قصه بگويد. قصه، احتمالا بدوي ترين نوع آفرينش ادبي است كه در همه فرهنگهاي بشري سابقه ديرينه اي دارد و لذت بردن از آنها نيازمند هيچ سابقه، تمرين و يا تربيتي نيست. روشن است كه بسياري از قصه ها براي كودكان تازه زبان باز كرده اي، ساخته شده اند، كه نه تجربه اي دارند و نه سوادي.

 

شخصيت بزرگي از ميان هنرمندان پرشمار جمهوري آذربايجان بنام "افراسياب بدل به يلي" 1907-1976 جايي در يك سخنراني از لزوم مبارزه با "بيسوادي احساسي" (ائموسيونال ساوادسيزليق) ياد كرده است. منظور اين استاد پر افسانه و از پيشكسوتان هنر باله، از اين اصطلاح، لزوم تربيت احساس زيبايي شناسي براي لذت بردن از هنر متعالي است. همه از يك موسيقي ريتميك خوششان مي آيد يا ميتوانند از يك نمايش سيرك لذت ببرند، اما لذت بردن از يك اثر نقاشي آوانگارد يا تئاتر مدرن و موسيقي كلاسيك غربي، نيازمند آشنايي با حداقلي از دانش و زيبايي شناسي است. اگر "قصه" براي هر فرد بيسوادي، قابل درك است، يك رمان يا يك كاريكاتور سياسي هم ميتواند براي هر فرد باسواي قابل فهم و لذت بردن باشد. اما يك فيلم آندره تاركوفسكي چطور؟ يك اثر از شوپن؟ ديدن يك تابلو از پيكاسو؟ ميزان درك و استنباط ما از زيبايي هاي هنري، با دانش و تجربه زيبايي شناسي ما، ارتباطي مستقيم دارد. يعني نوعي از زيبايي شناسي در وجود انسان غريزي است و نوع ديگر آن، نيازمند يادگيري، تمرين، تربيت و كسب دانش زيبايي شناسي در رشته مربوطه.

 

به همين ترتيب، ما انسانها، فطرتا و بطور غريزي، خواهان تأييد خودمان از طريق شنيدن چيزهايي هستيم كه باش موافقيم و دوست داريم دوباره، سه باره و صدباره بشنويم.

اما، ما انسانها، تنها در نتيجه تمرين، تحصيل، مطالعه و تجربه ياد ميگيريم كه از مطالعه و شنيدن چيزهايي كه نميدانستيم و نميدانيم (بجاي چيزهايي كه قبولشان داريم) لذت ببريم.

درست مثل لذت بردن از يك جوك پيش پا افتاده و سهل الهضم (كه همه بطور غريزي ميتوانند از شنيدنش لذت ببرند) و لذت بردن از يك اثر شوپن (كه لذت بردن از آن نيازمند يك ذائقه تمرين كرده و آموخته است).

 

به همين ترتيب، انسان بطور غريزي، از خواندن و شنيدن سخنان و نظرات آشنا و موافق حفظيات قبلي خود، دچار يك رضايت دروني ميشود. اين احساس رضايت حتي اعتيادآور است وميتواند جنبه "تأييد درماني" هم بخود بگيرد. هركسي بطور طبيعي در جريان زندگي، نيازمند اخذ تأييد از همنوعان، همكاران، اعضاي خانواده و دوستان خود است. بخشي از اين تأييدها از طريق شنيدن و خواندن نظرات موافق صورت ميگيرد. وقتي اخبار شب را در تلويزيون مي بينيم، ناخواسته از شنيدن دسته اي از اخبار خوشحال ميشويم، دسته اي ديگر ما را آزرده خاطر ميكند و در مورد اخبار زيادي هم ممكن است هيچ سابقه ذهني نداريم ونميدانيم كه از شنيدن آنها احساس رضايت بكنيم يا ناراحت بشويم. معمولا اين دسته سوم، چيزهايي هستند كه با شنيدن آنها احساس ميكنيم، وقت گرانبهاي خود را از دست مي دهيم.

 

فلذا، كاستن از نياز غريزي به شنيدن "آنچه دوستداريم بشنويم" به ايجاد كنجكاوي و نياز به "آنچه نميدانيم"، يك امر طبيعي نيست. براي بيرون آمدن از اين "بيسوادي احساسي" و تربيت ذائقه خود، براي اينكه بجاي شنيدن تكراري نظرات موافق خود، تشنه خواندن و دانستن ندانسته هاي خود بشويم، محتاج تعليم و تربيت هستيم. آموزش و تجربه دو چيزي است كه اعتياد ما به تأييد خودمان را به عادت به طرح سوآل و كنجكاوي و جستجو تبديل ميكند.

 

زياد شدن ميزان تأييد دانسته ها و اعتقادات قبلي ما، بمرور به امري تكراري و صرفا آئيني تبديل ميشود. عطش ما به مواجهه با دانسته هاي جديد و معرفت جديد را كاهش ميدهد و آستانه تحمل ما نسبت به سخن مخالف را نازلتر و نازلتر ميكند.

 

يك خبر بد براي كادر درماني محتاجان به تأييد خود

 

رسانه ها، اهل قلم، برنامه سازان مديا و فعالين شبكه هاي اجتماعي كه در يك رابطه دوجانبه (من راضي، تو راضي) به درمان مخاطبين معتاد به تأييد دائمي خود مشغولند. چند دهه قبل در مجله "آدينه" آقاي سركوهي، چاپ تهران، گزارشي بود از يك مجله انگليسي محافظه كار كه براي چندمين دهه مشغول پيش بيني نادرست حوادث مهم جهان است. گويا اين مجله عليرغم آنكه تقريبا همه پيشگويي هايش غلط از آب درآمده است، همچنان خوانندگان و مشتركين دائمي خود را دارد! علت اين وفاداري هم، گويا همان نياز خوانندگان اين مجله به ديدن جهاني موافق ميل آنها و گرفتن تأييدي بر انتظارات محافظه كارانه خود در لابلاي سطور و صفحات مجله محبوب خود است. (من راضي، تو راضي!)

 

خبر بد براي همه دست اندركاران اين شيوه درمان توده اي، بي تأثير بودن كار آنها از نظر شكل دهي افكار عمومي است. يعني به هيچوجه مهم نيست كه دهها و صدها هزار و مليونها نفر، اخبار و تحليلها و پيش بيني هاي موافق ميل خود را روزانه يك بار يا صدبار بخوانند و بشنوند و ببينند. با تكرار اين "تأييد درماني"، جماعتي به تعداد n بطور روزانه و ساعتي احساس رضايت ميكنند. اما اين تكرار به معني افزوده شدن افراد جديد به nنفر موجود، نيست.

 

اين يادداشت حاصل جمع بندي تجربه خود و مشاهدات روزانه ام در فضاي مجازي در سالهاي اخير است. مشاهده دوستان فاضلي كه عليرغم ميزان تحصيلات و تجربه خود در ميدانهاي مختلف، نياز مبرمي به تأييد خود از طريق شنيدن و خواندن سخنان موافق دارند و از مواجهه با آنچه نميدانستند و خارج از دايره پوشش رادار ذهنشان مانده بود، عصبي ميشوند، از كوره در مي روند، يكباره غير منطقي ميشوند، از خط استدلال و استنتاج به بيراهه اتهام و نمايشي احساسي از غليان احساسات خود ميشوند، امر غريبي نيست.

 

دچار شدن به بيماري "مقاومت در برابر داده ها/واقعيات" fact resistance از عوارض بسياري عادي اين حالت بدوي در نزد اين دوستان است. انكار گزارشات بين المللي يا سكوت در قبال آنها، انكار آمار و اسناد مخالف با تزهاي آنان، برخورد گزينشي با منابع و قانع شدن به سطحي ترين پروپاگانداهاي ايدئولوژيك از خصوصيات ديگر اين قوم است. در فضاي ميكروكليمايي و بسته اين دوستان، كليپهاي ويدئوئئ بدون داشتن مشخصات زمان و مكان بدون روشن بودن هيچ مشخصات كنكرتي، كليد فهم اسرارهر دو جهان محسوب ميشود. در مورد يكي از اين كليپها، من تلفني با دو سه نفر منتشر كننده آنها تماس گرفتم و سوآلات مشابهي از همه اين عزيزان كردم: زمان، مكان و حتي متن ديالوگ اين فيلم براي اين دوستان روشن نبود. اين كليپ صدها بار بازنشر شده است و هنوز هم هراز چندگاهي از سوي افراد بيخبر از سابقه امر، "كشف" و منتشر ميشود. عليرغم اين همه ابهام در مهمترين مشخصات آن، اين فيلم، براي باور ايماني به يك تحليل ساده از يك پروسه تاريخي در يك كشور هشتاد مليوني كافي است.

 

يكي از شايعترين مباني ايماني يك دسته بزرگ از اين دوستان، كشف اسلام بعنوان منبع و منشأء همه بديهاي عالم يا حداقل كشورهاي مسلمان است. اين دسته، محتاج اين هستند كه پشت هر عمل زشتي يك مرد مسلمان ريشو بيابند و هر عمل و فكري از هر زن مكشفه جوان را، سرچشمه نيكيهاي عالم ببينند. درست مثل اعتقاد كل جامعه ايران در دوره شاه به ام الفساد بودن "غرب و امپرياليسم".

 

كشف ريشه و پيشينه حقوق بشر و هرچيز جديد در ايران قبل از اسلام، در فضاي مجازي چنان شايع است كه براي يافتن مصاديق اين بيماري در حجم دهها جلد قطور، زحمت زيادي لازم نيست.

 

سايتهايي مثل اخبار روز،، خبرنامه گويا و هزاران سايت اينترنتي و شبكه اجتماعي فارسي، براي تأمين مواد مخدر جماعتي معتاد به تأييد خود، بسيار مفيد است اما براي شكل دهي افكار عموي و ايجاد تغيير در اين افكار عمومي معتاد به تأييد روزانه خود، چيزي ندارند. اگر همه اين سايتهاي اينترنتي و بي بي سي فارسي، يكباره تعطيل شوند، از نظر افزايش يا كاهش تعداد اين جماعت بي نياز از دانستن ندانسته هاي خود، تغييري در نتيجه كار نخواهد داشت. جماعتي قانع به شنيدن و ديدن تكراري مباني ايماني خود و گريزان از مواجهه با استدالال مخالف، هراسان از هر آنچه با آن موافق نيستند و ناتوان از كشف اهميت تأثيرگذاري بر منطق مخالف خود بجاي برخورد احساسي با دنياي احساسي وي.

 

بعدالتحرير:

اين يادداشت حاصل مشاهدات ميداني در زماني طولاني است و در نظر داشتم آنرا در آينده به شكل يك مقاله منتشر كنم. اما مشاهده سماجت يك دوست تحصيلكرده در غرب در مقابل واقعيات يعني همان بيماري fact resistance در موضوع سرنوشت روزنامه نگار دگر انديش سعودي و باخبر شدن از، از ميدان به در شدن يك دوست فعال در كار شكل دهي افكار عمومي، موجب انتشار اين مطلب در چهارچوب يادداشت فوق شد. اين دوست اخير، براي چند سال با موفقيت بسيار در كار به چالش كشيدن مباني ايماني جماعت قانع به تأييد خود از طريق مصرف هزاران باره پروپاگانداي موافق افكارخودشان بود. جماعتي كه از به چالش طلبيده شدن مباني ايماني خود از سوي اين دوست، رنجيده خاطر شده و التماس ميكردند كه "يا... قصه بگو!"

 

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: