دستمال مقدس معلم فقه

شروع سال تحصیلی بود که معلم فقه فتوای در کجا نشستنمان را در سر کلاس صادر کرد

 

 

دستمال مقدس معلم فقه
شروع سال تحصیلی بود که معلم فقه فتوای در کجا نشستنمان را در سر کلاس صادر کرد، من و حسن که سفید رو و کم سن و سال بودیم،، ما را نشاند درست در ردیف اول و پشت میز معلم، حسن زیاد کنجکاو نبود، ولی من متوجه شدم که آقا معلم ما را به خواندن درس مشغول می کند و بعد می خوابد، در اثر تکرار این کار متوجه شدم که موقع درس دادن در پای تخته جلو شلوارش قلمبه می ایستد، یکی از همکاسهایم شنیدم که بعلت اینکه او خیلی آدم معتقد و مقدسی می باشد دستمالی بر سر دانبول مبارکشان می بندند تا در اثر فشار صرفه و یا عطسه اگر قطره ائی ادرار از او خارج شود لباسش کثیف و نمازش باطل نشود، تا اینکه من کنجکاو شدم و متوجه شدم که وقتی که ما مشغول درس خواندن هستیم او زیر چشمی با حالت خاصی به من و حسن نگاه می کند ( متمرکز می شود) و بعد بدنش می لرزد و چشمانش خمار می شود و می خوابد و بعد از کلاس خارج شده به توالت می رود، تا اینکه یکروز متوجه شدم که بعد از برگشتن از توالت همان دستمال مقدس را می شوید و در بغل بخاری آویزان می کند تا خشک شود، البته بعد از تکرار این عمل متوجه شدم که مساله دستمال و نشاندن ما در ردیف اول و سرگرم کردن ما با درس خواندن و قلمبه بودن جلو شلوارش و دستمال مقدس ایشان محملی است برای تولید مثل پدوفیلی از نوع دست در سوراخ جیب شلوارش فرو کردن و نوازش دانبول مبارکشان و با نگاه به دو غلمان، خود را به اوج عبودیت می رساند، حتما ایشان تا حالا در سایه حکومت اسلامی و حضرت حق، حاجی هم شده و حتما هم پست مهمی دارند، حاج آقا معلم فقه اطاعت قبول!! ایشالله که در بهشت با غلمانهای زیبا روتر از من و حسن محشور شوید، و مرض پدوفیلیتان در آنجا بیشتر شکوفا شود. بعدها همین آدم با فردی شبیه به خودش٫ انجمن حجتیه ( انجمن دین و دانش ) را در شهرمان بنا نهادند و نشریه مکتب اسلام را پخش کردند،، همین معلم مرا بخاطر نوشتن انشای انتقادی در مورد معاد ( نوشته تکمیلی آن انشا در این لینکhttps://iranglobal.info/node/68922) بهائی نامید در صورتیکه من اصلا نمی دانستم بهائیت یعنی چه، با پخش وسیع بهائی شدن من در مساجد در بین مردم همه در ها در سطح شهر برویمان بسته شد از بقال و چقال همگی ما را طرد کردند از حمام عمومی بیرونمان کردند، برادرم بجرم بهائی نامیده شدن واهی نتوانست با دختر مورد علاقه اش ازدواج کند و حتی همان دختر به خاطر مذهبی بودن دوست معلممان و بانی انجمن حجتیه به ازدواج او درآوردند، و ما مجبور شدیم زادگاهمان را ترک کنیم و به تهران مهاجرت کنیم، آیا می توانید تصور کنید ترک زادگاهم چقدر برایم دردناک بود!!!!
بعد از ماجرای آن دستمال مقدس بود که کلمه مقدس در ذهنم اینگونه مفهوم پیدا کرد
م = مین گوت ورمیش
ق = قرمساخ
د = دیوث
س = سیکدیرن 

 

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: