راز «زنِ هیستریک» و «گفتمانِ هیستریکِ ایرانی»

بنابراین حالات مختلف گفتمان هیستریک مانند چرخه خطرناک جنگ « ظالم/مظلوم»، «دیگری را مقصر بدبختی خویش خواندن»، «عدم قبول مسئولیت فردی و یا جمعی» در سرنوشت و تاریخ معاصر و در رخدادهای فردی یا سیاسی معاصر، به اشکال و شیوه های مختلف در جامعه ما و در روابط امروز ما نیز بازتولید می شوند و هر بار اسمی جدید می یابند، با تمام پیشرفتهای مدرنی که در این زمینه ها داشته ایم. همانطور که گفتمان «همه با هم و وحدت کلام» دیروز یا گفتمان «همه ضد هم» امروز از جهاتی همزاد یکدیگر، دو روی یک سکه و. ..

 

داریوش برادری کارشناس ارشد روانشناسی/ روان درمانگر

 

یکایک ما انسانها موجوداتی «تمنامند، آرزومند» هستیم و بدنبال «آرزویی، سعادتی»، بدنبال یک «چیز گمشده، ابژه گمشده» می گردیم، بدنبال «دیگری گمشده» چون عشق گمشده یا هنوز بدست نیامده،  بذنبال سعادت عشقی یا مالی،  بدنبال خلاقیت فکری یا هنری گمشده یا بدست نیامده می گردیم. یا به عنوان جمع و ملت بدنبال «شکوه گمشده یا در راه شکوه نوین ملی، تولد نوین سیاسی» و سعادت نوین جمعی می جوییم. ازینرو ما انسانها نیز مرتب احساس می کنیم که «زندگی جای دیگری است» و «دیگری گمشده در جای دیگری» است و می خواهیم او را بدست آوریم، می خواهیم سرانجام به «آمال آرزوهایمان» به «جهانمان، به تمنایمان»، به «بهشت گمشده یا بدست نیامده مان» دست یابیم و سرانجام خوشبخت شویم. سرانجام به «نیمه گمشده» خویش دست یابیم و «کامل شویم». سرانجام عشق مان، راهمان برای تمام زندگی را پیدا کنیم، سرانجام بزرگترین شعر یا رمان و اندیشه یا خلاقیت علمی تاکنون بیان نشده و خالص یا کامل را بیافرینیم. سرانجام به «ناممکن» دست یابیم و آن را «ممکن سازیم».

همین «جستجوی ناممکنها» و تلاش برای «ممکن کردن» آن، ما انسانها را زیبا و پرشور و از جهت دیگر دچار بحران و بیماری می سازد. هر تمنامندی در نهایت یک جستجوی «ناممکنها» است و در مسیر تمنامندی و دستیابی به «عشق بزرگ، شغل بزرگ، هنر و اندیشه والا»، انسان یا سوژه هم قادر به خلق جهان و عشق های نو، هنر و اندیشه نو می شود و هم مرتب به این شکست و «تجربه بزرگ از کمبود و کستراسیون» دست می یابد که پایان هر متن، هر شعر یا اندیشه، شروع متن و شعر و اندیشه بعدی است و هیچ متنی که به پایان می رسد، کامل نیست، بدون کمبود نیست و نمی تواند باشد. همانطور که هر سعادت نو و هر عشق نو نیز دارای «کمبود» و ضعفهای جدیدی است و باز بدنبال «کمالی نو و رفع کمبود» می جوید و بدینوسیله تحول می یابد.

یکایک ما انسانها از منظر روانکاوی از یکسو «تمنامند، آرزومند»، عاشق پیشه و خراباتی هستیم و مداوم بدنبال «ابژه گمشده یا بدست نیامده»،  بدنبال سعادت و آمال آرزوهایمان می گردیم و از سوی دیگر می دانیم که «کمبودهایی» داریم، نیازمند دیگری هستیم که او نیز دارای کمبودی است. همانطور که از یکسو سعی می کنیم بر این «فقدان و کمبود» فردی یا جمعی چیره شویم و تحول یابیم، به خلق هنر والا ،اندیشه کامل یا  به عشق نهایی دست یابیم و از سوی دیگر می دانیم یا در مسیر جستجو پی می بریم که با وجود دستیابی به سعادت نو، شغل نو، کار نو، ساختار سیاسی یا آزادی نو، باز هم «کمبودهایی» است و مرتب هر چیز نو یک جایش می لنگد. بلوغ بشری نیز در قبول این «تمنامندی» از یکسو  و جستجوی تمنا و آرزوی خویش و از سوی دیگر قبول «کمبود» است و اینکه «سعادت نهایی و مطلق» ممکن نیست.

 همانطور که بیماری  روانی و گرفتاری در بحران فردی یا جمعی به این معناست که فرد یا جمع خیال می کند، اگر به این یا آن چیز دست یابد، اگر اینطور یا آنطور عمل بکند، به «ابژه گمشده» برای همیشه دست می یابد و دیگر «دچار کمبود نیست». یعنی شخص و جامعه بیمار به شیوه های مختلف دچار این «فانتسم یا فانتزی» است که «من می توانم کامل شوم، به ابژه گمشده و مطلق دست یابم. بدون کمبود باشم» اگر اینگونه یا آنگونه عمل بکنم. طبیعی است که بخش عمده این فانتسمها ناخودآگاه هستند.

حال ازین منظر و موضوع تمنامندی و قبول کمبود بایستی به معضل «زن هیستریک، انسان هیستریک» بنگریم، تا بتوانیم ببینیم که  راز زن هیستریک یا مردی هیستریک چیست و یا معانی نهفته در  شیوه های معمولی هیستریک چون « نمایشهای جنجالی یا جلب توجه مداوم دیگران»، بازیهای عصبی هیستریک، حالت بی ثباتی شخصیتی و ارتباطی و تغییر  حالات و ارتباطات ناگهانی، میل شدید به روابط «شل کن، سفت کن» و با قهر و آشتی های نمایشی و جاروجنجالی، دچار شدن به عوارض جسمی هیستریک و معضلات جسمی چون فلج شدن یا کوری ناگهانی و موقت چی هستند؟  یا چرا زن و مرد هیستریک دمدمی مزاج و بی ثبات هستند و روابطشان و  آرزوهای پرشر و شورشان مرتب محکوم به شکست است؟

 

معمولا زنان بیشتر دچار هیستری می شوند اما مردان نیز می توانند دچار این حالت شوند. زیرا نه تنها در هر مردی ، زنی هست و بالعکس بلکه موضوع  «حالت و نوع رابطه سوژه/دیگری» و یک نقش و حالت در ساختار رابطه فرد/دیگری است. یعنی موضوع همیشه این است که چه نقشی یک بیماری در ساختار رابطه فرد/دیگری، میان فرد/تمناهایش، میان فرد/ دیگری یا معشوقش، یا فرد/دیگری بزرگ یا واقعیت، اخلاق و غیره می گیرد. ازینرو برای درک حالت و نقش هیستریک در رابطه با دیگری، بایستی به سناریوی «زن و مرد هیستریک» توجه کرد و اینکه چرا آنها به «نمایش و جاروجنجال در برابر دید دیگران» و اینکه « گّل مجلس و موضوع بحث  و  توجه دیگران» باشند، مداوما احتیاج دارند. چرا آدم هیستریک احتیاج مداوم به توجه دیگران دارد و برای این جلب توجه دست به هر کار و نقشی می زند؟

 

زیرا «فرد هیستریک» در واقع می خواهد « موضوع تمنای دیگری باشد»، «ابژه گمشده، معشوق گمشده دیگری» باشد، موضوع عشق یا حتی نفرت دیگران باشد،  یعنی بهرحال آن چیزی باشد که دیگران می طلبد. زیرا مشکل «زن و یا مرد هیستریک» این است که او از خودش «تمنایی ندارد»، خواسته ها و نیازهای خویش را نمی شناسد و یا از آنها هراس دارد وبه این خاطر می خواهد آن چیزی باشد که دیگران می طلبد تا با تشویق و دست زدن آنها احساس بزرگی بکند. ازینرو «فرد هیستریک» مرتب در حال «اجرای نقشی» است و آنتهای حسیش قوی است که دیگران چه می طلبند و او چگونه آن چیزی شود که دیگران می طلبند. اما تفاوت «فرد هیستریک» با «فرصت طلب یا نقش بازی کن حرفه ای» در این است که فرد هیستریک می خواهد با این «نقش بازی کردن» ناخودآگاه»، با این بی ثباتی  و تبدیل شدن به «تمنای دیگران، محبوب دیگری و یا موضوع تمنای دیگری» در واقع بر «کمبود و کستراسیون» چیره شود و احساس «کمبود، ضعف» نکند و با تمناهای خویش  و کمبودهای خویش روبرو نشود . یعنی احساس بکند که او آن چیز بزرگی است که همه می طلبند یا دیگری می طلبد و همزمان با این کار می خواهد از دیدن «تمناها و هراسها و مشکلات» خویش چشم پوشی بکند و اینکه او تمناها و اشتیاقات خویش را نمی شناسد و به ناچار کمبودها و ضعفهای خویش را نمی شناسد. زیرا مرتب در حال اجرای «نقشی برای دیگری» است.

 مشکل زن هیستریک این است که «تمنایش تمنای دیگری» است و تمنا و نیازهای خویش را نمی شناسد و نمی خواهد بشناسد. اما معضل پارادوکس و عمیق فرد هیستریک این است که او فقط تا آن حد به «موضوع تمنای دیگران« تبدیل میشود که  احساس عشق یا وابستگی را در  آنها ایجاد بکند  واینکه آن چیزی را که جسته اند، اکنون می یابند اما هر بار که حال موضوع ارضا و لذت بردن از دستیابی به وصال با معشوق است، این معشوق هیستریک در می رود، ناتوان از تن دادن به ارتباط است. او اغوا می کند، به رختخواب با معشوق می رود و یکدفعه سردرد می گیرد، یکدفعه سکس نمی خواهد یا دلیلی در دیگری می یابد تا ارتباط جنسی یا عشقی صورت نگیرد و مقصری برای این موضوع می یابد. زیرا تمنای ناخودآگاه فرد هیستریک این است که «ارضای تمنا صورت نگیرد» . زیرا ارضای تمنای به معنای روبرو شدن با تمناهای خویش نیز هست و ترسهای خویش است و از طرف دیگر برای فرد هیستریک به این معناست که دیگری به او دست یافته است و او دیگر «تمنای گمشده، ابژه گمشده و کامل برای دیگری» نیست. زیرا در لحظه وصال عشقی، جنسی، در ارگاسم یا در رابطه عشقی و دوستی درازمدت هر کس مجبور است تمناها، هراسها و ضعفها و کمبودهای خویش را نیز نشان دهد یا ببیند و این چیزی است که فرد هیستریک ناتوان از آن است و نمی خواهد با آن روبرو شود. یعنی فرد هیستریک در واقع دوست دارد  «تمنای داشتن عشق و رابطه» و غیره را «آرزو» بکند و لحظه ای بازی بکند اما همینکه بخواهد این تمنا تحقق یابد و بخواهد به وصال برسد، بایستی در برود و همه چیز را به بهانه ای خراب بکند تا با معضلش روبرو نشود. ازینرو مثل عکس بالا «آلت جنسی» به گوشی تبدیل می شود که می شنود دیگری چه می طلبد و ابتدا آن می شود که دیگری می خواهد و سپس این گوش کر می شود و «ارضا ناممکن می شود».

 ازینرو فرد هیستریک ناخودآگاه مرتب سعی می کند که «روابطش را خراب کند» و «ارضای تمنا ناممکن »شود. همانطور که فرد هیستریک از یک سو برای یارش یا برای دیگری و دیگران همه کار می کند، برای پدر یا مادرش، یا برای فرزندانش خودش را قربانی می کند و لحظه ای بعد یکدفعه زیر همه چیز می زند و دیگری را مقصر بدبختی هایش می داند و حساب دیگری را می رسد. زیرا معضل زن و مرد هیستریک این است که درونا باور دارند که « ارضای تمنامندی، ارضای تمنای عشقی و جنسی خویش ناممکن است». او چون «تمنایی از خویش» ندارد و  می خواهد تمنای دیگری باشد، یک مادر خوب برای تمنای فرزندانش، یا زن خوب و مطابق خواست شوهرش، شوهر خوب یا پدر خوب و فداکار، قربانی کننده خویش برای دیگری باشد،  پس تن به تمنا و نقش می دهد و از طرف دیگر ازین دیگری و خواستهایش متنفر و خشمگین است، پس یکدفعه زیر همه چیز می زند و حال دیگری را قربانی می کند.  روابط فرد هیستریک از قبل معمولا محکوم به شکست هستند هر چقدر هم پرشور شروع شود یا دقیقا به این خاطر که ابتدا پرشور و تئاترمانند و باشکوه شروع می شود تا سپس یکدفعه داغان شود.ازینرو روابط و زندگی زن و مرد هیستریک در نهایت یک «رابطه ی بدون ارضاء» باقی می ماند، چه رابطه ی جنسی یا عشقی باشد و غیره. یا این تمناهای درونی  سرکوب شده یا اشتیاقات و هراسهای جنسی و عشقی ارضا نشده به حالت «تنشهای جسمی ارگاسم وار» و حالات عصبیت شدید یا فلج جسمی می تواند بروز بیابد و خویش را نشان دهد زیرا ضمیر ناآگاه همیشه بازمی گردد. در همان لحظه که سرکوب می شود با لباسی دیگر و در قالب ایما و اشاره ای دیگری مانند یک بدن تشدیدیافته هیستریک یا غیره برمی گردد و خویش را،  تمنایش را بیان می کند.

 

 یا به قول فروید همان لحظه که  زن یا انسان هیستریک در نقش «قربانی و مظلوم» از ستم دیگری، پدر، جهان، معشوق سخن می گوید، در واقع در حال « ستم کردن و زیر فشار آوردن« دیگری است و این «دروغ اصلی و بزرگ» انسان هیستریک است. یا وقتی مادری هیستریک مرتب برای بچه هایش از ستم پدر سخن می گوید، در واقع در حال تبدیل فرزندانش به «ابزار خویش» برای انتقام از پدر و دیگری و در حال یارگیری است. ازینرو فرد هیستریک عاشق ارتباطات مختلف و پنهانی و دسته بندیهای مختلف  است تا معشوق و تمنای همه باشد و در عین حال غیر قابل دسترس برای همه و اینگونه همه برای خویش نگه دارد و همزمان با اینکار معضل اش را نشان می دهد و ناتوانی از لمس تمناها و نیازهای خویش و بنابراین ناتوانی از «ارضای عشقی، جنسی، و ارضای خواستهای خویش» و دستیابی به تمناهای خویش.

 

حاصل ناتوانی فرد هیستریک از شناخت و پذیرش «تمناهای خویش» و میل پنهانش به این که «تمنای دیگری باشد»، محبوب دیگری  و  «ابژه گمشده و مورد تمنای دیگری» باشد،  این است که سوال اصلی انسان هیستریک، که نقش او را در  ساختار رابطه ی سوژه/دیگری» تعیین می کند، در واقع این است که «آیا من مرد هستم یا زن؟»، آیا من این هستم یا آن؟ و نمی تواند برای آن جوابی بیابد و به حالت افراطی امروز این است و فردا آن.  زیرا او مرتب می خواهد آن باشد که فکر می کند دیگری می خواهد و ناخودآگاه می پندارد که اگر این شود حتما محبوب و تمنای دیگری می شود. ازینرو ممکن است امروز دگرجنس خواه و فردا ناگهان همجنس خواه شود و پس فردا برگردد. همانطور که ناتوانی فرد هیستریک از شناخت تمناهای خویش، نیازهای خویش و به ویژه تمناهای عشقی وجنسی خویش در «هراس و دلزدگی پنهان او از جسم و رابطه جنسی» نیز نهفته است..

 

عمق مشکل «فرد هیستریک» در واقع در این است که او به خاطر تناقض درونیش که از یکسو می خواهد «تمنا و محبوب دیگری» و موضوع تمنای دیگری باشد و از سوی دیگر همیشه «بدون ارضا» می ماند. فرد هیستریک به ناچار و ناخودآگاه در هر رابطه اش با خود و با دیگری، یا مرتب دیگری و یا معشوق را بالا می برد و می پرستد و فردا او را « از تخت سلطنت به پایین می اندازد» و مقصر بدبختیهای عشقی، جنسی و غیره می داند و می خواهد او را « اخته» کند. یا عشق اولی را به کمک عشق دومی یا بالعکس «اخته» و مقصر می کند. ازینرو نیز اغلب در پشت زن هیستریک، داستان «پدری شکست خورده» حضور دارد که زن هیستریک می خواهد از یکسو سرانجام او را  با پیروزیهای خودش صاحب قدرت و پیروز بکند و همزمان مرتب شکستش را به شکل دیگری و به شکل شکستهای خویش نشان می دهد. معضل عمیق زن هیستریک در درگیری عشق/نفرتی خویش با این  «پدر یا مادر شکسست خورده» و تکرار شکست او به شیوه نو قرار دارد. ازینرو او حتی این پدر را بالا می برد تا دوباره بزمین بزند و نمی خواهد نقش خویش در شکست او را ببیند.

 

یعنی مشکل عمیق «فرد هیستریک» در واقع این است که مرتب به خودش و به دیگری «دروغ» می گوید و نمی خواهد «مسئولیت» اش را در روابط و زندگیش به عهده بگیرد و در شکست روابطش و زندگیش. مسئولیت اش را در برابر تمناها و آرزوهایش به عهده بگیرد و ضعفها و کمبودهای خویش و دیگری را بپذیرد و تن به رابطه و تمنای متقابل بدهد. همانطور که با این کار او سرانجام هم شکست پدر و هم قدرت او را می پذیرد، هم تمنای پدر و هم کمبودش را پذیرا می شود. ازینرو به زعم لکان در سمینار هفتم « حقیقت ضمیر ناآگاهِ زن هیستریک یک دروغ ماهوی و پایه ای است، دروغ اولیه است». زیرا فرد هیستریک ناخودآگاه  در همان لحظه که در حال اجرای نقشی و دروغی برای بدست آوردن دل و تمنای دیگران است. در واقع می خواهد احساس بکند که او همان «تمنای گمشده و ابژه گمشده و کامل» است که همه می طلبند و هیچکس هم بدست نمی آورد.  بهای این دروغ و فانتسم این است که هم به خویش و هم به دیگری دروغ بگوید و ناتوان از ارضای عشقی، شغلی، زناشویی و غیره باشد. ( تفاوت میان دو حالت  سوژه منقسم یعنی«فاعل عبارت و فاعل اشارت» در حالت هیستریک از منظر لکان مورد نظر است.)

 

 حال اگر از «انسان هیستریک» به سراغ جمع و جامعه هیستریک رویم، آنگاه با این موضوع روبرو می شویم که  در «گفتمان آقا/نوکر» هگلی در واقع زن یا انسان هیستریک چون کودکی است که دیگری یا پدر و ارباب را می خواهد بزرگ و والا بکند و از طرف دیگر او را دوباره زمین می زند و اخته می کند.  به زعم لکان در روابط انسانی، یا  در روابط بیناگروهی یا بیناجمعی معمولا چهار نوع از رابطه میان فرد/دیگری، چهار گفتمان  یا ساختار رابطه ی فرد/دیگری وجود دارد که همه از «گفتمان اولیه و محوری آقا/نوکر» هگلی نشات می گیرند و به گفتمانهای سه گانه دیگری چون گفتمان هیستریک، گفتمان دانشگاهی و گفتمان روانکاوی دگردیسی می یابند.  در «گفتمان هیستریک» ما با جوامع و نوع روابطی روبرو می شویم که یک گروه یا ملت در دیگری یک« مقصر و عامل بدبختی» می جویند و می خواهند با انقلاب و یا طغیان دیگری را و عامل بدبختی  را کنار بزنند و به ناچار «آقابالاسر بزرگتری» برای خویش می آفرینند. گفتمان هیستریک بر پایه دروغ بیگناهی خویش و گناهکاری کامل دیگری استوار است و بدین خاطر نیز شکست می خورد. زیرا به قول او دقیقا چون «انقلابیون» نیز حاضر به دیدن دروغ خود نیستند و اینکه آنها نیز در «بدبختی جامعه و شرایط» خویش نقش و مسئولیت خویش را دارند، به ناچار با شکست آرمانهای خویش بعد از انقلاب روبرو می شوند و در تعجبشان از شکست شان ( یا دزیدن انقلابشان. از نویسنده) دروغ جدیدشان نهفته است.زیرا هر وقت یک رابطه ی عشقی، خانوادگی، سیاسی، دچار بحران و شکست و یا  حالات دیکتاتوری است، هر دو پارتنر یا همه ی شرکت کنندگان در این روابط و رویدادهای جمعی یا سیاسی، نقش و سهم خویش را در این «شکست یا بحران» فردی یا جمعی دارند. اما انسان هیستریک یا طغیانگر هیستریک نمی خواهد نقش خویش را ببیند و بهای «دروغش» این است که حال به بلایی بدتر دچار شود و از چاله به چاه افتد. یا به قول ژیژک «گفتمان هیستریک» همان گفتمان «قیام بردگان» نیچه است و اینکه با کشتن یک آقا و سرور حال سروری نو بوجود آید و فریاد «مرگ بر شاه، زنده باد شاه نو» داده شود. مگر اینکه به قول ژیژک انقلابیون نوین یاد بگیرند که از «پدرکُشی و جستجوی مقصر» دست بردارند و تن به قبول «کمبود و کستراسیون» بدهند، یعنی شروع به تغییر ساختارها و نوع روابط بکنند.

ازین منظر که به گفتمان هیستریک بنگریم، آنگاه دیدن حالات هیستریک در برخورد با دیگری و تمدنهای دیگر و جستجوی مقصر در تاریخ معاصر ایرانی و روابط ایرانی ساده و آسان است، چه  این «مقصر» که احتمالا دیروز نیز «بزرگ و مورد ستایش بوده» است، شیطان بزرگ آمریکا یا دیکتاتور و رهبر استبدادی باشد، یا «قوم متجاوز فارس »، مرد متجاوز باشد. یا ما با سوال هیستریک در شکل ایرانیش نیز به اشکال مختلف روبرو می شویم و اینکه آیا من « ایرانی هستم یا ترک و عرب، یا بالعکس» و اشکال دیگر آن. همانطور که اجرای «نقش مظلوم» و ندیدن و نپذیرفتن «نقش و مسئولیت خویش»، نپذیرفتن «کمبود خویش» در ارتباط با دیگری، نپذیرفتن نقش و مسئولیت فردی یا سازمانی و گروهی خویش در بحران جمعی یا سیاسی یک معضل مهم ماست. همانطور  که وقتی  مسئول دولتی نمی خواهد   نقش و مسئولیت خویش در شکست و بحران سیاسی، تاریخی یک جامعه یا ملت، یا نقش و مسئولیتش در درگیریش با جهان مدرن و  کشیدن کشور به مرز  جنگ و اشغال را بپذیرد، با دیگر اشکال این حالات هیستریک روبرو هستیم.  بدینخاطر نیز این جامعه و فرهنگ و ساختار سیاسی یا دولتی هنوز قادر نیست هر چه بیشتر به جامعه مدرن و فرد مدرن دست یابد و آن شود که هست. زیرا چه حکومت و چه ملت به درجات مختلف دچار حالات هیستریک و دچار گرفتاری به «گفتمان هیستریک» هستند و حاضر نیستند «تمنای خویش را بپذیرند»، «کمبود و نیازش به تمنای دیگری» و «مسئولیتش در زندگی فردی و جمعی» را بیشتر و بهتر بپذیرد، تا بدینوسیله چه با غرب و جهان مدرن وارد یک رابطه نوین و برابر شود و یا در درون به یک «وحدت در کثرت نو» و توانایی دیالوگ و چالش دست یابد و به روایات نو از روابط و ارتباطها و ساختارها، یا به سعادتهای بهتر در روابط عشقی و خانوادگی یا گروهی  دست یابند.

 

  ازینرو نیز حالات مختلف گفتمان هیستریک  مانند چرخه خطرناک جنگ « ظالم/مظلوم»، «دیگری را مقصر بدبختی خویش خواندن»، «عدم قبول مسئولیت فردی و یا جمعی» در سرنوشت و تاریخ معاصر و در رخدادهای فردی یا سیاسی معاصر،  به اشکال و شیوه های مختلف در جامعه ما و در روابط امروز ما نیز بازتولید می شوند و هر بار اسمی جدید می یابند، با تمام پیشرفتهای مدرنی که در این زمینه ها داشته ایم. همانطور که گفتمان  «همه با هم و وحدت کلام» دیروز یا  گفتمان «همه ضد هم» امروز از جهاتی همزاد یکدیگر، دو روی یک سکه  و بیانگر حالات  هیستریک و گفتمان هیستریکند، زیرا جامعه مدرن و مدنی موضوعش «وحدت در کثرت»، دیالوگ و چالش مدرن مدنی و بر بستر رواداری مدرن با رقیب سیاسی یا با دگراندیش است. همانطور که دولت مدرن موضوعش رابطه مدرن و نقادانه با جامعه مدنی یا با کشورهای غربی است. موضوعش چالش مدرن میان دولت و جامعه مدنی است و حتی وقتی یک بخش مانند دولت یا جامعه مدنی از قانون تخطی کند و استبدادی شود، باز هم موضوع یک رابطه و گفتمان مدرن و چالش مدرن است که در صورت لزوم می تواند برای بازگرفتن رای خویش و تحکیم قانون حتی دست به قیام شهری و مقابله با خشونت دولتی بزند اما بدنبال «مقصر خواندن دیگری» و تلاش برای حالت هیستریک «پدرکُشی  و جستجو یا قتل مقصر» نیست. یا در چنین گفتمان هیستریکی همیشه حالت «ظالم/مظلومی» و جنگ مظلوم بر علیه ظالم حاکم است و در نهایت اکثریت در جایی خویش را «مظلوم» و یک دیگری را «ظالم» می پندارند. اما گفتمان ظالم و مظلوم دروغی بزرگ است و تا هر دو طرف به این دروغ و نیازشان به یکدیگر و نیز مسئولیتشان در روابط با یکدیگر پی نبرند و از نقشهای قربانی، مظلوم و یا ظالم دست برندارند، تن به ساختارهای نوین پارادوکس همراه با علاقه و نقد متقابل با یکدیگر ندهند. بنابراین محکوم به تکرار خطرناک این دروغ بزرگ به اشکال نوین هستند. محکوم به آنند که در نهایت تقاضاهای برحق خویش و تمناهای نمادین و سالم خویش در پی آزادی و مدرنیت را فدای این بازی و تمتع های نارسیستی یا رئالِ ( چون تمتع و کیف قربانی بودن یا میل شهید شدن،قربانی کردن و غیره) ناشی از آن بکنند و اگر مجسمه شاهی را به پایین می اندازند، آنگاه «تصویر رهبر بعدی» را چنان بالا و به ماه ببرند که دیکتاتوری و استبداد نو یک ضرورت اجتناب ناپذیر می شود. زیرا وقتی خودت را تبدیل به امت و کودک می کنی، به ناچار  دیگری را تبدیل به رهبر بزرگ خویش و پدر جبار تصمیم گیرنده برای خویش می کنی و یا به خواستِ  نارسیستی «رهبر و مسئول همگان بودن» او تن می دهی و فردا نیز می خواهی او را بزیر بکشی، چون احساس می کنی که رهبر  و پدر خوبی نبوده است و رهبری جدید می جویی. یا  نمونه جدید و خطرناک آن گفتمان «قوم فارس ظالم و عرب مظلوم» است و اینکه پان عرب ایرانی یا ایرانی عرب به این فکر می کند که «آیا ایرانی هستم یا عرب». معضل این است که این گفتمان هیستریک و دروغ نهفته در آن باعث می شود که فرد و یا جامعه هیستریک هیچگاه به خواستهای برحق خویش و تغییر روابط، چیرگی بر تبعیضات دست نیابد، زیرا همانطور که بالا گفتیم، فرد هیستریک هیچگاه به «ارضا و وصال به خواستش» دست نمی یابد . زیرا تمنای درونیش «عم ارضای  آرزومندی و میلش» است و ادامه ناخودآگاه بازی هیستریک و ظالم/مظلومی به شیوه نو. ازینرو نیز در گفتممان هیسترکی حتی اگر امکان وصال بوجود آید و دیگری تن به خواست فرد هیستریک بدهد، باز او  دلیلی می یابد که بگوید همه چیز دروغ و کلک است و بازی سابق را ادامه دهد.

 

نتیجه گیری

باری چه «انسانهای هیستریک» ما و چه «جامعه گرفتار گفتمان هیستریک» ما و یا آنگاه که یکایک ما گرفتار حالات شدید هیستریک می شویم، بایستی بدانیم که راه عبور از این بحران در «قبول تمنای خویش و فردیت خویش» است که «همان قبول کمبود خویش و دیگری و قبول  نیاز متقابل خویش و دیگری» است و ارتباط متقابل همراه با احترام و نقد متقابل. یا به زبان دیگر «راه صحیح برخورد» با «بیمار هستریک» در جلسه روان درمانی این است که «بازیها و دروغهایش را» دید و تله احساسی و «انتقال احساسی» که او برای روان درمانگر ایجاد می کند و  از طریق «انتقال احساسی متقابل» و نقش متقابل روان درمانگری و تکنیکهای کار او را به این نقطه کشاند، یا از او خواست که « حال خواستها و تمناهایش را بیان بکند و آنچه می طلبد»، زیرا بیمار هیستریک همیشه ابتدا یک «بیمار خوب یا بهترین بیمار» است و دقیقا آنچه را بیان می کند که روان درمانگر  یا روانکاو می خواهد بشنود و همزمان مرتب در انتها می گوید که راه پیشنهادی روان درمانگر یا روانکاوی بی ثمر بوده و «شکست خورده است» و راهی جدید می طلبد که مطمئنا باز هم بی ثمر خواهد بود.  همانطور نیز یک جامعه گرفتار رابطه ی عمدتا خیالی و نارسیستی با دیگری، یا اسیر «گفتمان هیستریک» چون جامعه ما بایستی دروغ و رابطه ی نارسیستی و خیالی خویش با دیگری را ببیند و «تمنا و کمبودش» و نیازش به دیگری را ببیند، چه به عنوان دولت به جامعه مدنی و بالعکس، چه به عنوان دولت به جهان غرب و بالعکس. یا برای عبور از گفتمان هیستریک و از چرخه جهنمی ظالم/مظلوم ببیند که «واقعا چه می خواهد و می طلبد» و چگونه به رابطه ی بهتر و بالغانه با دیگری دست یابد تا به تمنایش دست یابد. یعنی هر چه بیشتر به رابطه ی سمبولیک و پارادوکس همراه با نقد و علاقه با دیگری دست یابد. یا جامعه ما از حالت و شیوه دیگر آن یعنی «گفتمان وسواسی (مقاله قبلی، راز وسواس و وسواس ایرانی.3). رهایی یابد و هر چه بیشتر به «امکان آرزومندی و تمنای» خویش و امکان تحقق آن  باور آورد  و حاضر به دیدار چهره با چهره با دیگری و قبول تمناها و کمبودهای خویش و  دیگری شود. حاضر به قبول دیالوگ و چالش متقابل و نیازمندی متقابل شود.  تا بدینوسیله از گفتمان «وسواسی/هیستریک» حاکم بر جامعه و سیاست ایرانی بگذرد و به روابطی بالغانه تر و در نهایت به «گفتمان روانکاوی» و قبول کمبود در خویش و دیگری و قبول تمنای خویش و نیاز خویش به دیگری دست یابد. یا با لمس تمنای خویش و لمس همپیوندی پارادوکس خویش و دیگری پی ببرد که  تمنایش، تمنای دیگری است.

 تا با این تحول و دگردیسی و ایجاد ساختارها و گفتمانهای نو  و روابط نو با دیگری، هر  طغیان و میل تغییر نوی جامعه ی ما، هر خواست درست و مدرن ما  به دروغی نو و گرفتاری در دام « تکرار تراژیک/کمدی وار بازیهای هیستریک و روابط هیستریک» یا بازیهای وسواسی، بازیهای نارسیستی/پارانویید و امثالهم تبدیل نشود بلکه به تغییری نو و به ساختارهای نو، به بدنهای نو و امکانات نو تبدیل و دگردیسی یابد. تا مرتب دیگری به حالت هیستریک امروز پرستیده و فردا «اخته» نشود و بحران و معضل در روابط جدید محکوم به تکرار نباشند، بلکه روابط و ساختارها شروع به تغییر و بلوغی نو بکنند و جامعه و انسان ایرانی به سعادتهای نو و قدرتهای نو و همیشه ناتمام دست یابند. تا «بدن هیستری» و روابط هیستریک و میل تجربه حالات نو، بدنهای نو، میل شکستن هویتهای جمعی و یافتن هویت و تمنای خویش، یا میل  پی بردن به تمنای دیگری به شروع و زمینه ساز روابط نو و خلاقیتهای نو (مانند عکس بالا) و بدنهای نو تبدیل شوند و «بدن تشدیدیافته هیستریک»،طغیان هیستریک، رابطه ی هیستریک یا گفتمان هیستریک هرچه بیشتر به یک مرحله و امکان ورود به روابط نو، بدنهای نو و گفتمانهای مدرن و همراه با احترام و نقد با دیگری وارد شود. یا در حالت والاتر «حالت هیستریک» و گفتمان هیستریک زمینه ساز ورود به «گفتمان روانکاوی و تمنامندی» و رابطه ی پارادوکسیکال با دیگری شود و به آن دگردیسی یابد.

 

ادبیات:

1/ در باب بحث هیستری و نظرات لکان و فروید و روانکاوی در این زمینه، به جز برخی نوشته ها یا استنادات از لکان و فروید یا دیگران و تجارب کاری با بیماران هیستریک، به ویژه از کتب مرجع ذیل استفاده شده است:

1-      Die Stellung des Subjekts. Christoph Braun- Kapitel: Hysterie.S.160-162

2-      مبانی روانکاوی فروید/لکان. دکتر کرامت موللی. بخش طباع هیستری.ص.249/264

2/ در زمینه چهار گفتمان یا چهار گفتار لکان برای اطلاعات بیشتر به منابع ذیل مراجعه کنید که در مقاله نیز مورد استفاده قرار گرفته اند:

1/ http://zamaaneh.com/idea/2008/03/post_264.html

2/ واژگان لکان. ژان_پیر کلرو. ترجمه دکتر موللی. ص.77

3- .Zizek. Köperlose Organe.suhrkamp.S.257

 

3/ http://www.iranglobal.info/node/8248

 

انتشار از: