جهان خبردار نشد که در این ۳۵ سال سیاه بر مردم و میهن ما چه رفت!

رژیم آخوندی در ماه مرداد ۶۷ هزاران زندانی سیاسی مجاهد مقاوم زن و مرد را در تهران و شهرهای مختلف سر به دار کرد! در شهریورماه نیز با گرفتن حکمی دیگر چند صد زندانی مارکسیست مقاوم از بند مردان را هم سر به دار کردند! در این کشتار جمعی تمامی یاران مجاهدم در سالن ۳ و ۱ اوین و بخشی از سالن ۲ علیرغم داشتن حکم که گاها تمام هم شده بود به بالای طناب های دار کشیده شدند! این کشتارها یک نسل کشی و «جنایت علیه بشریت» بود، بسیاری از آنان چندمین نفر از یک خانواده بودند که اعدام می شدند!

 

متن سخنرانی‌ مینا انتظاری در یادمان ۶۷ در شهر تورنتو کانادا

با سلام خدمت شما هموطنان عزیز و با تشکر از دست اندر کاران محترم این برنامه و به خصوص با ادای احترام نسبت به همه شهدای راه آزادی، جانفشانان تابستان شصت و هفت و همه زندانیان سیاسی مقاوم ..... و به راستی جهان خبردار نشد که در این ۳۵ سال سیاه بر مردم و میهن ما چه رفت!

مقدمتا این توضیح را ضروری می دانم که هدف از زندان نگاری و گفتن و نوشتن خاطرات زندان در وهله اول مبارزه با «فراموشی» در حافظه جمعی نسبت به کشتار و جنایاتی است که چه بسا با تحریف و سانسور و با مرور زمان در اذهان گم می شود، ضمن این که همزمان گرامیداشت یاد و معرفی آزادیخواهان و مبارزینی است که در راه آزادی میهنمان بر خاک افتادند و در عین حال یک روشنگری ضروری است در ارتباط با عاملین و آمرین این جنایات که اتفاقا هنوز هم حاکم و در قدرت هستند، باشد تا روزی که همه این جنایتکاران علیه بشریت در دادگاه های بین المللی مورد بازخواست قرار بگیرند و به پای میز محاکمه و عدالت کشانده شوند، همان طور که مطلعید رئیس این دولت تبهکار، آخوند حسن روحانی که از بالاترین مهره های سرکوب این رژیم در طی این سه دهه بوده در چند روز آینده به نیویورک خواهد آمد و ما با حضور فعال در جلوی سازمان ملل فریاد خواهیم زد که او و همکاران آدمکشش نمایندگان مردم ایران نیستند!

من (مینا انتظاری) در تابستان سال ۶۰ به جرم هواداری از سازمان مجاهدین خلق دستگیر و به زندان اوین منتقل شدم، از بدو ورودم به زندان و بندها علاوه بر شکنجه های روحی و فیزیکی خودم شاهد شکنجه های جسمی و روانی بسیاری از همبندانم بودم، در بندهای عمومی در یک نگاه شاهد حضور سه نسل در کنار هم بودیم، آن هم در محیطی محدود و با تعداد بسیاری زندانی! از کودکانی که به همراه مادران خود دستگیر شده بودند تا زنان باردار و نوزادانی که در زندان به دنیا آمده بودند و گاها همراه مادرانش به اتاق های شکنجه و بازجوئی برده می شدند تا دختران نوجوان محصل، جوانان دانشجو و یا کارمند و کارگر و حتی مادران سالخورده و مادر بزرگ ها ! هنوز خاطره آخرین وداع با یاران و همبندان در شب های اعدام همچنان با ماست، شب هائی که از ۱۰۰ تا ۱۵۰ نفر در پشت بند ما (بند ۲٤۰ اوین) حدود ساعت ۸ یا ۹ شب تیرباران می شدند و ما صدای تک تیرهائی که به مغز و قلب همسلولی هایمان می زدند را شمارش می کردیم و این کابوس ماندگار نسل ماست.

در دی ماه همان سال در یک دادگاه ٤ – ۵ دقیقه ای به ریاست آخوند حسینعلی نیّری بدون داشتن حق هیچ دفاع و گفتن کلمه ای به ۷ سال زندان محکوم شدم! در آن روزها هر کس که حکم می گرفت (از یک سال تا حبس ابد) بچه ها همدیگر را در آغوش می گرفتند و ابراز خوشحالی می کردند زیرا که در آن شب های وحشت و ترور روانه میدان تیر نشده بود! مدتی پس از دریافت حکم، به زندان قزلحصار منتقل شدم اما گرفتن حکم به معنای این نبود که زندانی محکومیت خود را به شکل معمول می گذراند بلکه این تازه آغاز سرکوب های جدید بود، حدود پائیز سال ۶۱ از بند عمومی به بند ۸ تنبیهی منتقل شدم که از حداقل های معمول زندان نیز محروم بودیم!

مدت کوتاهی بعد از آن، زندان مخوف گوهردشت با صدها سلول انفرادی به راه افتاد که مسئولین زندان شروع به انتقال دسته دسته از بچه های بند ما و سایر بندها به آنجا کردند که گاه تا ۲ یا ۳ سال زندانی را در آن سلول ها نگاه می داشتند! مدتی بعد که گویا به نتیجه دلخواه خود یعنی به زانو درآوردن زندانیان نرسیدند اقدام به راه اندختن دو شکنجه گاه مخوف در قزل حصار کردند، یکی با نام «قبر یا قیامت» که حدودا ۹ ماه به طول انجامید و زندانیان زن و یا مرد، مجاهد و یا مارکسیست به آنجا منتقل می شدند و در آن، زندانیان محصور مابین تخته های چوبی تابوت مانند، با چشمبند و چادر (در مورد زنان)، در سکوت قبرستانی رو به دیوار بدون هیچ حرکتی نشانده شده بودند!

شکنجه گاه دوم که توسط بازجویان بی رحم اوین در قزلحصار به راه افتاد و حدود ۱۳ یا ۱٤ ماه به طول انجامید مخصوص زندانیان زن مجاهد ایجاد شده بود، زندانیانی که غالبا در زمان دستگیری در خرداد سال ۶۰ به طور نسبی ۱۷ – ۱۸ ساله بودند، آنان در شرایط فراسوی طاقت انسانی با بازجوئی های ۲٤ ساعته همراه با ضرب و شتم تحت شکنجه های روحی و روانی مداوم قرار داده شده بودند! در تمام مدتی که زندانیان در این دو شکنجه گاه به سر می بردند از ملاقات محروم بوده و تماسی با بیرون از آن مکان نداشتند! وقتی خانواده های نگران آنها سراسیمه به قزلحصار می آمدند به آنها می گفتند که فرزند شما در اوین هستش، وقتی به اوین مراجعه می کردند می گفتند بروید گوهردشت و در گوهردشت می گفتند ما چنین زندانی نداریم!

به هر حال بر اثر مراجعات مداوم خانواده ها به مراکز مختلف به خصوص دفتر آقای منتظری در تابستان سال ۶۳ هیأتی سرزده به قزلحصار آمد و به مکان های مختلف زندان رفتند، آنها زندانیان را در همان شرایط غیر انسانی دیدند و عکس و گزارش تهیه کردند، به همین دلیل تغییر و تحولات موقتی مبنی بر تعطیلی بندهای تنبهی رخ داد، بالاخره با بازگرداندن همه ما به بندهای عمومی می توانستیم قربانیان این شکنجه گاه ها را مشاهده کنیم، آنها بسیار وزن کم کرده و آسیب های جسمی و روحی شدیدی را متحمل شده بودند به ویژه کسانی که ازشکنجه گاه «واحد مسکونی» بازگردانده شده بودند آثار صدمات جسمی و روحی حاد را در آنان می دیدیم که حتی تا مدت ها قادر به توصیف آن چه بر سرشان آمده بود نیز نبودند!

رفرم موقت در زندان طولی نکشید، اواخر سال ۶٤ و اوایل سال ۶۵ مجددا دسته دسته از بچه ها را برای تنبیه به اوین منتقل کردند، من نیز در یکی از همین گروه های ۲۵ – ۳۰ نفره بودم، از بدو ورود به اوین و از همان پشت در بند که چشمبندها را برداشتیم تهدیدها شروع شد! جلوی صف ما مجتبی حلوایی معاون زندان و به قولی مسئول اعدام در حالی که کابلی را کف دستش می زد و رژه می رفت تهدید را آغاز کرد: "خوب گوش کنید، اینجا اوینه، خواستم یادتون بیاد، شماها اگر آدم شدنی بودید تا به حال در این ۵ سال شده بودید! اینجا آخر خطه!"

همه ما را به داخل بند فرستادند اما از همان بدو ورود درگیری ها آغاز شد! حتی بر سر کوچکترین مسأله صنفی مورد احتیاج زندانیان با ضرب و شتم و حمله و هجوم طرف می شدیم، بارها مجتبی حلوایی و گروه ضربتش به داخل بند هجوم آوردند و با پوتین های مخصوص به لت و پار کردن و ضرب و شتم بچه ها اقدام می کردند، این درگیری ها به امری روزانه تبدیل شده بود و دیگر احساس امنیت حتی در داخل بند را نداشتیم به همین دلیل برای امورات روزانه و غذا و دارو نیز سعی می کردیم که به جای یک نفر، چند نفره به دفتر بند رجوع کنیم چون به ناگهان پاسداران زندانی را به خارج از بند برده و در پشت بند مورد ضرب و شتم قرار می دادند و یا به سلول انفرادی می فرستادند! ما نیز برای این که یک نفر به دست آنها اسیر نشود ۱۵ – ۲۰ نفره می رفتیم که اگر حمله کردند به جای یک نفر با یک جمع طرف شوند و ضرب حمله تقسیم شود! در واقع از یک طرف سرکوب بود و در طرف دیگر مقاومت زندانیان.

در پائیز سال ۶۶ مسئولین زندان و دادستانی اقدام به تقسیم بندی های خاصی در بندها کردند (به طور خاص در بندهای زنان) همه ما به ساختمان بزرگ سه طبقه ای در ته اوین منتقل شدیم که هر طبقه یک سالن نامیده می شد: طبقه اول یا سالن ۱ بندی تنبیهی بود با اتاق هائی که شبانه روز بسته بود بدون هیچ گونه امکاناتی! سالن ۲ با ترکیبی از بچه های قدیمی و دستگیری های جدید و طبقه سوم یا سالن ۳ بند تنبیهی بود که من هم در آنجا بودم.

اواخر پائیز و اوایل زمستان سال ۶۶ هر شب تعدادی از بچه ها را به دفتر زندان می بردند و مورد سؤال و جواب قرار می دادند، کسانی که صدا می زدند پرونده های دستگیریشان در رابطه با مجاهدین خلق بود، وقتی به دفتر زندان رسیدم اولین بار بود که حسین زاده رئیس زندان اوین را می دیدم، چند سؤال کرد که جواب دادم و گفت: "برو بیرون" تقریبا سؤال ها از همه ما یک جور بود، جواب های ما هم یک جور و این سؤالات شبیه همان سؤال های مرگباری بود که در مقطع قتل عام تابستان ۶۷ از زندانیان پرسیده شده بود! از ترکیب بچه هائی که صدا می زدند و سؤالات و برخوردهای مسئولین بدنام زندان بوی خون و یک تصفیه خونین سیاسی به مشام می رسید! بعدها معلوم شد که این رویداد در واقع یک آماده سازی و یا یک مانور برای قتل عام ۶۷ بود، البته سال ۶۶ رژیم در جبهه ها درگیر و هر روز هزاران نفر از مردم ما را در تنور جنگ می ریخت و طبعا موقع مناسبی برای اجرای این طرح نبود.

اواخر بهار ۶۷ به طور موقت در شرایطی بسیار خاص از زندان مرخص شدم و بلافاصله از ایران خارج شدم، به همین دلیل پدرم را به عنوان گروگان ماه ها در اوین نگه داشتند تا من برگردم! در اوایل مرداد با خوردن زهر آتش بس و پایان جنگ زمانی که همه توجهات داخلی و خارجی روی مسأله آتش بس بود رژیم که توان حل و پاسخگوئی به مسائل اجتماعی و زندانیان سیاسی را نداشت با حکم ضد انسانی خمینی مبنی بر اعدام سراسری مجاهدینی که بر سر موضع بودند دست به یک نسل کشی زد! در ماه مرداد هزاران زندانی سیاسی مجاهد مقاوم زن و مرد را در تهران و شهرهای مختلف سر به دار کرد! در شهریورماه نیز با گرفتن حکمی دیگر چند صد زندانی مارکسیست مقاوم از بند مردان را هم سر به دار کردند! در این کشتار جمعی تمامی یاران مجاهدم در سالن ۳ و ۱ اوین و بخشی از سالن ۲ علیرغم داشتن حکم که گاها تمام هم شده بود به بالای طناب های دار کشیده شدند!

این کشتارها یک نسل کشی و «جنایت علیه بشریت» بود، بسیاری از آنان چندمین نفر از یک خانواده بودند که اعدام می شدند، به طور مثال از خانواده محمدرحیمی، عزیز و مجید در کشتارهای جمعی سال ۶۰ تیرباران شده بودند و مهری و سهیلا محمدرحیمی در مرداد ۶۷ سر بر دار شدند! برادر دیگر، هوشنگ (دانشجوی پلی تکنیک) بعد از گذراندن ۱۰ سال در زندان در سال ۷۱ توسط دادستانی ربوده و به قتل رسید! از خانواده گلزاده غفوری، کاظم و صادق در مهر ۶۰ به فاصله دو هفته تیرباران شده بودند! در مرداد ۶۷ خواهر آنها مریم گلزاده به همراه همسرش علیرضا حاج صمدی سر به دار شدند، از خانواده تحصیلی دو خواهر و برادر بزرگتر، دکتر فهیمه تحصیلی و حسین از زندانیان نظام گذشته به ترتیب در شهریور و مهر ۶۰ تیرباران شدند، حمید دانشجوی دانشگاه صنعتی و ناهید فرزند آخر خانواده تحصیلی که حکمش هم تمام شده بود از سربداران ۶۷ شدند، فروزان عبدی عضو تیم ملی والیبال زنان ایران، دکتر شورانگیز کریمیان و خواهرش مهری، مهناز و برادرش حسین فتحی و بسیاری دیگر از همبندان سربدارم در این کشتار بزرگ جاودانه شدند.

بسیاری از مادرانی که فرزندان خردسالشان بعد از تحمل سال ها در به دری منتظر بازگشت مادر به آشیانه و خانه بودند سرانجام یک ساک لباس باقی مانده از عزیزانشان را دریافت کردند: اشرف احمدی مادر ٤ فرزند، منیره رجوی مادر ۲ فرزند، مهناز یوسفی و مهین قریشی مادر یک فرزند، همبند عزیزم رقیه اکبری منفرد مادر یک فرزند که به همراه برادرش غلامرضا سر به دار شد، دو برادر آنها در سال های قبل از آن در اوین تیرباران شده بودند، خواهر کوچکتر آنها خانم مریم اکبری منفرد هم اکنون حدود ۵ سال است که در زندان جمهوری اسلامی اسیر است! برادر دیگر آنها رضا اکبری منفرد نیز هم اکنون زندانی است! 

و حکایت همچنان باقی است و داستان زندان و زندانی سیاسی در رژیم اسلامی ادامه دارد، هموطنان عزیز، نه این رژیم در ماهیت سرکوبگرش تغییر کرده و نه مبارزه و مقاومت مردم برای آزادی وقفه پذیر است، پس همچنان تلاش می کنیم برای رسیدن به میهنی آزاد، آباد و جامعه ای دموکراتیک، زنده باد آزادی، پاینده باد ایران، با تشکر از همه شما عزیزان.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

مینا انتظاری هفت سال از سال ۱۳۶۰ تا سال ۱۳۶۷ در زندان های گوناگون رژیم ولایت فقیه زندانی بود و اندک زمانی پیش از کشتار تابستان ۱۳۶۷ با سختی های فراوان از زندان آزاد شد و بی درنگ هست و نیستش را در ایران رها کرده و از دوزخ رژیم آخوندی به فرامرز گریخت.

 

منبع: 
http://news.gooya.com/politics/archives/2014/09/186198.php
انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ننگ و نفرت بر پدر خونده داعش در ایران روان جان فشانان دهه ۶۰ شاد با د !