Skip to main content

هرکه او از همزبانی شد جدا

هرکه او از همزبانی شد جدا
Anonymous

هرکه او از همزبانی شد جدا 1 No Comment
بی زبان شد، گرچه دارد سد نوا

دربدری و آوارگی، عین بلایای ناخواسته و نا مقرر همانند طاعون، وبا، سیل و زلزله، بر ما ایرانیان فرود آمد؛ و به قولی « ما چه می خواستیم، چه شد؟»

حالیا من اگر می نالم، نه به خود می نالم؛ این ناله ها از درد آوارگی و دربدری است. ناله ام از فراق میهنی است که عشقش ذره ذره ی تنم را در اسارت دارد و سرتاسر وجودم را درخود می فشارد.
آی آدمها!... همان عشقی که پیوند محکم عاطفی ام را در این سی و اندی سال دوری و دربدری با آن سرزمین نگه می دارد، سالهاست«خواب در چشم ترم می شکند»
زیرا من خانه به دوشم!

حوصله ی زندگی کردن را نیز گم کرده ام. هرلحظه اندیشه ام در هوای میهن پرواز می کند. هنوز پس از گذشت این همه سال، بُن مایه ی تمام خوابها و رویاهایم در همان فضای میهن می گردد؛ و من... در این هجران می سوزم و می سازم. هردَم خیالم در اقلیم وطن می چرخد؛ و من قادر به فراموش کردن و حتا کنترل آن یادها و یادگارها نیستم.
افسوس! بیست هزار کیلومتر دورتر از وطن جز توسل به بتِ خیال، در وصال یار کاری از دست بر نمی آید. آشوب یادها مغزم را پتک می زند... قرصهای آرامبخش هم دیگر تأثیری ندارند.
دردا و دریغا که زیارت دوباره ی میهن، مرا ممکن نیست! آخر من آواره ی رانده شده ام.

فقیهان برمسند نشسته ی خلافت دین اسلام، مرا از دیدار میهن محروم کرده اند. مرا رخصت ورود به وطن نیست. من دیگر روی شهر زادگاهم را نخواهم دید. من دیگر خاک آن سرزمینی را که در آن بر خشت افتادم، رشد کردم، و با بیماری های رایج و بومی اش دست و پنجه نرم کردم، در زیر پا لمس نخواهم کرد.
حریفا!... مرا یارای رفتن به دیار زادگاهم نیست. من به سرزمین مادری خویش ممنوع الورودم. من دیگر هوای آن شهری را که با همه ی کمبود وسعت، حقارت تمدن و شدت فقر اقتصادی اش، در ذهنیت کوچک کودکی ام بزرگترین شهر دنیا بود، به ریه نخواهم کشید.
من آواره ام، و سرانجام گوشه ای از سرزمین غربت در چاله ئی می اندازندم و خاک خواهم شد.

به لطف و کرامت فقیها ن و حلم و سلامت دروغین اسلام محمدی، برگشت به آن شهری که در کوچه های خاکی اش تمام روزهای کودکی ام را سپری می کردم و با نشست خورشید برپشت کوه های مغرب شهر، با لباس خاکی و دستانی آلوده و رخساری چرکین و چشمهای سرخ شده، در زیر بارانِ سرزنشهای ملایم و مهربانانه ی مادر که دست ورویم را نرم و آرام در کنار حوض خانه می شست و مُحبّانه به ملامتم می نشست، برایم میسر نیست.
من آواره ام...
من یقین دارم که دیگربار بوی آن شب بوهای وحشی را که در بهاران در دامان کوه های دیارم می رویید و شبانگاهان عطرشان هوای کوهسارانش را پر می کرد و باد آن را با خود به شهر می آورد و فضای شهر را عطرآگین می ساخت، استنشاق نخواهم کرد. دیدار دو باره ی دشت« هزار کانیان» (هزار چشمه) با آن همه برف و چشمه سار و جویبار و با آنهمه گل و سبزه در بهار را، به گور خواهم برد. من سالهاست که لذت خوردن دوباره ی سیب های گلاب دهکده ی « قار» (۱) و گوجه های سبز و شیرین و خوش طعم « نای سر»(۲) را نچشیده ام. من دیگر کوه آبیدر(٣) را که بارها به قله اش بالا رفته و در بهاران برف تمیز مانده بر قلّه ی آن را با ولع خورده بودم، زیارت نخواهم کرد.
من آواره ام. من دردیار غریب خواهم مرد و در خاکش، خاک خواهم شد.

ظلمت دین خدا، روشنائی های زندگی ام را بلعید. استبداد همان آئینی که سراب یقین بود، ستم آن دینی که خدایش رحمان و رحیم بود، توحش کیشی که پیغمبرش امین بود و مذهبی که امام نخستش در ادعا بهین بود، ارتباطم را با سرزمینِ یادهای کودکی و نوجوانی و جوانیم برید. مسالمت دروغین اسلام و رأ فت کذب تشیع! آواره ام کرد.
آری من ویلانم- ویلان از دست خدائی که حامیانش دژخیمانند و متولیانش قاتلان- خدایی که به سرداران سپاهش فرمان رانده است که صاحب هر اندیشه ی مغایر تفکر منسوب به او را به اتهام «محارب با خدا» سلاخی کنند- خدائی که به نام او، و با الهام از او و برای رضای خاطر او، در جلو دوربین فیلمبرداری با کارد سلاخی گوش تا گوش سر جوانان امریکایی و ایتالیایی و کره ای و... را از تن جدا می کنند. جوانانی که نه نظامی بودند و نه جاسوس؛ تنها برای کاسبی و شاید کمک به مردم عراق به آن دیار رفته بودند- خدائی که چهارسد کودک نوآموز معصوم و معلم و والدینشان را با اسم اعظمش می کشند.