فریبا ثابت و یادمانده هایش از کشتار تابستان ۶۷

اعدامشان كردند، اعدام! خانواده ها با چشم گریان به زندان آمدند! هر گروه كه از ملاقات برمی گشتند نام تعدادی از اعدام شدگان را خبر می دادند! شایع بود كه برخی را دار زده و برخی دیگر را با گاز خفه كرده اند، باوركردنی نبود، هزاران نفر را اعدام كرده اند! آخر به چه جرمی؟ آنها كه اكثراً محكومیتشان پایان یافته بود؟ همه بندهای زندان خالی شده اند، همه دوستانم از دست رفته اند ..........

 

 بر دیوار و نرده چوبی پله ها این جمله به چشم می خورد: فروغ جاویدان! روز دوم مرداد است، قبل از بیدارباش که ساعت شش و نیم است از خواب بیدار می شوم، بر حسب عادت کودکیم گرمی هوا و روشنی روز خواب را از سرم می پرانند، پس از صبحانه طبق معمول کمی قدم می زنم و بعد به سراغ روزنامه ها می روم، روزنامه ها معمولا مربوط به روز قبلند با این حال مشتری زیادی دارند اما فردای روزی که به بند می آیند کمتر کسی به سراغشان می رود، هنوز خبر از جنگ است و کشته و زخمی، روزنامه را به کناری می گذارم و احساس ناتوانی می کنم، خانواده هایمان زیر بمباران بی وقفه هستند، هیچ کاری از دستمان ساخته نیست، برای خبر جدید در انتظار اخبار ساعت ۲ می مانم، سر ساعت ۲ بلندگوی بند روشن می شود، بسم الله و بعد سرود .......... "ایران قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت را پذیرفت!" ناگهان و به صورتی غیر عادی خبر قطع می شود! حیرت انگیز است! ماجرا از چه قرار است؟ خبر کوتاه است و بیشتر زندانیان منتظر خبر بعدیند، اینها که تا دیروز از فتح کربلا سخن می گفتند امروز ناگهان قطعنامه را پذیرفتند! به چه بهائی جنگ تمام خواهد شد؟ همه چیز مبهم و گنگ است، باید منتظر خبرهای بعدی بود.

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 در انتظار اخبار ساعت ۸ تلویزیون می مانیم، شب و پس از شام بچه ها در سالن بند برای اخبار جمع می شوند، ناگهان در بند باز می شود و چند زن پاسدار با چادر وارد بند می شوند و می گویند: "همه به اتاق ها بروید و در را ببندید، برادران وارد بند می شوند!" به اتاق می رویم، در همین زمان از انتهای راهرو بند دو پاسدار مرد وارد می شوند و تلویزیون را با خود می برند! در بند بسته می شود، چند لحظه سکوت همه جا را می گیرد و سپس پچ پچ ها در می گیرند: "چرا تلویزیون را بردند؟" همه نگرانند، بی خبریم و جوابی برای سؤال هایمان نداریم، به خواب پناه می بریم. روز بعد از روزنامه هم خبری نیست! و بیماری را هم به بهداری نمی برند! فردا هم به همین منوال می گذرد، پس فردا هم همین طور! همه در خود فرو رفته اند و مجاهدین بیش از همه، از بند پائین خبر می رسد که ملاقات ها هم قطع شده اند!

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 ۴مرداد است، هوا هنوز کاملا تاریک نشده، در آهنی بند به صدا در می آید، کمی بعد باز می شود، سه – چهار پاسدار زن چادر بر سر وارد می شوند، بیشتر زندانیان در راهرو در رفت و آمدند، حضور پاسداران توجه همه را به خود جلب می کند، شاید مسأله مهمی رخ داده است که سه – چهار نفری آمده اند؟ با یکدیگر پچ پچ می کنند و می خندند! محمدی نگاهی تمسخرآمیز به زندانیان می اندازد و در گوشی چیزی به جباری می گوید، جباری نیشخند می زند، چه می خواهند؟ چرا حرف نمی زنند؟ چه سخت ثانیه ها می گذرند! صدای محمدی سکوت مرگبار بند را می شکند: "مریم گلزاده غفوری، فضیلت ..... ، فریبا ..... ، فرزانه ..... با چادر و چشمبند زود آماده شوید!" هر چهار مجاهد محکوم به حبسند، از حکم سنگین ها شروع کرده اند! صدائی از کسی برنمی آید، به یکدیگر نگاه می کنیم، چهار نفر به اتاق هایشان می روند تا چادر و چشمبندهایشان را همراه آورند. چه خبر است؟ در جبهه ها چه گذشته است؟ به راستی آیا مجاهدین به مرزهای غربی کشور حمله کرده اند؟ بردن بچه ها ربطی آیا به پذیرش قطعنامه و آتش بس دارد؟

 محمدی دوباره فریاد می کشد: "مریم ..... فریبا ..... " به سوی اتاق ها چند قدم جلو می آیند، هر ۴ نفر حالا در راهروند، مریم مثل همیشه لبخند بر لب دارد، گوئی می خواهد خداحافظی کند، به کجا می برندش؟ چرا می خواهد خداحافظی کند؟ مریم دهان می گشاید: "خدا ....." کلام در دهان مریم می خشکد، پاسدار چادر او را می کشد و به سرعت او را به طرف در بند می برد! چند لحظه بعد مریم را از بند بردند، بدون وداع با ما، در بسته می شود و ما ناباور و مبهوت بر جای مانده ایم! چه سکوت سنگینی، کسی را یارای حرف زدن نیست!

 مریم را بیش از سایرین می شناختم، او را در بند ۳ اوین سال ۶۲ دیدم، اول به اعدام محکوم شده بود و دو سالی را در انتظار مرگ گذراند! اما در سال ۶۳ او را همراه با یک گروه وادار به مصاحبه تلویزیونی کردند، در این مصاحبه آنها باید اعلام می کردند که زنده اند و مجاهدین را محکوم می نمایند اما مریم فقط خود را معرفی کرده و اظهار داشت که در گذشته از سازمان مجاهدین هواداری کرده است، مسئولین زندان از مصاحبه مریم چندان رضایت نداشتند اما پس از مدتی فکر و بررسی او را به حبس ابد محکوم کردند! تا سال ۶۷ من و مریم غالباً در یک بند بودیم، شخصی آزادمنش و دموکرات بود، با زندانیان چپ رابطه خوبی داشت و بر عکس بسیاری از مجاهدین به بحث و تبادل نظر با آنان می پرداخت، به نظرات دیگران احترام می گذاشت و حتی زمانی که بحث ها داغ می شدند از کوره در نمی رفت و آرامش و لبخندش را حفظ می کرد، آخرین وداعش هم تنها لبخندی بود!

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

  دو – سه روزی در سکوت و نگرانی گذشت، نه اخبار رادیوئی، نه روزنامه ای، نه هیچ خبری! سپس گروه دیگری از مجاهدین را فراخواندند، باز هم از آنان که احکام سنگین داشتند، فرزانه هم بین آنها بود، بردن این گروه، مجاهدین زندانی را دچار اضطراب می کند، گر چه سعی دارند اضطراب خود را پنهان نمایند اما مسأله جدی است. عصر به ما هواخوری می دهند، به امید خبری از بند دو (بند پائین) همه به هواخوری می رویم، در بند دو بر خلاف همیشه بسته است و کسی در راه پله ها نیست! آرام آرام از پله ها پائین می روم، هنوز "فروغ جاویدان" روی نرده های چوبی دیده می شود، به حیاط می روم و با دوستی قدم می زنم، روز گرم تابستانی است، آفتاب از بلندی دیوار آرام آرام بالا می رود، آسمان صاف، یكدست و آبی است، دسته ای كلاغ در آسمان در حال پروازند، به دوستم می گویم: "كلاغ ها را ببین، حضورشان مرا نگران می كند! شنیده ای كه كلاغ ها دور جسد جمع می شوند و همیشه به طرف بوی خون كشیده می شوند؟ نگاه كن، همه به طرف تپه های اوین می روند!" - فكر نمی كردم خرافاتی باشی! ساكت می شوم اما نگرانم، از كودكی كلاغ را مظهر شومی می شناختم، موضوع سخن را عوض می كنم: "راستی به نظر تو مجاهدین را كجا می برند؟" - نمی دانم اما دیشب از بند یك خبر رسید كه گویا مجاهدین در جبهه شكست خورده اند. "یعنی این زندانیان باید تاوان حمله را بدهند؟" - راستش نمی دانم.

 ناگهان در هواخوری باز می شود و فرزانه که دیشب رفته بود مضطرب و پریشان وارد حیاط می شود! همه مجاهدین در گوشه ای دور او جمع می شوند، فرزانه تند تند چیزهائی می گوید، وحشت در چهره ها نمایان می شود، به هم نزدیکتر می شوند، گوئی قصد دارند فرزانه را حمایت کنند، پاسداری وارد حیاط و به سوی فرزانه رفته او را کشان کشان همراه می برد، همه به طرف بچه های مجاهد می رویم،  چه اتفاقی افتاده است؟ فرزانه را به دادگاه برده اند، از بندهای مردان هم بوده اند، قبل از دادگاه فرزانه دیده است كه زندانی را به اتاقی می برند و بعد او را در صف دیگری می نشانند، فرزانه دادگاه را برای دوستانش چنین تعریف كرده بود: "دادگاه اتاق كوچكی است در یكی از ساختمان های اوین، پنجره اتاق با پتوهای سیاه پوشیده شده است، حاكم شرع، ناصریان دادیار و حلوائی معاون زندان و مسئول اعدام ها در دادگاه حضور دارند، پرسش ها به این گونه اند: آیا مجاهدین را قبول داری؟ آیا جمهوری اسلامی را قبول داری؟ آیا معتقد به ولایت فقیه هستی؟ آیا حاضری در مصاحبه ماهواره ای شركت كنی؟

 اگر كسی در پاسخ به سؤال اول خود را مجاهد معرفی می كرد دیگر جائی برای پرسش های بعدی نبود! ولی اگر كسی در جواب سؤال اول خود را "منافق" و مجاهدین را محكوم می كرد آن گاه یك سری سؤالات دیگر مطرح و تا مصاحبه ماهواره ای، همكاری با جمهوری اسلامی و رفتن به جبهه پیش می رفت! طبق حدس فرزانه دادگاه برای كشتار زندانیان است، چرا فرزانه را به بند آوردند؟ قصدشان چه بود؟ می خواستند دیده هایش را بگوید؟

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 چند روزی كسی را صدا نزدند. در این فاصله گاه گاهی خبری از بلندگوی بند پخش می شود: "در جبهه های عملیات مرصاد مجاهدین شكست خوردند"، "چندین نفر از مجاهدین به هلاكت رسیدند"، "با شركت نیروهای بسیج مردمی علیه مجاهدین عملیات مرصاد امروز با شدت بیشتری ادامه داشت" ..... روز جمعه مراسم نماز جمعه از بلندگوی بند پخش می شود، موسوی اردبیلی از عملیات مرصاد و نابودی منافقین سخن می گوید، در سخنانش اشاره ای به ارتباط با مجاهدین درون زندان می كند، در تمام مدت شعار: "مرگ بر منافق" و "زندانی منافق اعدام باید گردد" از طرف نمازگزاران به گوش می رسد! سخنان اردبیلی ابهامات را برطرف می كند، كشتار زندانیان به بهانه حمله مجاهدین!

  ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 چند روز بعد بقیه را صدا می زنند، می روند و برمی گردند، آنها را به دادگاه نمی برند و تنها ورقه ای به آنها می دهند تا پر كنند، می گویند: "برای عفو است!" چند روز در انتظار می مانند، انتظار مرگ اما بالاخره پاسداران می آیند و همه را صدا می زنند، ۳۰ – ۳۵ نفرند، جنب و جوشی در بند می افتد، همه به راهرو آمده اند، اشك در چشمان زهرا حلقه زده است، به سراغ منیر می روم، در حال جمع و جور كردن وسایلش است، كنارش می نشینم، دستش را می گیرم، همه چیز تمام شد، همه ما را می كشند، اشك در چشمانش حلقه می زند و مرا در آغوش می كشد و عكسی از مریم و مرجان دو عزیزش را به من می دهد: "پشت آنها شماره تلفنی نوشته ام، اگر زمانی بیرون رفتی سری به آنها بزن" قلبم فشرده می شود، منیر را سخت در آغوش می فشارم و با تردید می گویم: "این چه حرفی است می زنی؟ تو كه از محكومیتت چیزی باقی نمانده است؟"

 "- چه حكمی؟ من از اول هم می دانستم زنده از این زندان بیرون نخواهم رفت!" به سه سال محكوم بود اما ۷ سال است كه در زندان نگه داشته شده و حالا به كجا می رود؟ منیر مرا می بوسد، مریم و مرجان را از طرف من ببوس، خیلی ببوس، برایشان تعریف كن كه چقدر دوستشان دارم، به مریم بگو باز هم برای مرجان مادری كن، بغضش را فرو می خورد، به راستی قرار است او را بكشند؟ كدام گلوله می خواهد بر چنین قلب مهربانی بنشیند؟ و كدام طناب دار می خواهد چنین صدای آرام و مطمئنی را ببرد؟ هنوز منیر را در آغوش دارم، در باور و ناباوری، باید لباس هایم را زودتر جمع كنم، الان ما را می برند، چند نفری مشغول جمع آوری لباس های اندك خود هستند، شاید به این می اندیشند كه كهنه لباسی یادگار به خانواده هایشان برسد، لحظه وداع فرا می رسد، تا آنجا كه می توانیم خداحافظی می كنیم، منیر سعی می كند كه آخرین لحظه نگاهش به من نیفتد، سرش را پائین می اندازد و آرام و مطمئن می رود، عكس های مریم و مرجان را در دست دارم و اشك چهره ام را خیس كرده است، اصراری در پنهان كردن تأثرم ندارم، به عكس ها نگاه می كنم، قول می دهم می روم و حتماً می روم.

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 تقریباً همه مجاهدین بند ما را برده اند، بعضی از اتاق ها كه تعداد مجاهدین زیاد بود تقریباً خالی شده است اما هنوز مهین را صدا نزده اند، غمگین و افسرده است، گیسوانش بیش از گذشته سفید شده اند، بیشتر در حال قدم زدن است و با كسی حرف نمی زند و اغلب در اتاق می گرید، وی در سال ۶۰ دستگیر می شود و بیشترین دوره زندانش را در تنبیهی ها و سلول های انفرادی می گذراند، دو سال پیش از قزلحصار به بند ما منتقل می شود، قامتی متوسط، گیسوانی جوگندمی، چهره ای سبزه با چین هائی در پیشانی و اطراف چشم، چهره اش در نگاه اول سی و دو - سه ساله نشان می دهد اما در واقع بسیار جوانتر است! غالباً تنها قدم می زند، تنها ورزش می كند، پیشتر هم رفتارش چون دیگر مجاهدین نبود و شاید به همین دلیل جلب توجه می كرد، به طور مرتب نماز نمی خواند، در برنامه های جمعی آنها شركت نمی كرد و رفته رفته فاصله اش را با مجاهدین بیشتر كرد، یك سالی بود كه دیگر نماز را كنار گذاشته بود، روشن بود كه دیگر در آن چهارچوب نمی گنجد و حتی تحرك سال ۶۶ و ۶۷ مجاهدین نیز مهین را به خود جلب نكرد، با چپ ها رابطه خوبی داشت، با یكی دو نفر نیز گاهی به بحث و تبادل نظر می پرداخت.

 گر چه اساساً تنهائی را ترجیح می داد اما مجاهدین هرگز مهین را به كلی رها نمی كردند، همیشه یكی دو نفر با او رابطه خوبی داشتند و سعی می كردند او را در جمع خود وارد كنند، مهین ثانیه شماری می كرد، دلش می خواست بفهمد چرا او را صدا نزده اند؟ می گفت: "هرگز اعلام نكرده است كه با مجاهدین مسأله ای دارد." با هر صدای خشن بلندگو، با باز شدن در بند از جا می پرید، آرزو داشت كه او را نیز صدا كنند، نمی خواست دیگر بماند، "من باید به پاسدارها بگویم كه مرا فراموش كرده اند!" بچه ها سعی می كردند او را دلداری دهند اما مهین تنها یك آرزو داشت: "رفتن!" صدائی در بند می پیچد: "مهین" چشمان آخرین مجاهد بند ما برق می زند، احساس آسودگی می كند، به سرعت به اتاقش می رود، چادرش را برمی دارد، حتی حوصله جمع كردن لباس هایش را ندارد، عجله دارد، می خواهد به آنهائی كه رفته اند بپیوندد!

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 روزهای طولانی و گرم تابستان چقدر كند می گذرند، مجبوریم زندگی كنیم، سعی می كنیم گر چه سخت است برنامه ریزی كنیم، خود را با خواندن روزنامه های قدیمی و كتاب های خوانده شده سرگرم نمائیم، ساعت ۸  در اتاق ۲ كه تقریباً خالی است جمع می شویم، لاله داستان "جان شیفته" را با دقت و تمام جزئیات آن و به مدت یك ساعت  تعریف می كند، چه حافظه ای دارد! حتی اسم شخصیت های داستان را هم فراموش نكرده است، با این كه "جان شیفته" را قبلاً خوانده ام تعریف زیبای لاله برایم تازگی دارد، هر شب سر ساعت منتظر داستان دنباله دار لاله هستیم، "جان شیفته"، " ژان كر یستف"، "خوشه های خشم"، دوست ندارم داستان تمام شود! شب و تاریكی اضطرابم را بیشتر می كنند، پس از نقل داستان در آخر راهرو قدم می زنم تا خواب به سراغم بیاید ولی غالباً نیمه های شب با صدای رژه و شعار "مرگ بر منافق" پاسداران و سپس صدای تیراندازی و تك تیر از خواب می پرم، قلبی نشانه گرفته شده و خونی بر زمین می ریزد!

 به مریم و مرجان سر بزن، آنها را ببوس، حسابی ببوس. سردم است، پتوی مچاله شده پایم را تا سینه بالا می كشم و چشم هایم را بر هم می گذارم، خواب آلوده ام، منیر از ملاقات برگشته، غمگین است و چشم هایش قرمز، "بچه ها نیامده بودند؟" "- چرا آمده بودند، هر دو تاشون هم آمده بودند."، "ولی تو خوشحال نیستی؟"، "- از دیدن آنها خو شحالم ولی مریم این بار اصلاً سر حال نبود و می گفت: هر بار ملاقات تو می آئیم دلم بیشتر برای بابام تنگ میشه، مامان راستی چرا بابا را اعدام كردند؟ چرا عمو را اعدام كردند؟ مامان بزرگ میگه برای این بود كه آدم های خوبی بودند، آدم خوب را كه نمی كشند! جوابی نداشتم بهش بدهم، بزرگ می شی می فهمی! - حالا بزرگم، پس چرا نمی فهمم؟ - باید بزرگتر بشی! - كلاس چندم؟ - مثلاً پنجم، - ها، تا آن موقع كه تو آزاد بشوی، میدانی مامان، من روزها را می شمارم، ببینم چند روز دیگر آزاد می شوی!"

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 ساعت شش و نیم صبح است، بیدار باش، از خواب می پرم، به زحمت چشم هایم را باز می كنم، پری با خنده می گوید توی این گرما چقدر محكم پتو را به خودت پیچیده ای؟ ولی من هنوز سردم است، از جایم بلند می شوم، كارگر صبحانه هستم، باید سفره را آماده كنم، به آخر بند می روم تا فلاسك چای اتاق را بیاورم، جای خالی منیر را در آخرین اتاق ته راهرو می بینم.

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 روزهای آخر مرداد است، از بند یك پائین، از اتاق های دربسته خبر می رسد كه مجاهدینی كه حكم محكومیتشان پایان یافته و باید آزاد می شدند را نیز برده اند! از بند دو هم دو نفر تواب را كه سال ها با زندان همكاری می كردند برده اند، فقط در بند ۲ مجاهدین تواب كه حكمشان سنگین (ابد - ۱۵ سال) نیست مانده اند، هنوز از روزنامه، ملاقات و بهداری خبری نیست و ما در بی خبری هستیم، گهگاه دو - سه نفر از وزارت اطلاعات می آیند و سؤالاتی می كنند: نماز می خوانی؟ جمهوری اسلامی را قبول داری؟ مصاحبه می كنی؟ پاسخ ها اكثراً "نه" می باشند!

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 روزها هر چند سخت می گذرند، شهریورماه هم فرا می رسد، در بلاتكلیفی به سر می بریم، انتظار می كشیم، انتظار چه؟ خودمان هم به درستی نمی دانیم! هفته آخر شهریور ده نفر را از بلندگوی بند صدا می زنند، اتهام همگی آنها " فدائی اكثریت" و " توده ای" است، آنها را به دادگاه می برند و سؤال جواب می كنند: جمهوری اسلامی را قبول داری یا نه؟ مسلمان هستی یا نه؟ نماز می خوانی یا نه؟ حاكم شرع همه را به جرم "مرتد" به پنج وعده شلاق در روز در ۵ نوبت نماز محكوم می كند. این گروه به بند باز می گردند، از جواب خود راضیند اما به اعتراض همان جا اعلام اعتصاب غذا می كنند، عصر آن روز آنها را صدا می زنند و می برند، پیش از این هم از بند یك پائین اتاق دربسته تعدادی از بچه هائی كه حكمشان آزادی بود صدا زده و به سلول برده بودند، حتماً آنها هم به شلاق محكوم شده بودند، همچنین خبر می رسد كه چند نفر را از سلول به بند آورده اند.

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 صبح صدای گریه سوزناكی همه را متوجه خود می كند. مینا به محض بازشدن در حیاط ۲ برای هواخوری سعی می كند با بند  تماس بگیرد، سارا و مهری را به بند آورده اند، هر دو شكسته و رنجور، ۵ نوبت در روز شلاق خورده اند، پس از مدتی تاب نیاورده اند، سارا نزدیك به دو هفته ۵ وعده در روز شلاق خورده و وقتی طاقتش تمام شده با زدن رگ دست سعی در خودكشی داشته است اما او را نجات داده اند، او نماز خواندن را پذیرفته بود، مینا هم جریان را با چشم گریان برای بقیه در حیاط تعریف می كند، به بند بازمی گردیم، به سارای زیبا و دوست داشتنی می اندیشم، سال ۶۱ دستگیر شده و ۴ سال محكومیت دارد كه ۲ سال از آن گذشته ولی به دلیل عدم پذیرش شرایط آزادی زندان هنوز آزاد نشده است! غرورش را درهم شكسته اند، با ۵ وعده شلاق در روز! چقدر برایش سخت و ناگوار است، سرانجام او را در سال ۶۸ پس از گذراندن یك دوره انفرادی آزاد می كنند.

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 نوبت بند ما هم فرا رسیده است! اول مهرماه پس از گروه اول چندین نفر دیگر را می برند، ظاهراً قصد دارند همه را شلاق بزنند تا نماز بخوانند! دومین گروه هم به اعتراض اعلام اعتصاب غذا می كنند، شلاق خوردن فكر همه را به خود مشغول كرده است، همه منتظر نوبت خودند، سومین گروه را به دادگاه فرا می خوانند و به بند باز می گردانند اما عصر آنها را صدا نمی زنند و در انتظار می مانند، شلاق در سلول ها بی وقفه پنج نوبت در روز ادامه دارد و فقط در مواقع عادت ماهانه قطع می شود.

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 نیمه مهرماه است، در بند باز می شود و فروتن و دو - سه زن پاسدار وارد بند می شوند، چند روز پیش شنیده بودیم كه رئیس زندان عوض شده است، فروتن قبلاً هم چند ماهی رئیس زندان بود، فروتن به تك تك اتاق ها سركشی می كند، همه در اتاق ساكت و آرامند، به اتاق ما می رسد، نزدیك در می ایستد، با لحن آرامی سلام می كند و گوئی هیچ اتفاقی نیفتاده است با همان لحن آرام می پرسد: "خواسته ای ندارید؟" جوابی نمی شنود! به همه اتاق ها سركشی می كند و از بند خارج می شود. شب دو پاسدار هنگام دادن غذا از ما می خواهند كه به اتاق هایمان برویم، آنها تلویزیون را می آورند و در جای سابقش می گذارند، چند روزی است كسی را برای شلاق صدا نزده اند، امروز هم تلویزیون آورده اند و گفته اند كه روزنامه هم خواهند داد، چه اتفاقی افتاده است؟ تغییر رئیس زندان نشانه از بهتر شدن اوضاع است؟ خبر می رسد كه فروتن به آسایشگاه نیز رفته و قول داده كه دیگر شلاق نخواهند زد! از یكی دو نفر كه در اعتصاب بودند خواسته است كه اعتصاب خود را بشكنند.

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 روزهای مهرماه هم یكنواخت می گذرند، به نظر می رسد روحیه ها تا حدی بهتر شده اند هر چند هیچ چیز معلوم نیست، منتظر آنهائی هستیم كه به سلول رفته اند، كنار پنجره نشسته ام، هنوز آفتاب به تمامی غروب نكرده است و آخرین اشعه اش بر دیوار بلند آجری و سیم خاردار زندان می تابد، دوست دارم آخرین اشعه خورشید را دنبال كنم، خورشید آرام آرام پائین می رود، چند لكه ابر در آسمان به سرخی می گرایند، چقدر طلوع و غروب خورشید را دوست دارم.

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 فریاد و همهمه ای مرا به خود می آورد، بچه ها را آوردند، همه به راهرو می روند، چقدر لاغر و رنجور شده اند، از مینا و لادن جز پوست و استخوان چیزی باقی نمانده است، به اتاقشان می روند، من هم می روم، البته همه نمی آیند چون اتهامشان اكثریتی و تود ه ای است، ابتدا همگی اعتصاب غذا كرده بودند اما جز مینا و لادن همه پس از مدتی شلاق نماز خواندن را پذیرفته بودند، آنها ۲۲ روز دست به اعتصاب غذای خشك زده بودند، مینا تعریف می كند كه از همان روز اول اعتصاب و همزمان با اذان صبح در سلول ها یكی پس از دیگری باز می شد و بچه ها را به نوبت برای شلاق زدن می بردند: "باید به انتظار نوبت می نشستیم، صدای آزار دهنده شلاق ها را می شنیدیم، پس از نوبت شلاق صبح، نوبت ظهر، عصر و سپس مغرب و عشاء می رسید، پس از چند روز اعتصاب غذا حالم بد شد و در فاصله شلاق ها در سلول افتاده بودم، هفته آخر بیهوش شدم و فقط كاملاً حواسم بود كه در جواب: "نماز می خوانی؟" "نه" بگویم، یا با دست علامت منفی دهم، به خودكشی هم فكر كردم اما ۲۲ روز تمام شد!"

 صدایش حاكی از ضعف عمیقی دارد، ۲۲ روز گرسنگی و تشنگی و شلاق! بعد از یك هفته او را در بهداری بستری می كنند اما هنوز تا بهبودی كامل فاصله زیاد دارد با این همه هر دو نفر شاد و سر حالند، شاد از مقاومت، مقاومت آنان برایم تحسین برانگیز است با این همه درباره كسانی كه زیر ضربات سنگین شلاق تن به پذیرش نماز خواندن می دهند به خود اجازه قضاوت نمی دهم زیرا من در آن شرایط قرار نداشتم.

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 هنوز هم از مجاهدین خبری نیست، پراكنده خبر می رسد كه صدای آنان را در سلول ها شنیده اند، امروز دو نفر مجاهد را به بند ۲ آورده اند، یكی از آن دو به نام آنا قبلاً در بند ما بود، سعی می كنیم از طریق آنا خبری دریافت نمائیم، هر دو پریشان و وحشت زده اند و تنها اظهار می دارند كه: "به نظر ما همگی اعدام شده اند!" و دیگر سخنی نمی گویند! آنا در سال ۶۲ حامله بود كه دستگیر شد، پسرش در زندان به دنیا آمد، نام برادر همسرش را كه به تازگی اعدام شده بود بر او گذاشت، چند بار پسر زیبایش را به ملاقات همسرش برد، همسرش در یكی از ملاقات ها خبر اعدام خود را به آنا داد و در اواخر سال ۶۲ اعدام شد، آنا با وجود تمام سختی ها همیشه شاد و سر حال بود اما اكنون دیگر آن آنای شاد و سر حال گذشته نیست، پیر و شكسته شده و چهره اش حالت عادی ندارد! ساكت و آرام است و از آنچه بر او رفته سخن نمی گوید و تا سال ها بعد نیز چنین بوده اما ماجرا را نفر دوم چنین تعریف می كند:

 "شبی از شب های شهریور مرا صدا زدند، گفتند كه برای اعدام است! همه تشریفات اعدام را به جا آوردند، شماره گذاری، لباس سفید و غیره و سپس گفتند اگر وصیتی دارم بنویسم، گفتم كه آخر من سال هاست توبه كرده و با جمهوری اسلامی همكاری می كنم، گفتند كه زمان این گونه حرف ها گذشته است، تو حتماً توبه ظاهری كرده ای! اصرارهای من بی فایده بودند، گفتم وصیتی ندارم، مرا به محوطه ای بردند، چندین چوبه اعدام برپا بودند، پاسداری مرا چند قدم به جلو هل داد، همسرم با دستان بسته در گوشه ای ایستاده بود! پاسدار با صدای بلند گفت: ببین همسرت در صف مرگ است! - آخر او كه ده سال بیشتر محكومیت ندارد و توبه هم كرده است؟ - حرف نزن! و به پاسداری دیگر می گوید كه او را بر سكوئی ببرند و طناب بر گردنش بیاندازند و رو به من كرد و گفت: اگر واقعاً توبه كردی طناب دار را بكش! شوكه شدم، گفتم: من؟ - اگر توبه كرده ای باید كسی كه محارب است و در راه خدا نمی جنگد را اعدام كنی، حكم خداوند است! نه! نه! نمی توانم! و دست هایم را روی صورتم گذاشتم، پاسدار با مشت و لگد به جانم افتاد، - نگفتم توبه نكردی؟ باید اعدام شوی! توبه كرده ام ولی نمی توانم شوهرم را دار بزنم، - پس توبه نكرده ای! و با فریاد به پاسدار مسئول می گوید دارش بزنید و به من می گوید دست هایت را از صورتت بردار، همسرم به طناب دار آویزان بود، از هوش رفتم و چند روز بعد خودم را در بهداری یافتم!"

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 هفته آخر مهرماه است اما هنوز از ملاقات خبری نیست! در راهرو قدم می زنم، جای تك تك بچه ها  مهری، منیر، شورانگیز، مریم و دیگران در اتاق ها خالی است، بند از جوش و خروش افتاده است، هر كس سعی می كند روحیه خود را حفظ كند اما جوانه های یأس و نومیدی در چهره ها آشكارند، در هر سؤال و جوابی یكی دو نفر تن به مصاحبه می دهند، آیا كاری است درست یا نادرست؟ نمی دانم، مانع از هجوم چنین پرسش هائی به ذهنم می شوم، باید تا آنجا كه توان دارم مقاومت نمایم، قدم می زنم، در بند به صدا درمی آید، به سوی ابتدای بند می روم، پاسدار زن وارد می شود: "همه به اتاق ها بروید!" از اتاق یك شروع می كند، از همه آدرس و شماره تلفن می گیرد و می گوید: "برای ملاقات است! به خانواده ها اطلاع می دهیم به ملاقات بیایند!" باورمان نمی شود، آیا حقیقت دارد؟

 روز بعد تعدادی را صدا می زنند تا از طریق تلفن با خانواده شان تماس بگیرند و اطلاع دهند كه برای ملاقات بیایند، مرا هم برای تلفن صدا می زنند، به دفتر مركزی زندان می روم، وارد اتاق می شوم: "چشمبندت را بردار!" اتاق بزرگی است، یك نفر پشت میز تحریر نشسته و مشغول نوشتن چیزی است، موهای جوگندمی و ریش كم پشت و روی هم رفته ظاهری آراسته دارد، باید یكی از مسئولین اداری باشد، اندكی آن سوتر پاسداری ایستاده است. "بشین!" روی صندلی می نشینم، "می خواهی به خانواده ات زنگ بزنی؟" - بله ولی شهرستان هستند، "اشكالی ندارد، شماره ات را بده ولی فقط سلام و احوالپرسی می كنی و تاریخ ملاقات می دهی، می دانی كه تلفن كنترل است!" حرفی نمی زنم، رو به پاسداری كه ایستاده می گوید: شماره این خواهر را بگیر، همراه با پاسدار به اتاق دیگری می رویم، شماره تلفنم را می گیرد و گوشی را به من می دهد، ضربان قلبم به شدت می زند.

 الو، الو (پدر همسرم است) "سلام" - بابا سلام و می زند زیر گریه، من هم گریه ام می گیرد، "سلام، حال شما خوب است؟" - خوبیم، تو خوب خوبی؟ مادر تلفن را می گیرد: - مادر در انتظار تو مردیم، شهین .....  پاسداری در گفتگوی ما دخالت می كند و می گوید: فقط سلام و علیك، زودتر تمام كن و روز ملاقات را بگو! فهمیدم، شهین فامیل همسرم و زندانی مجاهد بود، از حالت مادر فهمیدم، با بغض می گویم: "سحر چطور است؟" - خوبه، مدرسه رفته، آه امسال به كلی مدرسه رفتنش را فراموش كردم، - زودتر تمام كن! مادر روز ..... ملاقات است، خداحافظ ..... و گوشی قطع می شود.

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 با گذشت یك دوره نسبتاً طولانی ملاقات با خانواده ها از سر گرفته می شود، همه با نوعی نگرانی و بی صبری در انتظار ملاقاتند، من ملاقات ندارم ولی دلشوره و نگرانی عجیبی دارم، چند روز پیش از نحوه گفتگوی تلفنی با خانواده همسرم حدس زدم كه شهین اعدام شده است! به یاد چهره مهربان شهین می افتم و اشك در چشمانم حلقه می زند، شهین را از دوران كودكی می شناختم، همكلاس خواهرم بود، در دبستان و دبیرستان بارها او را با خواهرم دیده بودم، پس از سال ها او را در زندان دیدم، وی در سال ۶۰ یا ۶۱ در پی یك درگیری مسلحانه تیری به پایش اصابت كرده و دستگیر می شود، او را با پای زخمی مورد شكنجه فراوان قرار می دهند، ابتدا به اعدام و سپس به حبس سنگین محكوم می گردد، اكنون پس از ۷ سال از محكومیتش او را به جوخه دار سپردند! حتماً بقیه هم دچار همین سرنوشت شده اند، منیر، مهری، مریم، فریبا و ..... نمی خواهم باور كنم، شاید همه را نكشته باشند! باید منتظر بود.

 از بلندگو نخستین گروه برای ملاقات فرا خوانده می شوند، به تنهائی در راهرو قدم می زنم، آیا اشرف زیبا و جوان را هم كشته اند؟ مهری چطور؟ مهری شاد و سر حال كه آرایشگر بچه های بند بود و با چه دقتی گیس ها را كوتاه می كرد، قیچی به دست می خندید و می گفت: "نگاه كن، با این قیچی می توانم هر بلایی سرتان بیاورم!" و به یاد شورانگیز می افتم كه دكتر ارتوپد بند بود و همیشه ده، بیست بیمار داشت! با وسائل ابتدائی، كفش ویژه، كمربند، گردن بند و غیره می ساخت و همراه با ورزش و ماساژ در حد امكان به درمان بچه ها می پرداخت و فروزان زیبا و صمیمی كه كاپیتان تیم والیبال بود و بالاخره مهناز كه در این اواخر همواره تشنج داشت و به شدت نگران همسرش بود، او را به اتفاق همسرش دستگیر می كنند، همسرش كه به هنگام دستگیری زخمی شده بود مورد شكنجه سخت قرار می گیرد و در نتیجه از قسمت كمر فلج می شود، او را به حبس ابد محكوم می كنند، به گفته مهناز همسرش قادر به هیچ كاری نیست و همیشه یك نفر تمام وقت باید از او مراقبت كند، با صندلی چرخدار به ملاقات می آید، دخترشان بهجت روحیه بسیار خوبی دارد و در ملاقات همواره مادرش را دلداری می دهد، وقتی مادرش را نگران می بیند می گوید: "میدونی مامان، نگران نباش، من بالاخره دكتر خوبی خواهم شد و بابا را درمان خواهم كرد!"

 همچنان در حال قدم زدن هستم، گروه دوم برای ملاقات فرا خوانده می شوند، گروه اول از ملاقات بازگشته اند، همه گریان! سراسیمه به سوی آنها می روم، دیگران هم دور آنها جمع شده اند، اعدامشان كردند، اعدام! خانواده ها با چشم گریان به ملاقات آمدند و به بچه هایشان التماس می كردند كه كلمه ای بنویسید و خود را به كشتن ندهید! هر گروه كه از ملاقات برمی گردند نام تعدادی از اعدام شدگان را خبر می دهند: فریبا، نیر، مهری، شورانگیز، منیر، مریم و ..... تمامی مجاهدین بند ما را به جز یك نفر اعدام كرده اند! در میان خانواده ها شایع بوده كه برخی را دار زده و برخی دیگر را با گاز خفه كرده اند، باوركردنی نبود، مثل این كه خواب می دیدم! آخر به چه جرمی؟ آنها كه اكثراً محكومیتشان پایان یافته بود؟ و گروه بعد كه برمی گردد می بینم شهلا مات و كبود شده است، همسرم، همسرم را كشته اند! در بند مردان، زندانیان كمونیست را نیز كشته اند! به جرم ارتداد، همسران نازی و مریم نیز به دار آویخته شدند، بند در ماتم فرو می رود، از وقت ناهار دو سه ساعتی گذشته است، دیگ های غذا در انتهای بند همچنان مانده اند، هر كسی در اتاقش به گوشه ای خزیده است، كارگر بند با صدای نالانی می گوید: "لااقل غذاها را تقسیم كنید، دیگ ها را باید برای غذای شب بشویم و تحویل دهم."

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 امروز تعدادی از بچه ها را كه همسرانشان نیز در اوین زندانیند برای ملاقات داخلی فرا می خوانند، شیدا هم یكی از آنان است، او كه آشكارا نگران به نظر می رسد می گوید: "دلم شور می زند، نمی دانم علی به چه قیمتی زنده مانده؟ آخر آنها كه خیلی ها را كشته اند و علی هم همیشه سرموضع بود؟!" یكی از بچه ها كه سعی دارد او را آرام كند می گوید: "برو از نزدیك حرف هایش را بشنو!" هفت، هشت نفر از بند خارج می شوند، با نگاه هائی پرسشگر، دو ساعتی نگذشت كه همگی از ملاقات برگشتند، به سوی آنان می رویم، هر چند نفری دور یكی جمع می شویم، من به پای صحبت شیدا می نشینم، او سخت گرفته و غمگین است، گوئی توان حرف زدن ندارد، یكی از بچه ها می پرسد: "خوب، علی را دیدی؟" - آره، دیدم، "چطور بود؟" اشك در چشمانش حلقه زده می گوید: "زار و نزار، دستش هم شكسته بود!" - یك كم بیشتر بگو:

 "در گوهردشت نیز همزمان با اوین یعنی در دوم مرداد ۶۷ امكانات و ارتباط آنها را قطع می كنند و چون علی در بند چپ بود از بردن مجاهدین مطلع نمی شود و مدتی در بی خبری می مانند، روزی آنان را به دادگاه می برند و بدون مقدمه سؤال می كنند: مسلمان هستید یا نه؟ نماز می خوانید یا نه؟ جمهوری اسلامی را قبول دارید؟ كسانی كه به این پرسش ها جواب منفی می دادند پس از یك دادگاه كوتاه به جو خه اعدام سپرده می شدند، علی می گفت قبل از این كه بند ما را به دادگاه ببرند از طریق مورس خبر رسید كه دارند همه را می كشند! در نتیجه تا حدی وضعیت دادگاه به دستمان آمد، نوبت من كه رسید به پرسش ها كمی فكر كرده بودم، دادگاه اتاقی بود در انتهای راهرو بند در گوهردشت، حاكم شرع، ناصریان و یك پاسدار در دادگاه بودند، ناصریان با نیشخندی رو به من گفت: بفرمائید! و اشاره به نیمكت گوشه اتاق كرد، نشستم و حاكم شرع همان سؤال ها را تكرار كرد: مسلمان هستی؟ - آقا پدرم مسلمان بود! - نماز می خوانی؟ آقا من از بچگی نماز نمی خواندم، عادت ندارم نماز بخوانم! - كافی است، ۵ وعده شلاق هر روز تا نماز بخواند! و مرا از دادگاه بیرون انداخت، ظاهراً ما آخرین افراد در بند گوهردشت بودیم كه به دادگاه می رفتیم.

 طبق خبری كه به ما رسیده بود بندهای قبلی خصوصاً محكومیت های سنگین را در صورتی كه پاسخ دوپهلو هم می دادند اعدام می كردند! تقریباً سی نفر بودیم كه به شلاق محكوم شدیم، همه ما را در بندی جمع كردند و از صبح شروع كردند به شلاق زدن! نخست با پنج ضربه شلاق شروع می شد و سپس پاسدارانی كه در دو سوی راهرو ایستاده بودند با پنجه بوكس، لگد و مشت ما را به هم پاس می دادند! ظهر كه می شد برای نماز ظهر دو مرتبه همین بساط بود، عصر هم همین طور و عشاء و مغرب، برنامه شلاق و كتك های وحشیانه دو سه روزی ادامه داشت، من پس از این كه دست و دو دندانم شكست نماز خواندن را پذیرفتم، بقیه هم با فاصله كمی چنین كردند، همه درب و داغان! یكی چشمش كور شد، دیگری دنده اش شكست، سر و گردن شكسته هم تا دلت بخواد، بعد همه ما را به یكی از بندهای گوهردشت بردند، همه كسانی كه اعدام نشده بودند، با این كه مجروح و بیمار بودیم كسی سراغمان نیامد! اندوه شكست و ترس در تك تك چهره ها پیدا بود. دو سه روز اول در هر وعده نماز پاسداری می آمد تا نماز خواندن ما را كنترل كند. یكی از بچه ها تاب نیاورد و پس از یك روز نماز خواندن خودكشی كرد. پس از مدتی ما را به اوین آوردند. ۱۵ نفر هستیم. سعی می كنیم تا حد امكان خود را بازسازی كنیم."

 شیدا می گوید بیشتر زمان ملاقات را سكوت كردم، پاسخ سؤالم را گرفته بودم، ملاقات خیلی زود تمام شد! تا آخرین لحظه نگاه نگران علی با من بود، بچه ها خبرهای دیگری داشتند، تعدادی از زندانیان را در آمفی تئاتر و در حضور دیگر زندانیان به دار آویختند، برخی را با جرثقیل و بقیه را دوباره به دادگاه بردند، ماشین های حمل گوشت مرتب در حال رفت و آمد بودند، گفته می شد كه زندانیان مرد كمونیست را كه اكثراً محكومیت های سنگینی هم داشتند اعدام كرده اند!

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 چه پائیز غم انگیزی، چه سكوت وحشتناكی، چه غم عظیمی، ۷۰ نفر را از بند ما بردند و هرگز باز نیاوردند و ما همگی را برای همیشه در سوگ و غم مرگ برادر، خواهر، همسر، رفیق یا دوست گذاشتند! صبح ها را با خستگی كسالت آوری شروع می كنم، ساعت ها قدم می زنم، كابوس های شبانه تا نیمه های روز هم مرا رها نمی كنند، عده ای دیگر نیز به قدم زدن مشغول شده اند، بعضی ها مریضند، سردرد، قلب درد، یكی دو نفر هم دچار تشنج شدید، هیچ چیز روشن نیست، با ما چه خواهند كرد؟ چه سرنوشتی در انتظار ماست؟ نه تصویری از وضعیت داریم و نه تصمیمی جدی برای انجام كاری، تنها چیزی كه روشن است این است كه نمی خواهیم مصاحبه كنیم، نمی خواهیم از خون عزیزانمان بگذریم یعنی دلمان می خواهد كه چنین كنیم، پرسش های بی پاسخ هم البته كم نداریم، زندانیان بهائی عمیقاً اظهار تأسف می كنند با این وجود از ما همیشه جدا هستند، نمی دانند كشتار دامن آنها را نیز خواهد گرفت! آنها را اما برای سؤال و جواب نبرده اند، برای آنها روشن است كه تن به مصاحبه نخواهند داد و به هیچ وجه حاضر به اعلام انزجار از بهائیت نخواهند شد، شاید هم به این دلیل نگرانند.

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 از بند ۲ خبر می رسد كه دستگیری در جبهه های غرب وسیع بوده است، تعدادی از مجاهدین سابقاً زندانی در اوین هم جزو دستگیرشدگانند! منیژه یكی از آنان را در بهداری دیده بود كه به شدت شكنجه شده و به وی گفته بود سلول های آسایشگاه زندان پر از مجاهدین بازداشتی است، كسانی كه یا در جبهه ها دستگیر شده اند و یا در تهران، تعدادی سرباز نیز كه مدتی گروگان مجاهدین بوده اند و سپس با مجاهدین گروگان معاوضه شده اند، در بند دو هم كم نیستند بچه هائی كه همسر یا برادر خود را از دست داده اند، آنان نیز وضعیت خوبی ندارند، اكثراً مات و مبهوتند، می گویند كه همسرانشان توبه كرده بودند! جهادی بودند و در زندان كار می كردند! چرا آنها را كشته اند!؟

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 تحویل وسایل اعدام شدگان هفته ها به درازا می كشد، جلوی لوناپارك هر روز صف عظیمی ایستاده است، در آنجا اتاقی است كه پرده های قرمزی دارد و به اتاق اعدامی ها مشهور است! حاج آقائی كه چند ساعت در روز به این اتاق می آید وسایل اعدامی ها را به خانواده ها می دهد، به هر خانواده مقداری از وسایل را می دهند كه درهم و برهم است، گاهی اوقات وسایل عوض و بدل شده اند، مادری در ملاقات می گفت كه شاهد صحنه های دلخراشی بوده است، گاه مجبور می شدیم غم خودمان را فراموش كنیم و خانواده دیگری را تسكین دهیم! مادری كه تنها فرزند باقی مانده اش را نیز اعدام كرده بودند مات و مبهوت به اطراف نگاه می كرد و علت گریه دیگران را جویا می شد! به گفته مادری دیگر، چهار فرزندش اعدام شده اند (سه پسر و یك دختر) هیچ یك از آنان محكومیت سنگینی نداشته اند! دخترش باید دو سال دیگر آزاد می شد! چهار كیسه نایلون، هر كدام به رنگی، به دستش و چادر از سرش افتاده، با نگاه به دیگران می گفت: من هم چهار تا !

 خانمی دستان دو پسر ۸ ساله و ۱۳ ساله اش را گرفته، با كیسه نایلونی در حالی كه از اتاق اعدامی ها خارج می شد می گفت: شوهرم، محكومیتش دو سال دیگر تمام می شد و آرزو داشت در جشن تولد پسرهایمان شركت كند! خانم نسبتاً سالخورده ای فریاد می زد: "حالا او را كشتید كجا خاكش كرده اید؟" خانمی دیگر در پاسخ می گفت: "مگر نشنیده ای كه در جنوب تهران گور دسته جمعی كشف شده است و برخی خانواده ها در آنجا اجساد تیرباران شده ها را كه با لباس های خودشان خاك شده اند دیده اند؟" بلافاصله پاسدارها می رسند و خانواده ها را متفرق كرده و تا چند روز آن منطقه را در محاصره دارند! شگفت این كه بر خلاف همیشه این بار مأمورین در اطاق ملاقات مانع رد و بدل اخبار از سوی خانواده ها نشدند، شاید به عمد می خواستند تا فضای وحشت همچنان برقرار باشد! دیگر یارای شنیدن خبرهای بیش از این را ندارم، به انتهای راهرو رفته و تا پاسی از شب را به قدم زدن مشغول می شوم و آخر شب به خواب پناه می برم، اخبار این كشتارهای وحشیانه زندان ها به خارج نیز رسیده است، از جمله در روزنامه امروز خبری می خوانم كه سازمان عفو بین الملل از وزارت امور خارجه در مورد قتل عام زندانیان توضیح خواسته است.

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 دو سه روز بعد از برنامه اخبار تلویزیون در ساعت ۸ شب خبری پخش می شود با عنوان: "مصاحبه زندانیان در هتل لاله تهران با جمع خبرنگاران خارجی و داخلی" زندانیان در پاسخ به سؤال خبرنگاران رابطه مجاهدین داخل و خارج كشور را تأیید می كنند و از شورش در زندان سخن می گویند! چه بی شرمی، شورش! رابطه داخل و خارج برای كشتار زندانیان محكوم! روشن است كه آنان را به زور و ارعاب و تهدید به اعدام آورده اند اما تلویزیون تنها به اعلام خبری كوتاه همراه با تصویر چند لحظه ای اكتفا می كند! چطور ممكن است پس از این همه كشتار عده ای حاضر به چنین مصاحبه ای باشند؟ درست است كه شرایط بسیار ویژه ای دارند اما مسئولین زندان هم ول كن نیستند و اگر تن دهی هر روز عقب نشینی تازه ای می خواهند! تا كجا باید رفت؟ چه تفاوت دارد كه جسمت را تیرباران كنند یا روحت را درهم بشكنند؟ اعدامت كنند یا دیوانه ات؟ به قول لاجوردی: "كسی زنده از این زندان بیرون نمی رود، الان زمان شاه نیست!" از جلو تلویزیون بلند می شوم، می روم تا قدم بزنم، حتماً عده ای هر چند اندك نپذیرفته اند، بعضی ها را كه می شناختم در صفحه تلویزیون ندیدم، با خود می گویم كه من تا توانی برایم مانده هرگز تن به چنین كاری نخواهم داد، هرگز! و قدم می زنم، لحظه ای بعد چیزی به ذهنم هجوم می آورد، ولی آیا برای آنان توانی مانده بود؟

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 زمستان است و زندان سردتر و بی روح تر از همیشه، فضای رعب و وحشت همچنان ادامه دارد، امروز نیز تك تك ما را به وزارت اطلاعات می برند و باز همان پرسش ها: جمهوری اسلامی را قبول داری؟ سازمانت را قبول داری؟ مصاحبه می كنی یا نه؟ روی مصاحبه تأكید دارند و در پاسخ منفی زندانیان آنان را به مرگ تهدید می كنند! فضای بند ما به رغم ظاهر یكدست و منسجم آن درباره عدم پذیرش مصاحبه تشنج هائی دارد، هیچ گونه توافق جمعی در این مورد صورت نگرفته است اما هر كس در تنهائی خود و شوك ناشی از كشتارها و هیجانات عاطفی حاضر به مصاحبه و قبول شرایط زندان نیست با این حال پارامترهای زیادی برای پیدائی شك و تردید وجود دارد، همسران بسیاری از زندانیان گوهردشت كه از كشتار ۶۷جان سالم به در برده به اوین منتقل شده اند در بند ما هستند، ملاقات داخلی و بازگوئی آنچه رخ داده است و بالاخره و متأسفانه تأثیری كه مردان بر همسرانشان دارند در ایجاد یأس و نا امیدی بی تأثیر نیستند، تقریباً همه آنان از همسرانشان می خواهند بی گدار به آب نزنند و حساب شده و با احتیاط پیش بروند، در هر ملاقات خانواده ها با گریه و التماس از فرزندانشان می خواهند كه كوتاه بیایند. هزاران نفر را اعدام كرده اند، شما چند نفر را هم می كشند! هدفتان از كشته شدن چیست؟ این پرسش ها با گذشت زمان در ذهن زندانیان مسأله ایجاد می كند اما با همه این شك و تردیدها اكثراً تا كنون پاسخ منفی داده اند.

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 شب هنگام است و در آهنی بند باز به صدا درمی آید، دیگر چه خبر است؟ پاسداری وارد بند شده است و لیست چند نفر را می خواند: "نازی، سهیلا، مینو، شیوا ..... همه با وسایل آماده باشند!" بیشتر بچه ها وارد راهرو می شوند، نگرانی در چهره ها هویداست اما صدائی برنمی آید، آنان را به كجا می برند؟ و چرا؟ چند نفر از آنان چیزی به پایان دوره محكومیتشان باقی نمانده است ولی معدودی هم احكام سنگینی دارند، پس از چند دقیقه آنها با وسایلشان از بند خارج می شوند، باز هم شب و نگرانی، به خواب پناه می برم اما خوابم نمی برد، سعی می كنم بی حركت باشم تا كنار دستیم آسوده بخوابد، پلك هایم را روی هم می گذارم و سعی می كنم حواسم را به چیز دیگری متمركز نمایم، اعداد را از هزار به ترتیب و با شمارش معكوس می شمارم و در صورت اشتباه مجدداً از اول می شمارم، این كار را زمانی كه دانشجو بودم دوستی به من توصیه كرده بود، او می گفت برای خواب خوب است، خسته می شوی، خوابت می برد.

 ۹۹۷ ،۹۹۸ ،۹۹۹ ،۱۰۰۰ فریده سمت راستم خوابیده، تكانم می دهد و می گوید: "خواب می بینی؟"، "– نه!" و چشم هایم را باز می كنم، "معذرت می خواهم بیدارت كردم" ، "- نه بیدارم، خوابم نمی برد."، "من هم همین طور"، "- داشتم عدد می شمردم تا خسته شوم"، می خندد، "من هم داشتم فاصله خیابان انقلاب را تا خانه ام قدم می زدم"، فاطی چشم هایش را باز می كند و ما را نگاه می كند، می گویم: بهتر است بخوابیم، پچ پچ ما بقیه را بیدار می كند، "تو فكر می كنی بقیه خوابند؟"، " - نمی دانم" و پتو را روی سرم می كشم و باز ۱۰۰۰، ۹۹۹، ۹۹۸، ..........

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 صبح زود قبل از بیدارباش از خواب بیدار می شوم، راستی شمارش اعداد مؤثر بود؟ با روشن شدن چراغ همه از خواب برمی خیزند و تقریباً همه از بدخوابی دیشب می نالند، سیما كه هنوز چهره اش خسته به نظر می رسد می گوید: "هر بار خوابم می برد چند دقیقه بعد از خواب می پریدم، احساس می كردم صدای تك تیر می شنوم!" و نینا با چهره خندان می گوید: "دیشب تمام شد، دیگه از كابوس هاتون حرف نزنید، هر كه خواب خوشی دیده بگه تا روزمان را خوب آغاز كنیم." همه می خندیم و به جمع كردن پتوها می پردازیم.

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 چند روزی بدون رویداد ویژه ای می گذرد، یك شب در هفته اول بهمن رحیمی مسئول بند زنان با دو پاسدار همراه وارد بند می شود اما این بار برخوردش مثل همیشه نیست، نه به كسی سلام و نه كسی را عزیزم خطاب می كند بلكه با تحكم می گوید: "همگی با وسایلتان آماده باشید، شما را تا چند دقیقه دیگر صدا می زنیم، سریع!" و از بند بیرون می رود، نمایش بود یا واقعی؟ ما را به كجا می برند؟ به نظر نمی رسید پس از آن شوهای تلویزیونی قصد اعدام داشته باشند اما هیچ معلوم نیست و تعداد بدبین ها بیشترند، هر كس در سكوت سراغ وسایل خود می رود، به سراغ لباس هایم می روم، دقت بقیه را در جا دادن لباس های تمیزتر در ساك می بینم اما بر ای من مهم نیست، من كه ملاقاتی ندارم و شاید خبر مرگ من پس از مدت ها به آنها برسد و شاید خانواده همسرم به علت دوری راه نتوانند برای یك ساك پلاستیك لباس بیایند! اصلاً من چنین انتظاری ندارم اما می دانم مادرم با این كه ملاقات نمی آید از مرگ من رنج می برد و تنهاتر خواهد شد.

 او كه تازه دو عزیزش را از دست داده است (پدرم، خواهرم) دیگر تحمل سومی را ندارد، چند قطره اشك روی دست هایم و لباسی كه در دست دارم می ریزند، همان لباس را در ساك جای می دهم، شاید روزی این لباس به دست مادرم برسد، كاش می دانست چقدر دوستش دارم، چهار سال می گذرد كه او را ندیده ام، تمام صورتم خیس شده است، دو تكه لباس دیگر را در ساك می گذارم و نام خود را روی آن می نویسم، تقریباً همه آماده ایم، ساك ها را ردیف در گوشه اتاق چیده و در انتظار می مانیم، یكی دو نفر به سوی پنجره می روند تا از میان كركره بیرون را تماشا كنند، شاید فكر می كنند آخرین دیدارشان باشد! چند نفری به راهرو می روند و بقیه در گوشه ای نشسته اند، ساعت ها می گذرند و ما همچنان بیدار و در انتظار اما صدایمان نمی زنند! فردا، پس فردا هیچ خبری نیست، زیاد فكر نمی كنیم، ساك ها را دوباره در قفسه ها می چینیم و سعی می كنیم زندگی روزمره مان را آغاز كنیم.

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 ۲۲ بهمن است، شب به روال معمول تلویزیون را روشن كرده و اخبار ساعت هشت را دنبال می كنیم، پس از سرود و بسم الله ..... نخستین خبر را می شنویم كه می گوید: "به مناسبت ۲۲ بهمن رهبری جمهوری اسلامی ایة الله خمینی زندانیان را مورد عفو و رحمت خود قرار داده اند، البته به استثنای اشرار!" چه تبلیغاتی! پس ازآن همه كشتار، عفو به كدام زندانی؟ زندان ها تقریباً خالی شده اند، تنها تعدادی اندك در زندان اوینند كه آنها هم حتماً شامل اشرارند! كسی این خبر را جدی نگرفته و گفتگوئی درباره اش نیز نمی شود، فردا صبح زود تعدادی را صدا می زنند و بعد گروه دیگر و تا شب تقریباً همه را می برند و باز سؤال و جواب! زمانی مأمور وزارت اطلاعات می گوید: "می دانید كه امام همه را عفو كرده اند اما برای آزادی باید شرایط زندان را پذیرفت، مصاحبه و اعلام انزجار از گروه ها و سازمان های محارب و مرتد!" مصاحبه را نپذیرفتم، سعی داشتم تا آنجا كه در توان دارم مقاومت كنم، به جز سه چهار نفر كه پیشتر نیز بر سر این مسأله موضع موافقت داشتند بقیه آن را رد كردند، عده ای این چند نفر را بایكوت می كنند و برخی آن را مسأله شخصی افراد به حساب می آوردند، فضای بند كمی متشنج است.

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 پروانه مصاحبه را پذیرفته است، او سال ها در مورد مصاحبه موضع سختی داشت و پذیرفتن مصاحبه را خیانت می دانست و حاضر به هیچ گونه انعطافی نبود، با حالتی درهم و گرفته وارد بند می شود و یك راست به اتاق می رود، اتاق پروانه اتاقی است كه اكثر آنها موضع سختی در مقابل مصاحبه دارند و طرفدار بایكوت، پروانه به یكی از بچه ها كه به او نزدیكتر است و فكر می كند كه كمی او را بهتر می فهمد با تلخی می گوید: "مصاحبه را پذیرفتم، دیگر نه توانی دارم و نه چشم اندازی در مقابل خود می بینم." دوست پروانه كه به شدت عصبی شده به سرعت او را ترك می كند، خبر به سرعت به همه اتاق و بند می رسد، پروانه در اتاق بایكوت می شود، یكی دو نفر دیگر هم كم و بیش به همین سرنوشت دچار می شوند، سرانجام در اسفندماه آنان كه تن به مصاحبه داده اند از زندان آزاد می شوند.

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 بهار ۶۸ نزدیك است و هیچ هیجانی در بند دیده نمی شود، همه چیز سرد و یخ زده است حتی رؤیاهایمان، نه گرما و باد بهاری، نه سبزی درختان تپه اوین نمی توانند ما را از بهت و حیرت تابستان خونین گذشته در آورند، همین دو سال پیش بود كه فروزان سفره هفت سین زیبائی چید و بر آن عكس بچه های كوچك را گذاشت، می گفت كه معصومیت بچه ها صفای بیشتری به سفره می دهد، به راستی كه خودش هم مثل بچه ها معصوم بود، سال گذشته، چهارشنبه سوری، همه از روی طشت های قرمز به نشانه آتش پریدیم، در روز اول عید هم مسابقه والیبالی برپا كردیم كه كاپیتانش خود فروزان بود، مهری عزیز كه قبل از عید موهای همه را كوتاه می كرد و حتی موقع آرایشگری نیز خنده های مستانه اش را فراموش نمی كرد، از فضیلت كه آواز می خواند و چه صدای زیبائی داشت، از اشرف زیبا و باهوش، از مریم و طیبه ..... همه آنان رفته اند ..........

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

فریبا ثابت هفت سال از بهار سال ۱۳۶۲ تا زمستان سال ۱۳۶۸ در زندان های گوناگون رژیم ولایت فقیه زندانی بوده است، بسیاری از دوستان و نزدیکانش اعدام می شوند و فریبا ثابت در بهار سال ۱۳۶۲ با دختر هشت ماهه اش "سحر" زندانی می شود و یک سال و نیم از او در کنار خود در زندان نگهداری می کند و سپس او را به بیرون می فرستد، فریبا در سال ۱۳۶۵برای بازجوئی از زندان اوین به شیراز و زندان عادل آباد شیراز فرستاده می شود، پس از چند ماه فریبا ثابت به اوین بازگردانده می شود و بار‌ها در زندان های اوین، قزلحصار و گوهردشت جا به جا می شود و سرانجام در زمستان ۱۳۶۸ پس از هفت سال زندان کشیدن از زندان آزاد و سپس به همراه دخترش از دوزخ رژیم ولایت فقیه به فرامرز می گریزد.

 

منبع: 
کتاب: "یادهای زندان" نوشته: "فریبا ثابت"
بخش: 
انتشار از: