فرقه دمکرات آذربایجان ( پروژه آزادی ناتمام ) بخش دهم

سران فرقه با احساس مسئولیت و درک شرایط در پی درگذشت پیشه وری به بازسازی سازمانی خود پرداختند و در 10 آذرماه 1326 انتشار روزنامه « آذربایجان » را از سر گرفتند...

 

مرگ نابهنگام پیشه وری یاس و نومیدی را در میان نفرات فرقه افزایش داد، افرادی که در پی بازسازی و آموزش نظامی فرقه بودند تا بار دیگر با برگشت به جنوب مبارزه خود را پیگیری کنند، سرخورده از این حادثه غم انگیز به واقعیت های دیگری پی بردند و متوجه شدند که رهبری حزب کمونیست آذربایجان که توجه زیادی به رهنمود های مقامات مسکو داشتند، تمایلی ندارند که نفرات فرقه دمکرات آذربایجان به فعالیت های نظامی خود در خاک شوروی ادامه دهند، در نتیجه پیش از آغاز آموزش های نظامی به آن فعالیت ها و عملیات پایان داده شد، در این میان سازماندهی ارگان های فرقه به علت افزایش اختلافات که بخش عمده آن ناشی از بحران مهاجرت بود به درازا کشید و تعدادی از نفر ات فرقه بویژه دانشجویان نظامی که از سوی فرقه در تبریز گزینش شده و با استفاده از بورس به مراکز آموزشی جمهوری سوسیالیستی آذربایجان فرستاده شده بودند خواهان برگشت به زادگاه خود شدند که این درخواست با مخالفت مقامات نظامی و امنیتی آذربایجان روبرو شد و از آنها خواسته شد از اتحاد جماهیر شوروی تقاضای پناهندگی کنند و منتظر آینده و بهبود شرایط زندگی باشند. در نتیجه گروه اندکی در مخالفت با این دیدگاه و خواسته مقامات شوروی، تلاش کردند که خود سرانه از مرز بگذرند و مخفیانه وارد ایران شوند که برخی موفق و برخی دیگر گرفتار نیرو های مرزبانی ایران شدند، از آن جمله « غنی بلوریان » از فعالین سیاسی کورد که سال ها عمر خود را در زندان های رژیم ایران گذراند و همواره متهم به جاسوسی شد.برخی دیگر از دانشجویان که بسیار جوان و خواهان الحاق به خانواده های خود بودند به تظاهرات و نمایش های خیابانی دست زدند که اغلب تا کنسولگری ایران در باکو ادامه داشت ولی هرگز مقامات کنسولی برای بازگشت آنان مذاکراتی با مقامات شوروی یا آذربایجان آغاز نکردند و پیش نبردند که خواهان پذیرش آنان باشند، شاید هم ورود آنان را برای امنیت داخلی کشور خطرناک می پنداشتند، به هر رو سعی و تلاش افراد باتجربه فرقه و مقامات آذربایجان برای انصراف آنان موثر واقع نشد و در نهایت تعدادی از آنان را به « قزاقستان » فرستادند و یا به دیگر سخن تبعید کردند که با گذشت زمان برخی از راه های گوناگون به ایران رفتند و برخی دیگر به زندگی و کار در قزاقستان تن دادند و با تشکیل خانواده در آنجا ماندگار شدند.( برخی از آنان در مراکز علمی و برخی دیگر در فعالیت های ادبی به مدارج بالایی دست یافتند و از نام آوران قزاقستان شناخته شدند ).

سران فرقه با احساس مسئولیت و درک شرایط در پی درگذشت پیشه وری به بازسازی سازمانی خود پرداختند و در 10 آذرماه 1326 انتشار روزنامه « آذربایجان » را از سر گرفتند، که در شرایط آن روز بسیار مهم و تعیین کننده بود، ولی برنامه های رادیویی و مقالات روزنامه آذربایجان به شدت از سوی حزب کمونیست آذربایجان و مقامات ک گ ب کنترل می شد و نویسندگان و گویندگان آزادی عمل نداشتند ( گوشه هایی از تاریخ آذربایجان و گفتگویی با میر تقی موسوی به کوشش م.ح یحیایی، ص 356 ) هرچند نفرات فرقه و مهاجرین موفق می شدند به برخی از اخبار که مورد قبول مقامات شوروی بود دست پیدا کنند و همزمان شرایط اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آذربایجان را بهتر و بیشتر درک نمایند. این آموخته ها گاهی مسیر راه و آینده را برای زندگی دراز مدت آنان در آذربایجان و دیگر جمهوری های اتحاد شوروی نشان می داد، همسو با روزنامه آذربایجان رادیو فرقه نیز پخش رادیویی خود را به دو زبان ترکی و فارسی از سر گرفت. گویندگی بخش ترکی آن را « چشم آذر » و بخش فارسی را « حاتمی » به عهده داشتند که بعد ها زبان کردی هم به گویندگی « گلاویژ » به آن افزوده شد. فعالیت دوباره رادیو فرقه و روزنامه آذربایجان با واکنش شدید رژیم ایران و کنسولگری آن در باکو روبرو شد و برای پیشگیری از پخش آن نامه نگاری های اعتراضی به وزارت امور خارجه شوروی ادامه یافت.

مهاجرین نیاز شدید و مبرم به سازمانی داشتند که به آنان یاری رساند و نیاز درمانی، اقتصادی و اجتماعی آنان را بر آورده سازد، دیگر آن هیجان ها و پرخاشگری های روز های نخست در بین مهاجرین رو به پایان بود وبا گذشت زمان صبر و شکیبایی جایگزین آن می شد، نفرات فرقه و دیگران به آینده خود فکر می کردند که چگونه خود را ساماندهی کنند و از مزایای جامعه میزبان بهره مند شوند. اتحاد جماهیر شوروی هم بعد از پایان جنگ ویرانگر دوم نیاز به بازسازی خرابی های آن داشت و باید با استفاده از امکانات و منابع داخلی از اقتصاد جنگی گذر کند و رفاه توده های مردم را بالا ببرد، در نتیجه شدیدن به نیرو کار جوان احتیاج و نیاز داشت، نیرو های فرقه که اغلب جوان بودند و استعداد کار داشتند به سرعت جذب کار شدند. آنهایی که مدارک دانشگاهی داشتند به فکر ادامه تحصیل و یا تحقیق تا مدارج بالاتر را در سر داشتند، باسواد های دیگر در فکر یادگیری حرفه و تکنیک بودند، بیسواد ها در مراکز سواد آموزی مشغول یادگیری می شدند و افرادی که ریشه و خاستگاه روستایی داشتند اغلب وارد کلخوز ها شده در باغات انگور و دیگر محصولات کشاورزی بکار می پرداختند و در دراز مدت هم به رفاه نسبی دست پیدا می کردند، در این راستا فرقه برای ساماندهی امور مهاجرین دفتر مرکزی خود را در خیابان « صمد ورقون » افتتاح کرد که محل رفت و آمد مهاجرین بود.

نفرات و سران فرقه در راستای سازماندهی خود دفتر کمیته مرکزی، کمیته های محلی و حوزه ها را تشکیل داده بود و نشست 26 نوامبر 1947 برای اتنخاب صدر فرقه تشکیل شد که در آن آقایان پادگان، پناهیان، میلانیان، جلیلی، بی ریا، کاویان قیامی، الهامی، دانشیان، آذر و جهانشاهلو شرکت کردند، این گروه متشکل از نظامیان و سیاسیون فرقه بودند برخی با درجات بالای نظامی و برخی دیگر در کابینه حکومت ملی به رهبری پیشه وری شرکت داشتند، در این نشست صادق پادگان با رای دیگرشرکت کنندگان نشست به ریاست فرقه دمکرات آذربایجان انتخاب شد، جهانشاهلو و آذر فعالیت در شعبه تبلیغات را عهده دار شدند، رقابت پنهان و اختلاف نظر ها باعث شد که گزینش افراد دیگر در شعبه ها و یا کمیته های حزبی به آینده موکول شود.، که این خود نشانگر عدم تفاهم و عمق اختلاف در بین اعضا بود، هنوز علل شکست و عقب نشینی زیر سئوال بود و مشکلات جابجایی و مهاجرت آن را تحریک می کرد، برخی در نهان کارشکنی و کم کاری می کردند و گاهی با مخالفان در پنهان همصدا می شدند و برخی دیگر به عیان فریاد بر می آوردند و رفتار ناهنجار خود را ادامه می دادند ، بی ریا از همان روز های نخست ناسازگاری خود را به شیوه های گوناگون به نمایش می گذاشت،هرچند مسئول تبلیغات فرقه در کمیته مرکزی ( رادیو و روزنامه آذربایجان ) بود به ماجراجویی دست می زد،... در مجموع انسان ضعیف، گاهی خود خواه و شاید هم روان پریش بود، موقعیت خیلی خوبی در باکو داشت، شعر می سرود به محافل ادبی رفت و آمد می کرد و مورد احترام هم قرار می گرفت، ولی تابع مقررات و دیسیپلین نبود، خود سرانه به کارهای عجیبی دست می زد، تظاهر به مذهبی بودن می کرد، کشکول بدست می گرفت و در خیابان ها پرسه می زد، بعضی مواقع هم به عرفان روی می آورد، در این مدت چندین بار نیز به کنسولگری ایران مراجعه کرد تا به ایران برگردد و در نهایت سر از سیبری درآورد و تا کنگره بیستم در آنجا ماندگار شد ( همان اثر، ص 366 )... کمیته مرکزی چهار هدف را تا نشست بعدی تعیین و مشخص کرد تا اجرایی شود.

1—در آذربایجان و همه مناطق ایران با کاربرد و انتشار روزنامه آذربایجان و پخش رادیو صدای فرقه علیه نا امیدی و یاس مبارزه شود و در مهاجرت هم آن را ادامه دهد.

2— تحکیم صفوف فرقه را پیش ببرد از طریق تبلیغات گسترده ادامه یابد

3--- احزاب مترقی در ایران از سوی فرقه تقویت شود

4--- عملکرد ارتجاع و سیاست امپریالیسم در ایران و آذربایجان افشاء شود

کمیته مرکزی فرقه دمکرات آذربایجان در جلسه مورخ 12 فوریه 1948 خود تصمیم گرفت« رحیم قاضی» و« علی گلاویژ» از نفرات کورد را به عضویت کمیته مرکزی بپذیرد، تا آنان مقالات و نوشته های خود را بعد از ترجمه به ترکی از رادیو فرقه پخش کنند، در این میان در 8 مارس همان سال جلسه ای به ریاست « محمد جلیلی » تشکیل شد تا کمسیونی اوضاع مهاجرین را در باکو مورد بررسی قرار دهد و چاپ 5 هزار کارت عضویت مطرح شد تا آمار دقیقی از اعضای فرقه به دست آید. ( امیر علی لاهرودی، یادمانده ها و ملاحضه ها، ص 104 ) گذشت زمان فاصله بین نفرات حزب توده ایران را که بیشتر آنان از افسران جوان تشکیل می شد و برخی خود داوطلبانه و برخی دیگر به خواست حزب به صفوف فرقه در جنش 21 آذر پیوسته بودند با نفرات فرقه و سران آن را بیشتر می کرد، برخی از آنان بر این باور بودند که رهبری فرقه بین آنان تبعض قائل می شوند، در حالیکه واقعیت چیز دیگری بود ، نفرات فرقه که ترک زبان بودند و با فرهنگ آذربایجان آشنایی بیشتری داشتند راحت تر جذب جامعه شده و با آن خود را همسو می کردند، شاید از همان رو بود که در مدت کوتاهی برخی از افراد فرقه جایگاه مهمی در مراکز مهم علمی، صنعتی، کشاورزی و ارگان های وابسته به آن ها پیدا کردند و از موقعیت ممتازی برخوردار شدند، از آن گذشته برخی از نفرات فرقه سال ها در روسیه زندگی کرده، با زبان روسی هم آشنایی داشتند که خود امتیازی محسوب می شد ولی احساس تبعیض برای این جوانان که از خانواده خود دور افتاده و گرفتار سرنوشت ناخواسته شده بودند رنج آور بود.شاید هم در مواردی بهانه جویی و اعتراض به شرایط موجود بود

فرقه برای ساماندهی زندگی و آموزش جوانان تشکلی بنام « پناهندگان فرقه » تشکیل داد تا 400 نفر در سال انتخاب کرده، به مراکز علمی معرفی نماید که از این افراد تعدادی به دانشگاه ها، تعداد دیگری به هنرستان های فنی و تعدادی هم در دانشگاه تربیت معلم با استفاده از امتیاز ورودی تحصیل کنند، سال ها بعد تعدادی از آنان به مدارج علمی بالایی دست پیدا کرده در آکادمی علوم باکو نام آور شدند و برخی دیگر به مقامات اداری و مدیریتی دست پیدا کردند، در این میان برخی هم وارد مدرسه حزبی شدند تا آموزش سیاسی ببینند و توانمندی خود را بالا ببرند، آنان در مدرسه حزبی درس تاریخ، فلسفه، اقتصاد، ماتریالیسم، دیالکتیک و... می خواندند.

صادق پادگان که رهبری فرقه را در دست داشت در نشستی که در 25 ژانویه 1950 تشکیل شده بود اعلام کرد که « عبدالصمد کامبخش » تمایل دارد با فرقه دمکرات آذربایجان همکاری کند، شرکت کنندگان در نشست بعد از مذاکرات با آن توافق کردند، ورود کامبخش به فرقه و شرکت در کمیته مرکزی طرفداران حزب به ویژه نظامیان را خشنود می نمود و دست حزب را در بازی های سیاسی و فعالیت های فرقه باز می کرد.

عبدالصمد کامبخش ( 1350-1282 )که لقب شاهزاده سرخ را داشت از شاهزاده های عدل قاجار بود و در نوجوانی ( 14 سالگی ) برای تحصیل نظامی به روسیه فرستاده شده بود که همزمان با شکل گیری انقلاب اکتبر در روسیه بود، عبدالصمد جوان تحت شرایط موجود قرار گرفته و در انقلاب بلشویکی روسیه هم مشارکت می کند و با ایدئولوژی انقلاب اکتبر روسیه از نزدیک آشنا، به آن آگاه و باورمند می شود، کامبخش تسلط کامل به زبان روسی و ترکی داشت و در ورودی مدرسه نظام هم شاگرد اول شده بود، بعد از پایان دوره نخست به ایران بر می گردد ولی این بار از سوی دولت بار دیگر برای تحصیل در رشته مهندسی هواپیما به شوروی فرستاده می شود، در برگشت به ایران با درجه افسری فرمانده مدرسه مکانیک ارتش می شود ولی اندیشه های سوسیالیستی وی را به همفکران خود نزدیک می کند تا حزب کمونیست ایران را تشکیل دهند و در نهایت در سال 1317 خورشیدی دستگیر و به زندان می افتد که به گروه 53 نفر مشهور می شوند، بعد از آزادی از زندان به حزب توده ایران می پیوندد، در دوره 14 مجلس شورای ملی از شهرستان « قزوین » به نمایندگی مردم انتخاب می شود و عضو فراکسیون 8 نفری حزب توده ایران در مجلس می شود، ولی با رخداد های جنبش آذربایجان و فعالیت های حزبی تحت پیگرد رکن دوم ارتش و شخص « حاج علی رزم آرا » قرار می گیرد و مجبور می شود در دیماه 1325 از کشور خارج شود و چند سال بعد به فرقه نزدیک می شود..

 مشارکت کامبخش در کمیته مرکزی فرقه دمکرات آذربایجان به تقویت جناح طرفداران حزب در درون فرقه یاری می رساند که این خود زمینه ساز وحدت حزب و فرقه در سال های آتی می شود ، ولی از سوی دیگر آرامش نسبی را که در فرقه با تلاش های بسیار بعد از سال ها درگیری و تنش بین افراد برقرار شده بود بهم می زند، طرفداران حزب در فرقه در هر فرصتی گلایه، اعتراض و گاهی هم عقده گشایی می کردند تا موقعیت خود را تقویت کنند، به ناگهان در سال 1954 تعدادی از کادر ها و محصلین مدرسه حزبی را کامبخش جمع کرد و خود نیز با سخنانی گشایش جلسه را اعلام کرد و در نهایت گفت: تغییراتی در کمیته مرکزی رخ می دهد و غلام یحیی دانشیان بعنوان صدر فرقه و عبدالصمد کامبخش بعنوان معاون صدر انتخاب می شوند که این گفتار مایه حیرت و شگفتی شرکت کنندگان می شود و افراد شناخته شده ای مانند پادگان، جهانشاهلو، کاویان و برخی دیگر از کمیته مرکزی اخراج می شوند، به نظر می رسد که کامبخش می دانست که این انتخاب مورد قبول کادر های فرقه قرار نخواهد گرفت و تنش در کمیته مرکزی را افزایش خواهد داد.در نتیجه اعتراضات آغاز و چندی ادامه یافت تا تصمیم دیگری گرفته شد، با این تصمیم و برای کاهش تنش دانشیان، جهانشاهلو و میلانیان برای ادامه تحصیل در مدرسه عالی حزب عازم مسکو شدند و خود کامبخش هم به آکادمی علوم اجتماعی مسکو منتقل شد، در نتیجه هدف از این فعل و انفعالات ناگهانی در فرقه برای کسی روشن نشد و تا کنون هم در پرده ابهام باقی مانده است ولی به نظر می رسد که یکی از اهداف آن دور کردن دانشیان برای مدتی از فرقه و باکو بوده است..... ادامه دارد.

زیر نویس: بی ریا ( محمد باقرزاده متولد تبریز سال 1293 ) شاعر شوریده و بی قرار زندگی پر فراز و نشیبی داشت، برای ادامه تحصیل به شوروی رفت و بعد از 3 شهریور 1320 به میهن بازگشت، عاشق آذربایجان، فرهنگ، تاریخ و زبان آن بود، نخست با حزب توده ایران همکاری کرد، با سروده های مردمی و ساده فهم خود کارگران و زحمتکشان را جلب کرد و با همکاری دیگر دوستان خود « شورای مرکزی اتحادیه کارگران آذربایجان » را تشکیل داد، به فرستاده های حزب از تهران می گفت: با کارگران به زبان ترکی سخن گویند، یک بار به « خلیل ملکی » که خود از آذربایجان بود و به زبان فارسی حرف می زد و سخنرانی می کرد، پرخاش کرده بود، در سال 1324 در اجلاس بین المللی کار که در پاریس تشکیل شده بود به نمایندگی از سوی تشکل کارگری شرکت کرد، با تشکیل فرقه دمکرات آذربایجان به آن پیوست و توانایی های ادبی و شاعرانه خود را در بزرگداشت آن بکار برد، از تشکیل فرقه بی نهایت خشنود بود زیرا به زبان مادری خود شعر می سرود و در نشریات ترکی منتشر می کرد، با تشکیل حکومت ملی آذربایجان به رهبری پیشه وری به وزارت فرهنگ انتخاب شد و در مدت یک سال کار های ماندگاری در سوادآموزی، گسترش زبان ترکی و فعالیت های ادبی و هنری انجام داد. بعد از پیشه وری ریاست فرقه را در دست گرفت که بتواند با صلح توافقنامه مظفر فیروز و پیشه وری را اجرایی کند ولی با یورش وحشیانه ارتش به فرمان حکومت تهران زخمی شد و به بیمارستان شوروی ها منتقل یافت و در نهایت مجبور به مهاجرت به شوروی شد. در سال های نخست مهاجرت با فرقه همکاری کرد و در کمیته مرکزی قرار گرفت ( مسئول تبلیغات در روزنامه آذربایجان و رادیو فرقه ) بعد از مدتی سر ناسازگاری آغاز کرد، ریش و تسبیح بدست به قرآن خوانی و نوحه خوانی پرداخت، شاید دوری همسر و پسرش « فائق » آزارش می داد، یکی دو بار به کنسولکری مراجعه کرد که به ایران برگردد ولی از سوی کنسولگری جوابی نشنید ( به نظر می رسد اگر در همان موقع به ایران باز می گشت به اعدام محکوم می شد ) در 13 سپتامبر 1947 از سوی مقامات امنیتی شوروی باز داشت شد و به سیبری تبعید شد، در پی کنگره 20 حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی « حیدر علی اوف » صدر حزب کمونیست جمهوری سوسیالیستی آذربایجان و «میر رحیم ولایی » برای دلجویی و آزادی وی به تبعیدگاه می روند و بی ریا را با خود به باکو می آورند. در باکو از سوی هنرمندان، شاعران و رفقای پیشین فرقه مورد استقبال قرار می گیرد ولی مدتی بعد بازهم به ناسازگاری می پردازد و در کوچه های باکو پرسه می زند. در این مدت شعری سروده یا فعالیت های ادبی داشته است مشخص نیست، تنها مجموعه ای از اشعارش با عنوان « اورک سوزلری » که بین سال های 1320 تا 1324 سروده بود با مقدمه ای از « محمد سعید اردوبادی » در باکو به چاپ رسید و همین اثر بار دیگر با پیش گفتار « یحیی شیدا » ادیب مطرح آذربایجان در سال 1360 در ایران چاپ شد و بعد ها یک بار دیگر با حذف برخی اشعار و جایگزینی آنها با اشعار مذهبی از سوی « حمید ملازاده » در سال 1376 منتشر شد.

بعد از انقلاب 1357 در ایران بار دیگر بی ریا به فکر برگشت به تبریز افتاد و به کنسولگری مراجعه کرد تا پاسپورت دریافت کند و بار دیگر با جواب منفی روبرو شد و تصمیم گرفت بدون پاسپورت عازم ایران شود و در سال 1359 به ایران آمد ولی هرگز روی خوش در آنجا ندید و ندانست که زندگی پر درد و رنجی در تبریز خواهد داشت، زیرا رژیم جدید پا در جای پای رژیم پیشین در رابطه با آذربایجان گذاشته بود، کین، نفرت و دشمنی با آذربایجان به ویژه نفرات فرقه را پیش می برد و هرگز از آن کوتاه نمی آمد.

زندگی کوتاه و پر درد و رنج بی ریا را « اسد سیف » با عنوان « بی ریا شاعر مطرود » نوشته و در « تریبون » چاپ کرده است که در اینجا به بخش هایی از آن اشاره می شود، اسد سیف می نویسد: نخستین بار بی ریا را در سال 1360 در خانه یکی از دوستان دیدم، البته پیشتر ها در تبریز دیده بودم، هیکلی نحیف با ریشی انبوه داشت، تسبیحی در دست بیشتر به چهره روحانی می مانست، همواره دعا می خواند. فکر کردم بازی و یا نمایش اجرا می کند و یا ما را دست انداخته، شاید هم سال ها زجر و آوارگی باعث شده نگاهی سرد و خنده از چهره اش محو شود ولی اندکی بعد متوجه شدم بذله گو و به زبان شعر سخن می گوید، در ادامه دیدار گفت: از اول مسلمان بوده و هیچگاه در زندگی کمونیست نبوده است، در شوروی هم به خاطر مسلمان بودن زندانی و روانه تبعیدگاه شده است، در لابلای گفتارش عشق، علاقه و احترام به پیشه وری را بار ها به زبان آورد، به دستآورد های حکومت ملی اشاره کرد که مردم یک پارچه شور و هیجان شده بودند، به شعر، تئاتر، موسیقی، دانشگاه، مدارس سوادآموزی و... در مدت کوتاهی دست یافتند که تا آن موقع بی سابقه بود. اسد سیف ادامه می دهد: روز بعد بی ریا را در اتوبوس دیدم که عازم اردبیل بود، در کنارش نشستم، سلام کردم، با سردی جواب داد که گویا مرا نمی شناسد، برای باز کردن سر صحبت به شب گذشته اشاره کردم، سری تکان داد و لبخندی بر لب آورد ولی سخن به خدا و پیغمبر ختم شد. بعد ها چند بار در خیابان های تبریز دیدم ولی سخنی بین ما رد و بدل نشد، مدت ها بعد شنیدم که در یورش به حزب توده ایران بی ریا را هم دستگیر کرده به زندان تبریز بردند، در آن موقع من از کشور خارج شده بودم و یکی از دوستان نزدیکم بنام « قلی اردبیلی » با بی ریا همبند بود، از وی درخواست کردم حال و روز بی ریا را در زندان برایم بنویسد.

بعد از انقلاب 1357 کتاب شعری از بی ریا چاپ شده بود که عکس وی روی جلد آن بود ولی هیچگونه فعالیت سیاسی و هنری نداشت و با حزب توده هم در ارتباط نبود ولی بی ریا را در ارتباط با حزب توده ایران دستگیر کردند، قلی اردبیلی می نویسد: در شهریور سال 1362 بی ریا را به زندان تبریز آوردند و در سلول انفرادی قرار دادند، در سلول را اندکی باز می گذاشتند، گاهی با پاسداران حرف می زد، شعر می خواند، نمازش قطع نمی شد، در هواخوری به خاطر پیری یک صندلی در گوشه حیاط می گذاشتند، ولی همواره تحقیرش می کردند، او را جاسوس شوروی می خواندند، کتکش می زدند، مو و ریش بلندش را از ته تراشیدند، سعی می کردند زیر فشار های روحی و روانی اقرار کند که جاسوس شوروی است، ولی او همواره انکار می کرد، از او می پرسیدند که چرا به ایران برگشته؟ جواب می داد اینجا وطن من است، همسر و فرزندم اینجا هستند، می خواهم روز های آخر عمرم را در وطنم بگذرانم و در همینجا هم بمیرم، به دفعات به اعدام تهدیدش می کردند، یک بار شاهد بودم که به طنز و شوخی خطاب به پاسداران گفت: البته این جا چند نفری مستحق اعدام هستند که منظورش پاسداران بود، بار ها صدای داد و فریاد او را زیر مشت و لگد پاسداران شنیدم و چهره سرخ شده از سیلی او را مشاهده کردم.

انسان خون سردی بود، گاهی به ما روحیه می داد، مدتی با او هم سلول شدم، روزی پنج شش ساعت نماز می خواند، یک بار شمردم 70 رکعت نماز خواند، تنش سالم بود، دندان در دهان نداشت، اما خوب غذا می خورد، با افتخار می گفت: در میان مهاجرین تنها کسی بودم که هیچگاه کار نکردم، 21 سال در زندان و تبعید به سر بردم ولی یک روز هم برای دولت شوروی کار نکردم، در خانه این و آن و یا در مساجد زندگی کردم، برای مردم نماز و قرآن می خواندم و آن ها هم به من کمک می کردند، از ابتدا مسلمان بودم، سه بار تقاضای پاسپورت ایرانی کردم، ندادند، من هم بدون پاسپورت آمدم، فکر می کردم با انقلاب اسلامی وضع دگرگون شده ولی چنین نبود، البته انتفاد از رژیم را با ترس بیان می کرد

همیشه شعر می گفت، اصلا حرف زدنش شعر بود، کاغذ و قلم که بنود آنها را یادداشت کند، در یک سال آخر که من در انفرادی بودم. او هم آنجا بود، به طرز وحشیانه ای تحت آزار جسمی و روحی قرار دادند تا در بهایت به بیمارستان بردند، کویا فهمیده بودند که توان ادامه زندگی را ندارد و ترجیح داده بودند تا در خارج از زندان بمیرد.

در آن یک سال که باهم بودیم، کسی به ملاقاتش نیآمد، می گفت پس از برگشت از شوروی، به سراغ زنم رفتم، در زدم، گقت کیستی؟ گفتم منم بی ریا، باز گشته ام، در را باز کن.در پاسخ گفت: نه، برو، گفتم، چرا؟ گفت 32 سال من دوری ترا تحمل کردم، تو نیآمدی، حالا تو تحمل کن.در را باز نکرد. دیدم حق دارد، حق با او بود، برگشتم. من در حق او خوبی نکرده بودم. پیش او شرمنده ماندم. بی ریا به آخوند ها به شدت بدبین بود و آنها را فاسد می دانست، حتا آخوند های جمهوری های آسیایی شوروی را هم فاسد می خواند.

بی ریا زندگی پر درد و رنجی داشت، دوستان تنهایش گذاشتند، نامش از فرقه و حزب حذف شد، زندان و تبعید سپس برگشت به ایران که در آنهم جایی نداشت، مرگش در بیخبری اتفاق افتاد و کسی از وی یاد نکرد و زندگی این شاعر شوریده به پایان رسید.....

                                                                           .                                                         

 

 .

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: