خواستگاری!

با ورود حاج داود رحمانی سکوت مرگباری سراسر بند را فراگرفت، مرغ شوم مرگ بالای سر زندانیان به پرواز درآمده بود! خواستگار قربانیان خود را در چنگال بی رحم زندانبان قرار داد، سرانجام بعد از یک هفته برگزیدگان خواستگار را از بند ما بردند و دیگر آنها را ندیدیم! ..... گاهی فکر می کنم آیا خواستگار به آن روزها می اندیشد كه دیگران را قربانی كرد تا خود بماند؟ آیا او می تواند با خیال راحت به زندگی عادی خود ادامه دهد؟ یا کابوس یارانش كه به دست جلادان سپرد او را راحت نمی گذارد؟ .....

دو ماهی است که از اوین به قزلحصار منتقل شده ام، بیشتر زندانی ها حکم بالا دارند و عده ای هم زیر اعدام هستند! برخورد زندانی و زندانبان در اینجا با اوین متفاوت است، شاید یک علت آن این باشد که زندانیان اینجا را محلی می دانند که باید مدت طولانی در آن زندگی کنند، در حالی که در اوین به جز آنهائی که بلافاصله بعد از دستگیری اعدام می شدند بقیه تقریبا بلاتکلیف بودیم، برخورد زندانی ها در اوین بیشتر تهاجمی بود و مقررات را زندانیان خود تعیین و رعایت می کردند، به طور کلی برخورد زیادی بین زندانی و زندانبان پیش نمی آمد، از اوین بلافاصله به بند هشت منتقل شدم، شنیدم در بند چهار وضع از اینجا بهتر و مقررات قابل تحملتر هستند، حدود بیست و پنج نفر در اتاق دربسته بند زندگی می کنیم، مجاهدها در سلول های کوچک بند هستند و در سلول ها باز است، در یک سلول هم محکومین جرائم عادی به سر می برند.

مجاهدین هنوز توبه تاکتیکیشان را شروع نکرده اند! بنا بر این همه به همدیگر اطمینان دارند، روابط خوبی بین ما و مجاهدین وجود دارد و حاج داود رحمانی مدام مواظب است که آنها با ما تماس نگیرند! گاهی آنها را نصیحت می کند: "هر چه باشد شما بچه مسلمان هستید و فریب خورده اید! در توبه به روی شما باز است اما آنها کافر و نجسند!" همه بدون استثنا نماز می خوانند و یا تظاهر به نماز خواندن می کنند، صبح ها در اتاق ما را باز می کنند که بعد از نماز همراه با دیگر زندانیان سرود "خمینی ای امام" را بخوانیم! هنوز این مسائل برایم جا نیفتاده و نمی دانم چرا و در چه شرایطی زندانیان به این وضعیت تن داده اند؟ بیشتر اوقات با چند تن دیگر از زندانیان بحث می کنیم، جای تعجب است که همه باهم در این مورد به توافق رسیده اند و حتی یک نفر هم از این قاعده مستنثی نیست!

روزها با مطالعه کتاب های محدودی که در بند هستند و یا با صحبت های دو یا چند نفره می گذرند، در اتاق ما روزی سه بار برای گرفتن غذا و ..... باز می شود، در هفته یک بار از حمام که در داخل بند است استفاده می کنیم، گاهی هم زندانیان دانسته های خود را به دیگران می آموزند، من و چند نفر دیگر با استفاده از حروف اسلاو که در آذربایجان شوروی مرسوم بود زبان آذری تمرین می كردیم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

مشغول تمرین هستیم که نگهبان در بند ظاهر می شود و اعلام می کند که همه سریع بند را ترک کنند و به هواخوری بروند! باز هم یورش به بند و تفتیش و غارت آن چه که زندانیان برای خود ساخته اند تا دوران محکومیت را با آن سپری کنند! همه به تکاپو می افتند و هر کس در صدد است هر چه را می تواند جاسازی کند و آن چه را خطرناک است به نحوی نابود کند، زمزمه در بند می پیچد که نوشته های آذری را از بین ببرید! نمی دانم اطلاعات به چه طریقی به بند رسیده اما هر چه هست به نظر می رسد منبع آن موثق باشد! بچه ها توصیه می کنند دستنوشته های آذری را نابود کنیم، بعد از باز شدن در اتاق همه جلوی دستشوئی به صف ایستاده ایم و در انتظار نوبتیم تا نوشته هائی را که ماه ها وقت صرف آن کرده ایم از بین ببریم! عده ای در حال حفظ کردن آنها هستند و سعی می کنند هر چه بیشتر به ذهن بسپارند، در این آشفته بازار زندانبان شروع به غرولند می کند که هر وقت اسم هواخوری می آید همه جلوی دستشوئی صف می بندند! کسی به غرولند او توجه نمی کند.

در هواخوری سعی می کنیم با بحث و نظرخواهی تا اندازه ای حدس بزنیم که منظورشان از هجوم این نوبت چیست، با این که هنگام ورود ما به بند تمامی وسائل ما را به دقت تفتیش کرده بودند همه فکرها متوجه گروه تازه وارد می شود، آنها فكر می کنند ممكن است به این گروه مشکوک شده باشند که کتابی یا چیزی از اوین به همراه آورده باشد، از آنجا که سلول های مجاهدها شامل تفتیش نشده است این فکر بیشتر تقویت می شود اما مسأله زبان آذری را نمی توانیم حل کنیم، هر چه حدس و گمان است روی هم می ریزیم و به نتیجه ای نمی رسیم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پایان هواخوری اعلام می شود و به بند برمی گردیم، برخلاف همیشه تفتیش سطحی بوده و درهم و برهمی زیادی به وجود نیامده است، برخی از کتاب ها در بند باقی مانده و وسایل هر ساکی در کنارش است، مشغول سر و سامان دادن به اتاق می شویم که زمزمه "خواستگاری" از آذری زبان ها در بند می پیچد! اولین بار است که این واژه را در زندان می شنوم و نمی دانم منظور از آن چیست اما احساس می کنم نباید چیز خوبی باشد! چون برخی از زندانیان آذری زبان با شنیدن آن حالشان دگرگون شد و رنگ برخی از آنها پرید، علت اصرار بچه ها به از بین بردن دستنوشته ها به زبان آذری هم معلوم شد، هم اتاقی هایم توضیح دادند که واژه "خواستگاری" در واقع طنز تلخی است كه در مورد کسانی به کار برده می شود که به آرمان و گروه خود خیانت کرده و با رژیم همكاری می کنند و افراد گروه خود را شناسائی و اطلاعات لو نرفته را در اختیار رژیم قرار می دهند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ساعتی بعد چشمم به جمال "خواستگار" روشن شد! ورود حاج داود را به بند اعلام کردند که به دنبالش کاروانی از پاسدارها روان بودند، یک نفر دیگر هم همراه آنها بود که جدای از چادر و مقنعه صورتش را زیر روبند سیاه پنهان کرده بود! شاید او نمی خواست كسی او را بشناسد و شاید هم به دلیل شرم از کاری بود که انجام می داد، شاید نمی توانست چشم در چشم دوستان سابق خود بدوزد و به خیانت خود اعتراف کند، شاید هم اگر می توانست قدش را تغییر می داد و بلند یا کوتاه می کرد تا کسی نتواند او را بشناسد، همه آذری زبان ها که خود می دانستند هنوز مسائل لو نرفته دارند و امکان شناسائیشان از طرف خواستگار وجود دارد تا جائی که می توانستند چهره شان را زیر چادر پوشاندند! ما هم برای هماهنگی با آنها تا آنجا كه امكان داشت با چادر چهره مان را پوشاندیم.

صدای خواستگار را كسی نشنید زیرا او فقط در گوش حاج داود پچ پچ می کرد و با هر پچ پچی حاج داود فردی را مورد خطاب قرار می داد و از او اسم و مشخصات می پرسید، با عده ای به پیشنهاد خواستگار بیشتر حرف می زد، او با لحن اهانت آمیزش که نشانگر روحیه لومپنی او بود به قربانیان می گفت: "چی شده امروز ما نامحرم شدیم و از ما رو می گیرید؟ هر روز که چادر به سرتان زار می زند و نصف سرتان بیرون است، امروز چرا رویتان را قرص و محكم گرفته اید؟" وقتی جواب نمی شنید می گفت: "چی شده؟ زبانتان را خورده اید؟" و خودش از لودگی خودش می زد زیر خنده! از آنجا که همیشه مسائل زندان پر از لحظه های متضاد بود و درد و شادی، یأس و امید و شکنجه و مقاومت در کنار هم پیش می رفتند این لحظه های دلهره آور نیز بعدها به لحظه های شادی بخش تبدیل شدند!

حاج داود از همه زندانیانی كه خواستگار روی آنها انگشت می گذاشت اسم و مشخصات می پرسید، در میان زندانیان فردی بود که هم لهجه غلیظ آذری داشت و هم اسم فامیل او به یکی از شهرهای آذربایجان (شربیان) منسوب بود، بعد از این که خودش را معرفی کرد حاج داود از او پرسید: "تو ترک هستی؟" او در حالی که صدایش به شدت می لرزید گفت: "نه حاج آقا ! ما اصلا ترکی بلد نیستیم!" حاج داود که در لودگی و تمسخر استاد بود در حالی که سعی می کرد لهجه آذری را تقلید کند گفت: "معلوم است، اگر قسم هم نمی خوردی از لهجه ات پیدا بود که ترک نیستی!" در آن هنگام این حرف حاج داود و قهقهه خنده او چنان چندش آور بودند و با سکوت مرگ زائی روبرو شدند که خود حاج داود هم احساس نا امنی کرد و نگاهش را از زندانیان دزدید اما بعد از آن روز زندانیان با یادآوری آن لحظات خوشی را گذراندند، به این ترتیب که شربیانی در نقش خودش و یکی دیگر از زندانی ها در نقش حاج داود ظاهر می شد و سؤال و جواب ها به همان شکل رد و بدل می شدند و همه با قهقهه می خندیدیم.

لحظه های مرگ آفرین و شوم خواستگاری گوئی خیال تمام شدن ندارند! به نظر می رسد زمان متوقف شده است، به نظر می رسد جثه همه زندانیان کوچک شده است، اتاقی که با حداکثر گنجایش نه نفر بیست و پنج نفر را در خود جای داده است به نظر بزرگ می آید، انگار یک چهارم اتاق هم برای همه ما کافی است! با وجود فضای اضافی در اتاق احساس می کنم دیوارها به هم نزدیک می شوند، شاید می خواهند با نزدیک شدن به هم زندانیان را در خود پناه دهند و از شر زندانبانان و خائنین همراه آنها در امان نگه دارند، از همین رو است شاید زمان هم متوقف شده تا چنین ننگی را ثبت نکند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

خواستگار و حاج داود و همراهان بند را ترک كردند، سکوت مرگباری سراسر بند را فرا گرفته بود، مرغ شوم مرگ بالای سر زندانیان به پرواز درآمده بود! خواستگار قربانیان خود را در چنگال بی رحم زندانبان قرار داد، بعد از "مراسم خواستگاری!" با وجود تلاش یكی از زندانیان برای بازگرداندن روحیه به بند، بند نشاط پیشین خود را تا مدتی از دست داد، به محض روشن شدن بلندگو در انتظار شنیدن نام برگزیدگان روز خواستگاری بودیم، مرگ بر بند ما سایه افكنده بود، سرانجام بعد از یک هفته برگزیدگان خواستگار را از بند ما بردند و دیگر آنها را ندیدیم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانویس:

گاهی فکر می کنم آیا خواستگار آن روز امروز زنده است؟ چنان چه زنده است آیا به آن روزها می اندیشد كه دیگران را قربانی كرد تا خود بماند؟ آیا تلاش كرده علل و عوامل این عمل غیر انسانی و خیانت آمیز خود را ریشه یابی كند؟‌ آیا او می تواند با خیال راحت به زندگی عادی خود ادامه دهد؟ یا کابوس یاران سابقش كه به دست جلادان سپرد او را راحت نمی گذارد؟ آیا در میان این خواستگاران كسی شهامت این را دارد که به این پرسش ها پاسخ‌ دهد؟

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

 

منبع: 
http://www.kanoon-zendanian.org/DOCuments%20%28htm%29/Peyvand-Khastgari.html
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: