تازه اولش بود!
02.11.2021 - 08:28

 

سال ۱۳۶٠ بود، سه روز در کریدورهای اوین بودم و پشت اتاق های بازجوئی و شکنجه، آن هم بعد از دو روز بازجوئی مداوم در کمیته عشرت آباد، اینک باید خود را برای بازجوئی مجدد آماده می کردم! چشمبند مداوم و نشستن روی زمین یخ، بی خوابی و شاهد دردناکترین شکنجه های بشری بودن انتظار را سخت تر می کرد، شاهد شکنجه بودن با شکنجه شدن فرقی نمی کند، رفیق پسری در شعبه شش ساعت ها زیر شکنجه بود و ما در پشت در صدای ضربات کابل و فریاد بازجو را می شنیدیم، او از عصبانیت مثل دیوانه ها فریاد می کشید و می گفت: "کثافت کافر، حداقل یک آخ بگو!" و زندانی آخ نگفت! غذا در آن شرایط از گلویم پائین نمی رفت و بازجو به تمسخر می گفت: "بدبخت بخور که اگه بری بند دیگه این قدر غذا گیرت نمیاد، توی بند این غذای پنج نفره!" و می خندید، به امر بازجو قرار شد به بند بروم و بازجوئی به زمان دیگری موکول شد، بازجو فریاد زد: "ببریدش به آپارتمان ها !"

جمعیت زیاد زندانیان و دستگیری های هر روزه باعث شده بودند رژیم مجبور شود از خانه های سابق ساواکی ها که زمان شاه درون زندان زندگی می کردند استفاده کند، آپارتمان ها هر یک دو اتاق خواب و سالنی به شکل ال و حمام و دستشوئی داشتند، درهای هر دو اتاق خواب بسته بودند، پنجره ها از بیرون رنگ شده و مطلقا دید نداشتند، سالن تاریک و بدون هواکش با پنجره های مهر و موم شده از جمعیت لبریز بود!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پاسدار زن در آپارتمان را باز کرد و به من گفت: "چشمبندت را بردار!" من این کار را کردم و او به سرعت بینیش را به کمک چادر گرفت، با باز شدن در آپارتمان بوی چرک، عرق، خون و ..... نمی توانم بگویم چه بوئی، بدترین بوئی که می شد تصورش را کرد به مشام رسید! از داخل شدن وحشت داشتم، پاسدار مرا هل داد و رفت، در آن لحظات عجیبترین تجربه زندگیم را می گذراندم، آدم های نیمه لخت با لباس های عجیب و غریب راه می رفتند، با زیرپوش و بدون زیرپوش، بدون لباس زیر پتو و چادر به دور خود پیچیده بودند، موهای سر همه مثل پسرهای دبستانی کوتاه بودند، صورت ها رنگ پریده بودند و چشم های گود رفته ..... به تصویر کشیدن آنچه که در آن لحظات کوتاه بر من گذشت مشکل است.

مریم جلو آمد و گفت: "تو چقدر کم سن و سالی، چند سالته؟" گفتم: "هفده سالمه!" گفت: "چه جالب اما کمتر بنظر می رسی!" چشم های من هنوز روی جمعیت مقابلم می چرخید، مریم پرسید: "چرا این قدر وحشت کرده ای؟" گفتم: "اینجا بند زندانیان عادی است؟" او خندید و گفت: "بچه ها بیاین، این بچه ترسیده، حق هم داره، با این شکل های عجیب و غریبی که ما داریم فکرکرده زندانی عادی هستیم!" همه زدند زیر خنده و کم کم دورم جمع شدند، یکی یکی خودشان را معرفی کردند: من حمیده هستم، اقلیتی! من آزیتا هستم، رزمندگانی! من مریم هستم، پیکاری! و ..... از قیافه من با آن چادر سفید و پاهای بی جوراب حدس زده بودند که چپ هستم.

من هم خودم را معرفی کردم: "من پروانه هستم، پیکاری!" باقی زندانی ها مجاهد بودند، حمیده گفت: "چند شب پیش تمام بچه های مجاهد را بردند حیاط اوین و جسد زن رجوی و ابریشم چی و ..... را نشانشان دادند، بیشتر اینها پنج مهر دستگیر شدند و عجیب زیر شکنجه هستند، تعدادیشون هم از آن تواب های دبش هستند و طرف های غروب پیداشون میشه، باید مراقب باشی جلو آنها حرف نزنی، الان رفتن برای شناسائی تو خیابان ها ، جالبه که آنها بچه های چپ را هم شناسائی می کنند، بعضی وقت ها هم نصفه های شب میبرنشون میدان تیر برای زدن تیر خلا ص و تمام شب به بند نمیان!" درک این حرف ها در آن لحظات برایم سخت بود.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از چند ساعت یکی از بچه جلو آمد و دستی به موهای بلند من کشید و گفت: "چقدر بلندن!" پرسیدم: "موهای شما را رژیم کوتاه کرده؟" جواب داد: "نه، ما خودمان کوتاه کردیم، لازم بود!" مریم به کنارم آمد و گفت: "پروانه جان ما همه تو زندانیم، تو زندان باید برای هر چیزی آماده بود!" گفتم: "خب؟"

گفت: "باید موهاتو کوتاه کنیم، بند پر از شپش شده، هر چه زودتر موهاتو کوتاه کنیم بهتره، ما فقط یک حمام کوچیک داریم برای این همه جمعیت، اونم فقط هفته ای یه بار آبش گرم میشه، تو اون چند ساعت هم همه نمی رسیم حمام بگیریم، تقریبا صد نفریم و گاهی هفته ها صد و بیست نفره، با این که برای هر بار حمام اون هم دونفره فقط ده دقیقه وقت گذاشتیم باز هم همگی نمیتونیم هر هفته حمام کنیم، برای رفتن دستشوئی هم مشکل داریم، بچه ها مدام توی صف دستشوئین، فقط یک دستشوئی برای این همه آدم هس و این خودش باعث آلودگی شده، داروی نظافت نداریم، نمیتونیم خودمون رو تمیز کنیم، زیر بغل بچه ها زخم شده و خلاصه آلودگی همه بند رو گرفته، پاسدارا از ترس خودشون فعلا حاضر شدند روزهای جمعه یک قیچی خیلی کند بهمون بدن تا موها رو کوتاه کنیم، ملاقات نداریم و لباس دریافت نمی کنیم، مجبوریم با همین ریخت های عجیب و غریب بگردیم تا لباس هامون رو بشوئیم و خشک کنیم، جیره صابون هم خیلی کمه و مجبوریم یا با آب خالی بشوئیم و یا تو یک تشت آب و صابون درست کنیم و همه لباس ها رو تو اون بشوئیم، غیر بهداشتیه ولی چاره دیگه ای نداریم!" بعد از این توضیحات قرار شد روز جمعه موهایم را کوتاه کنند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

اوضاع جسمانی بچه های شکنجه شده که عمدتا مجاهد بودند وحشتناک بود، قرار شد من که تازه نفس بودم به طور شیفتی از این بچه ها مراقبت کنم، پاها آش و لاش بودند و دست ها به خاطر این که بچه ها را قپانی و آویزان کرده بودند سیاه شده بودند، آنها نیاز به کمک داشتند و این اولین یادگیری من در یک پراتیک عملی بود، با کمترین امکانات خونابه های پاهاشون رو تمیز می کردیم، تب بالای آنها را با پاشویه کنترل می کردیم و با ماساژ دست هایشان سعی می کردیم خون در رگ ها جریان پیدا کند، خیلی وقت ها موقع تمیز کردن چرک پاهایشان اشک از چشم هایم سرازیر می شد، دیگه از تنفس بوی بد بند و دیدن آن همه چرک و خون حال تهوع پیدا نمی کردم، دیگر دیدن قیافه آن دختران و زنان جوان با آن موهای کوتاه برایم ترسناک نبود، این بو را که بوی مقاومت بود دوست داشتم، از پاسداری که دماغش را به هنگام باز کردن در بند می گرفت و خود را از جلوی در کنار می کشید تا با بچه ها تماس پیدا نکند متنفر بودم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روز جمعه فرا رسید، نوبت کوتاه کردن موهای من شده بود، در دقایقی که بچه ها با آن قیچی کند موهایم رو کوتاه می کردند خاطرات اولین هفته دستگیریم را لحظه به لحظه در ذهنم مرور می کردم، به پدرم فکر می کردم که عاشق موهای بلندم بود و به هنگام دستگیریم در منزل نبود، عکس های بچه های اعدامی را جلو چشم مجسم می کردم و مغزهای متلاشی شده ای را که بازجو در عشرت آباد نشانم داده بود! به رفیق پسری فکر می کردم که ساعت ها زیر شکنجه بود و آخ نگفت، به لحظه ورود به بند و به پس از آن می اندیشیدم و اشک هایم آرام، آرام روی گونه ها می غلتیدند، یکی از بچه ها متوجه شد و گفت: "الهی بمیرم، پروانه گریه میکنه!" مریم اشک هایم را پاک کرد و به چشم هایم نگاه کرد و گفت: "پروانه جان، این تازه اول کاره!" او راست می گفت، تازه اولش بود!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پروانه عارف نویسنده این نوشتار برای کمونیست بودن نه سال از آبان ماه سال ۱۳۶٠ تا شهریورماه سال ۱۳۶۹ در زندان ها و شکنجه گاه های رژیم ولایت فقیه زندانی بود، پروانه عارف هنگام دستگیر شدن هفده سال داشت!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

Missing media item.

 

Missing media item.

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

http://www.kanoon-zendanian.org/PDFs/PARVANEH.pdf

مطالب مرتبط:

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما