از کارخانه نخ ریسی تا کارخانه تواب سازی!
06.11.2021 - 05:51

 

تقدیم به زنان کارگر، تقدیم به مادران مبارز، تقدیم به رفیق جانفشان نفیسه ناصری (نسترن)

چند وقتی بود که حالت عجیبی داشت، به ویژه اون روز، اصلا حوصله کار کردن نداشت، چند بار سرکارگر به پر و پاش پیچیده بود که چرا حواس پرتی می کنی؟ چرا مراقب نیستی؟ با بی محلی سعی کرده بود دقت بیشتری داشته باشه اما نمیدونست چرا همه هوش و حواسش پیش نسترن و سعید بود، دیگه آخرین دقایق ساعت کاری بود که دوباره سر و کله سرکارگر پیدا شد و با داد و بیداد که بقیه کارگرا هم متوجه بشن گفت: "تموم قرقره ها خراب شدن، مگه کوری؟ امروز چرا این جوری کار کردی؟" زیر لب "ببخشید!" کوتاهی گفت که به تریش قبای سرکارگر برخورد و با فریاد گفت: "چی رو ببخشید؟ مگه مال خزانه بابامه؟ من هم باید جواب کارفرما رو بدم، تا حالاش هم هر چی گندکاری کردی زیرسبیلی درکردم، اونم به خاطر این که همشهری هستیم و شوهر خدا بیامرزت رو می شناختم ولی دیگه نمیتونم جواب این همه خرابی رو بدم، مجبورم به کارفرما گزارش کنم!"

دیگه نتونست کنترل خودشو حفظ کنه و با صدای بلند گفت: "برو گزارش کن، برو هر غلطی دلت میخواد انجام بده، برو هر خوش رقصی بلدی برای این حروم زاده (کارفرما) نمایش بده!" توی همین هیر و ویر آژیر پایان کار به صدا درآمد و او با عجله خودش را به رختکن رساند و چادرش را سر کرد و با سرعت خودش را به سرویس رساند، تازه بعد از این که سوار شد متوجه گردید بی مورد عجله کرده چرا که سرویس تا همه را سوار نکند حرکت نمی کند و او نمی تواند زودتر به خانه برسد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

تا سه راه آذری مقداری به نصیحت ها و درد دل زن دائی آسیه (یکی از همکاراش) گوش داد و بعد از آن در تنهائی خودش غوطه ور شد، یاد روزهای خوش، یاد روزهای تلخ مریضی احمد، یاد به دنیا آمدن نسترن، یاد دوره مدرسه و دانشگاه رفتنش، احمد با چه شوری می گفت: "نسترن امید باباس، نسترن خیلی میدونه، نسترن دردو میشناسه، اون یه جور دیگه فکر میکنه، اون الگوی سعید میشه!" راستی، راستی که او الگوی سعید بود ولی کو احمد که ببینه؟ کو اون همه عشق به خانواده؟ اون همه تلاش؟ یعنی به این راحتی میشه یه نفر بمیره؟ اونم وقت کار کردن؟ هیچ وقت نتونسته بود باور کنه که همه چی عادی بوده، آخه احمد توی شورای کارخونه بود، خیلی هم حرفش برو داشت، همیشه با کارفرمای جدید که منصوب از طرف کمیته امداد بود و خیلی از امکانات کارگری رو قطع کرده بود درگیر بود، تازه اولین هفته بسته شدن دانشگاه ها بود ولی توی تشییع جنازه احمد کلی از دوستان و رفقای نسترن شرکت کرده بودند، حالا تمام امیدش به نسترن و سعید بود، بعد از مرگ احمد برای این که به ظاهر کمکی به خانواده اش کرده باشند او را در کارخانه استخدام کردند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

از پنجره سرویس بیرون را نگاه کرد، تازه به میدان گمرک رسیده بودند و تا خانی آباد نو خیلی راه مونده بود، یاد اون روزی افتاد که نسترن ازش اجازه گرفت تا چند تا از دوستاش شب پیشش بمونن، نیمه شب که از خواب پریده بود متوجه شده بود که اونا دارن رو یه تیکه پارچه سفید با رنگ چیزی مینویسن، صبح وقتی دوستای نسترن رفتند با او صحبت کرد و پرسید شب قبل چیکار میکردن؟ و نسترن با لحن دلنشین همیشگی گفته بود: "داریم برای نوزده بهمن تدارک می بینیم!" و وقتی او پرسیده بود: "من منظورت را نمی فهمم؟" نسترن با حوصله برایش از سیاهکل، از سوسیالیسم، از برابری انسان ها، از مبارزه علیه سرمایه داری گفته بود، اون روز با تمام نگرانی هاش ته دلش از داشتن چنین دختری شاد شده بود.

بعد از بگیر و ببندهای سال ۱۳۶٠ شرایط فرق کرده بودند و نسترن و سعید روابطشان باهم خیلی بیشتر شده بود، یاد روز جمعه ای افتاد که سه تائی به بهشت زهرا رفته بودند و سر خاک احمد نسترن گفته بود: "برای مدتی باید حسابی مراقب خودمان باشیم، بعضی از بچه ها دستگیر شده اند و خیلی از آنها آدرس خانه ما را بلد هستند، به همین خاطر شرایطی را فراهم کردم که با سعید مدتی از خانه دور باشیم!" او که تمام دنیاش این دو تا بودند اولش کلی داد و بیداد و گریه راه انداخته بود و از وضعیت درسی سعید پرسیده بود که چی میشه؟ نسترن توضیح داده بود که هنوز چند وقتی به شروع سال تحصیلی مانده، تا آن زمان فکری خواهند کرد، باز شروع به ناله و نفرین کرده بود ولی بعد راضی شده بود که آنها برای مدتی از خانه دور باشند، ولی کجا؟ راستی کجا؟ چرا فکرش را نکرده بود و مثل مسخ شده ها با حرف های نسترن موافقت کرده بود؟

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

باز نگاهی به خیابون انداخت، تازه سر پل جوادیه بودند، چقدر امشب سرویس یواش حرکت میکنه، شاید هم به خاطر نگرانی و این که شاید بچه ها برگشته باشند خانه و منتظر او باشند راه به نظرش طولانی می رسد، دوباره ذهنش رفت به بعد از رفتن بچه ها و اون شبی که در زدند و او با هراس و اشتیاق در را باز کرده بود و سینا را پشت در دیده بود (سینا جوان لاغر اندامی بود که یکی دو بار برای گرفتن چیزی که او فکر می کرد جزوه های دانشگاهی هستند به در خانه شان آمده بود و با گرفتن آنها به سرعت رفته بود) سینا بعد از سلام بدون این که داخل خانه شود کیسه ای پلاستیکی دست او داد و گفت: "لطفا اینا رو بده به نسترن و بگو سریع باید پخش شن!" و قبل از این که او بگوید: "نسترن نیس و چی باید پخش شه؟" به سرعت دور شد و او را در یک بهت و حیرت قرار داد، وقتی داخل اتاق شد و کیسه را باز کرد با تعجب چند قوطی تاید (پودر لباسشوئی) داخل کیسه دید و پیش خودش گفت: "اینا مگه به چند نفر میرسه که پخش بشن؟ تازه به چه کسانی باید داده میشدن؟"

ولی خب، بد هم نبود، توی این وضعیت که توی خونه تاید پیدا نمی شد یکی از دوستای نسترن اینا رو آورده بود، خودش غنیمت بود چرا که میتونست یکی از اونا رو باز کنه و رخت ها رو بشویه، بعد سر فرصت یکی می خرید و جای اون میذاشت! از این رو سریع تشت را کف آشپزخانه گذاشت و لباس ها را داخلش ریخت، تا آب جوش بیاد خودش را مشغول مرتب کردن اتاق کرد و فکر کرد توفیق اجباری نصیبش شده و با شستن لباس ها سرش گرم میشه و کمتر احساس تنهائی میکنه، وقتی برگشته بود آشپزخانه و در قوطی تاید را باز کرده بود شوکه شده بود، چرا که به جای تاید اعلامیه و نشریه داخل قوطی بود! تازه دوزاریش افتاده بود که سینا چه چیزی رو گفته باید سریع پخش بشه! به سرعت اعلامیه ها را داخل کیسه روی بقیه قوطی ها ریخت و کیسه را به زیرزمین برد و داخل سطلی که گوشه زیرزمین قرار داشت گذاشت و یک موزائیک هم در سطل گذاشت و با دلخوری برگشت آشپزخانه و بساط رختشوئیش را جمع کرد! با خودش فکر کرده بود وقتی نسترن برگشت خودش می داند با آنها چه کار کند ولی هنوز که از بچه ها خبری نداشت!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

باز از پنجره سرویس بیرون را نگاه کرد، متوجه شد نزدیک کوچه شان است و خودش را آماده پیاده شدن کرد، وقتی پیاده شد با سرعت خودش را به داخل کوچه رساند ولی چند ماشین عجیب و غریب توی کوچه ایستاده بودند! در حالی که چادرش را درست می کرد از کنار آنها رد شد و خودش را پشت در رساند و کلید را داخل قفل نمود، به محض این که لای در را باز کرد یک نفر از پشت سر گفت: "نسترن؟" و قبل از این که برگردد و ببیند چه کسی است یا جوابی بدهد یکی به تخت گرده اش کوبید و او را نقش کف حیاط کرد و بلافاصله چند نفر سرش ریختند! او که هنوز شوکه بود با این که دهانش را باز کرده بود ولی انگار صدائی از آن خارج نمی شد! یک نفر دستش را توی حلق او چپاند به طوری که عق زد، بعد چادرش را کنار زدند، دستانش را از پشت دستبند زدند و زیر بغلش را گرفتند، از زمین بلندش کردند و در حالی که از وحشت چشمانش از حدقه بیرون زده بود کشان، کشان او را به داخل اتاق بردند و بدون این که از او چیزی بپرسند مشغول زیر و رو کردن اتاق شدند!

تازه تونسته بود یه مقدار به خودش مسلط بشه، بیشتر دقت کرد، چهار یا پنج پاسدار و یه لباس شخصی بودند که همه چی رو به هم می زدند! او شروع کرد به تقلا کردن و داد زدن که چی می خواهید؟ برای چی زندگیمو به هم می ریزید؟ شما کی هستید؟ و لحظه به لحظه تن صداش را بالاتر می برد، یه دفعه لگدی به پهلوش خورد که نفسش بند اومد! بعد از این که مقداری حالش بهتر شد و آنها همه چیز را حسابی به هم ریختند فرد لباس شخصی بیرون رفت و چند لحظه بعد در حالی که بازوی یک نفر را که به سختی راه می رفت گرفته بود و او را به داخل اتاق هل می داد برگشت، اولین چیزی که به جز پاهای زخمی آن شخص توجه او را جلب کرد کیسه سیاهی بود که صورت او را پوشانده بود و فقط جای دو سوراخ برای دیدن روی آن بود، آن مأمور لباس شخصی از او پرسید: "خودشه؟" که او کله اش را به علامت: "نه!" بالا برد و آن مأمور لباس شخصی به سرعت او را برگرداند و به سمت حیاط هل داد و از اتاق خارج شدند.

ذهنش همه جا می چرخید و مانده بود آن فرد نقابدار کی بود؟ ولی متوجه شده بود که دنبال نسترن می گردند! بعد از دقایقی همان لباس شخصی وارد شد، در حالی که سعی می کرد به لحن صحبتش حالتی دوستانه بدهد از او پرسید: "نسترن و سعید کی برمی گردند؟" او جواب داد: "نمیدونم، من مدت هاس که از اونا خبر ندارم!" فرد لباس شخصی در حالی که سعی می کرد خونسردی خودش را حفظ کند پرسید: "منزل فامیل ها رفتند یا خونه دوستاشون؟" او گفت: "من نمیدونم، الان مدت هاس که ازشون خبر ندارم!" فرد لباس شخصی با عصبانیت ضربه ای توی سرش زد و گفت: "پتیاره خانم! حالا نمیدونی توله هات کدوم گوری هستن؟ مثل این که زبون خوش حالیت نیس؟ باید با زور ازت حرف درآورد؟" در حالی که دو نفری زیر بغلش را گرفته بودند کشان، کشان او را از خانه خارج کردند و توی یکی از ماشین هائی که جلو در بود چپاندند و بلافاصله چشمانش را بستند و سرش را میان دو زانو فرو بردند و در دو طرفش دو نفر نشستند و ماشین به سرعت شروع به حرکت کرد.

او که هنوز شوکه بود و در افکار خودش غرق شده بود فقط و فقط به فکر بچه ها بود، کاش یه طوری میتونست به اونا خبر بده، کاش میتونست براشون پیغامی چیزی بفرسته که به خونه برنگردن! راستی چرا داد و بیداد نکرده بود؟ چرا باعث نشده بود تا همسایه ها را متوجه کنه؟ در حالی که به خودش لعنت می فرستاد فکر کرد با او چه خواهند کرد؟ او که کاری انجام نداده، حتما این کارها را می کنند تا او را بترسانند، آخه او که کار خاصی نکرده، پس چرا ترسیده بود؟ نمیدونست ولی یه ترس عجیبی وجودشو پر کرده بود، شاید ترس برای سرنوشت بچه هاش بود، شاید هم نه چرا که اگه اونا را گرفته بودند دیگه نیاز به این نبود که از او سراغ اونا رو بگیرن!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

توی این افکار سیر می کرد که ماشین چند لحظه توقف کرد و بعد انگار از دری یا جائی عبور کنه به حرکت خودش ادامه داد و پس از چند دقیقه ایستاد و درهای ماشین باز شدند و او را از ماشین بیرون کشیدند، سرت را بیار پائین! دولا شو! مراقب باش میله است! پله ها را بپا ! دولا شو! دولا شو! ..... مسافتی را طی کردند، بعد از چند پله بالا رفتند، پیچیدند دست راست، انگار اینجا بیمارستان بود چرا که بوی دارو و دوا فضا را پر کرده بود! از چند پله پائین رفتند، ظاهرا از دری رد شد، او را روی صندلی نشاندند و یکی دستبند را از دستش باز کرد و چادرش را انداخت رو سرش.

سؤال و سؤال و سؤال، مغزش داشت می پوکید! همش راجع به سیاست، فعالیت، روزنامه، بچه ها، دوستا و رفقای بچه ها، با این که میتونست خوب بخونه و خوب بنویسه خودش را زده بود به کسی که اکابر رفته و کمی خوندن و نوشتن میدونه و فقط یه زن کارگر و سرپرست دو تا یتیمه که از هیچ چی سر درنمیاره! نمیدونست چند ساعت طول کشید که اون کسی که بیشتر از دو نفر دیگه می پرسید (انگار صداش صدای همون لباس شخصی بود که تو خونه ازش سؤال و جواب می کرد) گفت: "تو که میگی نسترن و سعید را مدت هاست ندیدی پس اعلامیه ها را به کی دادی؟" با صدای بلند گفت: "کدوم اعلامیه ها؟ من اصلا نمیدونم اعلامیه چیه و شما از چی حرف میزنین؟" همان شخص گفت: "من میدونستم تو آدم نیستی و زبون خوش حالیت نیس!" و خطاب به کسی گفت: "ببریدش تا بیام وادارش کنم چهچهه بزنه!"

براش خیلی جالب بود، تا اینجا زیر بغلش را می گرفتند و این ور و اون ورش می کردند ولی این بار سر چوبی را به دستش دادند و گفتند: "راه بیفت!" از یک سری پله سرازیرش کردند پائین، احساس کرد وارد یک محوطه نمور شده و لرزشی توی تنش حس کرد، اونی که سر چوب را گرفته بود تا وسط های اون محوطه او را برد و بهش گفت: "سمت راستت یه تخت قرار داره، جوراباتو دربیار! ( انگار او به پاهای برهنه او توجه نکرده بود که حتی دمپائی هم پاش نبود!) و دمر روی تخت بخواب!" با دست تخت را لمس کرد و روی آن نشست، چادرش را از سرش کشیدند و یکی داد زد: "مگه نگفتم دمر بخواب روی تخت؟" او بی اراده دراز کشید، پاهاش بسته شدند به میله تخت، طوری که روی پاهاش سردی آهن را تا اعماق وجودش حس می کرد، دستاش را هم از بالا به تخت بستند و همان صدائی که توی خونه با او روبرو شده بود به او گفت: "هنوز هم دیر نشده، اگه هر چی میدونی بگی بازت می کنم و می فرستمت خونه!" با ناله گفت: "من که چیزی نمیدونم!"

هنوز این کلمه از دهنش خارج نشده بود که ضربه ای به کف پاش خورد! انگار پتکی بود که به سرش کوبیده بودند، فریادی از درد کشید و شروع به تقلا کرد، آن شخص دوباره گفت: "حرف می زنی یا ادامه بدیم؟" با نا امیدی گفت: "مگه شما دین و ایمون ندارین؟ مگه شما خواهر و مادر ندارین؟ برای چی منو میزنین؟" که با ضربه دیگری انگار از تخت کنده شد و شروع به نعره کشیدن کرد! همان شخص در حالی که پوتینش رو روی گردن او گذاشته بود چیزی درون دهانش چپاند و گفت: "حالا هر چی دلت میخواد داد بزن، وقتی حاضر شدی حرف بزنی انگشتای دستاتو تکون بده!" و چیزی سنگینتر از چادرش (که بعدا فهمید پتو است) را روی سرش انداختند! ترس و وحشت، درد و کتک تعادل فکریش را به هم ریخته بودند ولی با تمام این دردها که در پی هر ضربه که به کف پایش فرود می آمد می کشید یک لحظه خودش را جای نسترن و سعید حس کرد که روی تخت بسته شده اند و کتک می خورند، ناخودآگاه بر تقلاهایش افزود و ناله خفه شده اش را بلندتر کرد!

چند بار زدن را قطع و وصل کردند و از او در مورد اعلامیه ها، اسامی و آدرس ها پرسیدند و او هر بار سرش را به علامت: "نمیدونم!" بالا برده بود و دوباره کتک و کتک و کتک! متوجه نشد چند ضربه دیگر به کف پایش زدند ولی زمانی که پتو را از روی سرش برداشتند انگار با لباس زیر دوش آب رفته بود و گلویش در اثر فریادها و تشنگی می سوخت، بعد از باز کردن دست و پا از روی تخت بلندش کردند و حکم کردند پا بکوبد! او به سختی تعادل خود را حفظ می کرد که به زمین نیفتد، در همان حال دوباره چادر را روی سرش انداختند ولی او به زمین افتاد، دو نفری زیر بغلش را گرفتند و کشان، کشان او را از پله ها بالا بردند و روی یک صندلی نشاندند، پس از لحظاتی در حالی که دوره اش کرده بودند و هر کس متلکی می گفت ناگهان همان شخص که در خانه دیده بود برگشت و گفت: "حالا چشمبندت رو بزن بالا و بگو ببینم این شخصو می شناسی یا نه؟ او که خوب تو رو میشناسه!"

به آرامی چشمبندش را بالا زد، نور چشمانش را به شدت می آزرد، پس از چند لحظه سر بلند کرد و سینا را شناخت! بازجو دوباره پرسید: "او را می شناسی؟" او گفت: "بله، از همکلاسی های دخترمه!" بازجو با لحنی خشن گفت: "اعلامیه هائی رو که او به تو داده چکار کردی؟" او گفت: "کدوم اعلامیه؟ من اعلامیه ای از ایشان نگرفتم!" ضربه ای به سرش خورد که از روی صندلی کنده شد ولی او را از پشت گرفته و روی صندلی نشاندند و در همان حال آن شخص حکم کرد چشمبندت را بزن و بعد سؤال کرد: "میگی یا بگم خودش حرف بزنه و بگه چند بار در خانه شما اومده؟" با عصبانیت گفت: "من ایشونو چند بار دیده ام که برای دادن جزوه به دخترم اومده بود دم در خونه، از اعلامیه هم خبری ندارم!" در همان زمان سینا گفت: "چند وقت پیش من داخل یک کیسه پلاستیکی اعلامیه ها را داخل چند تا قوطی تاید به شما دادم که به نسترن بدهی، در ضمن به او بگوئی آنها را پخش کنند!" او در حالی که درد جسمی را فراموش کرده بود گفت: "پسرم، شما به جز تاید هیچ چی به من ندادی، اگه زیر کتک و ترس از کتک دروغ گفتی عیبی نداره، من همه چی رو فراموش می کنم!"

در همان حال بازجو گفت: "خب، این نشون داد که ما همه چی رو میدونیم! حالا بگو بچه ها کی اومدن اعلامیه ها رو بردند و آدرسشون کجاس؟" او گفت: "کسی دنبال اعلامیه خونه ما نیومده، بچه هایم هم نمیدونم کجان، نمیدونم شما چه بلائی سرشون آوردین، من نمیدونم شما از جون من چی میخواین؟" بازجو با لحنی مسخره گفت: "جون خودت و توله هات رو میخوایم!" و با پرخاش ادامه داد: "پتیاره، فکر کردی با مظلوم نمائی میتونی سر ما کلاه بذاری؟ خودتو به خریت زدی یا ما رو خر گیر آوردی؟" با داد گفت: "این حرفا چیه میزنین؟ تایدها توی خونه هستن، کسی هم دنبال اونا نیومده، اونا توی زیرزمین هستن!" بازجو گفت: "باهم میریم میاریمشون!" به او کمک کردند از روی صندلی بلند شود، بعد کمک کردند از اونجا خارج شده سوار ماشین بشه ولی این بار یادشون رفته بود به او بگویند مواظب میله باشه یا سرشو خم کنه! فکر کرد شاید از راه دیگه ای برگردونده باشنش!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ماشین که به راه افتاد به فکر بچه ها بود، دعا، دعا می کرد که امشب هم پیداشون نشه، مقداری که حرکت کردند بیسیم ماشین شروع کرد به حرف زدن و همان بازجوی اولیه جواب حرف های اونا رو می داد، در همان حال ماشین شروع به آژیر کشیدن کرد و سرعت آنها زیاد شد، از حرف هائی که رد و بدل می شدند سر درنمی آورد، همش صحبت سوژه بود و محل سوژه و درگیری و تیراندازی بود و هر لحظه به سرعت ماشین افزوده می شد، با آژیر سرسام آورش! تمام اینها باعث شده بودند حالت تهوع پیدا کنه! پس از مدتی احساس کرد سرعت ماشین کم شد و صدای همهمه به گوشش می رسید، سعی کرد سرشو بالا بیاره و اگه بتونه از زیر چشمبند نگاهی به اطراف بکنه که با ضربه ای که به پس کله اش خورد دوباره سرش را بین پاها قرار داد!

یه جا تقریبا ماشین ایستاد و کسی از بیرون وایساد صحبت کردن، از لابلای حرفاشون شنید که میگن: "دو تا پاسدار کشته شدن و اون دو نفر هم! دختره توی درگیری به درک واصل شده و پسره سیانور خورده!" با این حرف حس کرد همه از ماشین پیاده شدند، او که احساس تنهائی می کرد به آرامی سرش را بلند کرد و چشمبندش را کمی بالا زد، با تعجب دید سر کوچه خودشونه و کوچه پر از پاسداره، یه لحظه به فکر نسترن و سعید افتاد، دیگه نتونست خودشو کنترل کنه، در ماشینو باز کرد و با جیغ و داد و صدا کردن اسم بچه ها با آن پاهای متورم به سمت خانه دوید!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ناگهان با هول از جا کنده شد و روی دو پا ایستاد، توابی که پشت سرش ایستاده بود دستانش را روی شانه های او گذاشت و تلاش کرد او را بنشاند ولی او چشمبندش را بالا زد و داد زد: "باید برم، باید برم!" چند تواب دیگر به کمک زهره شاه حسینی (توابی که می خواست او را به زور بنشاند) شتافتند و همگی روی سرش ریختند و پس از ضرب و شتم اولیه او را کشان، کشان نزدیک در "قیامت" برده و از پاسدار خواستند حاج داود را خبر کند! چند لحظه بعد حاج داود با شکم برآمده اش در آنجا حاضر بود و با لحنی که هیچ گاه سابقه نداشت و در آن بی تفاوتی موج می زد پرسید: "چیه؟ چه خبر شده؟"

زهره شاه حسینی در حالی که به کمک تواب دیگری بازوهای او را گرفته بود تا آماده کتک خوردن از حاج داود باشد گفت: "حاجی، این نظم قیامت رو به هم ریخته، بلند شده و داد و بیداد راه انداخته، میخواد به بقیه روحیه بده، همیشه تلاش داره سر و صدا ایجاد کنه!" حاج داود با همان لحن بی تفاوت حرف او را برید و گفت: "که چی؟ دیگه همه چی تموم شد، کارخونه تواب سازی تعطیل شد! ولش کنید، شما هم به فکر خودتون باشید، ما که دیگه نیستیم، رفتنی ییم، رفتنی!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

Missing media item.

 

Missing media item.

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

http://www.didgah.net/maghalehMatnKamel.php?id=12132

مطالب مرتبط:

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما