ژوزف
10.11.2021 - 04:22

 

 

سی و چهار نفر بودیم که در یک سلول بیست متری ریخته بودندمان! سلول شماره چهار در بند پنج آموزشگاه، هر بیست و چهار ساعت، چهار نوبت در سلول را باز می کردند تا به سوی دستشوئی و توالت هجوم بریم، در این حالت هم اما باید مواظب رفتار و کردارمان می بودیم چون اگر دست از پا خطا می کردیم مجازات می شدیم، بیرون از سلول و بر در و دیوار راهروی بند حتی در مستراح و دستشوئی عکس سردمداران حکومت به چشم می خورد و شعارهایشان اما بر دیوارهای درون سلول جائی برای تبلیغات حکومت نبود، اینجا ساک ها و لوازم زندگیمان را آویزان کرده بودیم.

علیرغم تنگی جا دل هایمان بزرگ بودند، پولی را که به وقت ملاقات از خانواده هایمان می گرفتیم روی هم می ریختیم و میوه و دارو می خریدیم که هر کس بر حسب نیازش از آن استفاده می کرد، نظم و انضباط خوردن و خوابیدن و نشستن با همه دشواری هایش تحمل پذیر بودند و حتی گاه پر از شوخی های یواشکی و خنده های ریز، سلول به مانند جزیره ای بود در مرداب، جزیره کوچکی که از آنجا سی و چهار نفر را به بازجوئی می بردند و شکنجه می دادند و شلاق می زدند و دوباره به سر جای اول باز می گرداندند!

شب ها پس از شام کلاس تشکیل می دادیم، چهار نفر اینجا، پنج نفر آنجا، هفت نفر آن طرف و سه نفر این گوشه می نشستیم، عده ای انگلیسی می خواندند، عده ای ادبیات، عده ای فلسفه، عده ای ریاضی، عده ای اقتصاد، عده ای فرانسه، با این که نه کاغذ داشتیم و نه چیزی برای نوشتن می خواستیم دانشمان را باهم تقسیم کنیم، هر کس اندوخته ای داشت معلمی بود برای کسانی که هیچ نداشتند.

جمعه ها بازجوئی تعطیل بود، هفته ای سه نوبت و هر نوبت بیست دقیقه دقیقه هواخوری داشتیم، برای تنفس هوای تازه، تماشای آسمان و دیدن آفتاب سر از پا نمی نشاختیم، ورزش و بازی هم خستگی و کوفتگی و رنج را کاهش می داد، رسم و رسوم خاص خودمان را هم داشتیم و از جمله این که هر وقت تازه واردی داشتیم دور سلول می نشستیم و مراسم معارفه برگزار می کردیم، هفته ای دو شب هم می توانستیم پس از شام سرگذشتمان و یا قصه ای را برای سلول واگوئیم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در هواخوری بودیم که او را به سلول ما آوردند، مرد باریک اندام بلند قدی که گوشه ای نشسته بود و ظرف میوه در برابرش بود و سیب می خورد، دور سلول جا گرفتیم و یکی یکی خود را معرفی کردیم، نوبتش که شد گفت: "بازجو منو یوسف صدا میکنه اما اسمم ژوزفه، من مسیحی هستم، لاجوردی گفته باید بپذیرم خمینی امام من و همه مسیحی های ایرانه!"

با آخرین کلمات ژوزف سلول پر از خنده شد، خودش اما نمی خندید، گهگاهی غمگین بچه ها را نگاه می کرد که ناگهان در سلول باز شد و پاسدار غضبناکی در آستانه در ظاهر شد و علت خنده را پرسید! کسی لب به سخن نگشود و پاسدار هم پس از چند لحظه از در بیرون رفت و آن را از پشت بست، بلافاصله از زبان یکی از بچه ها که به عنوان نماینده انتخابش کرده بودیم به ژوزف اطمینان خاطر دادیم که او را به نام خودش می خوانیم و به هر مذهب و مکتبی که وابسته باشد احترام می گذاریم، آرام شد و درآمد که اصل کاری خداست که یکی بیشتر نیست، صد تا خدا که نداریم، تازه پیغمبر ما با پیغمبر مسلمان ها همشهریه! سر مذهب که نباید جنگ و دعوا راه انداخت.

به این ترتیب ژوزف به جمع سی و چهار نفری ما اضافه شد و به محض شنیدن مقررات زندگی در بند دست به جیبش کرد و کل دارائیش را که حدود دویست و پنجاه تومان می شد در صندوق ریخت و به یکی از گروه های شهرداری پیوست.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در اولین جمعه ای که با ژوزف گذراندیم از هواخوری بی نصیب ماندیم، رأس ساعت سه بعد از ظهر در سلول باز شد و پاسداری دم در پدیدار شد و گفت: "چون پریروز تو سلول بلند خندیدید امروز هواخوری ندارید!" همه دلخور شدیم و از همه بیشتر ژوزف که بی صبرانه منتظر بود ساعت سه فرا رسد و نوبت هواخوری شود، درست به یاد ندارم که تا شام چه کردیم اما پس از شام که نوبت سرگذشت گوئی و قصه شد ژوزف اولین داوطلب بود، حکایتی را که آن شب برای ما گفت تا به امروز فراموش نکرده ام، همین حکایت است که اینک می خواهم برای شما بازگویم، حکایتی که ژوزف آن را به آرامی و ملایمت به گوشمان رساند، این طور:

..... قصد نداشتم که سرگذشتم را بگویم، فکر می کردم آزادم کنند، دو سال است که اسیرم، گاهی در سلول انفرادی و گاهی در بند عمومی بوده ام، به امید آزادی تا به حال با کسی درد دل نکرده ام، به هیچکس نگفته ام چرا دستگیر شده ام، چه بلائی در این دو سال به سرم آورده اند، دوستی، محبت و شجاعت شما باعث شد که به شما اعتماد کنم و سرگذشتم را برایتان بگویم.

خانه ما توی خیابان نصرت، امیرآباد جنوبی است، پدرم، پدربزرگم و خودم توی این خانه بزرگ شده ایم، نزدیک میدون گمرک تراشکاری داشتیم، من از پدرم تراشکاری یاد گرفتم و نسبتا اوستای واردی هستم، بعد از گرفتن دیپلم توی همین مغازه تراشکاری مشغول کار شدم، درآمد خیلی خوبی داشتیم، به همین خاطر تصمیم گرفتیم یک طبقه روی خانه مان بسازیم که من بتونم ازدواج کنم، بعد از پنج، شش ماه ساختمون خونه تمام شد، برای تمیزکاری و سر و سامان دادن به حیاط و باغچه رفتم میدون بیست و چهار اسفند، همین میدون انقلاب فعلی که دو نفر کارگر بگیرم، اون وقت ها میدون بیست و چهار اسفند محل جمع شدن کارگرای بیکار بود، تا فهمیدن دنبال کارگرم بیشتر از چهل نفر دورم حلقه زدند!

هر کس سعی می کرد خودشو جلو بندازه، بالاخره دو نفری رو که خیلی التماس میکردن انتخاب کردم و اونا رو با خودم بردم خونه، کار باغچه و تمیزکاری سه روز طول کشید و در همین سه روز من و خونواده ام با خلیل و حسین آشنا شدیم، از اون به بعد هر وقت کاری داشتیم یا خلیل یا حسین یا هر دوشونو صدا می کردیم، اونا وضع خوبی نداشتند، از دهات اطراف قم اومده بودند تهرون، گاهی کارگری و گاهی دستفروشی میکردن، خونه شون نزدیک فرودگاه تو حلبی آباد بود.

همون سالی که خونه رو ساختیم منم ازدواج کردم، یه بار که من و زنم از میدون بیست و چهار اسفند می گذشتیم خلیل رو دیدم، حال و روزش رو پرسیدم، از بیکاری و بی پولی شاکی بود، آدرس مغازمونو نوشتم و دادم دستش و گفتم اگه بخواد میتونه دو روزی برای تمیزکاری بیاد اونجا، حرفم که تموم شد خلیل گفت: "اگه حسین آقا اجازه بده به روی چشم!" با تعجب پرسیدم: "به حسین آقا چه ربطی داره؟" خلیل سری تکون داد و گفت: "روزگاره دیگه آقا، حسین آقا حالا شده رئیس! همه کاره این میدون حالا اونه، بدون اجازش کسی حق نداره کاری بگیره، هر کس کارگر میخواد باید دم اونو ببینه!"

حرفای خلیل برام باور کردنی نبودند، به همین خاطر به او گفتم که ماجرا را به کسی نمیگم و اون میتونه بدون این که کسی بفهمه دو روزی بیاد پیش ما و کار کنه اما خلیل موافق نبود، گفت: "نه، نمیتونم، اگه بفهمه دار و دسته اش میریزن رو سرم و کتکم میزنن، دیگه ام اجازه نمیده برای پیدا کردن کار اینجا بیام!" پرسیدم: "راستی حسین کجاس؟"

- هنوز نیومده!

- پس از چی می ترسی؟

- دار و دسته اش که هستن!

- خب اگه تونستی فردا بیا !

و خداحافظی کردم و از او جدا شدم، فردای اون روز ساعت هشت و نیم صبح موتوری جلوی مغازه ایستاد، خلیل و حسین باهم اومده بودند، وارد مغازه شدند، حسین مثل لات و لوتای میدون گمرک سلام کرد و دست داد و گفت: "داش ژوزف زیر پاتم نیگا کن، میدونی که ما خاک پاتیم!" ضمن این که احوالش رو می پرسیدم به خلیل نشون دادم چه کارائی بکنه، پس از مدتی حسین باز به سبک لات ها خداحافظی کرد و رفت، غروب که شد مزد خلیل رو دادم و گفتم که هشت و نیم صبح فردا منتظرش هستم، خلیل در همون حالی که مزدشو تو جیبش میذاشت گفت: "حسین آقا از شما خواسته که یه بیست تومنی هم برا اون بدین که باهاش سیگار بخره!" با وجودی که دلم نمی خواست بیست تومن هم برای حسین دادم!

خلیل فردا تنها اومد و آخر روز که مزدشو می گرفت باز یه بیست تومنی برا حسین خواست! به او گفتم که دیروز بیست تومن پول سیگار دادم، گفت: "اون مال دیروز بود، برای هر روز کار حسین بیست تومن از مزد منو برا خودش ورمیداره! اگه هم زورش برسه بیست تومن از صاحبکار میگیره!" گفتم: "این دیگه باج گیریه، باج گیری هم کار خوبی نیست، منم با باج مخالفم، باج نمیدم!" خلیل گفت: "حسین دیگه اون حسین سابق نیس، حالا برا خودش دار و دسته ای داره، حتی بچه های کوچیک رو هم به کار گرفته، بهتره که باهاش درگیر نشی!" گفتم: "اگه حسین سراغ بیست تومنو از تو گرفت بهش بگو که ژوزف باج نمیده!" خلیل دلخور و نگران از مغازه رفت، یه هفته بعد نزدیکای غروب چن تا بچه هشت، نه ساله ویترین کوچیک مغازه رو با سنگ شکستند و ما تا اومدیم به خودمون بجنبیم دررفتند!

یه ماهی از این ماجرا گذشته بود که یه روز پیش از ظهر سر و کله حسین تو مغازه پیدا شد، مثل لات ها سلام و خنده کرد، از این در و اون در حرف زد و سر آخر از من خواست که دویست تومن بهش کمک کنم! هم پدرم و هم من هر دو حسابی عصبانی شده بودیم اما به جای دعوا و مرافعه نصیحتش کردیم و ازش خواستیم که از باجگیری دست بکشه و شغل شرافتمندانه ای پیدا کنه، حسین که از مغازه رفت همسایه روبروئیمون که وسایل یدکی اوپل می فروخت توی مغازه اومد و جویای ماجرا شد، وقتی شنید که به حسین پول نداده ایم گفت: "این کله خر تازه سر و کله اش تو میدون گمرک پیدا شده، سراغ کاسبا رفته، سراغ جنده های شهر نو رفته، ده بیست نفری هم دور خودش جمع کرده که ناجورتر از همشون شش، هفت بچه هشت، نه ساله ان، همین بچه ها بودند که دو روز پیش شیشه یدکی فروشی مزدای گوشه میدونو با سنگ شکستند، دیشب هم با سنگ سر یه جنده رو شکستند و فرار کردند!"

حرفای همسایه هم من و هم پدرمو دل نگرون کرد، از ترس، همون روز تنگ غروب رفتم به خونه خلیل تو حلبی آباد و دویست تومن بهش دادم که به حسین برسونه! از اون تاریخ هرهفته یک بار سر و کله حسین پیدا می شد، مدتی تو مغازه می لولید، باجشو می گرفت و می رفت!

تا آبان سال ۱۳۵۷ که یه روز با ریخت و قیافه جدیدی وارد مغازه شد، کت و شلوار مشکی، پیراهن مشکی، ته ریش، یه تسبیح بلند دونه ریزم دستش بود، سلام کرد و صلواتی فرستاد و برای کمک به خونواده کسائی که به دست ارتش کشته شده بودند دوهزار تومن پول خواست! چاره ای نبود، دوهزار تومنو به حسین دادیم، روز بعد راهپیمائی بود، جمعیت زیادی تو میدون گمرک جمع شده بودند، در حالی که شعار میدادن به سمت پاستور راه افتادند، جلوی صف چند تا آخوند وایستاده بودند، پشت سر اونا باجگیرهای میدون گمرک و شهر نو راه می رفتند، حسین درست وسط باجگیرها بود!

اوایل سال ۱۳۵۸ بود که من و پدرم تصمیم گرفتیم مغازه رو بفروشیم و با اون پول سرمایه ای فراهم کنیم و سه دستگاه آپارتمان در آریاشهر بخریم، آپارتمان ها به هم چسبیده بودند و بر خیابون قرار داشتند، زیر هر سه آپارتمانو فروشگاه کردیم و وسایل یدکی و لاستیک فروشی باز کردیم، همان روزای اول بود که یه جیپ جلوی مغازه وایستاد و پاسداری به داخل مغازه اومد و گفت: "حاج آقا فرمودن که اگه فرصت کردین نیم ساعتی تشریف بیارین کمیته!" از پاسدار پرسیدم: "کدوم حاج آقا؟" پاسداره جواب داد: "حاج آقا حسین!" همون روز به محل کمیته رفتم و سراغ حاج آقا حسین رو گرفتم، مرا بردند به اتاق رئیس کمیته، ترس همه وجودم رو گرفته بود، سعی کردم تعادلمو حفظ کنم، سلام کردم.

حسین با اشاره گفت که بشینم، رو صندلی روبروی میزش نشستم، چند لحظه ای سکوت برقرار شد، بعد حسین با لهجه عربی شروع کرد به فارسی حرف زدن! نمیدونم به چه دلیل جا به جا صلوات می فرستاد، آخر سر از من خواست که هفته ای هزار تومن به او بدم که در اختیار خونواده شهدای انقلاب بذاره! من که تازه مغازه رو باز کرده بودم و سود و زیانش دستم نبود گفتم که چنین پولی در توان ما نیست، حسین عصبانی از پشت میزش بلند شد، با اون تسبیح بلندش و چشماش که پرخون شده بودند اومد و جلوی من وایستاد و گفت: "اجاره سه دستگاه آپارتمانو می گیری و بالا می کشی تازه ادعا می کنی در توانت نیست؟ وقتی مغازه و آپارتمانتو به عنوان اموال ضدانقلاب مصادره کردم اون وقت می فهمی یه من ماست چقدر کره داره!" از ترس شروع کردم به چونه زدن! تا حسین حرف آخرشو زد و رفت پشت میزش نشست: "امکان نداره کمتر از هفتصد تومن بگیرم!"

هر هفته هفتصد تومن تحویلش می دادم، مرتب! تا این که جنگ ایران و عراق شروع شد، دوباره حاج آقا حسین پیغوم فرستاد که به کمیته برم! این بار به بهانه کمک به جبهه های جنگ پول بیشتری می خواست! هر چه دلیل آوردم که درآمدمون مثل گذشته نیست فایده ای نکرد، اصرار داشت که باید اجاره دو تا از آپارتمان ها رو برای کمک به جبهه های جنگ تحویلش بدم، بالاخره پذیرفتم و یک سال آزگار هر ماه کلی پول به دستش دادم!

سال ۱۳۶۰ تازه شروع شده بود که یکی از دوستام ازم پرسید: "برای این همه کمکی که به جبهه ها می کنی رسید هم می گیری؟" گفتم: "نه!" اون به من گفت که بهتره پولو به حساب بانکی مخصوص جنگ واریز کنم و رسیدشو بگیرم که این رسیدها برای گرفتن وسائل یدکی به درد میخورن! از این به بعد هر ماه هشت هزار تومن به حساب جبهه ها واریز می کردم و خبرشو به حاج آقا حسین میرسوندم!

تا مهرماه سال ۱۳۶۰ که حاج آقا حسین دو مرتبه خواست برم کمیته، خیلی خودمونی به من گفت که به جای این که پولو به حساب بانکی واریز کنم بدمش دست او، نقد! امتناع کردم و از اتاقش بیرون رفتم، روز دوم آبان ماه حدود ظهر تلفن مغازه زنگ زد، حاج آقا حسین بود که از من می خواست فوری به کمیته برم، قصد داشتم محلش نذارم و نرم اما پدرم مجبورم کرد که برم و رفتم، به اتاقش که رسیدم همسرم را دیدم که چادر مشکی به سر بی حال و بی رمق روی صندلی افتاده! حاج آقا حسین هم قرآنی به دست گرفته و چیزایی زیر لب زمزمه میکنه! چشمش که به من افتاد شروع کرد به فحاشی: "بی غیرت، چرا اجازه میدی زنت بدون رعایت حجاب تو خیابون راه بره؟ خجالت نمی کشی؟" و حرفایی تو این ردیف، آخر سر هم تهدیدم کرد که چند شبی زنمو زندون میندازه تا آدم بشه و به خاطر عدم رعایت حجاب حد هم میخوره!

از عصبانیت داشتم دیوونه می شدم اما در مقابل پاسدارای مسلح کاری از دستم ساخته نبود! رفتم کنار همسرم نشستم و سرمو تو دستام گرفتم، پس از چند دقیقه سکوت همسرم گفت: "حاج آقا، این دفه جریمه پولی کنین! اگه یه بار دیگه تکرار شد اون وقت شلاقم بزنین!" حاج آقا حسین سرشو بلند کرد، خنده ای صورتشو پوشوند و گفت: "عیب نداره اما پولو نقد میخوام، ده هزار تومنم میخوام، چونه ام نداره!" پذیرفتم و قرار شد چند روز بعد تحویلش بدم، از زنم هم تعهد کتبی گرفتند که حجاب اسلامی رو رعایت کنه!

دو ماهی از این ماجرا گذشت، شنیدم رئیس کمیته محل عوض شده و آخوندی به نام صفری که پسرش در جبهه های جنگ کشته شده جای حاج آقا حسین اومده، از این که از شر او راحت شده بودیم خیلی خوشحال شدم اما این خوشحالی چند روز بیشتر دوام نداشت! چون آخوند صفری در همان روزای اول کاسبای محل رو تو مسجد جمع کرد و در آخر یه سخنرانی مفصل راجع به ضرورت دفاع از سرزمین و امت اسلامی از همه خواست که یا به جبهه های جنگ برن یا کمک مالی بکنن، در آخر حرفاشم انگشت رو به طرف من گرفت و گفت: "مثلا آقا ژوزف با این که مسیحیه داوطلب شده هر ماه بیست هزار تومن به جبهه ها کمک کنه!"

تا این حرفو شنیدم از جا بلند شدم و گفتم: "حاج آقا، کل دار و ندار پدرم و من سه آپارتمان و یه مغازه اس، اجاره سه آپارتمان میشه دوازده هزار تومن، درآمد مغازه هم حداکثر پونزده هزار تومنه، خونواده من و پدرم هم جمعا هشت نفریم، با این گرونی که هست همین حالاشم دخل و خرجمون جور نیس، آخه چطور میتونیم ماهی بیست هزار تومن به جبهه ها کمک کنیم؟ تازه کی به شما گفته که من داوطلبم که چنین پولی بپردازم؟ من که این همه مدته ماهی هشت هزار تومن به جبهه ها کمک می کنم، بیشتر از اینو از کجا بیارم؟" حاج آقا صفری جواب منو نداد و با کاسبای دیگه سر صحبتو باز کرد، کم کم همه پراکنده شدیم.

فردای اون روز حدود ساعت ده صبح عده ای حزب اللهی جلوی مغازه ما جمع شدند و شعار: "مرگ بر اسرائیل!" دادند، بعضی از حزب اللهی ها حتی به داخل مغازه هم سرک میکشیدن و به ما میگفتن: "شما جاسوس اسرائیلین!" اون روز پدرم اون قدر به کمیته تلفن کرد تا بالاخره تونست با حاج آقا صفری حرف بزنه و علت این غائله رو بفهمه، حاج آقا صفری بهش گفت که گره مشکل شما فقط و فقط با پرداخت بیست هزار تومن به جبهه های جنگ باز میشه! ناچار مغازه رو بستیم و رفتیم کمیته، دلیل و برهانمون فقط به این درد خورد که هر ماه هشت هزار تومن به حساب جبهه های جنگ واریز کنیم و چهارهزار تومن هم به شخص حاج آقا صفری بدیم! وقتی به مغازه برگشتیم اثری از آثار حزب اللهی ها نبود!

چند ماهی گذشت، گرانی مثل اسب می تاخت، درآمد ما کفاف زندگی ساده مونو نمی داد، به این فکر افتادیم که مغازه و آپارتمان ها رو بفروشیم، یه روز که در میدون انقلاب منتظر تاکسی بودم صدای آشنای خلیل رو شنیدم، دست دادیم و حال و احوالی کردیم، او هنوز کارگر ساختمانی بود و مرتب به میدان انقلاب می اومد و منتظر میموند تا کسی بیاد و کارگر بخواد! سراغ حاج آقا حسین رو گرفتم، غمناک و افسرده سرشو تکون داد و گفت: "ژوزف جان روزگار بدی شده، میدونی، حسین در دادگاه های انقلاب اسلامی پست مهمی گرفته، برادر بزرگش هم در وزارت بازرگانی مشغوله، برادر کوچیکش هم رئیس موتورسوارا و حزب اللهی های نازی آباد شده!" با شنیدن این خبرا ترس برم داشت و تن و جونم به لرزه افتادند! از خلیل خداحافظی کردم و با تاکسی خودمو به خونه رسوندم، خبرو به پدر و همسرم هم دادم، اونام به شدت نگران شدند، نظر پدرم این بود که هر چه زودتر باید مغازه و آپارتمان رو بفروشیم و خونمونو عوض کنیم!

عصر روز سوم فروردین سال ۱۳۶۱ تو پارک لاله با همسرم قدم می زدم که چهار پاسدار به طرفمون اومدن و بدون مقدمه ازمون خواستند که به طرف پاترولی بریم که اون نزدیکی ها پارک شده بود! اجبارا راه افتادیم، به پاترول که رسیدیم قیافه حاج آقا حسین را بلافاصله شناختم که با لباس پاسداری پشت پاترول نشسته، روی سینه اش آرم دادگاه های انقلاب اسلامی بود! از ماشین پیاده شد و به پاسدارا دستور داد که در پارک گشتی بزنند و به طرف ما اومد، اول از حال و روزمون پرسید، از گرانی و درآمد کم شکایت می کردم که وسط حرفم پرید و گفت: "از بنگاهی محلتون شنیدم که میخواین مغازه و آپارتمان ها رو بفروشین!" گفتم: "چیکار کنیم؟ وقتی خرج و دخل جور نمیشه چاره چیه؟" گفت: "بهتره که مغازه و آپارتمانو یه جا بفروشین به خودم!" گفتم: "به این زودی ها که قصد فروش نداریم!" گفت: "باشه، هر وقت خواستین بفروشین باید به خودم بفروشینش، اجازه ندارین به کس دیگه بفروشینش، پنجاه، پنجاه!"

گفتم: "پنجاه، پنجاه دیگه یعنی چی؟" گفت: "یعنی این که پنجاه درصد قیمت فروشو میدمش به شما، در عوضش اما به شما اجازه میدم که اونا رو بفروشین!" از کوره دررفتم و گفتم: "حاج آقا، تا کی میخوای ما رو سرکیسه کنی؟ تا کی ما باید به تو باج بدیم؟ ظلم و جورم حدی داره! روز روشن و دزدی؟ زورگوئی؟ نه دیگه تموم شد، دیگه خسته شدیم، بیچاره شدیم، جونمون به لبمون رسیده، دیگه باج بی باج!" همین وقت پاترول پاسدارا هم رسید، حاج آقا که عصبانی و خشمگین شده بود رو کرد به پاسدارا و با اشاره به همسرم گفت: "این پتیاره رو ببرین دادستانی انقلاب تا مزه بدحجابی رو بچشه!" با دستپاچگی رفتم جلوی پاسدارا و گفتم: "نیگا کنین! خانمم مانتوی بلند داره، روسری داره، حتی یه تار موشم دیده نمیشه، حاج آقا دروغ میگه، اون یه باجگیره، باج میخواد ازم بگیره!"

حرفم تموم نشده بود که یکی از پاسدارا مشت محکمی به دهنم کوبید! ضربه چنان قوی بود که پخش زمین شدم و خون دهنمو پر کرد، حاج آقا حسین به سمت همسرم رفت و سعی کرد که اونو به داخل پاترول هل بده، اختیارم را از کف دادم و با همه قدرتم از زمین بلند شدم و به طرف حاج آقا یورش بردم و با دو دست اونو محکم از پشت گرفتم اما پاسدارا رو سرم ریختند و منو زیر مشت و لگد گرفتند! تا میتونستن منو زدند، اون قدر چرخ خوردم که گیج رو زمین افتادم، اون وقت منو تو پاترول انداختند و جسد نیمه جونمو به کمیته زنجان بردند، خوشبختانه زنم تونست تو اون حیص و بیص دربره و فرار کنه، برام پرونده سازی کردند، خود رئیس کمیته زنجان سؤال و جوابا رو کرد و به جرم جاسوسی برای اسرائیل، توهین به امام امت، همکاری با ضدانقلاب و حمل اسلحه غیر مجاز منو تحویل زندان اوین داد!

سال ۱۳۶۱ و تموم سال ۱۳۶۲ مرتب به خاطر این جرما بازجوئی شدم! از دو ماه پیش بازجوم عوض شده، بازجوی جدید میگه که اگه قرآنو یاد بگیرم، مسلمون شم، حاضر شم که ختنه ام کنن و یه مصاحبه تلویزیونی هم بکنم آزاد میشم! همین چند روز پیشم از من خواست که: "ما همه سرباز توئیم خمینی!" رو بلند، بلند صد بار تکرار کنم که از ترس کردم! بهش التماس کردم که آخه من مسیحی هستم، پدرم، مادرم، جد و آبادم مسیحی بودند، ما هم خدا رو قبول داریم هم کتاب مقدس داریم، کتاب مقدس ما رو اسلام هم به رسمیت شناخته، پیغمبر ما رو حضرت محمد هم به رسمیت شناخته، آخه چرا این کارا رو با ما میکنین؟ اما التماس و استدلال من اثری روش نداشت، با کابل به جان من افتاد و نتیجه اش اینه که میبینین! .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ژوزف ساکت شد، سرش را به زیر انداخت، دستش را روی پاهای مجروح و ورم کرده و کبودش گذاشت، آهسته، آهسته به ماساژ انگشتان زخمیش پرداخت، ساعت خواب رسیده بود، همه باید در جاهای خود دراز می کشیدیم، دقایقی بعد سی و پنج نفر زندانی فشرده به هم ساکت و غمناک در اندیشه فرو رفته بودند، از پشت تورهای سیمی و از میان پنجره کوچک چسبیده به سقف ماه روشنی نقره فامش را به سلول هدیه می داد!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نکته: گمان بر این است که نام های به کار برده شده در این نوشتار نام های مستعار هستند و ویژگی های کسی که با نام "حسین" در این نوشتار از او نام برده شده است با ویژگی های اسماعیل افتخاری معروف به اسماعیل تیغ زن همانندی های فراوان دارند، درباره چگونگی بر سر کار آمدن لات ها و اراذل و اوباش پس از انتحار اسلامی و در سایه آخوندیسم نگاه کردن به نوشتار دیگری در لینک زیر نیز سودمند است

http://iranglobal.info/node/63230

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

Missing media item.

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

جلد یکم کتاب زندان - ناصر مهاجر

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما