حاجی لگد و فحش را چاشنی شلاق ها می کرد!

حاج داود رحمانی جرمم را پرسید، گفتم: "مشکوک دستگیر شده ام!" سیلی محکمی به گوشم نشاند که پدرسوخته فلان، فلان شده، تو هنوز آدم نشده ای؟ همه تان در خانه های تیمی مایه راحتی خیال پسرها بودید! ..... در قزلحصار حکم، حکم حاجی بود! قانون وضع می کرد، قانون لغو می کرد، شکنجه می کرد، چند پاسدار گوش به فرمان هم داشت که ما را شکنجه می کردند! .....

 

بعد از دو هفته از آخرین بازجوئیم برای رفتن به دادگاه صدایم کردند! همه تعجب کردیم چون غیر از بچه هائی که چیزی توی پرونده شان بود و با یک دادگاه یک دقیقه ای به جوخه اعدام فرستاده می شدند بقیه همه را معلق گذاشته بودند تا بتوانند از هر جا که بشود برایشان بهانه ای برای حکم اعدام پیدا کنند! یافتن این بهانه هم دشوار نبود، مثلا کافی بود کوچکترین مطلبی که به خودی خود جرمی هم نبود و تو در بازجوئی خودت عنوان نکرده بودی از جای دیگری لو برود و چه بسیار بودند کسانی که فقط به این جرم بعد از مدت ها که از حبسشان می گذشت و حتی بعد از محاکمه و محکوم شدن اولیه به حبس های سبکتر به جوخه اعدام سپرده شدند، من اولین نفر در بند بودم که حکمم اعدام نبود و به دادگاه خوانده شدم! این بار مرا به جای طبقه اول و دوم که مخصوص بازجوئی بود به طبقه سوم بردند، گوشه ای ایستادم، صدای گفتگو و صحبت های خودمانی بین پاسدارها به گوشم می رسید، پاسداری نزدم آمد و گفت: "می دانی امروز روز آخر عمرت است؟ چند روز است دستگیر شده ای؟" گفتم: "حدود یک ماه و نیم!"

داشت سؤال بعدی را می پرسید که پاسدار دیگری آمد و مرا به دادگاه برد، همان طور چشم بسته مرا روی صندلی نشاندند، در میان سکوت و تاریکی به انتظار نشسته بودم که صدای رئیس دادگاه به گوشم خورد که اسمم را می خواند، با شنیدن اسمم خاطرم جمع شد که اقلا دادگاهم از نوع دادگاه های گیلانی نیست چون در دادگاه های گیلانی اسم هم خوانده نمی شود! فقط یک حکم اعدام دسته جمعی، دستور نوشتن وصیتنامه و احیانا تلفنی به خانواده برای وداع! پاسدار شماره ات را می گیرد و گوشی را به دستت می دهد: "مامان، من امشب اعدام میشم، خداحافظ!" اجازه داد چشمبندم را باز کنم، جلویم دو میز بود، یکی از آن آخوند جوانی به عنوان قاضی و دیگر متعلق به ظاهرا منشی جلسه! مرد سی و چند ساله ای مثل برج زهرمار که گویا از این که برای یک زندانی جلسه ای و دادگاهی تشکیل می شود ناراضی بود و دلش می خواست مرا با دست هایش خفه کند! روی میز رئیس دادگاه چند پرونده و چند قلم وجود داشتند و روی میز منشی فقط یک سینی با قندان و قوری و فنجان دیده می شد زیرا منشی کاری جز این نداشت! پاسداری در کنار میز رئیس ایستاده بود که با چشم های هیزش انگار چادر و روسریم را می درید!

پرونده ام جلو رئیس دادگاه بود، چیزهائی که خودم نوشته بودم و می دانستم چیست اما زیر بعضی از خط ها و عبارت ها را با خط قرمز مشخص کرده بودند، دادگاه شروع شد! قاضی گفت: "شما متهم هستید که از گروهک ها حمایت کرده اید!" جواب دادم که در کجای بازجوئی و نوشته های من چنین چیزی هست که من از گروهک ها دفاع کرده ام؟ گفت: "همین که از انجمن اسلامی دانشکده پشتیبانی نکرده اید متهم به دفاع از گروه های دیگرید!" و قسمت هائی از متن بازجوئی را که خودم برایشان نوشته بودم و بیشتر مربوط به دوره انقلاب و تظاهرات آن موقع بود به عنوان جرم برایم خواند و در آخر گفت که اگر دفاعی از خود دارم بکنم! جواب دادم: "چه دفاعی می توانم بکنم؟ من همه چیزهائی که مرا متهم به آنها کردید در ورقه های بازجوئی که الان جلوی رویتان هست با دلایل کافی رد کرده ام، بنا بر این اگر دفاع و نظر من لازم بود و کمک می کرد شما مرا متهم به پشتیبانی و همکاری با گروهک ها نمی کردید!" دیگر نه او چیزی گفت و نه من، در آخر خواست که به خانواده ام زنگی بزنم و خودش و بقیه (پاسدار و منشی) از اتاق خارج شدند.

این آخرین شگرد آنهاست که زندانی را با تلفن که از خارج از اتاق تحت کنترل است بیازمایند! به همین خاطر بعد از متهم کردن زندانی با دلایل و شواهد کافی (از نظر خودشان) زندانی را با تلفن در اتاق تنها می گذارند و بسیارند زندانیانی که بر اثر کمی تجربه ممکن است گول چنین کلکی را بخورند و از طرف خودشان یا از ناحیه مخاطبشان چیزی گفته شود که مایه دردسرهای بعدی شود، روی هم رفته دادگاهم دوازده دقیقه طول کشید بدون این که حکمم اعلام شود، من باید کلاهم را به آسمان می انداختم که زمانی که صرف محاکمه هزار و دویست زندانی می شد به دادگاه من اختصاص یافته بود! به بند برگشتم در حالی که هیچ خیالم راحت نبود که کارم تمام شده، حساب و کتابی که در کار نبود، ممکن بود امروز حکم آزادیت را بدهند، فردا دوباره دستگیر و اعدامت کنند و به عکس امروز اعدامت کنند، فردا متوجه شوند که باید آزاد می شدی و برای جبرانش دو رکعت نماز توبه به جا بیاورند!

قزلحصار

مدت سه ماه در اوین بودن و دیدن آن همه ماجراها و شکنجه ها و دلهره لو رفتن و دوباره به بازجوئی فرا خوانده شدن دیگر آرامش و اعصابی برایت نمی گذارد و رفتن به زندان قزلحصار جزو آرزوهایت می شود، بنا بر این وقتی مرا برای انتقال به قزل صدا زدند از تصور یک آرامش نسبی نفس راحتی کشیدم، با صدا کردن من در بند همهمه راه افتاد، همه بچه ها به طرفم آمدند، من هم در حالی که وسائلم را با بچه ها عوض می کردم و قول و قرارها و پیغام هایشان را می گرفتم همراه با بقیه گریه می کردم، چه سخت بود دوری از بچه هائی که مدت سه ماه شریک غم و شادی هم بودیم و حرف های همدیگر را می دانستیم.

ساعت دو بود که ما را چشم بسته سوار اتوبوس کردند و به راه افتادیم، وقتی از در اصلی اوین رد شدیم و از چند کوچه و پس کوچه اطراف اوین گذشتیم اجازه دادند چشمبندهایمان را باز کنیم ولی حق برگشتن و به اطراف نگاه کردن و کنار زدن پرده های کشیده اتوبوس را نداشتیم، اتوبوس پر از زندانی بود، پسرها را یک طرف و دخترها را طرف دیگر نشانده بودند، به عده ای از پسرهای زندانی دستبند زده بودند، پاسداری مسلح جلوی ماشین مراقب حرکات ما بود و راننده بیشتر از آن که به جلو نگاه کند از توی آئینه اش ما را می پائید، مدتی رفتیم تا بالاخره ماشین جلوی یک در آهنی بزرگ ایستاد و راننده برای دادن شناسائی از ماشین پائین آمد، روی در با خط درشت نوشته شده بود: "زندان ضدانقلاب ـ زباله دان تاریخ!" بیرون در چند مرد و زن مسن با اشتیاق و پرسان که از کجا می آیید ما را نگاه می کردند، وارد قزل شدیم و بعد از گذشتن از چند پیچ و خم پیاده شدیم، ما را به خط کردند و به راه انداختند، بعد از چند دقیقه خود را در راهروی بسیار درازی یافتم که انبوهی زندانی دیگر نیز آنجا بودند که گویا با چندین ماشین آورده شده بودند، ما را رو به دیوار و پشت به راهرو نشاندند.

دختری کنار من نشسته بود که سخت می گریست، هر چه خواستم او را دلداری دهم فایده ای نداشت، آن قدر گریه کرد تا غش کرد، از جا بلند شدم و به پاسداری که با دوچرخه مشغول رفتن به ته سالن بود گفتم: "حال این دختر بد است!" گفت او را به بهداری ببرم، به کمک یکی دیگر از بچه ها او را به بهداری رساندم، مسئول بهداری که پسر جوانی بود و خود نیز زندانی بود او را با سیلی و کتک و آب سرد به هوش آورد! دخترک بعد از این که به هوش آمد شروع به جیغ و داد کرد که این بار او را با یک آمپول خواباند، مأموریت من دیگر تمام شده بود، به راهرو برگشتم، بچه ها را برای بردن به بند به خط کرده بودند، به دو خود را به صف بچه ها رساندم و در آخر صف قرار گرفتم، جلوی صف مرد بلند قد درشت هیکلی ایستاده بود که چهل ساله به نظر می رسید و او را حاج آقا صدا می زدند و بعدا معلوم شد مسئول زندان است، دو طرف حاج آقا دو در قرار داشتند و او یکی یکی از بچه ها سؤال می کرد و سپس آنها را یا به طرف در دست راست و یا به طرف در دست چپ می فرستاد، دست راست بند چهار مجرد و یا به قول حاجی بند زندانیان نبریده و دست چپ بند عمومی یا بند زندانیان اصلاح شده بود.

نوبت به من رسید، حاج آقا نگاه خیره ای به من انداخت و سپس با پوزخند اسمم را پرسید، جواب دادم، جرمم را پرسید، گفتم: "مشکوک دستگیر شده ام!" سیلی محکمی به گوشم نشاند که پدرسوخته فلان، فلان شده، تو هنوز آدم نشده ای؟ تو به جمهوری اسلامی توهین می کنی و تهمت می زنی؟ یعنی جمهوری اسلامی کسی را مشکوک دستگیر می کند؟ همه تان در خانه های تیمی مایه راحتی خیال پسرها بودید، حالا برای من لغز می خوانی؟ مرا که همچنان ساکت نگاهش می کردم و از خشم دندان هایم را به هم می فشردم به سمت راست هل داد و گفت: "برو، اگر قرار باشد تا آخر عمرت هم اینجا نگهت دارم خودم آدمت می کنم!" و مرا به طرف دری که پتوئی جلوی آن آویخته بود فرستاد، وارد که شدم ابتدا یک سرسرا بود با دو اتاق در دو طرف و سپس راهروی درازی که دو طرف آن سرتاسر سلول بود و زندانی هائی که از پشت میله ها ما را نگاه می کردند، از بین بچه هائی که به بند مجرد فرستاده شده بودند من و یک نفر دیگر را به دو اتاق دو طرف سرسرا فرستادند و بقیه را وارد سلول های توی راهرو کردند.

اتاقی که مرا فرستاده بودند اتاق بچه های چپ بود، راهرو باریکی در اتاق را از دیوار میله ای جلو جدا می کرد، در انتهای اتاق و روبروی در، پنجره ای قرار داشت که از میان آن برای اولین بار پس از سه ماه چشمم به خورشید افتاد که داشت آخرین اشعه های عصرگاهیش را نصیب زندگان می کرد، مدتی کنار پنجره ایستادم، چه زیبا بود آسمان و آزادی، به طرف بچه ها برگشتم، همه مان لبخند به لب داشتیم، به همه مان گفته بودند که تا آخر عمرمان اینجا خواهیم بود، در حالی که نگاهم از روی یکایک بچه ها می گذشت نشستم و بعد از پاسخ دادن به بچه های "بازجو" که کارشان با آمدن هر تازه واردی شروع می شد مشغول خوردن نان و پنیر و خرما شدم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در قزل حکم، حکم حاجی بود! وقت و بی وقت با لباس سربازی وارد بند می شد، قانون وضع می کرد، قانون لغو می کرد، شکنجه می کرد و می بخشید، برای اجرای دستورات جور و واجورش هم چند پاسدار زن و مرد گوش به فرمان داشت که ما را مدام زیر شکنجه های روحی و جسمی قرار می دادند، حاج آقا به پرونده ما کاری نداشت، این که ما محارب و مفسد، بی دین، یا بادین، گناهکار یا بی گناه بودیم به او ربطی نداشت، حاجی فقط وظیفه خود می دانست تا آنجا که می تواند از ناموس هایش یعنی ما زندانی های دختر مواظبت کند و هر کدام از این ناموس ها که پایش را کج برمی‌ داشت حاجی چنان دماری از روزگارش درمی آورد که بیا و تماشا کن!

در قزل ما حدود سیصد و پنجاه نفر بودیم که درهم می لولیدیم، سلولی که دو تخت سه طبقه داشت و در حقیقت برای شش زندانی در نظر گرفته شده بود سی تا سی و پنج زندانی را در آن چپانده بودند! زمین ناهموار و سرد و نمور زندان درد کمر و درد پا کمترین ارمغانش بود، میله های آهنی که از هر سو و اطراف به چشم می خوردند همه را محتاج عینک آستیگمات کرده بودند، هر کس یک پتو برای خوابیدن داشت، یک پتو نیز کف سلول انداخته بودیم، روی هر تخت فقط یک نفر حق داشت بخوابد، دو نفری جرم بود و ممکن بود شیطان به جلدمان برود ولی روی زمین هر چند نفر مجبور بودیم به هم بچسبیم عیبی نداشت! دو پاسدار زن رابط ما با حاجی بودند، یکی دختر شانزده، هفده ساله ای به نام طیبه که چشم دیدن هیچ کدام از ما را نداشت و وقتی امر کتک زدن ما به او محول می شد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت! می گفت: "اگر من جای گیلانی بودم اینجا این قدر شلوغ نبود، همه تان را می کشتم! همه تان کافرید و منافق!" و رو به بچه های بریده می کرد و می گفت: "شما هم دروغ می گوئید!"

دومی زن جوانی به نام فرزانه بود که گاه و بی گاه به خیال خود نسبت به ما اظهار دلسوزی می کرد و می گفت: "همیشه می شود توبه کرد و از راه کج برگشت!" با این همه در اجرای دستورات حاجی در مورد آزار ما کوتاهی نمی کرد، در قزل از بازجوئی و شکنجه برای اقرار گرفتن و مانند آن خبری نبود فقط روزی چند نفر را برای اعدام یا بازجوئی به اوین منتقل می کردند، در اینجا زندانیانی بودند که هنوز حتی هویتشان مشخص نشده بود و با یک شماره و بدون بازجوئی و حکم به قزل منتقل شده بودند، در قزل تلویزیون و کتاب (البته کتاب هائی از قبیل آثار دستغیب و مطهری!) و از همه مهمتر کاغذ و مداد داشتیم، روزی یک ساعت ما را به بند عمومی برده و در اتاقی به ما درس ایدئولوژی اسلامی تزریق می کردند که رفتن اجباری بود و نرفتن به هر دلیلی جرم محسوب می شد! هفته ای دو ساعت هواخوری داشتیم که همان را هم اغلب به بهانه های جور و واجور از ما می گرفتند! شب های پنجشنبه ما را مدت دو، سه ساعت در راهروهای سرد قزل می نشاندند و به خواندن دعای کمیل مجبور می کردند، روزی یک ساعت آب گرم داشتیم و یک روز در هفته نیز سه ساعت حمام داشتیم.

وضع حمام از اوین بهتر بود اما بیماری بسیار زیاد بود، سلول های نمور و نبود آفتاب و هوای آزاد و استفاده از حمام به طور عمومی همه را به بیماری های پوستی، قارچ رحم و غیره مبتلا کرده بود و گریز از این بیماری ها تقریبا غیر ممکن بود، در اینجا نیز از سیصد و پنجاه زندانی کمتر از پنجاه نفر به طور عادی قاعده می شدند و این نامرتب بودن عادت ماهانه در اغلب بچه ها عوارض عجیب و غریبی به وجود آورده بود، بدن اغلب ما ورم داشت، ورمی که ابتدا آن را با چاقی اشتباه می گرفتیم، یک روز لاجوردی که برای بازدید از بند آمده بود ما را که دید گفت: "وقتی شما را دستگیر کردیم همه تان زرد و لاغر بودید، حالا در اینجا گوشت زیادی بالا آورده اید!" و این را از محسنات زندان اسلامی به حساب آورد! در دیدن برنامه های تلویزیونی هم محدودیت داشتیم، مثلا اگر تلویزیون مسابقه فوتبال نشان می داد و پاسداری سر می رسید سر و صدا راه می انداخت که دیدن فوتبال حرام است چون مردهای بازیکن لخت هستند و ما که می گفتیم: "خوب، اگر حرام بود که تلویزیون آن را پخش نمی کرد!" در جواب می گفت که چون تلویزیون برنامه ندارد این برنامه های ناسالم را می گذارد!

در بند شش زن حامله داشتیم که با وجود وضعیت خاصشان زندان از خانواده هایشان چیزی بیشتر از بقیه قبول نمی کرد، تنها ما در چیزهائی که در اختیارمان بود مراعات حال آنها را می کردیم، مثلا به هر یک از آنها یک تخت اختصاص داده بودیم در حالی که بقیه باید نوبتی روی تخت می خوابیدند، سعی می کردیم از قسمت های مقوی تر غذا بیشتر به آنها بدهیم، سهمیه محدود خرید هفتگی شیر و ماستمان را نیز به آنها می دادیم، هر چه از مسئولان زندان تقاضا کردیم حاضر نشدند حداقل روزی یک ساعت به آنها هواخوری بدهند، از این شش زن حامله شوهران سه نفرشان را اعدام کرده بودند و یکی از این سه نفر خودش هم محکوم به اعدام بود اما اجرای حکم را در مورد او تا به دنیا آمدن فرزندش به تعویق انداخته بودند، عدالت اسلامی رابطه بی رحمانه ای میان مادر و فرزندی که در رحم داشت برقرار کرده بود، گوئی مادر پیک مرگ خود را در دل می پرورد و نزدیک شدن روز تولد فرزند شمارش معکوس برای اعدام مادر بود! تصور این تقارن شوم احساس سنگین و بی نهایت دردناکی در ما ایجاد می کرد که هر وقت چشممان به او می افتاد عذابمان می داد.

سه حامله دیگر نیز شوهرانشان زندانی بودند و خودشان هم محکومیت های سنگین داشتند، زندانی حامله تا لحظه ای که از درد بیهوش می شد باید در زندان می ماند و تنها در دقایق آخر او را به درمانگاهی در کرج می‌ رساندند و دو، سه ساعت بعد او را که تقریبا بیهوش بود و هنوز نمی توانست راه برود همراه فرزند نوزادش به بند بازمی گرداندند و نوزاد چند ساعته هم می بایست از هوای آلوده بند تنفس کند، اولین زندانی که از بند ما برای زایمان رفت همان زن محکوم به اعدام بود، بعد از این که با بچه اش به بند برگشت در عین حال که خوشحال بودیم دیدن موجودی که هنوز چشم به این دنیا نگشوده خود را در زندان یافته بود ناراحتمان می کرد به خصوص که نمی توانستیم برایش کادوئی حتی یک عروسک کوچولو تهیه کنیم، پاسدارها به زن اجازه ندادند حتی اسم شوهرش را که اعدام شده بود بر روی پسرش بگذارد و در جواب او گفتند: "شوهرت آدم خوبی نبود که تو اسمش را روی این بدبخت بگذاری، از کجا معلوم که مسلمان خوبی نشود؟ آن وقت تو را نفرین خواهد کرد که اسم پدرش را روی او گذاشته ای!"

غذای بچه فقط شیر مادر بود، مادری که از اندک خوراکی که در بند پیدا می شد تغذیه می کرد، البته موقع به دنیا آمدن بچه مقداری لوازم نوزاد از خانواده زندانی قبول کرده بودند، یک ماه بعد از زایمان برای اولین بار به او اجازه ملاقات دادند، از این که می توانست بعد از چندین ماه خانواده اش را ببیند و پسرش را به آنها نشان دهد بسیار خوشحال بود، بعد از ملاقات فرزندش را از او جدا کرده و به خانواده اش دادند و یکی، دو روز بعد او را به اوین بردند، لحظه رفتن با لبخندی شیرین و در عین حال تلخ با همه مان خداحافظی کرد، درست نمی دانستیم در دلش چه می گذرد، همین را می دانستم که عاشق بود، عاشق پسرش که می گفت بسیار به پدرش شبیه است و از او هم جدایش کرده بودند، تعداد زندانی آن قدر زیاد بود که کنترل مداوم آنها توسط حاجی و پاسدارها تقریبا غیر ممکن بود و برای این کار اغلب دست به شیوه های احمقانه ای می زدند، مثلا صبح حاجی سر زده وارد سلول می شد و اولین نفری را که جلوش بود و چادر به سر نداشت می گرفت و بعد از فحش و کتک به همراه چهل، پنجاه نفر دیگر که مثلا از قیافه شان خوشش نمی آمد توی یک سلول کرده و در سلول را قفل می کرد و تا عصر نه به آنها غذا می داد و نه اجازه رفتن به توالت!

یک زندانی عادی را هم که در بند ما بود و به قول خودش هم پرونده پری بلنده بوده بالای سر آنها می گذاشت تا دست از پا خطا نکنند! یا ناگهان در بند را باز می کرد و می گفت: "چرا می خندید؟ صدای خنده تان تا بیرون بند می آید، شما همه تان قصد دارید این پسرهای پاسدار را که از جلوی در می گذرند تحریک کنید!" و به این بهانه بیست تا بیست و پنج نفرمان را برای سینه خیز رفتن در راهروئی که خودشان در آن با دوچرخه رفت و آمد می کردند می برد و بعد هم دو، سه نفر از پاسدارهائی را که گوئی خودش از بین جاهل‌ های میدان دستچین کرده بود بالای سرمان می گذاشت تا درست سینه خیز برویم، آنها هم مدام با شلاق بر روی باسن و ران های ما می زدند و خنده های وحشیانه می کردند به طوری که تحمل حرکات آنها برایمان از چندین بار سینه خیز رفتن در آن راهروی طویل سخت تر بود، سینه خیز آن قدر ادامه می یافت که آرنج هایمان زخمی می شدند و حالمان به هم می خورد و حتی عده ای استفراغ می کردند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یک روز حاجی عده ای از ما را صدا زد و در حالی که با قیافه ای مضحک همه مان را ورانداز می کرد گفت: "به چه اجازه زیر ابروهایتان را برداشته اید؟" جواب دادیم که زیر ابروهایمان را برنداشته ایم! در این گونه سؤال و جواب ها همه مان باید پاسخ می دادیم چون اگر یک نفر پاسخ می داد او را به عنوان نماینده می گرفت و پدرش را درمی آورد! با صدای بلند تکرار کرد که چرا برداشته اید و اشاره به ابروی چند نفرمان کرد و گفت: "نگاه کنید، این ابروها برداشته شده اند!" گفتیم: "حاج آقا، تازه اگر بخواهیم زیر ابرو را برداریم با چه وسیله ای می توانیم؟ ما که در اینجا چیزی نداریم!" در جواب گفت که شما پدرسوخته ها با نوک قاشق زیر ابرو برداشته اید! ما که از زور خنده داشتیم می ترکیدیم و جرأت خندیدن هم نداشتیم دیگر چیزی نگفتیم و حاجی بالاخره چند نفرمان را برای سینه خیز به راهرو برد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در بند ما زن سی و پنج ساله ای بود که بدون بازجوئی به قزل منتقل شده بود، پرستاری بود که از شوهرش جدا شده بود و مخارج خود و پسر شش ساله اش را از راه پرستاری تأمین می کرد، او بیماری رحم داشت و مجبور بود هر چند وقت یک بار برای شستشوی رحم که در اصطلاح پزشکی کورتاژ می گویند به بیمارستان برود، در طول شش ماهی که از دستگیریش می گذشت او را برای شستشو به بیمارستان نبرده بودند، مدام خونریزی داشت، تا این که حالش آن قدر بد شد که دیگر قادر به حرکت نبود، به ناچار او را به درمانگاه کرج رسانده و بعد از دو ساعت به بند برگرداندند و حالش بعد از دو، سه روز به تدریج خوب شد.

دو، سه شب بعد حاجی وارد بند شد و او را صدا زد، او را که خواب آلود بود بلند کردیم تا پیش حاجی برود، حاجی از او پرسید: "برای چه به بیمارستان رفته بودی؟" جواب داد: "ناراحتی رحم دارد!" و حاجی که بسیار عصبانی بود و بدنش می لرزید سرش داد کشید که پدر سگ فاحشه تو برای کورتاژ رفته بودی! و با پوتین های سربازی که به پا داشت به جان او افتاد و تا می توانست لگد به کمر و پای او و سیلی به صورتش زد! همه مان مانده بودیم که چه کار کنیم، هیچکس حق حرف زدن و اعتراض و حتی توضیح نداشت، زن که نه جرأت و نه فرصت حرف زدن داشت فقط جیغ می زد و حاجی در حالی که او را به شدت می زد می گفت که تو شش سال است از شوهرت جدا شده ای، چرا برای کورتاژ به بیمارستان رفتی؟ بعد از کتک مفصل تازه تهدیدش کرد که او را برای اعدام به اوین خواهد فرستاد و با فحش و بد و بیراهی که نثار همه مان می کرد راهش را کشید و رفت در حالی که ما از این همه حماقت و این همه ظلم دهانمان باز مانده بود.

میم بسیار می گریست، او درد بسیار چشیده بود چه در زندان و چه بیرون زندان ولی این بار دلش سوخته بود، از این می گریست که حیثیتش را آن چنان زیر لگد خرد کرده بودند، از این می گریست که نتوانسته بود اعدام را به خود بخرد و بگوید که فاحشه زن توست و برگردد و تفی توی صورت حاجی بیاندازد! ماجرا به اینجا ختم نشد و حاجی که به خیال خود جنایتی را کشف کرده بود برای دستگیری دکتری که کورتاژ کرده بود اقدام می کند و تازه بعد از رفت و برگشت های پیاپی به بیمارستان دستگیرش می شود که کورتاژ علاوه بر آن چه جناب ایشان در ذهنش داشته به شستشوی رحم هم می گویند، این موضوع را پاسدار زن به عنوان مژده به میم گفته بود که بالاخره حاجی فهمید!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یک روز صبح حاجی به طرف سلول بچه های چپ آمد و گفت که لاجوردی گفته هر کس نماز نخواند به جای هر وعده نماز پنج ضربه شلاق جیره خواهد داشت و یکی از پاسدارهای زن را مسئول اجرای این حکم کرد، روزانه پنج وعده شلاق داشتیم، صبح، ظهر، عصر، مغرب و عشا ! تحمل بیست و پنج ضربه شلاق روز اول امکان داشت ولی روز دوم شلاق روی پاهای ورم کرده به راستی طاقت فرسا بود، دیدیم که صرف نمی کند و شروع به خواندن نماز کردیم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

دختر هیجده، نوزده ساله ای بود که دو برادرش را اعدام کرده بودند و برادر دیگرش نیز در زندان وضع خوبی نداشت، او در حکمش که ابد زیر اعدام بود روزی بیست و پنج ضربه شلاق نیز جیره داشت، به خاطر این که وقتی بازجو از او پرسیده بود که ایدئولوژیت چیست پاسخ داده بود که کمونیست هستم، حاجی به او گفت که لاجوردی به من ابلاغ کرده که تا وقتی مسلمان نشوی باید روزی بیست و پنج ضربه شلاق بخوری! او گفت که نماز می خواند و دیگر کمونیست نیست ولی حاجی که بدون شلاق امرش نمی گذشت گفت: "باید مسلمان واقعی بشوی!" روزی بیست و پنج ضربه شلاق به او می زدند، پاهایش زخم شده بودند و نمی توانست حتی راه برود یا درست بنشیند و حرکتی کند و ما که امکانی جز ضمانت نداشتیم با این که ضمانتمان هم پیش حاجی یک پول ارزش نداشت پیش حاجی رفتیم که این بابا مدت هاست که نماز می خواند، دیگر چرا به جرم نماز نخواندن او را می زنید؟ این جریان چنان مضحک بود که حاجی را به خنده واداشت و دیگر کتک زدن او را قطع کرد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

هر چند وقت یک بار می آمدند سلول گردی، این کار توسط پاسدارهای زن و با کمک چند زندانی بریده که بیشتر از پاسدارها ما را اذیت می کردند انجام می گرفت، چیزی نداشتیم که گیر بیاورند، تنها همه چیزمان را می گشتند و به هم می ریختند، در جریان همین سلول گردی ها یک بار در کتابچه یکی از بچه ها دیدند نوشته شده: "حاج آقا خر است!" کتابچه را بردند که به حاجی نشان داده و دستور تنبیه ما را بگیرند ولی خوشبختانه جناب حاجی خریت خود را پذیرفت و به روی مبارک نیاورد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در بین بچه های قزل دختر بیست ساله ای بود که اصلا به بقیه نمی خورد، اگر دیگران تا حدودی سر و گوششان می جنبید و دو تا روزنامه خوانده بودند او روحش هم از این چیزها خبر نداشت، جائی کار می کرد و خودش هم نمی دانست چرا ناگهان وارد خانه اش شده بودند و شروع کرده بودند به گشتن: "هر چه گشتند جز نوارهای مبتذل چیزی پیدا نکردند، بالاخره در حین ورق زدن آلبوم خانوادگی عکس مادرم را که بیست و پنج سال پیش با لباس شنا انداخته بود گیر آوردند و به من گفتند پاشو بریم! گفتم کجا؟ گفتند زندان! گفتم چرا؟ در حالی که عکس مادرم رو نشونم می دادند گفتند برای این که این مادر لیاقت تربیت تو را ندارد!" و او را همراه عکس به زندان آورده و بدون بازجوئی و سؤال و جواب به قزل منتقل کرده بودند! از تعجب به دیوانگی رسیده بود و بیشتر از هر کسی رنج می برد، فشار زندان و بودن در زندان آن قدر برایش بی معنی بود که ناراحتی عصبی پیدا کرده بود، گاه و بیگاه دچار تشنج می شد و فریاد می کشید و پرستار زندان که دکتر بند هم بود آمپولی به او زده و او را دو، سه شبانه روز می خواباند.

یک روز در حالی که شدیدا متشنج شده بود و فریاد می زد و چند نفری دست و پایش را گرفته بودیم تا پرستار آمپولش را بزند ناگهان روسریش را جلو پرستار پائین کشید، فورا خبر توسط فرزانه خانم پاسدار به حاجی داده شد، حاجی هم که سرش برای این خبرها درد می کرد به شتاب آمد و از او پرسید: "چرا این کار را کردی؟ چرا عمدا خودت را به مرد غریبه نشان دادی؟" او که در حال عادی نبود به حاجی جواب سر بالا داد و حاجی که از کوره در رفته بود به او گفت: "برو حاضر شو تا ببرمت جائی که حالت جا بیاید!" دختر بی اعتنا کفش و لباس نوش را پوشید و با حاجی به سمت "توالت" به راه افتاد، "توالت" مستراح کهنه گرفته و پری بود که فقط برای ایستادن یک نفر جا داشت و ما را برای تنبیه به آنجا می بردند، دخترک را بعد از دو روز خسته و تکیده از توالت برگرداندند و ما برایش چند "ترانه مبتذل!" خواندیم تا کمی حالش جا آمد و خوابید!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

قزلحصار زندان پرت افتاده ای بود، بعد از مدتی اقامت در آن یکنواختی، بیکاری و بی خبری چنان روزها را بر ما سخت می کردند که ما که از انتقال به قزل خوشحال شده بودیم دوباره آرزوی رفتن به اوین را می کردیم، در آنجا حداقل زندانی جدید می آوردند که به ما از بیرون خبری می داد، حتی خود ورود یک تازه وارد جنب و جوش و تنوعی ایجاد می کرد ولی در اینجا بیشتر ما زندانی ها در فاصله زمانی کوتاهی دستگیر شده بودیم و برای همدیگر خبر و حرف تازه ای نداشتیم، از همه بدتر بیماری و به ویژه بیماری های پوستی آزارمان می دادند و علیرغم رعایت شدید مقررات بهداشتی که برای خود وضع کرده بودیم از پس آن برنمی آمدیم.

در قزل بعد از گذشت شش، هفت ماه بیشتر بچه ها دچار افسردگی بودند، کمتر حرف می زدند و اغلب ساکت و آرام بودند، تنها خوشیمان روزهای ملاقات بود، فرق نمی کرد که خودمان یا دوستمان را صدا بزنند، شنیدن چگونگی ملاقات بچه ها همان قدر سرگرم و خوشحالمان می کرد که ملاقات رفتن خودمان.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بافندگی و گوبلن دوزی و مانند آن را هم که خانواده ها تا آن موقع اجازه فرستادن وسائلش را داشتند قطع کرده بودند، به این بهانه که این کارها وقتتان را می گیرند و برای خواندن ایدئولوژی وقتی باقی نمی گذارند اما بعد از دو هفته مقداری کلاف و کاموا وارد بند کردند که با این کلاف ها برای برادران رزمنده تان در جبهه چیزی ببافید، این خودش به اندازه درس ایدئولوژی ثواب داشت!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از چند روز که وعده آوردن حکم ها را داده بودند (چون هیچکس حکمش را نمی دانست!) بالاخره یک شب حکم های یک عده از بچه ها را آوردند، پاسدار آورنده حکم توضیح داد که آنهائی که ناراحتی قلبی دارند گوش هایشان را بگیرند که حکم ها خیلی سنگین هستند! دیگر نمی دانست که کم جرمترین بچه ها وقتی دستگیر می شود پیه اعدام را به تنش می مالد و با ابد جشن می گیرد، از پانزده یا شانزده حکمی که خواند سیزده حبس ابد بود که بچه ها خیلی خونسرد آنها را امضا کرده و می رفتند به طوری که پاسدار حاضر در آنجا تعجب کرده بود، بالاخره هم نتوانست طاقت بیاورد و گفت: "شما فکر می کنید که ابد شوخی است و همین روزها آزاد می شوید؟ ما اگر هم مجبور به رفتن شویم اول همه تان را می کشیم بعد می رویم!" بعد از رفتن پاسدار بساط رقص به راه انداختیم، ما دست می زدیم و ابدی ها می رقصیدند! جشنمان تا ساعت دو، سه بعد از نیمه شب طول کشید اما فردا ابدی ها مجبور شدند به حاجی توضیح بدهند که از این که ابد گرفته اند نه تنها ناراحتند بلکه هر گونه رقص را نیز محکوم می کنند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یک شب حاجی خشمگین وارد بند شد و چند زن مسن را (مسن که می گویم یعنی بین سی و پنج تا چهل و پنج سال) که در رابطه با گروه پارس دستگیر شده بودند صدا زد، جرم آنها این بود که وقتی برای کشیدن دندان پیش دندانپزشک رفته بودند از او که خود نیز زندانی بود سیگار گرفته و کشیده بودند و این خبر یک جوری به گوش حاجی رسیده بود، سپس حاجی یکی از پاسدارها را به دنبال شلاق زن فرستاد، مأمور شلاق زدن که سری طاس داشت در حالی که سینه اش را جلو داده و کتش را روی دوشش انداخته بود و گشاد، گشاد راه می رفت وارد شد و از حاجی پرسید: "کی باید کتک بخورد؟"

حاجی هم تنبیهی ها را نشان داد و او با شلنگ به جان آنها افتاد! یکی از زن ها زیر شلاق دامنش قدری بالا رفت که همین جرمش را چند برابر کرد، چون در حضور حاجی تو باید هم کتک مفصلی می خوردی و هم حجابت را محکم نگاه می داشتی! در این میان حاجی خودش هم بیکار نمی نشست و لگد و فحش را چاشنی شلاق ها می کرد و ما هم صم بکم ناظر این جریان بودیم، در این میان زن دیگری از سلطنت طلب ها رو به حاجی کرد و گفت: "حاجی، تو رو خدا بس کن!" که به خاطر این فضولی نامربوط او نیز همراه بقیه کتک خورد، حاجی بعد از این کتک زدن مفصل در حالی که به همه مان فحش می داد به سراغ دکتری رفت که به ناموس های او سیگار داده بود! این گونه شوهای وقت و بی وقت حاجی فشار عصبی شدیدی بر ما وارد می آوردند به ویژه که باید گوسفندوار به دیوانگی های او تن می دادیم و لب از لب نمی گشودیم چرا که دهان باز کردن همان و خود را در دادگاه های دو دقیقه ای گیلانی یافتن همان!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از سه ماه ماندن در بند چهار مجرد دسته جمعی تقاضای رفتن به بند چهار عمومی را کردیم، در آنجا اقلا می توانستیم هر روز از صبح تا عصر به هواخوری برویم و لباس هایمان را نیز به آفتاب بسپریم، در بند عمومی پانصد زندانی درهم چپیده بودند و دفتر پاسدارهای زن در سرسرای آن واقع شده بود، البته علت اصلی تقاضای ما برای رفتن به عمومی این بود که روی ما به عنوان چپ فشار زیادی می آوردند، مانع می شدند که با بچه های مسلمان صحبت کنیم، حتی بعضی وقت ها کار را به جائی می رساندند که نمی توانستیم با بچه های مسلمان در صف توالت بایستیم و یا به حمام برویم! رفتن به عمومی و پخش شدن بین بچه ها این فشار را کم می کرد.

در عمومی با دختر پانزده ساله ای در یک سلول افتادم، او از بچه هائی بود که در اوین باهم بودیم، بچه بسیار خوبی بود، برایم از همه چیزش گفته بود و می دانستم چه کرده، یادم نمی رود زمانی که از دادگاه برگشته بود وقت ناهار بود، گفت به اعدام محکوم شده و صبر نکرد که ناهار بخورد، فورا به حمام رفت و با آب سرد غسل شهادت کرد، می ترسید بلافاصله او را برای اعدام صدا بزنند و دیگر فرصت غسل نداشته باشد، دو ماه بعد از من او هم به قزل منتقل شد ولی دیگر آن آدم سابق نبود، نمی دانم چه شده بود که بریده بود، دیگر هیچ چیز را قبول نداشت، می گفت مقاومت بیهوده است و آنها ماندنی هستند، طبق معمول گذشته با من حرف می زد ولی من دیگر احتیاط می کردم و تقریبا فقط به حرف هایش گوش می کردم، در اوین یک روز او را به اتاق اعدامی ها برده بودند برای نصیحت کردن یکی دو نفر از دوستان و همسن هایش که بیایند و همه چیز را بگویند.

می گفت: "اتاق کوچکی است که زندانی های اعدامی را از ساعت دوازده شب تا اذان صبح در آنجا می گذارند، پسرها جدا و دخترها جدا، به هر زندانی یک قلم و یک کاغذ می دهند برای نوشتن وصیتنامه و یک ماژیک که اسم یکدیگر را بر روی پیشانی و کف پایشان بنویسند تا بعد از اعدام شناسائی شوند! صدای نوحه و روضه خوانی از ضبط صوتی که نزدیک در اتاق قرار دارد بلند است!" می گفت حدود بیست دقیقه در آن اتاق بوده و نتوانسته آنها را مجاب کند، همو بود که خبر اعدام شیدا را به من داد و گفت شیدا را قبل از اعدام دوباره شکنجه کرده بودند، همه چیز را درباره او گفته بودند ولی او هیچ نگفته بود!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

دو، سه روزی می شد که شروع به سلول تکانی کرده بودیم، بوی بهار از برابر مسلسل ها و از لای درهای بسته عبور کرده بود و به زندان وارد شده بود و چه خوش آمده بود، شب عید با هر چه که داشتیم از جمله سلول و سیمین و سهیلا و سوسن و ..... هفت سینمان را جور کردیم و به انتظار تحویل سال نشستیم، ساعت دو صبح که سال تحویل شد شروع به دید و بازدید از سلول های همدیگر کردیم و بعد خوابیدیم.

دلم می خواست تا ظهر بخوابم که صدای داد و فریاد حاجی همه مان را بیدار کرد! اول هاج و واج ماندیم که دیگر چه خبر شده ولی بعد که دیدیم راستی، راستی جدی است خواب آلود از سلول هایمان بیرون آمدیم تا ببینیم حاجی چه عیدی برای ما در نظر گرفته که حاجی با فحش و بد و بیراه سراغ محبوبه را گرفت، شش، هفت تا محبوبه ای که توی بند بودند همگی چادر به سر نگران پیش حاجی رفتند، حاجی گفت: "من با محبوبه ای کار دارم که دیشب گریه می کرد!" از بین محبوبه ها یکی آمد جلو و بقیه عقب کشیدند تا دنباله نمایش را تماشا کنند، قضیه از این قرار بود که وقتی حاجی صبح به بند مردهای ساواکی که سلول های دست چپ ما مشرف به حیاط هواخوری آنها بود می رود ساواکی ها به او می گویند: "شما که می گوئید شاه بد بود و چنین و چنان بود چرا خودتان بچه های کوچکی را زندانی می کنید که از دوری خانواده شب عید تا صبح گریه کنند؟" و وقتی حاجی بیشتر می پرسد می گویند: "دیشب دختری تا نیمه شب گریه می کرد و مادرش را می خواست و هر چه دوستانش می گفتند محبوبه گریه نکن آرام نمی شد!"

حالا حاجی می خواست بداند محبوبه به چه حقی شب پیش گریه می کرده است؟ و هر چه محبوبه می گفت: "هیچ چی حاج آقا، همین طوری دلم گرفته بود!" حاجی ول کن نبود و هی فحش می داد و می گفت: "پدرسوخته ها، پرونده هر کدومتون رو که باز کنیم دو، سه تا قتل توشه، حالا واسه من ننه من غریبم درمیارین و میخواین آبروی ما را جلوی ساواکی ها ببرین که اونا اون قدر روشون زیاد بشه که ما رو با شاه مقایسه کنن؟" خلاصه بعد از یک سلسله تهدید و فحش و بد و بیراه به همه مان محبوبه را همان ساعت روانه اوین کرد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یک روز حاجی اعلام کرد که به پیشنهاد خود بچه های زندانی (از چند بریده نام برد) هر روز صبح برای این که تا لنگ ظهر نخوابید و سحرخیز و کامروا باشید صبح را با سرود: "خمینی ای امام" شروع می کنیم! صبح به صبح ساعت شش و نیم ما را به زور از خواب بلند کرده و در راهرو جلو سلول ها وامی داشتند تا همراه با صدائی که از بلندگوی زندان پخش می شد سرود: "خمینی ای امام" را بخوانیم، خیلی زور داشت از خواب بلند شدن و سرود شاهنشاهی خواندن! با قیافه های خواب آلود و چشم های بسته (چشم هایمان را باز نمی کردیم تا خواب از سرمان نپرد!) می ایستادیم و سرود را زمزمه می کردیم و به محض تمام شدن به زیر پتوها می چپیدیم، پاسدارها گفتند: "ما می گوئیم سرود بخوانید که دیگر نخوابید، نه این که بعد از سرود دوباره بخوابید، هیچکس بعد از سرود حق خوابیدن ندارد!" در نتیجه ما بعد از سرود کنار در سلول به حال نشسته خر و پفمان به هوا می رفت! مجموعه این وضع حالت مضحکی پیدا کرده بود که بالاخره پاسدارها خودشان هم فهمیدند و یک روز صبح که ما بیدار شدیم دیدیم ساعت از هشت هم گذشته است، از طلا کردن ما دیگر پشیمان شده بودند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

مدت محکومیتم تمام شده بود و شروع به شمارش منفی کرده بودم، امروز آزاد شده ام، فردا دو روز است که آزاد شده ام، پس فردا سه روز است که آزاد شده ام و ..... تا این که این روزها زیاد شدند و دیگر تقریبا هم خودم و هم بچه های دیگری که آزادی من باعث می شد حداقل خبری از آنها به بیرون برسد خیالمان تخت شده بود که خبری از آزادی نیست!

ساعت دو بعد از ظهر بود، توی بند قدم می زدم، حال خوبی نداشتم و مثل همیشه خسته و کسل و افسرده بودم و جز قدم زدن هیچ کاری ازم برنمی آمد که برای رفتن به اوین صدایم زدند! در میان ناباوری خودم و بقیه به طرف سلولم پریدم تا وسائلم را جمع کنم، بچه ها همگی در بیرون و داخل سلول حلقه زده بودند، چه کسانی که مرا بیشتر می شناختند و پیغامی داشتند و چه کسانی که اصلا مرا نمی شناختند، خداحافظی از بچه ها بیست دقیقه ای به طول کشید و بالاخره هم پاسدار زن مجبور شد مرا کشان، کشان بیرون ببرد! حالا من بودم تنها، با ساک حاوی وسائلم و حدود پنج هزار تومان پس انداز بچه ها برای کمک به سازمان و مقداری رمز و شماره تلفن و پیغام و نگاهم به ساعت! (ساعت شیدا که باید هر چه زودتر به مادرش می دادم!) به اوین رسیدم، بعد از انجام آخرین تشریفات ساعت پنج بود که در زندان اوین در برابرم باز شد، آسمان آبی بود و آفتاب هنوز گسترده، لحظه ای مکث کردم، در بزرگ آهنی که پشت سرم بسته شد احساس آزادی در من شکست، چیزی از من در آن سوی در جا مانده بود!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

منبع: 
http://iranglobal.info/node/74419
برگرفته از: 
کتاب: "خوب نگاه کنید، راستکی است" نوشته: "پروانه علیزاده"
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: