سلول انفرادی

چیز سنگینی به صورتم می خورد! وقتی به خودم می آیم می بینم که سه متر آن طرف تر از جائی که ایستاده بودم زیر یک میز دارم با صورت به زمین می خورم! قبل از این که دماغم با زمین تصادف کند دست هایم را روی زمین می گذارم، مرد از من می خواهد که بایستم و چادر را که در گوشه دیگری افتاده سر کنم، صورتم به شدت می سوزد، دستش را می بینم که مثل یک سینی بزرگ و کلفت است! .....

زمستان ١٣۶٤ است و هوا خیلی سرد است، نگهبانان سر هر چیزی ما را اذیت می کنند، حالا نوبت اتاق ماست که از دستشوئی استفاده کنیم، نگهبان ما را تنها نمی گذارد و ما نمی توانیم در اتاق های دیگر را باز کنیم، هنوز بیست دقیقه هم از وقتمان نگذشته که نگهبان می گوید وقتمان تمام شده! باید به دستشوئی بروم، در صف دستشوئی می ایستم تا نوبتم برسد، نگهبان به من می گوید‌ به داخل اتاق بروم، به او می گویم‌ که در صف دستشوئی هستم و نمی توانم‌ به اتاق بروم و هشت ساعت دیگر برای دستشوئی صبر کنم! نگهبان از بقیه هم می خواهد که به اتاق بروند ولی کسی به حرف او گوش نمی کند، نگهبان در اتاق را می بندد و شروع می کند به فحش دادن! نام هایمان را می پرسد و یادداشت می کند، در اتاق را باز می کند و از بقیه چادر و چشمبند برایمان می گیرد و از ما می خواهد که با او برویم، می دانیم که می خواهند کتکمان بزنند!

همچنان که از راهروها می گذریم تا به دفتر برسیم یکی از زندانیان در گوشم می گوید: "وقتی حاجی حلوایی را دیدی خیلی صاف بایست که وقتی به پشت گردنت می زند بتوانی تعادلت را حفظ کنی، عادت داره که پشت گردن بزنه!" در راهروی اصلی منتظر می مانیم، این هم صف کتک است! بعد از چند ساعت انتظار از ما می خواهند که یکی یکی به نوبت وارد دفتر بشویم، نمی توانم بشنوم که در دفتر چه می گذرد تا نوبت خودم می رسد، مردی اسمم را می پرسد، بعد از این که خودم را معرفی می کنم در حالی که منتظرم به پشت گردنم بکوبد چیز سنگینی به صورتم می خورد! وقتی به خودم می آیم می بینم که سه متر آن طرف تر از جائی که ایستاده بودم زیر یک میز دارم با صورت به زمین می خورم! قبل از این که دماغم با زمین تصادف کند دست هایم را روی زمین می گذارم، مرد از من می خواهد که بایستم و چادر را که در گوشه دیگری افتاده سر کنم، صورتم به شدت می سوزد، دستش را می بینم که مثل یک سینی بزرگ و کلفت است! می گوید: "از پله ها برو پائین، می دانم امشب با تو چه کار کنم!"

از در دفتر بیرون می روم، نگهبان از من می خواهد که به دنبالش از پله ها پائین بروم و در آن هوای سرد یک گوشه ای بایستم، احساس سرمای شدیدی می کنم، فقط دمپائی به پا دارم و جوراب نپوشیده ام، ژاکتی هم به تن ندارم، نگهبان اجازه نداد که لباس بپوشیم، احساس سرما می کنم، به اطرافم نگاه می کنم، زندانی دیگری را نمی بینم، نگهبانان در حال رفت و آمد هستند، یکی از آنها سرم داد می زند: "سرت را بلند نکن، از زیر چشمبند نگاه نکن!" تازه بعد از ظهر است، نمی دانم تا کی باید اینجا بایستم، نمی دانم امشب چه اتفاقی خواهد افتاد، حلوایی گفت که امشب شکنجه ام می کند، وقت خیلی آرام می گذرد، از روشنایی که کم کم از بین می رود و هوا که سردتر می شود احساس می کنم عصر شده است، از یکی از نگهبانانی که می گذرد می پرسم: "من تا کی باید اینجا بایستم؟ سردم است!"

- تا وقتی که حاج آقا بگن!

دلم می خواهد بخوابم، احساس درد می کنم، به خصوص در پاها و انگشتان پاهایم، حالا کاملا شب شده و هوا خیلی سرد است، اوین در کوه های شمال تهران بنا شده و سردتر از شهر است، به یاد راز و بقیه می افتم، چه اتفاقی برای آنها افتاده؟ آیا آنها هم در سرما ایستاده اند و یا آنها را به سلول برده اند؟ نمی توانم پاسخی به خودم بدهم، احساس می کنم که سرما طاقت فرسا شده است، سعی می کنم به آن فکر نکنم، حالا باید نیمه شب باشد، احساس گرسنگی به سرما اضافه شده است، به نگهبانی که می گذرد می گویم: "غذا می خواهم!" و او چیزی نمی گوید و می گذرد، مدتی می گذرد، نگهبانی می آید و از من می خواهد که به دنبالش بروم، پاهایم را که کرخت شده اند و به سختی حرکت می کنند می کشم، از تعدادی پله بالا می رویم، داریم به بند ٢٠٩ یعنی بند سلول های انفرادی می رویم، با نگهبان زنی حرف می زند و مرا آنجا می گذارد و می رود، نگهبان از من می خواهد که به دنبالش بروم، در سلولی را باز می کند که داخل شوم، قبل از آن که در را ببندد کارتی را که روی زمین است نشانم می دهد و می گوید: "اگر کاری داشتی این کارت را از زیر در بیرون بگذار، نباید در بزنی!"

چادر و چشمبند را برمی دارم، در یک سلول کوچک هستم، به اندازه دو متر در یک متر و نیم است، یک توالت فرنگی و یک روشوئی کوچک با شیر آب هم در کنار در است، یک شوفاژ کوچک به دیوار چسبیده است، کنار شوفاژ می نشینم، انگشتان پاهایم خیلی دردناک هستند، از زندان کمیته مشترک تا به حال در سلول نبوده ام، سلول تمیز نیست و تعدادی پتوی سیاه بد‌بو برای خواب هست، جای خوابی درست می کنم و طوری می خوابم که پاهایم به شوفا‌ژ چسبیده اند، با این که درد شدیدی دارم ولی سریع خوابم می برد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

صبح شده است از درد پا و انگشتان پاهایم و از گرسنگی بیدار می شوم! انگشتان پاهایم خیلی زشت شده اند، قرمز و باد کرده اند، نمی توانم به آنها دست بزنم، نمی دانم چه کارشان باید بکنم، به اطرافم نگاه می کنم، پنجره ای روی دیوارها نیست ولی پنجره ای روی سقف است و آن قدر شیشه اش کثیف است که مانع وارد شدن نور به سلول است، با این که صبح است ولی سلول تاریک است و نور کافی در آن نیست، صدای باز و بسته شدن در سلول ها می آید، در سلول باز می شود، نگهبانی می پرسد که آیا چای می خواهم یا نه؟ در برابر جواب مثبت من یک لیوان چای می دهد و می رود، لیوان اینجا هم مثل بند پلاستیکی است و این طور که پیداست زمانی قرمز بوده است، روی دیواره آن و زیر آن اسامی زیادی با سوزن کنده کاری شده اند، نمی دانم چند نفر قبل از اعدام از آن نوشیده اند و سعی کرده اند اسمشان را روی آن بنویسند!

گرسنه هستم، از دیروز ظهر تا به حال چیزی نخورده ام، کارتی را که در سلول است از زیر در بیرون می گذارم، بعد از مدتی در باز می شود و زنی درشت هیکل جلوی در می ایستد، سلام می کند و من با تعجب نگاهش می کنم، این اولین باری است که نگهبانی به یک زندانی سلام می کند! ما هرگز به آنها سلام نمی کنیم، آنها هم هرگز به ما سلام نمی کنند! او را نمی شناسم، دوباره سلام می کند و من همچنان نگاهش می کنم، بار دیگر سلام می کند! نمی فهمم چرا این کار را می کند؟ می گویم: "دیشب غذائی نخورده ام و امروز برای صبحانه همین یک لیوان چای را به من داده اید!" بی آن که جوابی به من بدهد در را می بندد و می رود، صدایش را می شنوم که در راهرو دارد فحش می دهد! ظهر نگهبان ناهار می دهد، غذا را که خیلی کم است می خورم و دوباره می خوابم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چند روزی است که در این سلولم و از همه دنیا بی خبر هستم، طریق استفاده از مورس را هم بلد نیستم و نمی توانم با همسایه هایم تماس برقرار کنم، هرچند می دانم که سلول های کناریم خالی هستند چون در وعده های غذا درهایشان باز نمی شوند، گاهی وقتی که نگهبانان در راهروها نیستند صدای مورس را می شنوم ولی نمی توانم آن را بخوانم، از خودم عصبانی هستم که در عرض این چند ساله در زندان مورس زدن را یاد نگرفته ام، انگشتان پاهایم هنوز دردناک و حساس هستند و دلم برای دوستانم تنگ شده است، سعی می کنم به تنها بودن عادت کنم، به یاد می آورم که برخی زندانیان بهم گفته بودند که از بودن در سلول انفرادی وحشت داشتند، برایم ترسناک نیست ولی حوصله ام سر رفته است، کسی نیست که با او حرف بزنم، کتاب یا روزنامه ای برای خواندن ندارم و سنگی ندارم که روی آن کار کنم، برنامه می ریزم که روی مسائلی که مشکل داشتم فکر کنم و سعی کنم به نتیجه برسم، بالاخره در اینجا حداقل آرامش دارم، کسی نیست که مرا ضدانقلاب یا خائن بنامد!

باید به موضوع "دنباله روی" فکر کنم، این واقعیتی که در زندان شاهد آن هستم، آدم ها به دنبال یکدیگر و یا جو غالب می افتند، به همین دلیل ایستادن روی پای خود و دنبال بقیه نرفتن خیلی سخت است، در مورد خیلی چیزها باید فکر کنم، چرا آدم در سلول انفرادی احساس تنهائی می کند یا حوصله اش سر می رود یا دچار وحشت می شود؟ باید به این فکر کنم که چرا در آن بند پرجمعیت احساس تنهائی می کردم؟ چرا به خاطر دنباله روی نکردن از بقیه بایکوت شده بودم؟ چرا اگر طبق نظر خودم حرکت کنم ضدانقلاب خوانده می شوم؟ باید به بحث هایم با نینا فکر کنم، این که به جای دنباله روی از مسائلی که رژیم برایمان طرح می کرد باید برای خودمان برنامه داشته باشیم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

حدود دو ماه است که در این سلول هستم، احساس تنهائی نمی کنم و حوصله ام سر نرفته است، در واقع خوشحالم که در اینجا هستم و وقت فکر کردن به خودم و ضعف هایم را دارم، هر روز ورزش می کنم و در این سلول کوچک قدم می زنم هرچند قدم زدن در فضای کوچک سرگیجه می آورد! برای همین سعی می کنم هر دو ساعت یک بار کمی قدم بزنم، آن قدری که سرگیجه نگیرم، هر روز صبح و شب سعی می کنم ورزش کنم، مشغول درست کردن یک کیف کوچک برای راز هستم، نخ هایش را از پتو می کشم، نخ ها را می تابانم و بعد از آن که تعداد کافی آماده کردم به حالت گلیم آنها را می بافم، در رابطه با مسائلی که داشتم به این نتیجه رسیدم که نباید به این که دیگران چه نظری درباره ام خواهند داشت فکر کنم، باید کاری که به نظرم درست است انجام دهم و به عکس العمل دیگران هم اهمیت ندهم، علت این که خیلی ها بنا بر نظر دیگران عمل می کنند این است که تأییدیه آنها را می خواهند و این نقطه ضعفشان است، احساس می کنم حالا اعتماد به نفس بیشتری برای انجام کاری که فکر می کنم درست است دارم!

عدم دنباله رویم از دیگران و راه خودم را رفتن کاملا درست بوده است ولی حالا باید فکر کنم که وقتی کسی اشتباه می کند چطور می توانم اشتباهش را به او نشان دهم؟ چرا نتوانستم نینا را قانع کنم به روشی که درست می داند یعنی چادر مشکی سر کردن عمل کند؟ چرا قادر نیستم روی محیطم تأثیر بگذارم؟ چگونه می توانم تفاوت برخورد کمونیستی را از روش چپی ها نشان دهم؟ باید نظرات مخالف را برای خودم بگویم و آنها را نقد کنم، باید این بار که به بند می روم بتوانم دیگران را قانع کنم با توجه به بالانس قدرت بین خودمان و رژیم دست به عمل بزنند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روز ملاقات است، خانواده ام می پرسند هنوز در سلول انفرادی هستم یا نه؟ به نظر می رسد نگرانم هستند، به آنها می گویم که جای نگرانی نیست، حالا فقط ملاقات است که فضای سلول را می شکند و کمی هیجان به زندگیم می دهد، وقتی در بند بودم بعد از هر ملاقات اخبار زیادی می شنیدم، اخبار اعتصابات کارگری، مبارزات مردم در کردستان و زندانیان زندان های دیگر ولی در اینجا متأسفانه اخبار خیلی محدودند، اگر می توانستم مورس بزنم اخبار بیشتری به دست می آوردم!

در مورد تأثیرات سلول انفرادی و شکنجه فیزیکی فکر می کنم، می دانم که بعضی ها شکنجه فیزیکی را راحت تر از تنها بودن در سلول تحمل می کنند و برخی دیگر برعکس سلول را راحت تر از شکنجه فیزیکی تحمل می کنند، چه چیزی باعث این تفاوت می شود؟ چرا بعضی ها در سلول انفرادی روانی می شوند؟ مشغله فکری ندارند؟ و یا از تنهائی به این خاطر می ترسند که مجبور می شوند با خودشان روبرو شوند؟ نمی توانند به کتاب هائی که خوانده اند فکر کنند؟ یا مشکلشان چیز دیگری است؟ رؤیا گفت که احساس می کرد که شرایط قبر پایان پذیر نیست و همین باعث بریدن او شد، می دانم که علت بریدن افراد زیر شکنجه از هر نوع یعنی شکنجه فیزیکی یا روانی به خاطر خود شکنجه است، یعنی همان افراد اگر به زیر شکنجه نمی رفتند ممکن بود که سال ها یا تا پایان عمرشان برای ایده آل هایشان مبارزه کنند، علت این که برخی زیر شکنجه نمی برند چیست؟ چرا می توانند شکنجه را تحمل کنند؟ چطور می توانند تحمل کنند؟ علت آن شخصیتشان است؟ وضعیت روانی؟ مطالعاتشان؟ وضعیت طبقاتیشان؟ نظرات سیاسیشان؟ طریقه نگرششان به دنیا؟ سنشان؟ گذشته اجتماعیشان؟ فرهنگشان؟ انتظاری که احساس می کنند دیگران از آنها دارند؟ و یا انتظاری که خودشان از خودشان دارند؟

چرا برخی شکنجه را می توانند تحمل کنند در حالی که بقیه نمی توانند؟ فکر می کنم همه دلایل فوق یا برخی از آنها تعیین کننده مقاومت هستند ولی مبارزه و سازماندهی مبارزه چیست؟ چه چیز باعث می شود که فردی در زندان نه تنها مقاومت کند بلکه مبارزه را هم پیش ببرد؟ در حالی که بقیه فقط به مقاومت فکر می کنند برخی می خواهند مبارزه را پیش ببرند، مبارزه در زندان چیست؟ آیا مبارزه در زندان همان نپذیرفتن شرط آزادی است؟ آیا نرفتن به حسینیه برای گوش دادن به انزجار شکست خورده ها و روضه آخوندهاست؟ آیا نه گفتن به رژیم است؟ کار مثبتی کردن است؟ کار تازه ای انجام دادن است؟ اگر همه اینها مبارزه اند چگونه باید آنها را سازماندهی کرد؟ سازماندهی مبارزه در زندان یعنی رشد دادن روش های مبارزاتی، یعنی کمک به آنهائی که احساس می کنند توانایی ادامه مبارزه را ندارند، برای این که دوباره روی پاهایشان بایستند، سازماندهی مبارزه در زندان یعنی قوی کردن خودمان با رشد نظرات سیاسیمان و روابطمان!

این به معنی این نیست که به دنبال رژیم بدویم و نگذاریم چیزهائی را که برای ما ارزش خاصی ندارند و او می خواهد از ما بگیرد از دست ندهیم، به این معناست که نظرات و اهداف خودمان را روشن کنیم و بنا بر ارزش های خودمان حرکت کنیم، این کاری است که من دوست دارم در زندان بکنم، سازماندهی مبارزه!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

صبح زود است، طبق معمول از گرسنگی بیدار می شوم، باید نزدیک پخش چای باشد، در جایم خوابیده ام و آسمان را از پشت شیشه کثیف پنجره روی سقف نگاه می کنم، صدای باز شدن در سلول ها را می شنوم که نگهبان برای چای دادن به زندانیان آنها را باز و بسته می کند، شروع به شمارش می کنم تا ببینم چند نفر در سلول انفرادی هستیم، هفته پیش چهل و نه نفر بودیم، ببینم حالا کمتر هستیم یا بیشتر!

نگهبان به هشت تا سلول چای داده است، نهمین در را باز می کند، صدای عجیبی به گوش می رسد، گوئی کتری بزرگ از دستش افتاد و صدای خفه ای از او می شنوم، احساس می کنم صدایش را خورد که کسی متوجه نشود! صدای دویدن نگهبان دیگری به ته بند، جائی که نگهبان اولی شروع به دادن چای کرده بود به گوش می رسد! صدای حرف زدنشان می آید ولی معلوم نیست چه می گویند، انگار یکیشان گریه می کند، شاید هم با دیدن چیزی شوکه شده است، با دیدن چه چیز؟ باید زندانی یی را در سلول بر دار دیده باشد! آره حتما کسی خودکشی کرده است در غیر این صورت چرا با باز کردن در یکی از سلول ها کتری از دستش افتاد؟ با چسباندن گوشم به در سعی می کنم که صداهای بیرون را بشنوم، صدای نگهبانان را می شنوم که در بند رفت و آمد می کنند و حرف می زنند، کاملا غیر عادی است! صدای یکی از نگهبانان را می شنوم که می گوید: "ساعت پنج آنها را چک کردم، الان ساعت شش است، باید بعد از چک من این کار را کرده باشد!" دیگری می گوید: "مهم نیست، ناراحت نباش، از این اتفاقات می افتند!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

اکنون حدود سه ماه است که در این سلول هستم، نزدیک سال نو است، این را با تغییر هوا و صدای آواز زیبای پرندگان که صبح ها بیدارم می کنند احساس می کنم، یکی از نگهبانان در سلول را باز می کند و می پرسد که آیا شیرینی می خواهم؟ و من می گویم: "آری!"

- چقدر می خواهی؟

- میزانی که بهم می رسد!

- خیلی زیاد است، خیلی از زندانیان نخریدند، هر چقدر بخواهی می توانی بخری!

سه جعبه شیرینی می خرم، دو تا جعبه برای خودم که بخورم، یک جعبه هم برای این که برای دوستانم نگه دارم که وقتی به بند رفتم ببرم، امیدوارم که برای عید ما را به بند برگردانند، می دانم که در بند کسی شیرینی نمی خرد، دوستانم در سلول هم احتمالا نمی خرند چون خرید بورژوائی است! حالا احساس می کنم که اعتماد به نفس کافی برای خریدن و بردن آن به بند برای دوستانم را دارم، به آنها خواهم گفت که سال دیگر هم هر جا که باشم خواهم خرید و برایم مهم نیست که دیگران موافق یا مخالف باشند، حالا همه اش شیرینی می خورم و با این که غذا خیلی کم است احساس گرسنگی ندارم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

صبح یک روز بی هیجان است، کاش روزنامه و مجله داشتم و یا یک رادیو، کیف کوچکی که برای راز می بافم دارد تمام می شود، در سلول باز می شود، تظاهر به این می کنم که کاری نمی کردم، کار‌دستی ممنوع است و اگر نگهبان ببیند آن را با خود می برد! نگهبان می گوید برای بازجوئی آماده شوم! تپش قلبم تندتر می شود، کسی دستگیر شده؟ اگر نه پس چرا برای بازجوئی صدایم می کنند؟ نگهبان مرا از ساختمان ٢٠٩ بیرون می برد و در آنجا نگهبان مردی از من می خواهد که به دنبالش بروم، مرا به ساختمان بازجوئی می برد و می گوید که منتظر باشم، در راهرو نشسته ام که نوبتم برسد، مدتی طولانی است که منتظرم و پاهایم بی حس شده اند، حوصله ام سر رفته، نگهبان را صدا می کنم و می پرسم برای چی مرا به اینجا آورده است؟ اسمم را می پرسد و می گوید: "منتظر باش!"

وقتی نگهبان می رود صدائی می گوید: "تو را به خاطر من به بازجوئی صدا کرده اند!" او مرا با شنیدن صدایم می شناسد، از زیر چشمبند نگاهش می کنم، بهار است! باورم نمی شود که او اینجاست، وقتی من دستگیر شدم بازجو اسم بهار را که اسم واقعیش نبود می دانست و آدرس خانه اش را از من می خواست، من گفته بودم همیشه او را در خیابان می دیدم، دلم می خواهد که بپرم و ببوسمش ولی باید خودم را کنترل کنم!

- کی دستگیر شدی؟ چرا دستگیر شدی؟

- چند روزی است، می دانم که چهار سال پیش مرا لو ندادی، نمی دانم چطور ازت تشکر کنم ولی اگر حالا مرا بشناسند اینجا نگهم خواهند داشت! من منکر هر نوع فعالیت سیاسی شدم، در مورد تو از من پرسیدند و من منکر شناختن تو شدم، حالا از تو همان سؤال هائی را که چهار سال پیش پرسیدند دوباره می پرسند!

فکر می کنم که آن وقت در مورد او چه گفته ام ولی به یاد نمی آورم هرچند همیشه سعی می کردم که هر چه را گفته ام مرور کنم، فقط یادم می آید که در مورد مشخصات ظاهریش چیزهای کاملا متفاوتی با واقعیت او گفتم، بهار قدی بلند دارد، گفته بودم قدش کوتاه است! از بهار می پرسم که بازجو به او چه گفته است؟ بهار حرف های بازجو را تکرار می کند و همین باعث می شود که به یاد بیاورم چه گفته ام، به او می گویم: "نگران نباش، همه حرف هائی را که قبلا زده ام تکرار خواهم کرد و خواهم گفت تو را نمی شناسم!" بهار تشکر می کند و از وضعیت زندان می پرسد، مقداری برایش می گویم و در مورد خودش و پدرش می پرسم، پدرش را همیشه دوست داشتم هرچند هیچ وقت در مسائل سیاسی همنظر نبودیم ولی همیشه مرا می خنداند، به آخوندها می گفت: "بابون!" از زمان شاه از هواداران حزب توده بود، بهار می گوید: "هنوز در همان کارخانه کار می کنم!"

- پدرت چطوره با اون بابون هاش؟

- بعد از مصاحبه تلویزیونی کیانوری سکته کرد و همان موقع مرد!

- متأسفم، خیلی متأسفم، همیشه دوستش داشتم!

دوست دارم بیشتر حرف بزنیم ولی نگهبان می آید و هر دو ساکت می شویم! نگهبان مرا برای بازجوئی می برد، آنها در مورد بهار که در پرونده ام بود می پرسند و من همان جواب های چهار سال پیش را می دهم، از من می خواهند که او را در حالی که چشم هایش بسته است ببینم و بگویم که اوست یا نه! نگاهش می کنم و می گویم: "نه!" بعد از من می خواهند که چشمبند را بردارم و چشم هایم را بسته نگاه دارم و از او می خواهند که مرا نگاه کند ببیند مرا می شناسد یا نه! و او می گوید: "نه!" نگهبان از من می خواهد که به دنبالش بروم و مرا به سلولم برمی گرداند، نگران بهار هستم، چه کارش خواهند کرد؟ ممکن است آزادش کنند؟ از این که هنوز فعال است خوشحالم، امیدوارم آزاد شود.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

نگهبان می گوید که با تمام وسایلم آماده باشم! خوشحالم، می دانم که به بند و به نزد دوستانم خواهم رفت، از این که مدتی با خودم تنها بودم خوشحالم، احساس می کنم که این مدت سلول انفرادی نقش زیادی در زندگیم خواهد داشت، احساس می کنم به خاطر فشارهای درون بند اعتماد به نفسم را تا حدی از دست داده بودم، حالا احساس می کنم که اعتماد به نفس آن را دارم که علیرغم نظر دیگران هر کاری که از نظرم درست باشد بکنم، وسایلم را جمع می کنم و آماده ام، نگهبان در را باز می کند و از من می خواهد که به دنبالش بروم، از زیر چشمبند تشخیص می دهم که زندانیان دیگری هم هستند، امیدوارم راز هم همراهمان باشد، نگهبان جلوی ما از بند بیرون می رود و از پله ها بالا می رود، حالا دیگر خیلی خوشحالم چون این پله ها تنها به بندها ختم می شوند، نمی دانم هنوز در اتاق ها بسته است یا درها را باز کرده اند؟ نگهبانان دفتر ما را بازدید بدنی می کنند و از ما می خواهند به همان بندی که بودیم برویم، داخل بند می شوم، در اتاق ها باز هستند و زندانیان در راهرو قدم می زنند، دوستانم را می بوسم.

دور هم جمع می شویم و اخبار را رد و بدل می کنیم، برخی از اخبار ناراحت کننده هستند، یکی از خبرها این است که رژیم تعدادی زندانی عادی را به اتاق آنهائی که حاضر به سر کردن چادر مشکی نبودند می برد و به خاطر همین تعدادی از آنها می پذیرند که چادر مشکی سر کنند و تعدادی اعتصاب غذا می کنند! حدود ده نفر هنوز در اعتصاب غذا هستند، تعدادی از آنهائی که بعد از بیست و هشت روز اعتصابشان را خاتمه دادند با چادر مشکی به بند برگشته اند، به محض دریافت وسایلم شیرینی ها را از ساکم درمی آورم و به دوستانم می دهم، آنها می خورند و از این که خودشان نخریده اند می خندند، به آنها می گویم که حدس می زدم آنها نخرند برای همین زیاد خریدم، کاش به جای سالی یک بار در سال نو، هر بار با لیست فروشگاه می شد شیرینی خرید، هنوز همه از گرسنگی رنج می بریم، با این که غذا می خوریم ولی از آنجا که خیلی کم است همیشه دلمان شیرینی می خواهد، از فروشگاه خرما و کشمش می خریم و با آنها کیک درست می کنیم ولی مزه اش با شیرینی بیرون خیلی فرق دارد، خرما و کشمش خوشمزه نیست ولی گرسنگی را رفع می کند! .....

برگرفته از کتاب: "زیر بوته لاله عباسی" نوشته: "نسرین پرواز"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: