یک دختر زندانی که به سختی گرفتار فشار میل جنسی بود!
09.02.2022 - 18:55

 

..... توی حیاط نگهبان به ما می گوید منتظر باشیم و خودش می رود که زندانیان دیگری را هم بیاورد، به اطراف نگاه می کنیم، کسی نیست، گل های کوکب زیبائی توی باغچه هستند، راز مراقب است که اگر نگهبان آمد بگوید! چند تا از گل ها را می چینم و به یاد کوکب (دوستم) می افتم که هنوز بیرون است و شاید بر علیه رژیم مبارزه می کند، آنها را زیر چادرم پنهان می کنم، نگهبان با زندانی دیگری برمی گردد و او را با فاصله از ما قرار می دهد که باهم حرف نزنیم و می خواهد به دنبالش برویم، به ساختمان بندهای دویست و شانزده می رسیم، از پله ها بالا می رویم، متوجه می شوم که پله ها شسته شده اند، تر هستند و هیچ خونی روی آنها نیست! به راهرو می رسیم، زندانی دیگر به بند سه می رود و ما به بند چهار، نگهبان نگاهمان می کند و اسممان را می پرسد و می گوید که داخل بند شویم، نگران بودم که بازدید بدنی شویم و گل ها را بگیرند، داخل بند می شویم، با گل های درشت کوکب برای اتاق خودمان و اتاق نینا در مورد دادگاه حرف می زنیم و می خندیم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

از وقتی که به این بند آمده ام گاهی با دختر چهارده ساله ای حرف می زنم که دو سال است دستگیر شده است! ما همیشه مقداری از غذایمان را پنهانی به او می دهیم چون در سن رشد است و همیشه گرسنه است! نامش آناهید است، زیبا و همیشه سرحال است، چون دادگاه نتوانست حکمی به او بدهد دیر یا زود آزاد می شود، او همیشه با پاهای برهنه روی سیمان هواخوری راه می رود و من از این کارش خوشم می آید چون از وقتی که کف پاهایم را شلاق زده اند نمی توانم کارهای این چنینی بکنم، در واقع کف پاهایم به شدت حساس شده اند، از او می پرسم چرا این کار را می کند؟ و او می گوید: "از آنجائی که می دانستند اطلاعاتی ندارم شلاقم نزدند ولی تا زمانی که زندان را ترک نکرده ام امکان این که مرا بزنند هست و با این کار کف پاهایم را قوی می کنم!"

- اصلا شکنجه ات نکردند و یا به کف پایت نزدند؟

- وقتی من دستگیر شدم دست هایم را از پشت محکم بستند طوری که احساس می کردم شانه هایم دارند جدا می شوند! دردش باورکردنی نبود، بعد از مدتی باز کردند و بازجوئیم کردند، کف پاهایم را شلاق نزدند چون هر چه گفته بودم راست بود و مثل چیزهائی بود که دخترخاله ام گفته بود، شانس آوردم که قپونم نکردند، یعنی با دست بسته آویزانم نکردند، دختری همسن خودم دیدم که قپونش کردند و بعد از آن هر چند وقت یک بار دستش از جا درمی رفت و او از درد جیغ می کشید! حتی دکتر هم نمی بردندش، بعد از مدتی یاد گرفت که چطوری خودش آن را جا بیندازد! دیدن این که چطوری خودش را روی زمین می چرخاند و جیغ می کشید تا دستش جا بیفتد وحشتناک بود!

مدتی در سکوت قدم می زنیم، آناهید ادامه می دهد: "بهت گفته بودم که منتظرم که برای مصاحبه در حسینیه صدایم کنند، باید بگم که رژیم خوب است! باید در مقابل آن همه آدم دروغ بگویم! تو هیچ وقت به من نگفتی که کارم درست نیست ولی خودت قرار است به خاطر نپذیرفتن همین کار اعدام شوی!

- آره، من ترجیح میدم اعدام بشم ولی از گذشته ام که مبارزه برای آزادی و برابری بوده انزجار ندم، وضع من با تو فرق میکنه، تو گذشته سیاسی نداشته ای، اصولی را برای خودت نگذاشته ای که عدول از آن وجدانت را ناراحت بکنه، من خودم را با چیزهائی تعریف کرده ام و زندگیم را با چیزهائی معنی بخشیده ام که امروز اگر بخواهم انزجار دهم باید ابتدا آنها را در خودم بکشم، کشتن معنای زندگی در خودم یعنی کشتن خودم! چرا باید خودم را بکشم؟ بگذار آنها مرا بکشند!

- از کاری که می خواهم بکنم راضی نیستم ولی نمی دانم چه باید بکنم، با ماندن در زندان چه کار می توانم بکنم؟

- از انجام آن نگرانی؟

- آره!

- چرا؟

- فکر نمی کنم کار درستی باشد، منظورم دروغ گفتن است ولی اگر این کار را نکنم نمی دانم چه بکنم!

- اگر تنها مشکلت دروغ گفتن است نباید نگران باشی، تو فقط دوازده سال داشتی وقتی دستگیر شدی، تو فعالیت سیاسی نداشتی و انزجارت از گذشته ات هیچ بهائی برای رژیم نمی تواند داشته باشد، آنها از تو می خواهند این کار را بکنی که بشکننت و اگر تو درکش کنی با این کار نمی شکنی! اگر به طور واقعی کسی بخواهد به مصاحبه های همسن های تو نگاه کند می بیند که این مصاحبه ها در واقع بر علیه رژیم هستند! رژیمی که توی چهارده ساله را به شرط آن آزاد می کند، تویی که هیچ فعالیت سیاسی نداشته ای و اشتباهی دستگیر شده ای نباید به آن به عنوان کاری که سرافکندگی می آورد نگاه کنی و نباید باعث شود که در آینده کار سیاسی نکنی، تو به خاطر سنت ایده سیاسی نداری و طبیعی است که نمی توانی به ایده ای که نداری بچسبی و به واسطه آن مصاحبه را نپذیری، باید هر کاری که خودت فکر می کنی درسته انجام بدی، اگر فکر می کنی کار دیگری نمی توانی انجام دهی خوب برو مصاحبه کن ولی یادت بمونه که از انجام آن راضی نبودی، سعی کن یادت بمونه که با خواست خودت این کار را نکردی، یعنی اگر می گذاشتند به خواست خودت که انجام بدی یا نه هرگز این کار را نمی کردی، در این حالت اگر در آینده برای حقوقت بلند شدی و دست به مبارزه زدی بهتر میتونی از آن دفاع کنی، تو زندگی طولانی و خوشی در خارج از زندان میتونی داشته باشی و با رژیم هم میتونی در خارج از زندان مبارزه کنی، از این که مصاحبه می کنی نباید احساس گناه کنی چون هیچ وقت با جریانی سیاسی نبوده ای، در واقع این رژیم است که باید از کارش خجالت بکشد، اگر فکر می کنی درسته که بکنی بکن و ناراحت نباش!

احساس می کنم که سرحال شده است، آناهید در مورد تواب های هم اتاقیش می گوید و می خندیم، ادای آنها را درمی آورد و در مورد رفتار غیر انسانیشان با یکدیگر و با مبارزان می گوید، در بین حرف هایش از همجنس گرائی بین زندانیان می گوید و این که یک بار یک نفر را به خاطر آن در بین زندانیان شلاق زدند و این که همجنس گراها گاهی از کابین حمام و یا دستشوئی استفاده می کنند که کسی آنها را نبیند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

آناهید می رود و مرا با فکر کردن به حرف هایش تنها می گذارد، حرف هایش در مورد همجنس گرائی بعضی از زندانیان مرا به فکر فرو می برند، وقتی دستگیر شدم مدتی طول کشید تا توانستم چای را بخورم، هنوز هم نمی توانم یک لیوان کامل بخورم، مزه اش به خاطر کافور بد است، به خصوص مزه چای ته فلاسک، کافور را در چای و غذا می ریزند که تمایلات جنسی زندانیان را از بین ببرند! چه دخالت بی جائی، فکر می کنند اگر زندانیان تمایلات جنسی طبیعیشان را داشته باشند چه می شود؟ به خاطر نبود جنس مخالف باهم وارد رابطه می شوند؟ یعنی الان هیچ یک باهم رابطه ندارند؟

شرایط زندان و فشارهای روزمره تمایلات جنسی را در خیلی از آدم ها از بین می برد، درست است که تمایلات جنسی هم از نیازهای انسان هستند ولی مثل گرسنگی نیستند که در هر شرایطی به سراغ آدم بیایند، انسانی که هر روز سرکوب می شود و تحقیر می شود همان تمایلات جنسی انسانی را که در جامعه آزاد زندگی می کند ندارد هرچند همه این شرایط روی آدم ها تأثیرات یکسانی ندارند، در اینجا هم با وجود فشارهای هر روزه و با وجود کافور در غذا گاهی نیمه های شب که برای دستشوئی رفتن بیدار می شوم می بینم که بعضی ها زیر یک پتو هستند! از حرکاتشان پیداست که بیدارند و در حال دست زدن به یکدیگر هستند! .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

..... نگهبان از بلندگو تعدادی اسم می خواند که با تمام وسائل از بند بیرون بروند، اسامی همه ما که از بند دیگر آمده بودیم به علاوه تعدادی از بند چهار در لیست است، به نظر می رسد که افرادی که از بند چهار خوانده شده اند آنهائی هستند که ادای تواب ها را درمی آورند و تواب واقعی نیستند! از بند بیرون می رویم، نمی دانم موضوع چیست، حتما ما را به زندان دیگری می برند ولی کدام زندان؟ زندانیان زن را دیگر به قزلحصار نمی برند، تنها جائی که احتمالا ما را خواهند برد گوهردشت است! .....

..... در فضای باز نگهبانان از ما می خواهند که وسایلمان را روی زمین بگذاریم و داخل اتوبوس شویم، اتوبوس به حرکت درمی آید و همه مان می دانیم که به گوهردشت می رویم، ولی چرا؟ معمولا وقتی زندانی قوانینی را رعایت نمی کند و یا کار خلافی می کند او را به گوهردشت می برند ولی در مورد ما مسأله خاصی پیش نیامده و بیشتر افرادی که همراه ما هستند مجاهدینی هستند که همیشه خودشان را تواب معرفی کرده اند، چرا آنها را هم منتقل می کنند؟ از بین دوستان دور و نزدیکم روژین در کنار من نشسته است ..... روژین زیباست و احساس می کنم که دوست دارد زیبا و تمیز باشد، او متفاوت از برخی است که فکر می کنند یک مبارز نباید به خودش برسد، روژین که کنارم نشسته است می پرسد: "فکر می کنی چرا ما را دارند به گوهردشت می برند؟" و من پاسخ می دهم: "نمی دانم!" به ما گفته اند که پرده های شیشه های ماشین را کنار نزنیم تا مردم ما را نبینند! ..... بعد از ظهر من و روژین به یکی از سلول های ته بند می رویم و با کمک انگشتانمان برای بند روبرو مورس می زنیم و پاسخ می گیریم، می خواهیم با فرد مشخصی که می شناسیم حرف بزنیم و او می آید و بعد از چند سؤال می فهمیم که خودش است .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

..... حدود شش ماه است که اینجا (زندان گوهردشت) هستیم، در این زندان دست ساز شاه که نمایندگان خدا روی زمین آن را به ارث بردند و خوب از آن استفاده می کنند، امروز نگهبانان از ما خواستند که با تمام وسایلمان آماده باشیم! می دانیم که به اوین برگردانده خواهیم شد، اینجا دیگر چیز دیدنی برای نشان دادن به ما وجود ندارد برای همین ما را برخواهند گرداند! ..... سوار اتوبوس می شویم که دوباره به اوین برگردیم! .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

..... پائیز سال ١٣۶۶ است، به اوین می رسیم، نگهبانانی که می شناسیمشان ما را با خود می برند، ما را به ساختمان دویست و شانزده می برند‌ و به بند ٢٠٩ که بند سلول های انفرادی است، نمی دانم که سلول خالی کم دارند و یا سیاستشان این است که در هر سلول سه نفر بگذارند؟ من و روژین و یکی از مجاهدین را در یک سلول قرار می دهند، من و روژین در مورد تنظیم رابطه مان با فاطی باهم مشورت می کنیم و تصمیم می گیریم که چون او را نمی شناسیم رابطه دوستانه ای با او برقرار کنیم، ما تا حالا با یک مجاهد در یک سلول نبوده ایم و در این اواخر اتاقشان در بندها از ما جدا بوده است و ما هم دوست داشتیم که همیشه از آنها جدا باشیم چون تا چندی پیش تواب بودند ولی از آنجائی که فاطی را نمی شناسیم با او حرف می زنیم، باهم غذا می خوریم، ما حتی برخی از اخبار را به او می دهیم و او هم اخباری را به ما می دهد، رابطه دوستانه ای باهم برقرار می کنیم .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

..... رابطه مان با فاطی نمی تواند دوستانه باقی بماند! حدود یک هفته است که در این سلول هستیم، شب گذشته چند بار از خواب بیدار شدم، فاطی داشت به من دست می زد! هر بار که به خاطر دست زدن او بیدار شدم به او گفتم که به کارش ادامه ندهد ولی او خود را به خواب می زد! صبح دلم نمی خواست که قبول کنم که او عمدا مزاحم من می شد و خواب نبوده است، هیچ وقت ندیده بودم که کسی بدون اجازه به دیگری دست بزند، شب از روژین می خواهم که وسط بخوابد و در مورد مزاحمت های شب قبل فاطی چیزی به روژین نمی گویم، نمی خواهم به او ذهنیت بدهم، بهتر است او امشب وسط بخوابد تا ببینم فردا صبح چه می گوید، صبح روژین از من می پرسد: "پریشب فاطی مزاحم تو شد؟"

- آره، مزاحم تو هم شد؟

- باورم نمی شد، خودش را به من می مالید و تظاهر به خواب بودن می کرد، چند بار به او گفتم که مزاحمم نشود ولی فایده ای نداشت، باز هم به من دست می زد یا خودش را به من می مالید!

من و روژین تصمیم می گیریم که با او حرف بزنیم، به او می گوئیم حق ندارد شب ها مزاحم ما شود، فاطی چیزی نمی گوید و ما خیال می کنیم که دیگر مزاحممان نخواهد شد، شب من وسط می خوابم و فاطی دوباره مزاحمم می شود، چند بار بیدار می شوم و به او تذکر می دهم ولی فایده ای ندارد، خودش را به خواب می زند، به او می گویم که خیلی احمق است، دست به کسی می زند که دوست ندارد، به او می گویم برای من مهم نیست که دختر است و پسر نیست، کار او مثل تجاوز می ماند و نمی گذارم ادامه دهد! قبول می کند و می خوابد، شب بعد روژین وسط می خوابد و دوباره فاطی خواب او را به هم می زند و روژین نمی تواند درست بخوابد، صبح من و روژین باهم حرف می زنیم که چه کار کنیم، چون این وضعیت نمی تواند به همین شکل ادامه پیدا کند، سلول خیلی کوچک است، برای یک نفر درست شده است، وسایلمان هم در سلول است، تا به حال به عرض سلول می خوابیدیم، تصمیم می گیریم که عرض سلول را به سه قسمت کنیم و بخوابیم، با پتوها دیواری باریک بین جای خودمان و جای فاطی می کشیم!

به او می گوئیم که آن قسمت متعلق به اوست و حق ندارد مزاحم ما بشود، تقسیم سلول به این کوچکی خنده دار است، نگهبانان به محض باز کردن در متوجه تقسیم سلول می شوند و با دهان باز به آن نگاه می کنند، ما دیگر با فاطی حرف نمی زنیم، باهم غذا نمی خوریم و وقتی غذا می گیریم او غذای خودش را می گیرد و ما مال خودمان را، به نظر می رسد که این تقسیم بندی برای اکبری (رئیس ٢٠٩) خیلی جالب توجه است، هرچند نمی داند که موضوع چیست ولی در سلول را باز می کند و به فاطی نگاه می کند و ما را هم نگاه می کند، از قیافه اش پیداست که دارد از فضولی می میرد و خیلی دوست دارد بداند بین ما چه اتفاقی افتاده است، چند روزی در صلح گذشته است و شب ها با آرامش خوابیده ایم ولی دوباره فاطی شروع به آزار ما کرده است، او پایش را از روی پتوی بین ما و خودش به طرف ما می آورد که ما را لمس کند، نمی دانم بیمار است یا دوست دارد ما را اذیت کند؟

به فاطی می گویم: "اگر دست از کارهای احمقانه ات برنداری به نگهبانان می گویم که ما را جدا کنند وگرنه دست به اعتصاب غذا می زنم، رژیم خیلی دوست دارد که مشکل تو را بداند و من هم به نگهبانان خواهم گفت که دیگر نتوانی مزاحم ما بشوی، اگر یک بار دیگر یکی از ما را لمس کنی و یا پتو را هل بدهی و یا هر حرکت احمقانه ای بکنی هیچ حرفی به خودت نمی زنم، در سلول را می زنم و به نگهبانان می گویم موضوع چیست و از آنها می خواهم که ما را از هم جدا کنند یا اعتصاب غذا می کنم!" مثل این که این تنها راهی بود که می توانست فاطی را سر جایش بنشاند، با ناراحتی زیر پتو می رود و شب و روز خواب است، دلم برایش می سوزد که نیاز جنسی شدیدی دارد و امکان تأمین آن را ندارد، متأسفانه کاری هم نمی توانیم برایش بکنیم، طی دو سال گذشته که در بندمان تواب نبود متوجه این نوع رابطه بین بعضی از زندانیان با یکدیگر شده بودم ولی همیشه فکر می کردم که طرفین آزادانه وارد این رابطه شده اند و تصور نمی کردم که روزی کسی بخواهد خودش را به من تحمیل کند! .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

..... بیشتر از دو ماه است که در این سلول بی هوا و گرم هستیم، نگهبان در سلول را باز می کند و از ما می خواهد که با تمام وسایل آماده باشیم! خیلی خوشحال می شویم، به زودی پیش دوستانمان می رویم، نگهبان ما را از ساختمان بیرون می برد و به یک نگهبان مرد می سپارد، او ما را به ساختمان جدیدی می برد که از بیرون به نظر خیلی بزرگ می آید، نگهبان زنی ما را به داخل ساختمان می برد و از ما می خواهد به دنبال او برویم، روژین در گوشم می گوید که به سلول دیگری می رویم، نگهبان دری را باز می کند و از ما می خواهد وارد شویم، وارد می شویم و چشمبندها را برمی داریم، داخل سلولی هستیم متفاوت با قبلی، تازه ساز و تمیز، اوقاتمان تلخ است ولی مجبوریم دوباره وسایلمان را باز کنیم، مجبوریم سلول جدید را هم به دو قسمت کنیم که فاطی مزاحممان نشود! تمام روز صدای رفت و آمد می آید و معلوم است که همه زندانیان را از سلول های ٢٠٩ به سلول های این بند که آسایشگاه نام دارد منتقل می کنند، اینجا خیلی بهتر است، امیدوارم دیگر از آن سلول ها و آن ساختمان استفاده نکنند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

صبح است و مشغول خوردن صبحانه هستیم که یک لیوان چای ولرم همراه یک تکه کوچک نان و یک تکه خیلی کوچک پنیر است، چند ضربه به دیوار زده می شود، برای فاطی است، فاطی جواب می دهد، بی اختیار همان طور که مشغول خوردن هستم گوش می دهم، می شنوم که مورس به فاطی می گوید که دیروز بند بالا که انفرادی مردان است گشت بوده است و ممکن است امروز ما را بگردند، به روژین می گویم که ممکن است امروز گشت باشد و باید هر چیزی را که در جای امن نیست جاسازی کنیم! .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

..... زمستان سال ١٣۶۶ است و حدود یک ماه از انتقال به این سلول می گذرد، نگهبانان دوباره از ما می خواهند که وسایلمان را جمع کنیم و آماده انتقال باشیم، خیلی خوشحالیم، فکر می کنیم این بار دیگر پیش دوستانمان می رویم، ماه هاست که از آنها دوریم و دلمان خیلی تنگ شده است، به ساختمانی می رسیم که برایم تازگی دارد، اینجا را آسایشگاه می نامند، نگهبانان ما را به اتاق پنج بند یک می برند و در اتاق را هم می بندند، ما پنج نفر غیر مذهبی هستیم با سی و پنج نفر مجاهد در اتاقی که ظرفیت پنج نفر آدم را دارد! سارا هم همراه من و روژین در این اتاق است، متأسفانه فاطی هم در این اتاق است، اتاق خیلی کوچک است، وسایلمان هم جا می گیرند، مشکل نشستن و خوابیدن خواهیم داشت، گوشه چپ اتاق را ما غیر مذهبی ها در اختیار می گیریم، جای خواب و نشستنمان همین جاست و بقیه اتاق متعلق به مجاهدین است، اولین شب فاطی جای خوابش را کنار جای ما می اندازد، من و روژین هم با صدای بلند به همه مجاهدین می گوئیم که فاطی حق ندارد کنار ما بخوابد! فاطی فکر نمی کرد که ما در مورد او علنا حرف بزنیم وگرنه دست به چنان کار احمقانه ای نمی زد! .....

برگرفته از کتاب: "زیر بوته لاله عباسی" نوشته: "نسرین پرواز"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

Missing media item.

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما