زمان آن رسیده که نسل جوان تربه زندگی در مهاجرت آن طور که به راستی هست بپردازند
23.05.2022 - 14:24

در هفته های اخیر دو کتاب از دو نویسنده ی ایرانی خواندم، دو زن که هر دو مربوط به نسل بعد از من می شوند؛ یکی شان از ایران و دیگری از سوئد در مورد موضوعی نوشتند که مدت هاست توجه مرا هم به خود جلب کرده؛ پیری و بیماری و برخورد ما با آن. ما به عنوان خود بیمار، فرزند و همسر بیمار و پرستارش.
«قرار ما این نبود‌» ناهید طباطبایی داستان پدری است که بعد از بازنشستگی از استادی دانشگاه دچار آلزایمر می‌شود. اول زیاد به نظر جدی نمی آید ولی بیماری به سرعت پیشرفت می کند طوری که دیگر قادر به انجام هیچ کدام از کارهای عادی زندگی نیست. خانواده مجبور می شوند پرستار بگیرند و حتی وقتی از عهده ی مخارجش برنمی آیند دست به دامان پسر خانواده که در خارج کار و زندگی می کند می شوند و تا آخر به سبک همان چیزی که از ایران به خاطر داریم هر کاری از دستشان برمی آید می کنند؛ این هر کاری حتی شامل دادن غذا از طریق بینی و شکم و انتقال مرتب به بیمارستان هم می شود. یعنی طرف را یک لحظه راحت نمی گذارند تا بمیرد.
یک روز با هفت هزارسالگان رعنا سلیمانی داستان زنی جوان است که از ایران به امید داشتن آزادی بیشتر خارج شده و برای امرار معاش در یک موسسه ی پرستاری از سالخوردگان کار می کند. سالخوردگان رعنا سلیمانی همه تنها زندگی می کنند جز دو نفر که آن ها هم با همسران سالخورده شان همه خانه اند. شاید بیگانگی پرستار داستان با آن ها که باید مراقب شان باشد موجب می شود که نویسنده بسیار عریان در مورد زندگی این افراد که هنوزدر خانه های شان زندگی می کنند ولی برای کوچکترین کار حتی تخلیه خود نیاز به کمک دارند حرف بزند. بچه ها برعکس داستان اول هیچ نقشی در زندگی سالخوردگان سوئدی کتاب ندارند. والدین فقط گاهی از آن ها یاد می کنند ولی از خودشان خبری نیست. شاید برای نویسنده، سالخوردگان دست آویزی بود برای توصیف زندگی خود در بهشتی که بسیاری برای رسیدن به آن خود را به آب و آتش می زنند. اما برای من مخاطب، زندگی تک تک این آدم ها که در طی آن یک روز دوبار به خانه شان سرزدم بسیار مهم شد.
هر دو کتاب سوالی را که مدت هاست با آن درگیرم پررنگ تر کردند. آیا باید از زندگی به هر قیمتی دفاع کرد؟ باید به آن ادامه داد حتی اگر خودمان هم از آن متنفر شده باشیم هم دیگران را از این نوع زنده بودن مان متنفر کرده باشیم؟
ناهید طباطبایی طوری زندگی قهرمان داستانش را ترسیم می کند که می شود از آن نتیجه گرفت که او موافق حفظ زندگی در هر شرایطی است، اما با نگاه دقیق تر من این طوردیدم که این تلاش بی ثمر را قبول ندارد، نویسنده با دختر داستان که برای زنده نگه داشتن پدر به آب و آتش می زند موافق نیست. با بلایی که در این میان بر سرمادر می آید مخالف است. در زنده نگه داشتن اجباری پدر بیش از محبت و عشق ،خودخواهی می بیند.
آدم های داستان رعنا سلیمانی ولی انگار خودشان موافق ادامه ی این زندگی هستند.انگار بشقاب غذایی باشد که جلوشان گذاشته شده وآن ها مجبورند تا تهش را بخورند حتی اگر حالشان از هر چه غذاست به هم بخورد. فکر می کنم شاید دلیلش این باشد که ما در گذشته کمتر به مرگ اختیاری فکر می کردیم. مذهب و خانواده مثل گناهی کبیره با آن برخورد می کردند و خیلی ها راه چاره ای برای به پایان رساندن آن زندگی که دیگر اسمش را نمی توان زندگی نامید نداشتند.
مطرح شدن این موضوع در ادبیات فارسی به نظرم کار لازم و به موقعی است. کاری که سال هاست در غرب شده. انتخاب نوع مرگ و زمانش را باید در ایران هم مورد بحث قرار داد. با تابو کردن پایان دادن به زندگی، گاهی بار سنگینی را به دوش زندگانی که دیگر قادر به زندگی نیستند می گذاریم.

من هر دو کتاب را با دقت و علاقه خواندم. در این میان به شجاعت خانم سلیمانی در بیان واقعیات زندگی در مهاجرت و قلم دقیقش در توصیف شرایط سالخوردگان آفرین گفتم. زمان آن رسیده که این نسل جوان تربه زندگی در مهاجرت آن طور که به راستی هست بپردازند تا هم وطنان ما در ایران هم تصویر درست تری داشته باشند. شاید به این ترتیب به هم نزدیک تر هم بشویم

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما