رویکرد اعتقادی و ایمانی در سیاست ضد سکولاریسم است

آغاز کردن از اخلاق، در فلسفة سیاست، یعنی اراده
گرائی. و این یعنی کوشش برای حذف سیستم (انقلاب) به جای دخالت در آن (اصلاح). بیش از صد و پنجاه سال است که چپ با اندرزها و احکام اخلاقی و کوشش
های قهرمانانه برای تغییر وضعیت می
جنگد؛ قطعاً این مبارزه دست
آوردهای بسیار مثبتی هم داشته است؛ اما، این را نیز باید دید که هر جا پیروز شده است به جای سوسیالیسم، فاشیسمی تمام
عیار را حاکم کرده
است و یک طبقة نوپای بوروکرات جای بورژواها نشانده است که...

خوانندة ارجمند، سامان باربد، کامنتی پای مقالة پیشین من (طرفداران سوسیالیسم علمی چقدر علمی می
اندیشند؟) گذاشته
اند و من پاسخ کوتاهی (در حدی که در یک کامنت ممکن باشد) به انتقاد ایشان دادم که هر دو را در آغازة این مقاله می
آورم. نه فقط زیرا که بسیاری کسان که پیش از کامنت ایشان مقالة مرا خوانده
اند، از این گفت و گو بی
خبرند، به این خاطر نیز که این گفت و گو دریچة بسیار خوبی
ست بر بحثی که در این مقاله مطرح است.

این است کامنت آقای باربد:

«این جمله را چندین بار به شکل های گوناگون نوشته اید، و هر بار، با همه دقتی که به توضیحات شما کرده
ام نمی توانم مارکس را به خاطر آن "خطاکار" بخوانم. هرچند همچنان که پیش از این نوشته ام امیدوار بوده ام که مارکسیست ها در باره اش بنویسند نه من:

" به گمان من، عدم توجه به ضرورت و تعیین کنندگیِ تجدید تولید گسترش یابنده، در دوران شیوة تولید کالائیِ صنعتی (چه تحت مالکیت خصوصی و چه تحت مالکیت همگانی)، یکی از بزرگترین خطاهای مارکس است"

فرض کنید مارکس روبروی شما بنشیند و بگوید:

1) که گفته است همه ی کار باید تقسیم شود و هیچ مقدارش ذخیره نشود برای ماشین آلات بهتر و روش های تولیدی بهتر؟

یا بگوید

2) این خنده دار نبود اگر به کارگران بگویم: بگذارید که شما را استثمار کنند چون هنوز نمی دانیم چه اختراعاتی در آینده خواهد شد؟

او می توانست چیزهای بیشتری درباره ی اخلاقیات هم بپرسد:

آیا به دلیل خرید بلیط بخت آزمایی کارگران فاسدند و باید سرمایه دار کنترل کننده ی ابزار تولید باشد؟ چون مثلا فاسد نیست و خر نمی شود که بلیط بخرد؟ و خیلی چیزهای دیگر.»

و پاسخ کامنتیِ من به او:

« سامان باربد گرامی!

پاسخ من به مارکس، در آن صورت این می
بود: به کارگران بگوئید: ”بگذارید ببینیم چکار می
شود کرد که استثمار نشوید یا دست کم، هر چه ممکن است کمتر استثمار شوید.“ نفرستیدشان اما، دنبال انقلاب برای همگانی کردن مالکیت. شما با لغو مکانیسم قیمت، در حالی که تولید کالائی همچنان برقرار است، همه چیز را پیچیده
تر می
کنید و می
سپرید به اختیار عقل بوروکرات تا خرد غریزی (کسبی) را در تباه
ترین شکل آن (فساد دولتی) بر همة روال
های اقتصادی حاکم کند و به نام نمایندة تام
الاختیار پرولتاریا، دست و دهان پرولتاریا را ببندد.

به مارکس می
گفتم: چنین اثبات
گرایانه به جهان انسان نگاه نکنید؛ نمی
شود هیچ آیندة ویژه
ای را در این جهان تضمین کرد بدون اعمال دیکتاتوری و به محض آغاز دیکتاتوری، سیستمی به وجود خواهد آمد که چگونگی عاملیت را بر همة عاملان تحمیل خواهد کرد، حتی بر خود دیکتاتور و این در دوران تولید کالائی صنعتی یعنی توتالیتاریسم.

و اما، فعلا به شما می
گویم آقای باربد! پرسش این نیست که آیا به استثمار امکان تداوم بدهیم یا نه؟ پرسش این است: آیا می
توانیم با اعمال مالکیت همگانی و لغو مکانیسم قیمت به جنگ استثمار برویم؟ اگر نه بگذارید ببینیم چه خاک دیگری می
شود بر سر ریخت؟

در مقالة بعد به تئوری ارزش مارکس خواهم پرداخت تا بگویم چرا به گمان من او تنها تجدید تولید ساده را در نظر داشته است.

منتظر هم نمانید مارکسیست
ها به من پاسخ بدهند. نمی
دهند. فعلاً صرفه در این خواهد بود که شانه
ای بالا بیندازند و حتی در برابر پرسش هوادارانشان بگویند: ”چرت می
گوید بابا!“ تا خودشان را درگیر بحثی کنند که تهش پیدا نیست به کجا می
رسد.

و پس مرا از پرسش
های جهت
سازتان محروم نکنید.»

جناب باربد! بر این پاسخ کوتاه کامنتی، این
ها را نیز بیفزایم: بخش عمده
ای از بحث من بر سر این بوده
است که نشان دهم، منهای قضاوت اخلاقی، رشد پایدار اقتصادی و استقرار تمدن صنعتی، در گرو کاهش درجة استثمار و بالا رفتن قدرت خرید کارگران است. پس قضاوت مستتر در پرسشی که از زبان مارکس با من در میان می
نهید، غیر منصفانه است؛ در این پرسش فرض بر این گذاشته شده است که من دارم به کارگران توصیه می
کنم اجازه دهند استثمارشان کنند.

مثالی که در مقالة ماقبل آخر در مورد بلیط بخت
آزمائی آوردم، معطوف به این نبود که کارگران فقط بلیط بخت
آزمائی می
خرند و سرمایه
داران نمی
خرند. معطوف به این بود که با این که بخت برد در قرعه
کشی
های بخت
آزمائی
ها بسیار ناچیز است، اما، چون محتمل است بسیاری از فقرا از نان خود می
زنند و در این رؤیای هفته
ای یک یا دوبار شریک می
شوند. با این مثال، این را خواستم بگویم که بر خلاف دورة سرواژ که یک سروزاده بختی برای فئودال شدن نداشت، کارگران بخت سرمایه
دار شدن دارند (هر چند احتمالش بسیار اندک باشد) و در نتیجة بر خلاف اخلاق طبقاتی فیکس شده یا تثبیت شدة سروانه، پرولترها می
توانند تغییر اخلاق طبقاتی بدهند. سرمایه
دارانه بیندیشند. و همین امر، اتکای بنیادین بر اخلاق طبقاتی پرولتاریائی را به عنوان جایگزین مکانیسم قیمت، برای تضمین سلامت روندهای اقتصادی، غیر عقلانی می
کند. در واقع در بحث
های تئوریک مارکسیستی این مسئله مطرح بوده
است و جوری هم سعی شده است رفع و رجوع شود: مفاهیم «طبقه در خود» و «طبقه برای خود» ناظر به دریافت این مشکل پدید آمده
اند. پرولتاریا هنگامی از یک طبقه در خود به یک طبقه برای خود تبدیل می
شود که آگاهی طبقاتی را به واسطة روشنفکران (اکثراً بورژوا) از خود کند؛ آلوین تافلر اما، در موج سوم مدعی
ست که در دورانهای اخیر، کارگران کشورهای صنعتی، عمدتاً، رویکردهای غیر دموکراتیک و ارتجاعی
ای داشته
اند. و اگر توجه کنیم که معمولاً، این روشنفکران و به ویژه دانشجویان بوده
اند که بار خیزش
های دموکراتیک و آزادی
کوش معاصر را بر دوش داشته
اند و گرایش
های ارتجاعی راست (مثلا خارجی
ستیز) تا حدود زیادی بر پتانسیل کارگری جهان غرب استوار بوده
اند؛ ناگزیریم تا حدودی به تافلر حق بدهیم؛ گذشته از این که همین انتقال آگاهی طبقاتی از بیرون پرولتاریا به این طبقه، گرایش طبقاتی را مشحون می
کند از تجریدات فلسفی و تئوریک، چرا که جنبش روشنفکری اساساً یک جنبش ذهنی
ست و مالامال از تفکرات انتزاعی روشنفکرانی که هر یک از ظن خود یار این نی (هستی اجتماعی) می
شود؛ مثلاً فون
هایک معترف است که علم اقتصاد که دقیق
ترین علوم انسانی
ست سرشار از فرضیه و نظریه است.

و غیر از اینها، سامان باربد گرامی! به این قصة کوتاه توجه کنید:

” مردی دست در جیب بغل کرد، کاردش را درآورد و با فریادهای خالصانة «یا زهرا!» شروع کرد دستش را پس و پیش بردن و چرخاندن در هوا و تیغة چاقوی او در ترددهای ناگزیرش چند بار در تن یک سوژة زنده خلید و شکاف
هائی از نوع دم موشی در قلب و سینة آن سوژه ایجاد کرد که منتهی به مرگ او شدند؛ نام آن سوژة زنده پروانة فروهر (اسکندری) بود.“

این شرحی
ست از قتل زنده
یاد پروانة فروهر. هیچ جایش هم دروغ نیست. اما، روایتی
ست که دارد اهمیت قتل را پرده
پوشی می
کند؛ ضرورت و تعیین کنندگیِ تجدید تولید گسترش یابنده را نیز می
توانیم چنان شرح دهیم که شما شرح داده
اید:

«1) که گفته است همه ی کار باید تقسیم شود و هیچ مقدارش ذخیره نشود برای ماشین آلات بهتر و روش های تولیدی بهتر؟

یا بگوید (مارکس)

2) این خنده دار نبود اگر به کارگران بگویم: بگذارید که شما را استثمار کنند چون هنوز نمی دانیم چه اختراعاتی در آینده خواهد شد؟»

باری در مورد پرسش ۱ پاسخ من این است: هیچ کس نگفته است. مارکس هم نگفته است. اما هنگامی که بگوئیم با اعمال مالکیت همگانی بر سرمایه، سرمایه بدل به ثروت اجتماعی می
شود، هیچ معنای دیگری را ایفاد یا بیان نکرده
ایم جز این که در مالکیت همگانی ارزش اضافی منتفی می
شود؛ حرف من این است که مادامی که ضرورت تجدید تولید گسترش یابنده که همزاد تولید کالائی صنعتی
ست وجود دارد، ارزش اضافه نیز وجود خواهد داشت. مشکل شما و ایرادی که به حق به من می
گیرید، این است:

«چرا این ارزش اضافه نصیب سرمایه
داران شود؟»

و این پرسش راست که به صورت
های مختلف با من در میان می
گذارید. شما می
خواهید مرا به بحث حول ارزش
های نیک و بد بکشانید (اخلاق) و کوشش من این است که نخست بی این که وارد ارزش
گذاری اخلاقی بشوم، با بررسیِ زمینه
ها و انگیزه
ها، در پرتو دو گونه خردی که پیش از اسپینوزا هم برای قدمای ما نیز شناخته بودند (عقل کسبی و عقل سلیم) امکانات ممکن
الوقوع را بررسم. تا نشان دهم که گاه، زیباترین انگیزه
ها می
توانند به پلیدترین سیستم
ها راه ببرند و آنگاه که سیستم به وجود بیاید، این سیستم است که انگیزه
ها را تعیین و یعنی امکان عاملیت را بر عامل
ها تحمیل می
کند. آنچه را در مقالة پیشین گفتم دیگر تکرار نمی
کنم. فقط باز توضیح می
دهم که تجدید تولید گسترش
یابنده ضرورت
هائی را پیش می
آورد بسیار گسترده تر از آنچه شما ذیل شمارة ۱ و ۲ در آن کامنت مطرح کرده
اید و خطای مارکس هم در ندیدن این تعیین
کنندگی، به گمان من خطای بزرگی بوده است. این را هم توضیح دهم که البته قرار ما نباید مجاب کردن یکدیگر باشد. هیچ ضرورتی ندارد حتماً به هم
اندیشی برسیم. در این دیالوگ اما، شاید حقیقت که بسیار وجوه دارد، بر شخص ثالثی جلوه
ای دیگر داشته باشد، که بی گفت و گوی ما نمی
داشت.

و به هر رو، شما نیز پس، این را قبول دارید که با اعمال مالکیت همگانی نمی
تواند ارزش اضافه منتفی شود (به خاطر هزینه
های اختراعات آینده). اما، گفتم که در تئوری مارکس، با این که مارکس مسئلة تجدید تولید گسترش یابنده را دریافته بوده
است، اصل بر تجدید تولید ساده قرار دارد: دلیلی که ارائه کردم این بود که اولا مارکس فقط طلا و نقره را شایستة پول بودن می
داند (که حجم آنها مبتنی
ست بر منابع محدود کرة زمین از این دو فلز) و دوم این که لازمة تجدید تولید گسترش یابنده را دسترسی به پول همواره بیشتری نسبت به پول در دَوَران، می
داند، و یعنی پس، امکان تجدید تولید دائماً گسترش یابنده (یا الاغیرالنهایه) را نمی
دهد و در نتیجه، به اهمیت تاریخاً تعیین کنندة آن نیز وقعی نمی
نهد.

این بی توجهی به لزوم بازانباشت سرمایه که اصل بقا در تولید کالائی صنعتی منوط به آن است، باعث می
شود که مارکس و پیروان او، به اهمیت قیمت به مثابه عقلانی
ترین میزان تخصیص منابع تولید توجه نکنند و فکر کنند که با اقتصاد برنامه
ریزی شده، تحت دیکتاتوری پرولتاریا و با اتکای به خرد بوروکرات، می
توان مسائل را حل کرد.

نوشتم در مقالات قبل که تا آنجا که پای موانع پیشاسرمایه
داری (فئودالی) در میان بوده
است، دیکتاتوری
های سوسیالیستی از نوع دیکتاتوری
های توسعه بوده
اند (استالین را هم نمونه آوردم و توسعة بی
مانند دوران او و حتی تا دهة پنجاه جامعة شوروی را تا آ«جا که احداث زیرساختهای صنعتی مثلا در صنایع فولاد مربوط بود). اما، تجربه
های تاریخی نشان دادند که آنجا که پای بهره
وری کار به میان آید، عقل هیچ بوروکراتی نمی
تواند جایگزین مکانیسم قیمت شود و در این مورد حق با فریدریش فون هایک است که می
گوید قیمت میانگین خرد همة افراد یک جامعه است و عقل هیچ بوروکراتی جای آن را نمی
گیرد.

به همین خاطر هم نوشتم که همة مسئلة را نباید در مالکیت دید؛ این مالکیت خصوصی نیست که معجزه می
کند و نوشتم به گمان من، در یک واحد تولیدی با مالکیت دولتی هم، اگر مکانیسم قیمت به جای تأیید و امضای بوروکرات عامل تنبیه و تشویق مدیریت باشد، راندمان نباید با راندمان واحد تولیدی با مالکیت خصوصی تفاوتی داشته باشد. اما، تجربه
های تاکنونی این را نشان داده
اند که در غیبت آزادی و دموکراسی، آنجا که سیستمی بسته به وجود آمده باشد، خرد کسبی بوروکرات
ها راه را بر فساد دولتی خواهد گشود؛ رویکرد ما به انقلاب به منظور تحمیل یک سامانة ویژة اقتصادی ـ اجتماعی هم، خود به خود، متضمن دیکتاتوری
ست؛ هیچ راه دیگری برای جایگزین کردن مالکیت همگانی به جای مالکیت خصوصی وجود ندارد و نوشتم که هر ارگانی را برای اعمال این مالکیت همگانی در چهاچوب یک دیکتاتوری (و به این توجه کنید در چهارچوب یک دیکتاتوری) در نظر بگیریم، سر از مالکیت دولتی در خواهیم آورد.

آنچه آنارکوسندیکالیست
های اسپانیا پیشنهاد دادند شاید یک راه باشد؛ اما، تجربة تاریخی مبتنی بر آن نداریم تا به نقدی تجربی از آن بتوان رسید: در طرح آنان رشته
های مختلف فعالیت صنعتی از پائین به بالا، توسط کارگران، سازمان داده می
شوند و در نهایت فدراسیونی از این مدیریت
های کارگری در رأس هرم، اعمال مدیریت کلان خواهد کرد.

این طرح شباهت بسیاری دارد با دموکراسی
های ویسی که در آن سران خانوارها سران ویس و سران ویس سران دهیو و سران دهیو سران زنتاو و آنها کشایتی یا خشایتی (شاه) را بر می
گزیدند (سیامک ایرانی نوشته بود زنتاو پیش از دهیوست. کتاب اسکندری در تاریکی هزاره
ها را دیگر در دسترس ندارم. به هر رو.) و در میان سرخ
پوستان ایروکزه (ساکنان خانه
های دراز) آمریکای شمالی نیز، کمابیش، چنین سیتمی وجود دارد. (در هر خانة دراز، یک ویس ساکن است که هر خانوار آن فضای بستة خود را دارد؛ سران این خانوارها که زنان هستند، سران ویس یا خانه
های دراز را برمی
گزینند که آنها نیز زن هستند و آنها سران قبیله را.)

به هر رو، اشکالاتی که طرح آنارکوسندیکالیستهای اسپانیا، به گمان من، می
تواند در عمل داشته باشد اینها هستند:

۱ـ چگونگی برخورد با واحدهای ناکارامد در آن روشن نیست.

۲ـ اگر در طرح به کمیت تکیه کنیم، واحدهای کاربر به لحاظ کمیت کارگری نسبت به واحدهای سرمایه
بر (که کارگر کمتری) دارند، مسلط خواهند بود. هر چند که سهم کمتری در تولید ناخالص ملی داشته باشند و اگر به سهم در تولید ناخالص ملی تکیه کنیم، ممکن است با نوعی اشرافیت کارگری برای واحدهای سرمایه
بر مواجه شویم. (در مورد ایران مثلاً کارگران و کارکنان صنعت نفت، بر دیگران سلطه خواهند داشت.)

به هر رو، به گمان من، مادام که تولید کالائی حاکم است، هیچ راهی جز رویکرد به مکانیسم قیمت، به عنوان میزان نهائی وجود ندارد و اتخاذ هر راه
حل بوروکراتیکی تحت هر نامی (سوسیالیسم علمی مثلاً) به تباهی خواهد انجامید. هنگامی هم که مکانیسم قیمت را حاکم کنیم، نه فقط محصولات بلکه مبدأ تولید این محصولات نیز در شمول حکمیت قیمت قرار خواهند گرفت و سر نوشت آنها را بازار تعیین خواهد کرد (این ترجمة حکم اقتصادی و تاریخی ضرورت و تعیین کنندگی تجدید تولید گسترش یابنده است.)؛ در غیر این صورت، هیچ راهی برای داوری در بارة سرنوشت واحدهای تولیدی نخواهیم داشت، جز خرد بوروکرات و تأئید و امضای او که با مثالهائی نوشتم چرا در عمل، به پوسیدگی و عقب
ماندگی دستگاه اقتصاد خواهد انجامید.

در واقع، مارکس با نشانه گرفتن بورژوازی به جای شیوة تولید کالائی صنعتی و ضرورت تجدید تولید گسترش یابنده، حکمیت اخلاقی را با تأکید صرف بر مالکیت، جایگزین بحث علمیِ اقتصادی کرد.

مسئله را نمی
توان به چند اختراعی که باید در آینده صورت بگیرند تقلیل داد. پیچیده است می
دانم و اما، می
گویم این پیچیدگی
ها را باید فهمید؛ باید فهمید که چرا جز در صنایع نظامی که کنترل
های بسیار پرهزینه بر آنها اعمال می
شد، کشورهای سوسیالیستی در همة عرصه
های دیگر تولید از جهان غرب عقب ماندند.

واقعیت را باید فهمید و با آن کنار آمد، حتی اگر به تلخی زهر باشد. مثلاً در کنار آنچه در مورد فساد دولتی و رشوه
دهی و رشوه
گیری بوروکرات
ها نوشتم به این نکته توجه کنید: یکی از دلایل شاید این باشد که رشد تکنولوژی در جهان غرب، تا حدودی ناشی از توجه به تولید کالاهای لوکس و ظریف بوده
است. رویکرد به تکنولوژی دوران
ساز نانو که ته آن می
رسد به تولید مولکولی، از ضرورت هر چه کوچک
تر کردن وسائل الکترونیک برآمده است که در اثر بالا رفتن قدرت خرید بخشهای ثروتمند جامعه متقاضی پیدا کرده
اند. این مثال را به ویژه برای آن می
آورم تا به شما (جناب باربد) و دیگر اخلاق
گرایان بگویم چقدر جهان واقعیت می
تواند بی
ترحم و غیر اخلاقی باشد.

باری این بسیار زشت است که بیل گیت (با هر چه کرده
است) آنقدر ثروت داشته باشد که اگر به جای آب الماس بنوشد و به جای نان طلا بخورد (تا آخر عمر) شاید فقط بهرة بانکی سپرده
هایش کافی باشند. خیلی بد است این. باری، حرفی ندارم.

در واقع اما، یک سرمایه
دار (مثلاً بیل گیت) همانقدر غذا مصرف می
کند که یک کارگر نسبتاً مرفه (او فقط در گرانترین رستوران همان مقدار مواد غذائی را به بدن می
رساند). او همانقدر پوشاک و آب مصرف می
کند که یک شهروند متوسط دیگر. او بر یک مبل می
نشیند و در یک تحت می
خوابد. میزان مصرف او از هر چه مصرف کردنی
ست در تمام عمرش نمی
تواند خیلی بیشتر از یکی از کارمندان دفترش باشد. فقط او می
تواند به تجملاتی از قبیل خرید نسخة خطی پاره
ای از طرح
های لئونارد داوینچی رو بیاورد. شاهزادگان عرب یاخت
ها و هواپیماهای اختصاصی چند صد ملیون دلاری می
خرند و بیل گیت و آنها فضای حیاتی بسیار بار بیشتر از نیاز واقعی
شان را به خودشان اختصاص می
دهند. شاید هیچگاه فرصت نکنند به برخی از آپارتمان
ها یا ویلاهایشان سر هم بزنند. اما، به هر رو انسانهای دیگر را از آن فضای حیاتی محروم می
کنند.

باری، کرة زمین هیچگاه شاهد این همه بی
عدالتی نبوده
است و این خیلی بد است. نولیبرال
ها همة این بی
عدالتی ها را به تکیه
شان بردیوید هیوم و هابس و جان لاک و امثال آنها تئوریزه می
کنند. حق ثروت
اندوزی و حرمت مالکیت و اصل داوخواهی در انتقال مالکیت.

اما، به گمان من این
ها حقوقی بودند که این بزرگان برای همة انسانها در برابر فئودال
ها مطالبه می
کردند.

همة این جنبه
ها باز می
گردد به قرارداد اجتماعی و این که یک جامعة باز و آزاد، کدام محدوده
ها را برای مالکیت خصوصی مجاز بشمارد. در یک جامعة دموکراتیک، هیچ دلیلی وجود ندارد که مردمان، اگر فریب داده نشوند، ضد منافع دراز مدت خود رأی بدهند. اگر اصل را بر حکم اخلاقی جرمی بنتام بگذاریم (به هر حال مرا کشاندید به مسئلة اخلاق آقای باربد): بیشترین سعات (بگوئیم رفاه اقتصادی) برای بیشترین مردم. در این صورت، رعایت مالکیت خصوصی تا حدی مجاز است که در خدمت توسعة بیشتر اقتصادی باشد و آیندة فرزندان ما را ویران نکند. بر این مبنا، تجاری شدن مسکن (مهمترین مشکل همة جوامع صنعتی کنونی) نمی
تواند همانطور که نوشتم، موجد رشد اقتصادی باشد. و این قرارداد اجتماعی
ست که باید جلوی غصب فضای حیاتی را به نام حرمت مالکیت بگیرد. یعنی، از نظر من، هیچ فردی نباید حق داشته باشد از یک حداکثر مجاز، بیشتر زمین را صرف سکونت خود و خانواده
اش کند. هر قدر که ثروت داشته
باشد. از این منظر نوشتم، اساساً مالکیت می
تواند فقط بر آنچه اعمال شود که قابل بازتولید هستند. یعنی بالا رفتن تقاضای مؤثر آنها بتواند در سازمان تولید پاسخ داده شود. آنچه قابل بازتولید نیست نمی
تواند جز مالکیت مشاع را برتابد. نوشتم که خرد منطقی حکم می
کند که هیچ راه
کاری را که بازگشت از آن ممکن نباشد یا با صرف هزینه
های بسیار سنگین (مثلاً انقلاب) ممکن باشد، پیش پای بشریت نگذاریم. آزاد گذاشتن اعمال مالکیت بر عرصه (فضای حیاتی) می
تواند به آن منجر شود که چند ثروتمند سوپر ملیاردر مالک تمام خاک و آب کرة زمین شوند و یعنی هوا را هم خود به خود در مالکیت داشته باشند. خوب این به کجا راه می
برد؟ جز به یک فئودالیسم گستردة جدید و این نافی همة قواعد اقتصادی رشد است و نافی احکام اخلاقی هابس و لاک و هیوم.

در واقع اگر، با رویکرد به قرارداد اجتماعی، عرصه
هائی را از شمول مالکیت خصوصی جدا کنیم که منطقاً متعلق به همة انسانها و حتی دیگر زیندگان خاکند و سودی را که سرمایه
دار می
برد، محدود کنیم به ارزشی که او مستقیما با سرمایه
گذاری
اش ایجاد می
کند و مازاد درآمدش را به عنوان مالیات به خاطر تسهیلات اجتماعی سرمایه
گذاری از او بازپس بگیریم، (در این مورد مفصل
تر خواهم نوشت که چرا تافلر حق دارد و باید اساساً حسابداری اجتماعی جایگزین حسابداری صنعتی شود.) و اگر چنین کنیم، باری، هیچ دلیلی وجود نخواهد داشت که مکانیسم قیمت را به خاطر جلوگیری از استثمار مختل سازیم.

و همة این
ها فقط هنگامی میسر خواهد بود که سرمایه محبوس باشد. فقط هنگامی که سرمایه را محاصره کرده باشیم می
توانیم از امتیازاتش بکاهیم و بر امتیازات کار بیفزائیم (آنچه در غرب رخ داد) و کنون، سرمایه بند همة حصرها را در هم شکسته است.

توجه به این واقعیت ما را وا می
دارد به این که راه حل
های ممکن را به دو دسته ملی و جهانی تقسیم کنیم. سرمایه دیگر جز با وضع قوانین جهانی با ضمانت اجرائیِ قطعی به بند کشیده نخواهد شد و با برده کردن نیروی کار (در نقاطی از جهان مانند چین) می
تواند همة دستاوردهای چند صد سده مبارزة روشنفکران و کارگران جهان صنعتی را ـ که اساس رشد اقتصادی این جهان را ممکن کرد ـ بازپس بگیرد و زمینة رشد خویش را هم نابود کند (به «نتایج وارو» در آرشیو نویسندگان سایت زیر نام من رجوع کنید.) و حتی، کل زیست
بوم را هم به نابودی بکشاند.

این به آن معنا نیست که در عرصة ملی هیچ کاری نمی
توان کرد؛ در بخشی که به بحران و شکستگی تمدن بپردازم، آنچه
هائی را که در این باره
ها اندیشیده
ام مطرح خواهم کرد.

اینجا این را بیفزایم که احتمال اعمال مالکیت غیر خصوصی و در عین حال، غیر دولتی را هم منتفی نمی
دانم؛ این تنها اما یک اندیشه است: مالکیت پارلمانی. یعنی به جای دولت، پارلمان بر عرصه
هائی که از شمول مالکیت خصوصی خارج
اند اعمال مالکیت و مدیریت کند. با این همه حتی در این صورت هم، گمان من این است که باید مکانیسم قیمت (درست به مثابه هر واحد تولیدی تحت مالکیت خصوصی
ای) حَکَم فعالیت اقتصادی واحدهای با مالکیت همگانی باشد و نه خرد بوروکرات و حتی اگر سوبسیدی به فقرا داده می
شود باید به گونه
ای سازمان داده شود که ثروتمندان نتوانند از آن بهره بگیرند.

باری، نمی
توان لزوم و تعیین کنندگی تجدید تولید گسترش یابنده را به چند اختراع در آینده تنزل و تقلیل داد. این یک سیستم فراگیر است که کل جامعه را درگیر خود و الزاماتش می
کند؛ و این سیستم در تئوری
های مارکس، در سایة تمرکز او بر مالکیت رنگ می
بازد و از همانجاست که دشمن اصلی می
شود بورژوازی و عامل تمام بدبختی
ها می
شود مالکیت خصوصی و اندیشة اخلاق
گرایانة انقلاب پرولتری نطفه می
بندد. و روشن است دیگر، هنر و ادبیات که عمدتاً به خاطر منشأ اومانیستی
شان متأثر از فرهنگ چپ هستند به خلق آثاری می
رسند که بخش عمده
ای از فرهنگ دو صدة معاصر را جهت بخشیده
اند؛ گاه بسیار زیبایند و گاه نیز قالبی، فرمایشی و به همان میزان نیز غیرهنری.

اعتقادی کردن باور به احکام اقتصادی و اجتماعی مارکس، جلوی نقد این دانشی
مردی را که آغاز کرد جهان انسان را به مثابه یک ابژه (موضوع عینی) بکاود و تجزیه و تحلیل کند گرفت و نیروی عظیم اومانیسم را، باری، در همة جهان انسان برای یک قرن و نیم تا اندازة زیادی به هدر برد چرا که به جای دریافتن سیستم و راه
کارهای رخنه و تأثیر گذاری در آن و بر آن، به نفی اخلاق
گرایانة آن روی آورد؛ هر جا به قدرت رسید مکانیسم
های ترمیمی این سیستم را با مکانیسم
های غیرکارآ و بوروکراتیک عوض کرد و اجازه داد که هارترین گرایش سرمایه (نولیبرالیسم) در خلاء تئوری کارآی چپ بر اقتصاد جهانی حاکم شود؛ آن هم در جهانی که امکان و رویکرد به اتوماتیدن، نقش نیروی کار را در آن مرتب کاهش می
دهد.

به گمان من، لزوم نقد همه
جانبة مارکس بسیار اساسی و تعیین کننده است. دستگاه اندیشگی مارکس یک ساختار کامل است؛ باروئی که او ساخته است کمتر رخنه
ای دارد؛ کاپیتال هنوز بر جهان اقتصاد سیاسی سنگینی می
کند؛ رخنه در این ساختار کامل چندان آسان نیست. در اندیشگی مارکس چنان همه چیز طراحی شده و در انطباق با هم چیده شده
است که می
شود گفت در یک برخورد کلی جز این ایراد که او دیکتاتوری پرولتاریا را تعریف ناشده گذاشته است؛ ایراد ظاهری دیگری دیده نمی
شود. هر حلقة زنجیر اندیشه
های او در انطباق با حلقة قبل و بعد تکوین یافته است؛ اما، نیمی واقعیت و نیمی خیال و یعنی تجرید. فضای کاپیتال فضای تجرید است.

لازم می
بینم به کوتاهی به تئوری ارزش مارکس بپردازم تا بگویم چرا به گمان من، این مهمترین تئوری مارکس نیز ناشی از نگاه به تجدید تولید ساده است و نه تجدید تولید گسترش یابنده:

نخست ارکان تئوری ارزش مارکس را برشمرم:

۱ـ تنها باید ارزش مبادله
ای را در نظر داشت و نه ارزش مصرفی را.

۲ـ هیچ عامل دیگری جز کار اجتماعاً لازم ایجاد ارزش جدید (ارزش افزوده) نمی
کند. چرا که مواد خام و نیم
ساخته، فقط معادل ارزش خودشان را به ارزش کالای جدید می
افزایند و دستگاه
ها نیز معادل استهلاکشان از ارزششان کم می
شود و به ارزش کالا اضافه می
شود (عین جملة مارکس: در جریان پروسة کار، وسائل تولید فقط تا حدی که در شکل ارزشهای مصرف گذشته
شان، ارزش از دست می
دهند، به پیکر جدید محصول ارزش منتقل می
کنند ـ ص ۲۰۸ کاپیتال جلد اول، ترجمة فارسی اسکندری ـ سهم مدیریت را هم مارکس حواله می
دهد به لبخند سرکارگر و مدیر کارخانة سرمایه
دار (یعنی باید اینها را جزو کار به حساب آورد که در مبحث کار پیچیده می
گنجند.)

۳ـ ملاک ارزیابی کار را هم باید فقط بر کار ساده گذاشت. کار پیچیده (تخصصی) باید نسبت به کار ساده محاسبه شود؛ همانطور که مساحت چند ضلعی را با تقسیم کردن چند ضلعی به چندین مثلث محاسبه می
کنیم.

صرف نظر کردن از ارزش مصرفی، آغاز تجرید در این مهم
ترین تئوری مارکس است. و نشان دهندة توجه صرف او به تجدید تولید ساده. در واقع، این نظر مارکس در صورتی درست است و منطبق با واقعیت که در بازار مورد بررسی فقط کالاهای تجاری یعنی آنچه در آلمانی (Kommerzware) نامیده می
شوند وجود داشته باشند؛ یعنی کالاهائی که به صورت روتین تولید و در بازار عرضه می
شوند. روشن است که اینها کالاهائی هستند که در دسترس همگان قرار دارند و ارزش مبادله
ای آنها کاملاً محرز است. مصرف کنندگان ثابتی دارند و ارزش مصرفی آنها نه ناشی از مؤلفه
های ذهنی که کاملاً منوط است به عادات روزمرة مصرف کنندگان: نان، صابون، کفش، پوشاک و.....

ارزش مبادله
ای بسیاری از کالاهای نوظهور، اما در واقع، نه ناشی از کار اجتماعاً لازم متبلور در آنها، بلکه ناشی از ارزشی ذهنی
ست که مصرف کنندگان کنجکاو برای آنها قائل
اند. بخش عمده
ای از جابه جائی ثروت و درآمد در دوران تجدید تولید گسترش
یابنده ناشی از این ارزش
گذاری ذهنی
ست که از ارزش مصرفی ناشی می
شود. و گفتم که مارکس با کنار گذاشتن ارزش مصرفی، در محاسبة خود، به یک تجرید و در عین حال یک ساده
انگاری مشکل
آفرین متوسل شده است.

ملاک گرفتن کار ساده به عنوان پایة ارزش نیز نشان از توجه صرف مارکس دارد به تجدید تولید ساده، چرا که کار پیچیده را تنها در این صورت، می
توان معادل چند کار ساده به حساب آورد: مثلا کار مهندسی که پای دستگاه مواظب درست کارکردن آن است یا سرکارگر یا مدیر کارخانه را می
توان حدوداً
 به لحاظ ارزش
زائی معادل ده، بیست یا صد کارگر ساده به حساب آورد. ولی ارزش ابتکار در این میان گم می
شود و آنچه در تجدید تولید گسترش یابنده اساس ارزش
های جدید را پدید می
آورد ابتکار است؛ به راستی ارزش مبادله
ای کار بیل
گیت را معادل چند کارگر ساده باید به حساب آورد؟

نمی
شود این مسائل را نادیده گرفت؛ اگر مارکس حق داشت نادیده بگیرد ما حق نداریم. به خاطر آن که بسیاری تجربه
ها را از سر گذرانده
ایم که مارکس آنها را درنیافته بود؛ آنچه من آن را خطای مارکس می
نامم، در دورانی که او زندگی کرد، شاید برای هر ناظر و کاوش
گر دیگر پیش می
آمد؛ مارکس در دورانی زیست که تافلر آن را موج دوم می
نامد؛ موجی که با اختراع ماشین بخار آغاز شد و برای یک دوران چند صد ساله، تنها حرکتی کمی داشت؛ در این دوران، البته که دستگاه
ها و ماشین
آلات، مرتباً نوسازی و بهینه
سازی می
شدند؛ اما، نه چندان که یک باره همة معادله
های صنعتی، اقتصادی و اجتماعی را دگرگون کنند؛ یعنی تجدید تولید در عین این که گسترش
یابنده بود، اما، ثابت می
نمود و به نظر تجدید تولید ساده می

آمد. توسعة اقتصادی هم عمدتاً در گرو بازارهای خارجی (فتح مستعمرات) بود. پیش بینی مارکس هم که این وضع (سرریز مداوم تولید و بحران
های ادواری) به جنگ و انقلاب منجر خواهد شد، درست بود. اما، از مقطعی که پای کامپیوتر به میان آمد، وضع عوض شد. در واقع تجدید تولید گسترش یابنده به تعیین
کنندگی ویژه
ای رسید که پیش از آن نداشت و جا به جائی ناشی از ابتکار در گردش ثروت و درآمد ابعادی یافت بسیار گسترده
تر.

افلاطون در جمهوریت می
نویسد هر چه به دور بر خود نگاه می
کند می
بیند که انسان
ها هر چیزی را که احتیاج داشته
اند اختراع کرده
اند (از چرخ و چرخ چاه و پوشاک و وسائل دیگر زندگی) و دیگر به چیزی نیاز ندارند که اختراع کنند. آیا نگاه مارکس نیز به دور و برش، از نوع نگاه افلاطون نبوده
است. در واقع نظر مارکس به دیکتاتوری پرولتاریا بسیار وام
دار تئوری فیلسوف ـ شهریار افلاطون است. شاید نگاه او به تجدید تولید نیز همان نگاهی باشد که افلاطون به دور و بر خود انداخته بود. به هر حال، او یک جا، با این
همان گرفتن شیوة تولید و مناسبات تولید اشتباه بزرگی کرد (نوشتم که به نظر من ما سه شیوة تولید بیشتر نمی
توانیم داشته
باشیم: معیشتی، نیمه معیشتی و کالائی و اشتراک آغازین، برده
داری، فئودالیسم، سوسیالیسم و کمونیسم فرضی مارکس مناسبات تولید هستند نه شیوه
های تولید.) و به گمان من، این بی
دقتی رسید به آنجا که به جای شیوة تولید کالائی از شیوة تولید بوژوائی حرف بزند و چنین شد که توپخانة چپ به سوی مالکیت نشانه رفت و بورژوا و بورژوازی تنها دشمنان بشریت شناخته شدند.

هر چند باید گفت که در مورد کالاهای معمولی قطعاً نظر مارکس درست است و این کار اجتماعاً لازم متبلور در آنهاست که ارزش مبادله
ای آنها را تعیین می
کند، حتی اگر روزی ما قادر به تولید صددرصد اتوماتیک در عرصه
هائی بشویم، باز کار اجتماعاً لازم برای تولید دستگاه
های اتوماتیک و مواد خام و نیم
ساخته، در نهایت ارزش مبادله
ای را تعیین خواهند کرد؛ اما، واقعیت خشن و غیراخلاقیِ جهان ما این است که در بخش بزرگی از بازار جهان مدرن، ارزش مبادله
ای تابعی
ست از ارزشی که کالاها در ذهن افراد می
یابند چرا که نوآمدند و هنوز تجاری (Kommerzware) نشده
اند.

این واقعیت خشن و غیر انسانی و غیر اخلاقی جهان مدرن است؛ از اینجا به بعد علاوه بر محاسبة پشیزها برای جلو افتادن یک سنت در هر واحد تولید شده از رقیب، نوآوری گاه مسخره و فریبنده
ای نیز به عنصر رقابت افزوده می

شود؛ این نوآوریست که بقا را تضمین می
کند؛ بر میل به استثمار نیروی کار برای پائین نگاه داشتن هزینة تولید که ویژة تولید کالائی از هر نوع است، شست و شوی ذهنی مصرف کنندگان (به ویژه با سکسیستی کردن عرصة تبلیغات) برای ایجاد ارزش ذهنی در آنها، اضافه می
شود.

و چنین است که ارزش مصرفی (به خاطر ذهنی شدن ارزش) هر چه جلوتر می
آئیم نقش عمده
تری بازی می
کند؛ آنچه در نظریة مارکس بهائی ندارد.

روشن است هر یک از این نوآوریها، هنگامی ک جا بیفتد و بدل به کالای تجاری معمولی شود، مشمول قانون ارزش مارکس خواهد شد؛ یعنی دیگر برای مدتی که تغییری اساسی در طرز تولید و خود محصول رخ نداده است، این کار اجتماعاً لازم است که قیمت مبادله
ای کالا را تعیین می
کند. اما، در تجدید تولید گسترش یابنده، همواره، موجی از کالاها و خدمات نوآمده هستند که نقش بسیار بالائی در تقسیم و تجدید تقسیم مادیات دارند و ارزش آنها ذهنی
ست و در تئوری ارزش مارکس جائی ندارند.

و سمت و سوی جهان ما را این سیر شتابندة تجدید تولید گسترش یابنده تعیین می
کند که دیگر حالتی ماهوی به خود گرفته است و دارد می
رود که شاید حتی نوع بشر را متحول کند (با نانوتکنولوژی و میکروبیولوژی)

به قول تافلر وارد موج جدیدی شده
ایم. بسیاری از فاکتورهای تشکیل دهندة جهان مارکس و مهم در بررسی
های او روز به روز بی اهمیت تر می
شوند. جهانی که مارکس با انقلاب می
خواست عوضش کند، به شکلی دیگر دارد عوض می
شود. در این مدت به رغم همة پیش
بینی
های مارکس و تلاشهای تبلیغاتی و تشکیلاتی چپ مارکسیست، پرولتاریای جهانی از رفتن به سوی انقلاب برای اعمال حاکمیت همگانی بر منابع تولید طفره رفت. شاید افشای پی
آمدهای انقلاب روسیه و بعد تسلط شوروی بر اروپای شرقی در این تن زدن از انقلاب مؤثر بودند و شاید گونه
ای غریزة طبقاتی (خرد طبقاتی غریزی) در این مورد مؤثر افتاد. منظورم این اندیشه است: ”تا با سرمایه
دارهائی می
جنگیم که نیروی دولتی و قدرت پلیس و ارتش را مستقیم در اختیار ندارند، شاید شانسی برای گرفتن امتیاز داشته
باشیم؛ اما وای به روزی که سرمایه دار کل خود دولت باشد؛ آن وقت فقط تظاهر خواهد کرد به ما دستمزد می
دهد و هیچ چاره
ای جز این نمی
ماند که ما هم تظاهر کنیم که داریم کار می
کنیم.“ این لقلقة زبان کارگران شوروی بود. آن وقت چه خواهد شد؟ فقر و تباهی همگانی به جای سوسیالیسم میان همگان سرشکن خواهد شد.

آغاز کردن از اخلاق، در فلسفة سیاست، یعنی اراده
گرائی. و این یعنی کوشش برای حذف سیستم (انقلاب) به جای دخالت در آن (اصلاح). بیش از صد و پنجاه سال است که چپ با اندرزها و احکام اخلاقی و کوشش
های قهرمانانه برای تغییر وضعیت می
جنگد؛ قطعاً این مبارزه دست
آوردهای بسیار مثبتی هم داشته است؛ اما، این را نیز باید دید که هر جا پیروز شده است به جای سوسیالیسم، فاشیسمی تمام
عیار را حاکم کرده
است و یک طبقة نوپای بوروکرات جای بورژواها نشانده است که به جای سود، «پاکت» ـ از بالا ـ یا رشوه ـ از پائین ـ دریافت کنند و بگندانند. و بسیاری جا ها هم، با تعریف
های احساساتی و احکام اخلاقی، ای بسا که به نیروی ذخیرة کورترین نیروهای تاریخی بدل شده است. نقشی که چپ ایران در انقلاب اسلامی بازی کرد و نقشی که هم اکنون دارد در برابر رابطة غرب با جمهوری اسلامی بازی می
کند ناشی از همین جای
گزین کردن قضاوت اخلاقی به جای نقد علمی
ست.

هنگامی که به جای شیوة تولید کالائی صنعتی و ضرورت تجدید تولید گسترش یابندة تنیده به آن، این بورژوا و بورژوازی باشد که مقصر همة زشتی
ها معرفی می
شود، اطاق توطئه نیز (تئوری توطئه) از پس خواهد آمد و شراکت در شعار «مرگ بر آمریکا» نیز امری انقلابی به نظر خواهد رسید؛ به واقع این نگاه ملهم از فرهنگ چپ به آمریکا و غرب، تنیده به ندیدن ناگزیری
های دولت
های این جوامع است (به خاطر درنیافتن ضرورت
های تجدید تولید گسترش
یابنده) که در بخشی از حتی غیر چپ
های ما گاه هم
سوئی با جمهوری اسلامی را توجیه می
کند. مقالة اکبر گنجی (با همة مرزبندی
هایش با جمهوری اسلامی) هنوز مشحون از این گونه نگاه است. واقعیت این است اما، که دایرة انتخاب دولتهای جوامع صنعتی نیز بسیار محدود است. سرمایه قدرت جا به جائی شگفت
انگیزی یافته است (چارچوب
های ملی را در هم شکسته است و جهان برای آن که در چارچوب
های جهانی به بندش کشد آماده نیست.) دولتهای کشورهای صنعتی در هر قدم باید به هزار و یک پی
آمد بیندیشند؛ وگرنه کارخانه
دارهاشان می
کنند و می
روند به چین مثلاً؛ با این همه می
توان با بسیج افکار عمومی این کشورها، گاه بر انتخاب دولتهایشان اثر گذارد. اما، حکومت
هائی از نوع جمهوری اسلامی جز فاشیستی
ترین رویکرد سرمایه
دارانه (البته در وجهی عقب مانده) به چیزی بر نخواهند روئید. روزی وایس اِکِر رئیس جمهوری اسبق آلمان از ارتش سرخ برای نجات میهنش از چنگ فاشیسم هیتلری تشکر کرد. حتی هلموت کهل به خاطر این سپاس
گزاری از او شدیداً انتقاد کرد. اما وایس اکر بر حرف خود ماند: دشمن اصلی ما فاشیسم خودی بود.

من خواهان جنگ نیستم. جنگ بد است و حملة آمریکا به جمهوری اسلامی در حالی که اپوزیسیون ما دراین وضعیت اسف
بار است، جز ویرانی بیشتر به بار نخواهد آورد. ولی معتقدم که در نهایت، نمی
شود جلوی حملة غرب به جمهوری اسلامی را گرفت. مگر این که ما جمهوری اسلامی را سرنگون کنیم یا جمهوری اسلامی به یک زرادخانة اتمی دست یابد که در آن صورت، ما مردم خود ایران را تا نابودی کامل ملی به گروگان خواهد گرفت و خطراتی بسیار دهشت
بار برای جهان به وجود خواهد آورد؛ روی دیگر و نهفته دراین سخن من این است: اگر ما خود نتوانیم از پس رژیم برآئیم، چه بخواهیم و چه نه، آمریکا و غرب خواهدش زدود و این خیر ما مردم ایران نیز هست. تسلط رژیم بر یک زرادخانة اتمی برخورد را به عقب خواهد انداخت؛ اما، نه تا ابد؛ چرا که جهان با بنیادگرائی اسلامی نمی
تواند کنار آید و در آن صورت برخورد بسیار بار فاجعه
آمیزتر خواهد بود.

در مقاله
ای به نام «جنگ جهان اسلام در خود یا با غرب» که به نام نوید کیوان چند جا چاپ شد، نوشتم که به نظر من، هیچ یک از کشورهای جهان اسلام تا مرتفع نکردن بحران تمدن خود که لازمة آن آشتی کردن با لزوم آزادی زن است، نباید حق داشته باشند به بمب اتمی دست یابند و پاکستان را مثال آوردم. نوشتم پاکستان به خاطر بمب اتمش گروگان دیکتاتوری خواهد ماند. چند روز پیش خواندم که مشرف تداوم وضعیت فوق
العاده را با این استدلال توجیه کرده
است: اگر اوضاع به هم بخورد معلوم نیست بمب
های اتمی پاکستان دست چه کسی بیفتند؟!

آقای گنجی بر این نیز انگشت گذاشته
اند که ایران باید روزی اتمی شود. باری در همان مقاله من بر این نیز تأکید کردم. اما، نوشتم جمهوری اسلامی انگل ایران است و اتمی شدن ایران در این وضعیت، یعنی اتمی شدن انگل ایران؛ و گمان نمی
کنم که غرب و آمریکا با اتمی شدن یک ایران سکولار و دموکرات مشکلی داشته باشند؛ در صورتی البته که اسلامی
ها هیچ شانسی در آن ایران برای روی کار آمدن نداشته باشند.

به مسئلة ضرورت آزادی زن به عنوان پیش
شرط استقرار تمدن صنعتی، که یکی از محوری
ترین بخش
های بحث من است در مقاله
های بعد خواهم پرداخت.

فعلا این را بگویم ـ یعنی تکرار کنم ـ راه نجاتی اگر برای ایران مانده باشد در گرو همبستگی جامعة شهروندی ایران است (از جمهوری
خواه و سلطنت
طلب و چپ و راست و مذهبی ـ البته مذهبی سکولار ـ و غیر مذهبیِ ـ باز سکولار ـ.) حول توافق
هائی حداقل. قطعاً دستور مبارزة اخلاقی ضدامپریالیستی و انقلاب سوسیالیستی نمی
تواند در شمول این حداقل قرار داشته باشد و یک بار دیگر بخش بزرگی از چپ دارد با این شعارهای غیر علمی و احساساتی ضد همة هدفهای انسان
گرایانة خود عمل می
کند. اما، جز این، هر گونه
ای از اعتقادی و ایمانی کردن یک گرایش یا پسند سیاسی یا ملی هم رویکردی ضد سکولار است و راست می
گوید جمشید طاهری
پور: انتخاب اول سکولاریسم است.

این فقط چپ نیست که غیر سکولار می
زند؛ اگر در فرهنگ چپ هنوز با مفاهیمی از قبیل امپریالیسم ـ ایمان پولادین ـ شهید ـ کینة طبقاتی و.... سر و کار داریم در فرهنگ راست
ها و ملی
های ما نیز این مفاهیم بازی
گران اصلی گفتمان
هایند: تمامیت ارضی ـ شرف و عزت و سربلندی ملی ـ سرزمین آریائی یا اهورائی و حتی مثلا در نوشته
های گاه قشنگ منوچهر جمالی زدن هر آن دسته
گلی که در جهان یافت می
شود بر سر فرهنگ سیمرغی ایرانی. این رویکردها با همة تفاوت
های ظاهری از یک جنم
اند؛ گرایش به رهائی از منشأ حیوانی انسان با رسیدن به یک تعالی خدای
گونه، آن هم در حضیض ذلت ملی و اتفاقاً شاید هم به این خاطر؛ چنین معجزتی الحق که فقط از انسان ایرانی رؤیاپرور می
تواند سر بزند.

و از من و طاهری
پور و ناصر مستشار و سام قندچی و الهة بقراط و امثال ما چه بر می
آید جز این که بنویسیم. در مورد من یکی این هم گفتنی
ست که خوب است «ایران گلوبال» هست وگرنه نمی
دانستم دیگر کجا بنویسم. راستی، از وقتی که سایت فرهنگ و هنر راه

اندازی شده است جائی را هم برای چاپ شعرم پیدا کرده
ام. دست کیانوش توکلی درد نکند.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.