آمريکا، متحد طبيعي دموکراتهاي ايراني؟

کي از دوستان براي صرف شام و ديدار با تعدادي از هموطنان مرا به منزل خود دعوت کرد. روز قبل، مقاله ي ‏‏"دموکراسي دلاري" در روزنامه واشنگتن پست منتشر شده بود. برخي از هموطنان با مواضع و رويکرد آن مقاله مخالف ‏بودند و اعتقاد داشتند که مواضع من "ضد آمريکايي" است. به نظر آنها، بسياري از ايرانيان (منجمله من)، همچنان در ‏چنبره ي ايده هاي نادرستي که حزب توده و ساير گروه هاي چپ در ايران مي پراکندند، گرفتار و اسيريم. از من مي ‏پرسيدند: ‏

کي از دوستان براي صرف شام و ديدار با تعدادي از هموطنان مرا به منزل خود دعوت کرد. روز قبل، مقاله ي ‏‏"دموکراسي دلاري" در روزنامه واشنگتن پست منتشر شده بود. برخي از هموطنان با مواضع و رويکرد آن مقاله مخالف ‏بودند و اعتقاد داشتند که مواضع من "ضد آمريکايي" است. به نظر آنها، بسياري از ايرانيان (منجمله من)، همچنان در ‏چنبره ي ايده هاي نادرستي که حزب توده و ساير گروه هاي چپ در ايران مي پراکندند، گرفتار و اسيريم. از من مي ‏پرسيدند: ‏

 چرا پول گرفتن از خارجي ها براي مبارزه با جمهوري اسلامي نادرست و غير اخلاقي است؟‏

‏- مگر لنين از آلماني ها کمک دريافت نکرد؟ ‏
‏- مگر حزب توده و ديگر گروه هاي چپ از دولت اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي کمک مالي دريافت نمي کردند؟ ‏

‏- مگر نلسون ماندلا براي کنگره ي ملي افريقا از ديگر کشور ها کمک هاي مالي و تسليحاتي دريافت نمي کرد و جمهوري ‏اسلامي او را بزرگ نمي داشت؟ ‏

‏- اگر کمک گرفتن از خارجي ها بد(حرام) است، چرا زمامداران جمهوري اسلامي از ماندلا دفاع و خود به گروه هايي که ‏مي پسندند کمک هاي ملي و تسليحاتي مي کنند؟ ‏

 مي گفتند: رژيم جمهوري اسلامي تمامي ثروت ملي را به انحصار خود در آورده و فقط خوديها مي توانند از اين منابع براي ‏گسترش ايدئولوژي فناتيک اين رژيم توتاليتر استفاده کنند. مخالفان هيچ درآمدي ندارند و حتي به نان شب محتاج اند. آيا به ‏اين واقعيت توجه نداريد که دولت کارگران و معلمان و کارمندان مخالف از ادارات و کارخانه ها اخراج مي کند؟ تنها دولت ‏آمريکا حاضر است از جهت مالي به مخالفان کمک کند که شما با نوشتن اين نوع مقالات با آن مخالفت مي کنيد. پيشنهاد تو ‏مبني بر کمک ايرانيان ثروتمند به مخالفان جهت گسترش دموکراسي و دفاع از حقوق بشر به شوخي بيشتر شبيه است. ‏ايرانيان ثروتمند تاکنون به هيچ يک از فعاليتهاي سياسي اپوزيسيون کمک نکرده اند. ايرانيان بسيار ثروتمند اند، ولي ‏ثروتمندان ما به هيچ وجه سخاوتمند نيستند. اگر بودجه دولت هلند وجود نداشت، روزآن لاين و راديو زمانه هم وجود ‏نداشت. مدعيان دموکراسي خواهي بايد به اين پرسش پاسخ دهند: دلار آمريکا چه تفاوتي با يوروي هلند دارد؟ سوابق ‏استعماري هلند، با آن همه مستعمرات غني در جنوب شرقي آسيا، بسيار بدتر از آمريکاست. پس چرا تمام اصلاح طلبان، ‏نهضت آزادي ها و ملي – مذهبي ها، توده اي هاي سابق و چريکهاي فدايي سابق با روز آن لاين و راديو زمانه مصاحبه ‏مي کنند و از طريق اين دو نظراتشان را منتشر مي کنند ولي از گفت و گو با تلويزيون آمريکا اکراه دارند؟ آيا کسي که ‏براي سايت فارسي بي. بي. سي مقاله مي نويسد و پوند دريافت مي کند، يا چپ هايي که از راديو زمانه يورو دريافت مي ‏دارند، کارشان درست است، اما اگر کسي جهت شرکت در ميزگردهاي تلويزيون آمريکا وجهي دريافت دارد، کار خطايي ‏صورت داده است؟ کمک مالي دولت هلند به ان. جي. او. ها مشروع است، اما کمک مالي دولت آمريکا به ان. جي. او. ها ‏نامشروع و مزدوري است؟ مخالفت تو و کساني که مثل تو فکر مي کنند، با دريافت کمک مالي از دولت آمريکا، محروم ‏کردن فعالين سياسي-اجتماعي و حقوق بشري از منابع مالي فعاليت است که به هيچ طريق ديگري قابل وصول نيست. ‏مبارزه با رژيمي که تمام منابع مالي و رسانه اي را در کنترل دارد و ثروت ملي را چپاول کرده است، بدون رسانه امکان ‏پذير نمي باشد. دوران استعمار گذشته است. استفاده از منابع مالي ديگر کشورها(خصوصاً دولت آمريکا) براي راه اندازي ‏يک تلويزيون، تنها امکان پيش روي دموکراسي خواهان ايران است. اگر اهداي ميليونها دلار درآمد نفت ايران به حماس( ‏فقط در يک مورد 300 ميليون دلار) مجاز و مشروع است، اهداي 20 ميليون دلار به اپوزيسيون ايران براي راه اندازي ‏يک تلويزيون براي مقابله با ديکتاتوري ملايان هم مجاز و مشروع است. ‏

بر اساس اين مقدمات، مواضع من درباره ي مسائل هسته اي(سخنراني شوراي روابط خارجي، منتشر شده در مجله بوستون ‏ريويو، مي- جون 2007)، حمله نظامي( نامه به دبير کل سازمان ملل، منتشر شده در روزنامه ي ليبراسيون فرانسه و مجله ‏نيويورک ريويو، 22 نوامبر 2007) و بودجه 75 ميليون دلاري(دموکراسي دلاري، منتشر شده در روزنامه ي واشنگتن ‏پست، 25 اکتبر 2007)، به نفع جمهوري اسلامي ايران و به زيان جنبش دموکراسي خواهي تلقي مي شد. گفته مي شد که ‏نوشته هاي دوران زندان من بسيار خوب، ولي نوشته هاي دوران آمريکا بسيار بد بوده است. هموطنان محترم معتقد بودند ‏که نگاه من به جهان غرب و آمريکا نادرست است. به گفته ي آنان( که خود زماني از چپ هاي بسيار راديکال بودند)، ‏آمريکا را با اتحاد جماهير سوسياليستي شوروي نبايد اشتباه گرفت. شوروي به هر فرد يا گروهي از هر کشوري(منجمله ‏حزب توده و ديگر گروه هاي چپ ايراني ) کمک مي کرد، آنها را به عوامل مزدور و جاسوس خود تبديل مي کرد. ‏آمريکائيان، به پروژه هاي مشخص پول مي دهند. اگر کسي براي پروژه اي از آمريکائيان پولي دريافت کند، در پروژه ي ‏خود اختيار کامل دارد و ديگر کسي به او فرمان نمي دهد که چه کند يا نکند. آنها چندين پروژه را براي تائيد مدعاي خود ‏مثال مي زدند: يکي پروژه اي که توسط دو خواهر دنبال مي شود و هدف آن جمع آوري مستند اسامي کليه اعدام شدگان به ‏وسيله ي جمهوري اسلامي است. ديگري پروژه اي که يک پزشک براي حمايت از حقوق بشر دنبال مي کند. در اين دو ‏پروژه، آمريکائيان هيچ دخالتي ندارند. تنها نقش آنان، تامين هزينه اين دو پروژه بوده است. به نظر اينان، براي دفاع از ‏حقوق بشر و پروژه ي دموکراسي، يايد از منابع مالي آمريکايي استفاده کرد. ‏

من دلايل مخالفت خود با "دريافت پول توسط اپوزيسيون از دولت هاي خارجي" را با هموطنان در ميان گذاردم و به جهت ‏آنکه در گذشته(مقاله ي دعوت به شنيدن صداي متفاوتي از ايران، منتشر شده درروزنامه ي نيويورک تايمز، اول اگوست ‏‏2006 و مقاله ها و نوشته هاي بعدي) در اين خصوص به حد کافي سخن گفته ام، از تکرار آنها پرهيز خواهم کرد. به گمان ‏من نه تنها آن دلائل به قوت باقي است، بلکه مي توان دلائل ديگري هم بر دلائل پيشين افزود. در آن جلسه نکته مبنايي ‏ديگري طرح شد که بسيار مهم است. من کوشش خواهم کرد که نظرات و مدعيات آنان را بدرستي و منصفانه گزارش نمايم، ‏اما با توجه به مشکل حافظه و بي طرف نبودن گزارشگر، نمي توانم مدعي شوم که در اين کار موفق شده باشم. به هر حال ‏اين امکان براي انان وجود دارد که مواضع شان را به نام خودشان، يا با نام مستعار، منتشر کنند. با توجه به وابستگي برخي ‏از هموطنان حاضر در جلسه به برخي گروه ها، مي توان اين نظرات را حداقل، نظر بخشي از اين گروه ها تلقي کرد. من ‏در همين جا از همه دوستان تقاضا مي کنم تا بدون اتهام زني( آمريکايي، توده اي، عامل جمهوري اسلامي و... ) در اين ‏گفت و گوي ملي شرکت کنند. نقد بي رحمانه و راديکال مجاز است، ولي اتهام زني بلادليل و اهانت به يکديگر نامجاز و ‏غير اخلاقي است. ‏

اصل مدعاي هموطنان به قرار زير بود: "هر کشوري در عرصه بين الملل دشمنان و دوستان و متحداني دارد. آمريکا و ‏اروپا، دشمنان طبيعي جمهوري اسلامي اند، اما حماس و حزب الله لبنان و مجلس اعلاي انقلاب عراق و... متحدان طبيعي ‏جمهوري اسلامي اند. پرسش: متحدان طبيعي نيروهاي دموکرات ايراني چه کساني هستند؟ پاسخ: آمريکا و اروپا و کانادا، ‏متحدين طبيعي دموکراتهاي ايراني اند، اما از حماس و حزب الله که گروه هاي تروريستي اند، نبايد حمايت به عمل آورد. ‏مشکل اين است که مدعيان دموکراسي خواهي ايراني، به آمريکا و اروپا فحش مي دهند و از حزب الله و حماس دفاع مي ‏کنند. اين قاعده را بايد عوض کرد. بايد با آمريکا به عنوان مهد دموکراسي ارتباط برقرار کرد و براي ايجاد دموکراسي در ‏ايران از آنها کمک گرفت. طي سي سال جنگ ويتنام (1975-1945) حدود پنجاه و هشت هزار سرباز آمريکايي و ‏دوميليون ويتنامي کشته شد. ويتنامي ها دو ميليون کشته را فراموش کرده اند، ولي شما کودتاي 1332 را هيچگاه فراموش ‏نخواهيد کرد. از اولي 30 سال مي گذرد، ولي از دومي بيش از نيم قرن مي گذرد. هر اشکالي به دولت آمريکا وارد باشد، ‏اين حقيقت را نبايد از ياد برد که ساختار سياسي آمريکا دموکراتيک است. آمريکا طي نيم قرن گذشته به بسياري از کشورها ‏براي گذار به دموکراسي کمک کرده است". ‏

‏ "روسيه در طول تاريخ هميشه به ايران خيانت کرده است. بخش هاي وسيعي از خاک ايران به وسيله آن کشور از ايران ‏جدا گشت. گروه هايي را ساخت و به ايران تحميل کرد که دشمن دموکراسي بودند. در منازعه ي جنگ سرد، ايرانيان بايد ‏از موضع آمريکا دفاع مي کردند تا ايران به سوي دموکراسي پيش رود. اما همه گروه هاي چپ به دنبال روسيه کمونيستي ‏رفتند و ديکتاتوري ملايان را بر ايران حاکم کردند( ما بي شرمانه از استالين دفاع مي کرديم و به دنبال استقرار رژيمي ‏استالينيستي بر ايران بوديم. در کامبوج حکومت کمونيستي تحت رهبري حزب خمرهاي سرخ و رهبر آن پل پوت دست کم ‏‏20درصد شهرنشينان را به نام فرهنگ منحط به قتل رساند و ما چپ هاي ايراني، چون آنها ضد آمريکايي بودند، از پل ‏پوت دفاع کرديم و در جبهه ي ضد امپرياليستي خمرهاي سرخ قرار گرفتيم. براي مقابله ي با شاه و آمريکا، کنفدراسيون در ‏همه ي دنيا به دروغ تبليغ مي کرد که شاه يکصد هزار زنداني سياسي دارد). اينک نيز روسيه به خاک ايران چشم دوخته ‏است و با کاهش سهم پنجاه در صدي ايران در خزر به بيست در صد، به دنبال آن است تا با ايفاي نقشي ضد دموکراتيک در ‏پرونده ي هسته اي، اين سهم را به سيزده در صد تنزل دهد. آنکه بدنبال تجزيه ايران است، پوتين، کمونيست سابق و ‏ديکتاتور فعلي است، نه آمريکا که هيچ گاه چشم به خاک ايران نداشته و هميشه از تماميت ارضي ايران دفاع کرده است. ‏توده اي هاي وابسته به شوروي و ديگر گروه هاي چپ، همه ي ما را آمريکاستيز کرده اند. هيچ دولت کمونيستي هيچگاه به ‏نيروهاي دموکرات ايراني کمک نکرده است. در حال حاضر هم دولت هاي کمونيستي آمريکاي لاتين در حال چپاول اموال ‏ايرانند. روسيه هم وعده ي دويست ميليارد دلاري از دولت ايران دريافت کرده است. توده اي ها و ديگر گروه هاي چپ ‏چشمان خود را بر خوي امپرياليستي(تملک مستعمرات)شوروي مي بستند. در حالي که به نوشته ي اريک هابسبام، مورخ ‏مارکسيست، که نامه شما به دبير کل سازمان ملل را هم امضاء کرده بود، در کتاب عصر امپراطوري، " نوع امپرياليسم ‏آمريکا هيچ گاه در تملک واقعي مستعمرات تبلور نيافت". متحدين شوروي را با متحدين آمريکا مقايسه کنيد. کره ي جنوبي ‏و شيلي و فيليپين که متحد آمريکا بودند به دموکراسي دست يافتند. حتي کشورمسلماني چون ترکيه که متحد آمريکا و پيمان ‏ناتو شد، بسيار از ايران جلو زده و مراحل مهمي از دموکراسي را پشت سر نهاده است. در ايران هم اگر انقلاب نمي شد و ‏ايران هم پيمان آمريکا باقي مي ماند، اينک با رژيمي دموکراتيک روبرو بوديم". ‏

به نظر برخي از هموطنان، وقوع جنگ حتمي است و ظرف ماه هاي آينده آمريکا به ايران حمله خواهد کرد. در اين ‏صورت هر کس بايد روشن سازد که در کدام سوي اين رويارويي قرار مي گيرد. دموکرات ها در جبهه آمريکا، و ‏خودکامگان در جبهه جمهوري اسلامي قرار خواهند گرفت. بدينترتيب، جنبش ضد جنگ در خدمت جمهوري اسلامي و بر ‏عليه دموکراسي است. در شرايط کنوني، هرگونه انتقاد از دولت و سياست خارجي آمريکا، به نفع رژيم ملايان تمام خواهد ‏شد. چپ ها و طرفداران رژيم، چشمان خود را بر جنايات رژيم مي بندند و به جاي آن دائماً آمريکا(نه فقط بوش و ديک ‏چيني ) را به نقد مي کشند. آنچه به ما مربوط مي شود، وضعيت کشور خودمان و سلطه ي ظالمانه ي آخوند ها و ‏پاسدارانشان است، نه تعداد بي خانمان ها و زندانيان آمريکا. قدرت محدود ما بايد صرف مبارزه ي با رژيم شود. برخي از ‏ايرانيان معتقدند بايد با آمريکائيان مذاکره و درباره ي فعاليت هاي رژيم به آنها "مشاوره" داد تا اينها بتوانند "راه" را از ‏‏"چاه" تشخيص دهند. ‏

اين مطالب، گزارشي بود از امهات مدعيات هموطنان. پاسخ به آنها در بخش بعدي دنبال خواهد شد. ‏

‎آمريکا متحد طبيعي دموکراتهاي ايراني؟‎

شنيدن مدعيات هموطنان در خصوص "متحد طبيعي بودن آمريکا براي ايرانيان" و تأمل در ادله اي که براي آن مدعا اقامه ‏کرده اند، فرصت را براي ارزيابي و داوري درباره تناسب دليل و مدعا آماده مي کند. پاسخ هاي من به نکات ارائه شده از ‏سوي هموطنان، به قرار زير بود: ‏

‏1-‏ روابط با آمريکا شامل سه بخش است. اول:روابط دولت ايران با دولت آمريکا. دوم :روابط اپوزيسيون ايران با ‏دولت آمريکا. سوم:روابط جامعه ي مدني ايران با جامعه ي مدني آمريکا. روابط جامعه ي مدني ايران با نهادهاي مدني ‏آمريکا( دانشگاه ها، سنديکاهاي کارگري، انجمن هاي زيست محيطي، انجمن هاي صلح طلب، کليساها، نهادهاي حقوق ‏بشري، موسسات تحقيقاتي، رسانه ها و... ) علي الاصول کاري عقلايي – اخلاقي و به نفع منافع ملي ايران است، بدينترتيب ‏بايد به صراحت تمام از آن دفاع کرد. هرگونه کمک دانشگاه هاي آمريکا به دانشگاه هاي ايران و اساتيد و دانشجويان ايراني ‏را علي الاصول بايد پذيرفت. بايد کوشش کرد تا حد ممکن بورسيه دانشگاه هاي آمريکا به دانشجويان ايراني را افزايش داد. ‏دانشجويان و استادان ايراني حق دارند که با حضور در بهترين دانشگاههاي جهان با دستاوردهاي نوين پژوهشي آشنا شوند ‏و در پيشبرد مرزهاي دانش از نزديک مشارکت جويند. طي سالهاي گذشته بسياري از ايرانيان( حسين بشيريه، سيد جواد ‏طباطبايي، داريوش آشوري، عبدالکريم سروش، محسن کديور، مهر انگيز کار، فاطمه حقيقت جو، هادي سمتي، ناصر ‏هاديان، مجيد محمدي، مراد ثقفي و... ) از فرصت مطالعاتي ‏‎(fellowship)‎‏ دانشگاه هاي آمريکا استفاده کرده اند. افزايش ‏اين نوع بورسيه ها براي ايرانيان، نه تنها فرصتي است براي پژوهش گران، بلکه يکي از بهترين انواع ارتباط جامعه ي ‏مدني ايران با جامعه ي مدني آمريکاست. اين رويکرد با رويکرد آقاي خميني که در وصيت نامه اش به زمامداران بعدي ‏نوشت که از اعزام دانشجو به دانشگاههاي آمريکا خودداري ورزند، تفاوت جدي دارد. موضع ضد آمريکايي آقاي خميني، ‏نه تنها به زيان منافع ملي ايران بود و است، بلکه "ضد علم" هم بود و بر اين پيش فرض نادرست مبتني بود که علم به ‏آمريکايي و ضد آمريکايي تقسيم مي شود. ‏

در عين حال، يک نکته بسيار مهم است : تمام افرادي که از نهادهاي رسماً يا قانوناً غير دولتي آمريکايي (مانند بنياد هوور، ‏بنياد کارنيگي، بنياد دموکراسي، خانه آزادي، بنياد دفاع از دموکراسي، پروژه دموکراسي ايران، مرکز جنبش هاي غير ‏خشونت آميز و... ) بورس هاي تحقيقاتي دريافت مي دارند، بهتر است به طور شفاف اصل مسأله، پروژه ي تحقيقاتي و ‏نتايج حاصله را بيان دارند، تا امکان سوء استفاده رژيم ايران و عوامل فتنه جو و جنجال ساز منتفي شود. شفافيت در عمل و ‏اطلاع رساني همواره ارکان ضروري رشد و بقاء جامعه ي مدني است. پرده پوشي بر منابع مالي، زمينه ساز فساد است. از ‏سوي ديگر، بايد به تفاوت اين نوع نهادها با دانشگاه ها توجه داشت. اينها نهادهايي سياسي هستند که به صراحت و شفافيت ‏تمام، اهدافي سياسي را تعقيب مي نمايند. اين تفاوت مهم، احتياط و حساسيت را بر مي انگيزد. ‏

جامعه ي سالادي – موزائيکي آمريکا، ظرفيت و تحمل بسياري در پذيرش مهاجرين دارد. به دليل مهاجرت بسيار گسترده، ‏آمريکا يکي از ناهمگون ترين جوامع دموکراتيک است. مهاجرين از اين فرصت برخوردارند که در اين جامعه کار کنند و ‏به چهار منبع مهم و نابرابر انساني، يعني معرفت و منزلت و ثروت و قدرت، دست يابند. يک خارجي مي تواند وزير ‏امورخارجه(مادلين آلبرايت، هنري کيسنجر) يا دادستان کل کشور (آلبرتوگونزالس) يا فرماندار کاليفرنيا( آرنولد شوارتس ‏نگر)يا رئيس ستاد ارتش(ژنرال چهار ستاره، کشويلي)يا مشاور امنيت ملي رئيس جمهور(برژنسکي) يا سفيرآمريکا در ‏سازمان ملل(زيلماي خليل زاد) يا سفير آمريکا در اسرائيل( مارتين اينديکس) شود. تساهل و بيگانه پذيري مردم آمريکا، ‏فرصت هاي قانوني آمريکا براي بيگانگان و سخت کوشي ايرانيان، از جمله عواملي بودند که وقتي به هم گره خوردند، ‏يک"جامعه ايراني" تحصيل کرده، فرهيخته و ثروتمند را در آمريکا بوجود آوردند. چنين پديده اي در روسيه، چين، ‏ونزوئلا، کوبا، نيکاراگوئه، کره شمالي و... نمي توانست شکل بگيرد. باهمستانcommunity)‎‏ ) ايراني هنوز جايگاه ‏درخوري، متناسب با ظرفيت هايش و در مقايسه ي با ديگر باهمستانها، در عرصه ي سياسي آمريکا ندارد. اين جامعه بايد ‏بتواند همچون ديگر جوامع مهاجر، در عرصه ي سياسي آمريکا ( دولت، کنگره، شوراهاي شهر، شهرداري هاو... ) نماينده ‏داشته باشد، تا هم از منافع خود و هم از منافع ملي ايران دفاع کند. در هر صورت، مواجهه ي منصفانه ي مردم آمريکا با ‏ايرانيان مهاجر چيزي نيست که بتوان آن را ناديده گرفت و از آن قدرداني به عمل نياورد. بدينترتيب، آنچه پس از اين گفته ‏خواهد شد، ناظر به روابط دولت و اپوزيسيون ايراني با دولت آمريکاست، نه روابط جامعه ي مدني ايران با جامعه ي مدني ‏آمريکا که ممکن و مطلوب است و بايد تا آنجا که امکان دارد آن را گسترش داد. ‏

‏2-‏ متحد طبيعي براساس "اهداف" و "استراتژي بلند مدت" انتخاب مي شود. نگاه ايدئولوژيک به سياست خارجي، ‏مخل منافع ملي کشور است. رويکرد ضد امپرياليستي، منافع ملي ايران را تامين نخواهد کرد. "آمريکا ستيزي" تاکنون ‏هزينه ي بسياري براي منافع ملي ايران داشته است. اگر منافع ملي مد نظر قرار مي گرفت، کل سياست خارجي ايران تغيير ‏مي کرد. همانگونه که در مسأله جمهوري آذربايجان و ارمنستان اگر ايران قرار بود براساس ايدئولوژي اقدام نمايد، بايد از ‏آذربايجان شيعه دفاع مي کرد، اما در نظر گرفتن منافع ملي منجر به آن شد که دولت ايران به ارمنستان کمک کند[ 1]. در ‏دوران جنگ با عراق، طي ماجراي ايران- کنترا، دولت ايران از دولت اسرائيل، براي مقابله با دولت مسلمان عراق، اسلحه ‏خريداري کرد. ضرورت هاي جنگ و مصالح عملي دولت ايران و آقاي خميني را به آن معامله وادار کرد. اما در نظر ‏گرفتن منافع ملي هم چنان اقتضايي داشت. در خاورميانه، اعراب به طور سنتي در برابر ايران قرار مي گيرند. حتي کساني ‏بر اين گمانند که اعراب دشمن طبيعي ايرانند. اما ترکيه و پاکستان( و به نظر برخي حتي اسرائيل) متحدان بهتري براي ‏ايرانند. ‏

يکي از مهمترين اهداف سياست خارجي ايران (نه لزوماً زمامداران بنيادگراي حاکم بر ايران)، رفع تهديد از ايران است. ‏نزديکي به روسيه و چين نمي تواند براي ايران امنيت به ارمغان آورد. اگر آمريکا ايران را مورد تهاجم قرار دهد، روسيه و ‏چين در برابر امتيازاتي که از آمريکا دريافت خواهند کرد، حداکثر سکوت پيشه خواهند کرد. اما اگر امتيازاتي که دولت ‏ايران به آنها خواهد داد بيشتر باشد، به طور لفظي حمله ي نظامي به ايران را محکوم خواهند کرد. در صورتي که ارتباط با ‏آمريکا و داشتن روابط دوستانه، از ايران رفع تهديد خواهد کرد. به نظر من دولت ايران بايد با دولت آمريکا روابط رسمي و ‏علني و دوستانه داشته باشد. بدينترتيب منافع ملي ايران تأمين خواهد شد. در شرايط کنوني، دولت آمريکا، نه تنها در هر ‏مکاني و هر موضوعي به مقابله با منافع ملي ايران بر مي خيزد، بلکه خطر حمله ي نظامي ارتش آن کشور به ايران وجود ‏دارد که به هر نحو ممکن بايد از آن جلوگيري به عمل آيد. "امنيت ملي" و "منافع ملي ايران" در پاي شعارهاي ايدئولوژيک ‏‏"ضد امپرياليستي" و "عظمت طلبي اتمي خامنه اي" قرباني مي شود. رژيمي که از بحران تغذيه مي کند و بقايش در گرو ‏بحران آفريني است، ايران را با خطر نابودي مواجه کرده است. يک روز آقاي خميني گفت: ما رابطه ي با آمريکا را مي ‏خواهيم چه کنيم؟ کاريزماي آقاي خميني به منتقدان اجازه نمي داد که پاسخ متکي بر منافع ملي عرضه نمايند. کمترين پاسخي ‏که در آن زمان به آقاي خميني مي شد داد اين بود که، به همان دلائلي که رابطه ي با ديگر دولت ها را مي خواهيم، رابطه ‏ي با آمريکا را هم مي خواهيم. پس از آقاي خميني، آقاي خامنه اي، معتقدان به مذاکره ي با آمريکا را عده اي جاهل، ساده ‏لوح، مرعوب، بي غيرت و خود فروخته خواند. گذشت زمان، خود فروشي و بي غيرتي را به "عزت، حکمت، مصلحت" و ‏تفهيم اتهام تبديل کرد. جبر واقعيت، شعارهاي ايدئولوژيک را از صحنه بيرون مي راند. امروز، دولت ايران در حال مذاکره ‏ي با دولت آمريکا است و هيچ کس آن را مصداق بي غيرتي و خود فروشي جلوه نمي دهد. اين مذاکرات، بايد به برقراري ‏ارتباط بينجامد. ‏

اما اين تصور که برقراري روابط رسمي بين ايران و آمريکا، به طور کلي، تعارض منافع در تمام عرصه ها از بين خواهد ‏برد، خيالي بيش نيست. روابط بين دو کشور، تمام مسائل بين دو طرف را حل نخواهد کرد. ‏

‏3-‏ ‏ خانم مادلين آلبرايت، وزير امور خارجه وقت آمريکا، در 17 مارچ سال 2000، طي يک سخنراني اعلام کرد که ‏دولت آمريکا در سال 1953 منافع خود را در نبود محمد مصدق مي ديد. لذا در کودتاي 28 مرداد 1332 مشارکت داشت. ‏پس از کودتا، آمريکا و جهان غرب، به مدت 25 سال پشتيبان رژيم ناقض حقوق بشر شاه بودند. بدينترتيب، تنفر مردم ايران ‏از آمريکا قابل فهم است. جرج بوش در 6 نوامبر 2003 طي يک سخنراني در واشنگتن اعلام کرد که آمريکا و جهان ‏غرب در طي 60 سال گذشته، در منطقه خاورميانه، براي حفظ ثبات و امنيت، از دولتهاي ديکتاتور، به زيان آزادي، حمايت ‏کرده اند. بوش وعده داد که اين سياست نادرست را تغيير دهد و به گسترش دموکراسي در منطقه ي خاورميانه کمک کند. ‏پس اين حکم کلي که دولت آمريکا هميشه پشتيبان دموکراسي بوده است، با شواهد واقعي و اعترافات دولت مردان آمريکايي ‏تأئيد نمي شود. مردم منطقه خاورميانه بر اين گمانند که آمريکا حامي رژيم هاي خودکامه منطقه است. کما اينکه دولت بوش ‏وقتي دريافت که فشار آوردن بيش از حد بر حسني مبارک جهت برگزاري انتخابات آزاد در مصر، پيروزي بنيادگرايان، که ‏از رژيم فعلي خودکامه ترند، را به دنبال خواهد داشت، از اين کار منصرف شد. روابط بسيار دوستانه دولت آمريکا با دولت ‏هاي خودکامه ي خليج فارس و آسياي ميانه، بهترين شاهد اين مدعاست که سياست خارجي دولت آمريکا را نمي توان به ‏گسترش دموکراسي فروکاست. ‏

‏ در ماجراي "ايران- کنترا"، با اينکه کنگره کمک مستقيم آمريکا به کنتراها (که به نقض فاحش حقوق بشر شهرت داشتند) ‏را ممنوع کرد، دولت ريگان از طريق معامله ي تسليحاتي بين ايران و اسرائيل به طراحي سرهنگ آليور نورث، مخفيانه به ‏حمايت مالي از آنها ادامه داد. برپايه ي گزارش هاي سازمان هاي غير دولتي مدافع حقوق بشر و وزارت امور خارجه ي ‏آمريکا، کلمبيا در سال 1999 صحنه ي کشتار و اعدام دو الي سه هزار نفر از مردم آن کشور به دست ارتش کلمبيا و ‏واحدهاي شبه نظامي وابسته به آن بود. دولت آمريکا به جاي فشار وارد آوردن بر دولت آن کشور در جهت تخفيف ابعاد اين ‏فاجعه، حجم کمک هاي نظامي اش رابه کلمبيا در سال هاي 1999 و 2000 به بهانه ي مبارزه با داد و ستد مواد مخدر و ‏شورشيان کمونيست، به نحو چشمگيري افزايش داد. ‏

سرمايه داري به امنيت و ثبات نيازمند است. تصور دولت مردان آمريکايي و غربي بر اين است که نظام هاي دموکراتيک ‏بهتر از نظام هاي ديکتاتوري امنيت را تأمين مي کنند. بدينترتيب، منافع سرمايه داري، در گرو گسترش دموکراسي در ‏جهان است. گسترش دموکراسي که پيامد ناخواسته ي سرمايه داري است، کاملاً به سود جوامع توسعه نيافته مي باشد. در ‏عين حال، دموکراسي هاي هماهنگ، بر دموکراسي هاي ناسازگار ترجيح دارند. ضمن اينکه آمريکا با کشورهاي اقماري ‏خود با معيارهاي دوگانه برخورد مي کند. نحوه ي نگاه آمريکا به کشورهاي نفتي متحد خود، لزوماً مشابه نحوه ي نگاهي ‏نيست که به کشوري چون کره و ترکيه داشته است. ‏

يک نکته ي مهم را نبايد فراموش کرد. امروز که همه ي دولت ها و روشنفکران مترقي جهان نگران حمله نظامي آمريکا به ‏ايرانند، ضرورت حمله ي نظامي، با تأکيد بر "خودکامگي" و "ناقض حقوق بشر" بودن رژيم ايران "توجيه" ‏‎(Justify)‎نمي شود. ضرورت استفاده ي از گزينه ي نظامي، با اخبار زير توجيه مي شود: ايران بدنبال نابودي اسرائيل به ‏وسيله ي بمب اتمي است، سربازان آمريکايي در عراق با سلاح هاي ايراني، توسط تروريست هاي آموزش ديده به وسيله ي ‏سپاه پاسداران کشته مي شوند. اين گونه توجيهات نشان مي دهد که حمله ي نظامي احتمالي، براي تأمين امنيت بلند مدت ‏دولت اسرائيل و جلوگيري از اقدامات تروريستي دولت ايران است. دموکراسي و حقوق بشر هيچگاه مسأله ي اصلي روابط ‏بين الملل نبوده است. ‏

‏4-‏ در حاليکه بزرگترين روشنفکران آمريکا، بهترين و دقيق ترين نقدها را بر دموکراسي آمريکا وارد مي آورند، ‏برخي از ايرانيان هيچ انتقادي از دموکراسي آمريکا را بر نمي تابند. اينان که خود در هيچ نوشته يا سخنراني اي از دولت ‏آمريکا انتقاد به عمل نمي آورند، منتقدين دموکراسي آمريکا را، "ضد امپرياليست" و "ضد آمريکايي" مي نامند تا سخنان ‏اين منتقدين گوش شنوايي نيابد. ‏

مايکل والزر، فيلسوف نامدار آمريکايي، ويژگي نقد دموکراتيک آمريکا را برجسته مي سازد:" دشوار است، ولي مي توانيم ‏به روشني و سهولت شاهد رويش نقد سياست آمريکا از بطن روايتي غليظ از آرمان گرايي دموکراتيک باشيم. نقدي که ‏معطوف به دو جنبه است: نخست افشاي مهم ترين نوع تجاوزگري توزيعي در جامعه آمريکا: تجاوز و تهاجم اشخاص ‏ثروتمند يا صاحبان ثروت شرکت ها به حوزه ي سياست... قدرت ثروت مسلماً مشخصه ي آمريکاي امروز است- و به سبب ‏همين مشخصه توجيهات ايدئولوژيک مخصوص به خودش را دارد. بنابر اين تفکر دموکراتيک بايد با در نظر داشتن اين ‏موارد و بر ضد آنها بيان شود و به طرق مشخص و با شواهد عيني نشان دهد که قدرت دولت چگونه کسب و حتي به کار ‏بسته مي شود، بي آنکه هرگز رضايت کساني که در معرض اين قدرت قرار مي گيرند در نظر گرفته شود. دومين هدف ‏انتقاد دموکراتيک معطوف است به بازنگري در حدود و ثغور دروني جامعه ي آمريکا- افشاي اعمال چيزي بسيار شبيه به ‏قدرت سياسي در خارج از حوزه ي سياسي به رسميت شناخته شده و وراي گستره ي اصل رضايت. در اين عرصه هدف ‏هاي متفاوت چندي وجود دارد که هر يک استحکامات ايدئولوژيک خاص خود را دارند و بايد تک تک به آنها پرداخت: ‏حکومت مطلقه ي مديران کارخانجات و شرکت ها، خودکامگي روساي دانشگاه ها، استبداد پدر سالارانه ي مردان رئيس ‏خانواده و نظاير آن"[2]. ‏

به گمان اين منتقدين، سياست مداران تحت کنترل جامعه ي تجاري قرار دارند. رسانه ها تحت سيطره ي شرکت ها قرار ‏دارند. در دهه ي 90 رسانه هاي جهاني به زير سلطه ي 9 شرکت بزرگ درآمدند: تايم وارنر( سي ان ان)، ديزني(اي بي ‏سي)، برتلزمن، واياکام، نيوز کورپريشن(فاکس)، تي سي آي، جنرال الکتريک(ان بي سي)، سوني( کلمبيا پيکچرز)و ‏سيگرمز(يونيورسال استوديوز)[3]. ‏

در دهه ي 1960، بيش از 70 درصد آمريکاييها معتقد بودند که دولت فدرال هر چه مي کند همواره يا در بيشتر اوقات ‏درست است. در سال 2002 اين رقم به 30 درصد کاهش يافت. ميزان شرکت در انتخابات رياست جمهوري نسبت به دهه ‏ي 1960 حدود 20 در صد کاهش يافته است. رابرت پاتنام نشان داده است که شرکت در امور عمومي و مدني به طور کلي ‏از سالهاي مياني دهه ي 1960 به ميزان 40 درصد کاهش يافته است[4]. از نظر آمريکاييها دولت فدرال به هيولاي بزرگ ‏بسيار فربه تبديل شده که نمي تواند به مشکلات آينده واکنش نشان دهد. جامعه ي مدني آمريکا، نقش، کارکرد و قدرت دولت ‏فدرال را زير سوال برده است. مخالفت صريح و عميق اکثريت آمريکائيان با هيولاي مسلط دولت فدرال در دهه ي 90 ‏نضج گرفت. بالز و براونشتاين نتايج نظرسنجيهاي مختلف را به صورت زير جمع بندي کرده اند:"نارضايتي از حکومت ‏اکنون دو جريان نيرومند ايجاد مي کند. از يک طرف، اکثريت وسيع امريکاييها همداستانند که واشنگتن (دولت فدرال) ‏نهادي بيهوده، غير موثر و حافظ منافع خاص، و پر از سياستمداراني است که فقط به منافع خود مي انديشند و حاضرند براي ‏انتخاب شدن هر حرفي بزنند. (اين بيگانگي عوام گرايانه از دولت بين کارگران سفيد پوست قوي تر است- يعني همان ‏گروهي که طي دو دهه ي گذشته بيشترين فشارهاي اقتصادي را تحمل کرده است). از طرف ديگر، تعداد کمتر، اما قابل ‏توجهي از آمريکاييان مخالف ايدئولوژيک حکومت هستند- آن را هيولاي مسلطي مي دانند که آزادي فردي و خوداتکايي ‏فردي را از بين مي برد، دين را تضعيف مي کند، و به نفع اقليتها و فقرا تمام مي شود... در حال حاضر خصومت با ‏واشنگتن به اندازه ي احترام گذاشتن به پرچم، جزيي از فرهنگ آمريکايي است"[5]. بخش مهمي از احساسات ضد ‏دولتي(دولت فدرال) مردم آمريکا به دليل دفاع هر چه بيشتر از خودمختاري محلي است و بخش مهمي از مخالفت با اقدامات ‏نظامي دولت فدرال در خارج، ناشي از انزواطلبي سياسي جامعه ي مدني آمريکا است. آنان مي پرسند چرا مردم آمريکا بايد ‏هزينه ها و مشقات عراق و سودان و سومالي و يوگسلاوي سابق که به آنها مربوط نيست را تحمل کنند؟

اگر ديدن اين نوع واقعيات و بيان آنها آدمي را "ضد آمريکايي" و "ضد امپرياليست" مي کند، پس اکثر روشنفکران و اساتيد ‏دانشگاههاي آمريکا ضد آمريکايي هستند. در آمريکا نشرياتي چون نيشن، زي مگزين، مادر جونز و... به طور مرتب ‏مقالاتي در انتقاد از سياست هاي آمريکا و شرکت هاي آمريکايي منتشر مي کنند. انتقاد پذيري نظام آمريکا، هرچند بي حد و ‏مرز نيست، اما در مقايسه با ديگر جوامع، پيشرفته تر است. همانطور که اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي، "سوسياليسم ‏واقعاً موجود" بود، ايالات متحده ي آمريکا هم، "دموکراسي واقعاً موجود" است. "آرمان دموکراسي" با "واقعيت ‏دموکراسي" فاصله ي بسيار دارد. ‏

در عين حال، با تمام انتقاداتي که بر دموکراسي واقعاً موجود آمريکايي وارد است، حتي منتقد راديکالي چون نوام چامسکي ‏جامعه ي آمريکا را در حال پيشرفت مي بيند. مي گويد:"ايالات متحده در مقايسه با بيست و پنج سال پيش مکاني به مراتب ‏متمدنانه تر است. بحران دموکراسي و استقلال فکري که آن قدر مايه ي هراس نخبگان بود کاملاً واقعيت داشته و اثرات ‏عميقي بر جامعه گذاشته و روي هم رفته مفيد بوده است. اين تأثير را مي توان به وضوح در طيف وسيعي از مسائل مشاهده ‏کرد. از جمله نژاد پرستي، محيط زيست، فمينيسم، مداخله ي قهر آميز و بسياري مسائل ديگر، همچنين در رسانه ها که طي ‏ساليان اخير فضايي نسبي براي طرح آراي مخالف و گزارش هاي انتقادي گشوده اند، فضايي که حتي در اوج تب و تاب ‏دهه ي شصت هم قابل تصور نبود، چه برسد به قبل از آن"[6]. ‏

دموکراسي واقعاً موجود آمريکا، در مقايسه با ديگر دموکراسي هاي موجود، داراي برخي وجوه بي نظير است، اما از ‏برخي زوايا، داراي نواقصي جدي و باورنکردني است. ‏

‏5-‏ فرض کنيدکه با يک ايران صد در صد دموکرات( مردم و دولت دموکرات) روبرو هستيم. اگر کسي اين فرض را ‏محال بداند، بازهم تفاوتي در اصل مسأله ندارد، چون فرض محال، محال نيست. اگر ايران دموکرات بخواهد بمب اتمي ( نه ‏انرژي هسته اي صلح آميز) داشته باشد، آمريکا به مقابله ي با آن برخواهد خواست. ‏

من در تمام نوشته هاي خود از "خاورميانه غير اتمي" و پاکسازي منطقه خاورميانه از سلاح هاي هسته اي و ميکروبي ‏دفاع کرده ام. بمب اتمي را حق هيچ دولتي نمي دانم. اما با واقعيت روابط بين الملل چه بايد کرد که ايده ي اخلاقي- عقلايي ‏غير اتمي شدن منطقه خاورميانه را يوتوپيايي تلقي مي کنند؟ از اينرو، اگر غير اتمي شدن منطقه به عنوان يک استراتژي ‏دنبال نگردد، چون اسرائيل(200عدد)، هند(60عدد)، پاکستان(50عدد)، قزاقستان و روسيه داراي بمب اتمي هستند، ديگر ‏کشور ها، از جمله ايران صددر صد دموکرايتک، هم به دنبال سلاح اتمي خواهند رفت. رئال پلتيک چنين اقتضايي دارد. يا ‏هيچ کشوري نبايد سلاح اتمي داشته باشد، و يا آنها هم که ندارد، براي حفظ امنيت خود، مخفيانه به دنبال سلاح اتمي خواهند ‏رفت. مسابقه ي تسليحاتي و هدر دادن منابع کمياب اقتصادي، ناشي از اين واقعيت تلخ و غير انساني است. اگر ايران ‏دموکرات به دنبال بمب اتمي برود، دولت آمريکا براي حفظ منافع دولت اسرائيل، در برابر ايران قرار خواهد گرفت و ‏اجازه چنين کاري را به ايران نخواهد داد. حفظ منافع اسرائيل در منطقه ي خاورميانه، اولين الوويت سياست خارجي دولت ‏آمريکا است، براي اينکه نتيجه ي انتخابات آمريکا به منابع مالي لابي اسرائيل وابسته است و کانديداهاي آمريکا براي جذب ‏هرچه بيشتر اين منابع، در حمايت بي دريغ از دولت اسرائيل و خواسته هايش، با يکديگر به رقابت مي پردازند. ‏

دو استاد سابق دانشگاه هاروارد در تحقيقي مفصل در باره نفوذ لابي اسرائيل، که اخيراً به صورت کتاب منتشر شد، نشان ‏داده اند که لابي دولت اسرائيل تا چه حد بر دولت آمريکا نفوذ دارد[7]. دو تن(استيون روزن و کيت وايزمن) از اعضاي ‏سابق لابي آيپک( کميته ي امور عمومي اسرائيل و آمريکا) که متهم به جاسوسي براي اسرائيل(انتقال اطلاعات محرمانه ي ‏دفاعي آمريکا به اسرائيل طي سال هاي 1999 تا 2004 ) شده اند، مدعي اند که مقامات آمريکايي به طور منظم اطلاعاتي ‏را در اختيار اعضاي آيپک قرار مي دادند و توقع داشتند که اين اطلاعات در اختيار مقامات دولت هاي خارجي و رسانه ها ‏قرار گيرد. ‏

‏6-‏ دولت جرج بوش، به دليل مجموعه اقداماتي که انجام داده، به شدت به اعتبار و شهرت جهاني آمريکا لطمه وارد ‏آورده است. تمام روشنفکران مترقي جهان با اين دولت مخالف هستند. اين دولت در خود آمريکا هم به گواهي روشن آمار و ‏ارقام از مقبوليت چنداني برخوردار نيست. اگر هم کسي آمريکا(ملت-دولت) را متحد طبيعي دموکرات هاي ايراني تلقي ‏نمايد، اين دولت خاص، در اين برهه از زمان، متحد نيروهاي دموکرات ايراني نمي تواند به شمار آيد. فضاي بين المللي تا ‏حدود زيادي ضد آمريکايي است. اين فضا معلول عملکرد اين دولت است. در زمان کلينتون و خاتمي اين فرصت وجود ‏داشت که روابط ايران و آمريکا به مسير درست هدايت و روابط برقرار شود، ولي خاتمي نه قدرت(اختيار) چنين کاري را ‏داشت و نه شجاعت آن را. درست است که رهبر به شدت در مقابل اين فرايند ايستاده بود، اما خاتمي هم هيچ گامي در اين ‏جهت برنداشت که نشاني از شجاعت و درايت داشته باشد. منافع ملي ايران، با قصور و بي عملي خاتمي، فداي تامين اراده ‏رهبري شد. ‏

‏7-‏ آمريکا از هزاران کيلومتر آن طرف تر، مدعي منافع مشروع در منطقه خاورميانه است. آيا ايران دموکرات در ‏منطقه و کشورهاي همسايه داراي منافع نيست. منافع ايران دموکرات هم با منافع دولت آمريکا در منطقه تعارض پيدا خواهد ‏کرد. کما اينکه منافع دولت آمريکا با منافع دولت هاي دموکرات اروپائي (آلمان و فرانسه و... ) در اين منطقه تعارض دارد ‏و آمريکا به زور منافع خود را دنبال مي کند، تا آنجا که پس از حمله ي آمريکا به عراق، روابط آلمان و فرانسه با اين کشور ‏به شدت تيره شد و تا مدتها هيچ ديداري بين سران دو طرف صورت نگرفت. ‏

 ‏8-‏ حقوق اقليت ها، يکي از مباحث مهم فلسفه ي سياسي و فلسفه ي اخلاق کنوني است. آيا انفصال يک گروه ‏فرهنگي-قومي از دولت- ملت موجه و مجاز است؟ در چه وضعيتي گروه مسلط حق دارد به زور مانع خروج گروه ‏انفصالي از محدوده ي خود شود؟ در چه وضعيتي بايد اجازه دهد که گروه انفصالي جدا شود؟ اين نوع مباحث در فلسفه ي ‏سياسي ادامه دارد و طرح آنها هيچ اشکالي ندارد. برخي از افراد مي پرسند : چرا خروج يک فرد از سيطره ي دولت ‏ظالم(مهاجرت، دست کشيدن از تابعيت دولت قبلي و پذيرش تابعيت دولت جديد) مجاز است، ولي خروج جمعي يک اقليت ‏قومي-فرهنگي از سيطره ي يک دولت تبعيض گر قومي(انفصال و تجزيه) مجاز نيست؟ دومي با اولي چه تفاوتي دارد؟ ‏مستقل از اينکه انفصال مجاز باشد يا نباشد، تفاوت اين دو انکار ناپذير است. وقتي فردي تابعيت ايراني خود را وا مي نهد و ‏تابعيت جديدي(آمريکا، کانادا و... ) اختيار مي کند، بخشي از سرزمين را با خود نمي برد، اما در انفصال، بخشي از ‏سرزمين را هم با خود مي برند. سرزمين از همه ي جهات( اقتصادي، سياسي، نظامي، فرهنگي، تاريخي) با رفاه و سعادت ‏همه ي ساکنان آن خطه ارتباط دارد. تجزيه مجموعه اي از مسائل در پي دارد، که ترک تابعيت فردي ندارد. مباحث فلسفي ‏و اخلاقي درباره ي انفصال و مهاجرت در جاي خود قابل طرح و پيگيري است، اما در حال حاضر ما با پديده ي خطرناکي ‏مواجه هستيم که يک "متحد طبيعي" به شدت از آنها پرهيز خواهد کرد. ‏

 ترديد نمي توان روا داشت که برخي از محافل آمريکايي از گروه هاي تجزيه طلب و طرح هاي تجزيه طلبانه حمايت مي ‏کنند. تجزيه ايران به هيچ وجه به سود آمريکا نيست، اما با توجه به اينکه سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي تنها هدف برخي ‏محافل است، هر اقدامي که به اين هدف ياري رساند، از نظر اينان اقدامي قابل توجيه است. اگر رژيمي دموکراتيک و يا ‏رژيمي خودکامه، ولي متحد با آمريکا در ايران بر سر کار بود، اين محافل اين سياست نادرست را تعقيب نمي کردند. در هر ‏صورت، اين نوع اقدامات با منافع ملي ما تعارض دارد. حفظ تماميت ارضي ايران براي همه ي ايرانيان مهم است. ‏دموکراسي را براي ايران و ايرانيان مي خواهيم. رژيم هاي پهلوي و جمهوري اسلامي، اقليت هاي قومي و مذهبي و جنسي ‏را از حقوق خود محروم کرده و تبعيض ناروايي عليه آنها به کار برده اند. راه حل مسأله، فدراليسم در چارچوب ايران ‏دموکراتيک است، نه حمايت از حرکات تجزيه طلبانه، به نام گسترش دموکراسي. توزيع عادلانه و منصفانه قدرت و ثروت ‏و معرفت و منزلت، مشکل همه ي اقليت ها را حل خواهد کرد. "سبک هاي مختلف زندگي"، دگرباشي و دگرانديشي، بايد ‏به رسميت شناخته شود. همه ي ايرانيان( از جمله اقليت هاي قومي، اقليت هاي مذهبي، اقليت هاي جنسي و اقليت هاي ‏ناخداباور)، شهروندان يک سرزمين واحد و داراي حقوق برابرند. همزيستي مسالمت آميز در وابستگي متقابل و تساهل و ‏تسامح در قبال تفاوت و تنوع، در جامعه اي چند فرهنگي حاصل شدني است. جامعه ي چند فرهنگي، در قياس با جامعه ي ‏تک فرهنگي، جالبتر، موجد صلح، بارورتر و قوت دهنده ي به افرادي است که در آن زندگي مي کنند. تنوع انديشه ها و ‏سبک هاي زندگي ما را قادر مي سازد که در مقام فرد شکوفاتر شويم. تسامح و تساهل و رفتار بي طرفانه ي دولت، چسب ‏اجتماع و مشارکت سياسي است. بايد با رفتارهاي غير متساهلانه، اجحاف آميز و نگرشهاي تبعيض آميز مبارزه کرد. دفاع ‏از هويتهاي تحت ستم و منافع به انقياد کشيده شده از سوي گروه اجتماعي حاکم، محرک هويت يابي انفصالي است. اما ‏هويت يابي اقليت هاي ما، بيشتر واکنشي فرهنگي است تا سياسي که بدنبال تجزيه و تشکيل يک دولت مستقل قومي باشد. ‏وقتي هويت فرهنگي مورد تهديد قرار مي گيرد، باز آفريني هويت و برساختن آن، واکنشي طبيعي خواهد بود. به گفته ديويد ‏هوسون:" نياز به نماياندن هويت، ونياز به تصديق محسوس آن توسط ديگران، به طور روز افزوني به همه جا سرايت مي ‏يابد و بايد آن را به عنوان نيرويي بنيادي حتي در دنياي بي روح و يک دست کننده ي جوامع فوق تکنولوژيک پايان قرن ‏بيستم، باز شناخت"[8]. ‏

‏9-‏ اين واقعيت را نمي توان ناديده گرفت : اکثريت نيروهاي ايراني که مدعي دموکراسي خواهي اند( يا بخش متنابهي ‏از آنان)، آمريکا را متحد طبيعي خود تلقي نمي کنند. مگر اينکه ادعا شود: "هر کس آمريکا را متحد طبيعي خود تلقي نکند، ‏دموکرات نيست". اين ادعا نامعقول است و به راحتي با شواهد متقن نقض مي شود. اين عين رويکرد دولت آمريکا و دولت ‏ايران است که هر کس را که با آنها نباشد، تروريست و برانداز و دشمن و يا محارب و جاسوس معرفي مي کنند. شايد گفته ‏شود که نگاه دموکراسي خواهان ايراني به آمريکا غلط و به زيان منافع ملي ايران است، اما وجود اين نگاه را نمي توان ‏انکار کرد. ‏

‏10-‏ ذهنيت(نگرش) ايراني به دولت هاي خارجي، با ذهنيت اروپايي و افريقايي و آسيايي تفاوت بسيار دارد. نلسون ‏ماندلا با افتخار مي نويسد که جهت مبارزه با رژيم آپارتايد، از هر دولتي کمک مالي و تسليحاتي دريافت کرده است. واسلاو ‏هاول از دولت آمريکا به دليل کمک هايي که به آنها در دوران رژيم هاي کمونيستي توتاليتر کرده، رسماً تشکر مي کند. ‏حماس و حزب الله لبنان هم علناً اعتراف مي کنند که از جمهوري اسلامي کمک هاي مالي دريافت مي دارند. اما نخبگان و ‏روشنفکران ايراني، در اين خصوص کاملاً منفي فکر مي کنند. نوعي "بيگانه ستيزي" در "مفهوم ايراني استقلال" وجود ‏دارد که نمي توان آن را ناديده گرفت. اين نگرش ريشه هاي بسياري دارد. از جمله ي آنها: مداخله ي خارجي در امور ‏ايران، وابستگي برخي از سياست مداران ايراني به دول خارجي، بست نشيني سياسيون در سفارت خانه هاي روسيه و ‏فرانسه و انگليس و غيره. اين ذهنيت، مستقل از واقعيات تلخ، محصول بدبيني و تئوري توطئه است. در همين چارچوب، ‏کساني انقلاب مشروطه را "مشروطه ي انگليسي" و انقلاب اسلامي را "انقلاب آمريکايي"، محصول کنفرانس گوادلوپ، ‏خوانده اند[9]. اين نگاه بيمارگونه ي توطئه انديش، تا آنجا پيش رفت که کساني انقلاب 57 را محصول برنامه هاي بخش ‏فارسي راديو بي. بي. سي جلوه مي دادند. با اين واقعيت که انگليسي ها و آمريکايي ها به افراد يا گروه هايي پول داده اند، ‏نمي توان وقوع پديده هاي بزرگ اجتماعي را تبيين کرد. تجربه تاريخي ايرانيان در جريان مشروطه و قبل از آن در دوره ‏ي قاجار، از جمله قرارداد 1919 و کودتاي 28 مرداد، اين بصيرت را به خيرخواهان بخشيده است که کمک و دخالت مالي ‏بيگانگان را به حق با ديده ي ترديد بنگرند. ‏

 مفهوم "استقلال" و "دولت ملي"[10] در پرتو تحولات زير، بايد از نو بازسازي شود:‏

الف- جهاني شدن اقتصاد و بين المللي شدن نهادهاي سياسي. نظام نوين قدرت بر اساس تکثر منابع اقتدار و قدرت مشخص ‏مي شود، در اين چاچوب، دولت ملي فقط يک از اين منابع است. دولتهاي ملي به نقطه هايي از شبکه ي وسيع تر قدرت ‏تبديل خواهند شد. مفهوم حاکميت مستقل ديگر معنايي ندارد. به نزاع هسته اي ايران و جهان غرب بنگريد. با اينکه ايران ‏اجازه داده است که مامورين آژانس(در واقع مامورين ديگر دولت هاي ملي)از تمام تاسيسات به کلي سري ايران در هر ‏زماني که بخواهند بازديد به عمل آورند، شوراي امنيت سازمان ملل متحد آن را کافي تلقي نمي نمايد و خواهان تعليق غني ‏سازي اورانيوم است. فعالين سياسي ايران( اعم از اصلاح طلبان حکومتي و اپوزيسيون خارج حکومت) خواهان پذيرش ‏مصوبه شوراي امنيت هستند. هيچ کس به دولت اعتراض نمي کند که بازديد مأمورين "بيگانگان" از سري ترين تأسيسات، ‏نقض حاکميت ملي و استقلال ايران است. اين مثال ساده را مي توان با ذکر دهها و صدها مثال و نمونه ي برجسته ي ديگر ‏تحکيم وتقويت کرد. دولت ايران اخيراً سندي مربوط به ريخته گري فلز اورانيوم، که در فرايند ساخت قطعات مربوط به ‏سلاح هسته اي نقش قابل توجهي دارد، را در اختيار بازرسان آژانس بين المللي انرژي اتمي قرار داد. آيا پروژه اي ‏محرمانه تر از اين وجود دارد؟ اما جامعه ي جهاني ايران را مجبور کرد تا به خواست آژانس تن دهد. جهان واقعي دولت ‏ملي تغيير کرده است، ولي خود ما همچنان با مفهوم کهن استقلال و دولت ملي نرد عشق مي بازيم. ‏

 ب- جهان شمولي فرهنگ مشترکي که از طريق رسانه هاي الکترونيک، آموزش و پرورش، نوشتار، شهري شدن و ‏نوسازي انتشار مي يابد. ‏

ج- يورش علمي به مفهوم ملتها. نظريه ضد ملي گرايي، مليت ها را "اجتماعات تصوري" قلمداد مي نمايد. گلنر آنها را ‏‏"اجتماعات تصوري" مي خواند. به گمان وي ملتها مصنوعات ايدئولوژيک صرف هستند که از طريق دستکاري خود ‏سرانه ي اسطوره هاي تاريخي توسط روشنفکران و در جهت منافع نخبگان اقتصادي و اجتماعي برساخته مي شوند. ‏

‏11-‏ جنبش دموکراسي خواهي ايران نيز حق دارد با همه ي دولت ها ارتباط داشته باشد. ارتباط با دولت هاي غربي، ‏‏"حق انحصاري " دولت بنيادگراي خودکامه ي سلطاني نيست. مردم ايران حقوق بسياري دارند که اين دولت سرکوبگر همه ‏ي آنها را پايمال کرده است. اما در شرايط کنوني جنبش دموکراسي خواهي ايرانيان، متشکل و داراي رهبري مورد اجماع ‏نمي باشد. هيچ کس نمي تواند مدعي نمايندگي يا رهبري از سوي مبارزين ايراني شود. مذاکره با دولت هاي غربي کار ‏رهبري مورد اجماع جنبش دموکراسي خواهي است. خانم آنسو سوکي در برمه کنوني در چنين موقعيتي قرار دارد. البته ‏فراموش نبايد کرد که زمامداران بنيادگراي حاکم بر ايران، هرگز اجازه نخواهند داد که چنان جنبش متشکلي شکل گيرد و ‏داراي رهبري شود. اين رژيم حتي با رژيم برمه هم تفاوت دارد. متشکل کردن کليه ي ناراضيان دموکراسي خواه در يک ‏جبهه ي وسيع اجتماعي و ايجاد رهبري دموکراتيک و مورد اجماع براي آن، گره از کار فروبسته ي مخالفان خواهد گشود. ‏در آن شرايط، رهبري جنبش درباره ي نوع روابط با کليه ي دولتها تصميم گيري خواهد کرد. به گمان من، در نبود يک ‏جنبش متشکل وسيع اجتماعي، مذاکرات پنهاني (غير علني) برخي از افراد با دولت ها، خصوصاً نهادهاي دولت ‏آمريکا(وزارت خارجه، کاخ سفيد، شوراي امنيت ملي، پنتاگون، سي. آي. اي)، غير قابل دفاع است. اگر هم جنبشي وجود ‏داشت، روابط را نمي شد به دريافت کمک مالي فروکاست. کساني که کمک مالي از دولت هاي خارجي دريافت مي دارند، ‏بايد آن را به طور شفاف به اطلاع مردم برسانند[11]. دامن زدن به نظرورزي هاي ناقدانه در خصوص اين مسائل در ‏عرصه ي عمومي، بسيار مفيد و روشنگر خواهد بود. ‏

‏12-‏ يک پرسش اين است که آيا حمله نظامي به يک کشور ديگر از نظر اخلاقي قابل دفاع است يا نه؟ پرسش ديگر اين ‏است که آيا از طريق حمله ي نظامي مي توان کشور ديگري را دموکرات کرد يا نه؟ پرسش اول ناظر به حقانيت جنگ است ‏و پرسش دوم ناظر به موثر بودن جنگ است. دولت آمريکا، حمله ي نظامي را موثر و نتيجه بخش جلوه مي داد. ژاپن و ‏آلمان، شاهد مدعاي آنان بود. جرج بوش در 6 نوامبر 2003 طي يک سخنراني اعلام کرد که با پايداري سربازان آمريکا و ‏متحدانش، آلمان و ژاپن به کشورهايي دموکراتيک تبديل شدند و ديگر خطري براي جهان محسوب نمي شوند. اگر حمله ‏نظامي به عراق هم موثر و موفق بود و در ظرف مدت کوتاهي يک رژيم دموکراتيک بر سر کار مي آمد و عراق به سويس ‏و سوئد(يا ژاپن و آلمان) تبديل مي شد، اينک همگان داوري ديگري درباره حمله نظامي داشتند. اما فاجعه عراق در پيش ‏چشم ما قرار دارد. دههاهزار عراقي در اين جنگ کشته و عراق ويران گشت. 3850 سرباز آمريکايي کشته(تا 3 ‏نوامبر2007) و حدود پانصد ميليارد دلار تاکنون در جنگ عراق هزينه شده است، بدون اينکه چشم انداز روشني در برابر ‏ما باشد. از دموکراسي خبري نيست، اما امنيت توتاليتر صدام حسيني هم از ميان رخت بربست. ‏

نکته مهم تري هم در اين جنگ اتفاق افتاد. دولت هاي آمريکا و انگليس با دروغ اين جنگ غير قانوني را آغاز کردند. به ‏دروغ به جهانيان اعلام کردند که عراق داراي سلاح کشتار جمعي است. به دروغ به جهانيان گفتند که صدام از القاعده ‏حمايت مي کند. اما پس از جنگ حادثه وحشتناک ديگري هم به وقوع پيوست. نقض حقوق بشر( شکنجه و کشتار غير ‏نظاميان و... ) توسط سربازان آمريکايي و انگليسي. اينگونه اقدامات ناقض حقوق بشر، به سود خودکامگان و به زيان مردم ‏جهان سوم تمام شد. رهبر جمهوري اسلامي با استناد به اينگونه اقدامات، اعمال سرکوبگرانه ي دولت ايران را توجيه مي ‏کنند. شکنجه، شکنجه است، شکنجه ي آمريکايي و شکنجه ي انگليسي و شکنجه اسرائيلي با شکنجه ي ايراني از نظر ‏ماهيت تفاوتي ندارد. البته يک تفاوت را نمي توان ناديده گرفت. دولت اسرائيل، فلسطين نيان را شکنجه مي کند، نه مردم ‏خود را. اما رژيم ولايت فقيه، مردم و آزاديخواهان ايراني را زنداني و شکنجه مي کند. ‏

آنان که فقط به سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي فکر مي کنند و سوداي ديگري در سر ندارند، بر اين گمانند که از نظر ‏نهادي ايران در ابتداي قرن هجدهم اروپا قرار دارد. به انتظار نشستن تا دموکراسي بر زمين قرن هجدهم برويد، شايد به ‏سالها و دهه ها وقت نياز داشته باشد. تنها هدف اينان سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي است. روش سرنگوني موضوعيت ‏ندارد. کساني که براي سرنگوني جمهوري اسلامي، خود کاري نمي کنند و حاضر به پرداخت هزينه نيستند، تنها چاره را ‏در حمله نظامي آمريکا جستجو مي کنند. اگر گذار به دموکراسي هدف و آرمان نيرويي باشد، به طور قطع با جنگ(حمله ي ‏نظامي به ايران) و دولتي که درصدد تهاجم باشد، مخالفت خواهد کرد. به جاي همکاري با دولتي که روش هاي نظامي ‏گرايانه را دنبال مي کند، بايد به طور فعال در جنبش ضد جنگ شرکت کرد. محکوميت اقدامات جنگ طلبانه دولت ايران ‏هم بخشي از جنبش ضد جنگ است. ‏

به گمان من نه تنها دموکراسي، که شيوه گذار به دموکراسي هم مهم است. دموکراسي محصول مبارزه ي مسالمت آميز ‏ايرانيان شجاع و آزاديخواه است. نشستن و کاري نکردن، قدم از قدم برنداشتن و هزينه ندادن، آدمي را به سوي امدادهاي ‏ديگري مي راند. عده اي به دنبال آنند که "دستي از غيب برون آيد و کاري بکند"، عده ي ديگري هم آرزو دارند که "دستي ‏از غرب برون آيد و کاري بکند". اگر دست غرب از آستين ارتش آمريکا برون آيد، ويراني نصيب ما خواهد شد. ‏دموکراسي اي که از طريق ويراني ايران به دست آيد، حتي اگر به دست آمدني باشد، غير اخلاقي و غير عقلايي است. ‏روش و راه رسيدن به مقصود بايد با هدف متناسب باشد. جنگ نعمت نيست مگر براي جنگ طلبان. جنگ نه تنها طبيعت و ‏آدميان را نابود مي کند، بلکه بسط جامعه ي مدني را هم ناممکن مي سازد. وظيفه ي مدعيان دموکراسي محکوم کردن جنگ ‏طلبان ايراني و آمريکايي است، نه استقبال از جنگ. مبارزه سياسي با رژيم سرکوبگر به شجاعت مدني نياز دارد. شجاعت ‏و جسارت و ايثارگري را با دلار نمي توان ساخت. دموکراسي، گذشته از بسترهاي اجتماعي (پيش شرط هاي اجتماعي ‏دموکراسي)، اهداف اخلاقي و عقلايي، استراتژي و تاکتيک، به شجاعت و جسارت و ايثار نيازمند است. ‏

‏13-‏ به نظر نوام چامسکي، در هر بحران انساني که با جنايات جنگي يا نقض گسترده و سيستماتيک حقوق بشر همراه ‏باشد، ناظران(نه جنايت کاران و نه قربانيان جنايات) سه نوع واکنش مي توانند از خود بروز دهند: الف- اقدام در جهت ‏تشديد ابعاد فاجعه، ب- دست روي دست گذاشتن، ج- تلاش براي تخفيف ابعاد فاجعه. به گفته ي وي، دولت آمريکا در ‏بسياري از بحران هاي انساني، از ميان سه گزينه ي منطقاً ممکن، گزينه ي اول را انتخاب و به تشديد ابعاد فاجعه کمک مي ‏کند. به گفته ي وي، صدام حسين از طريق نقض گسترده ي حقوق بشر، عراق را با بحران انساني مواجه کرد. اما آمريکا با ‏حمله ي نظامي به عراق، ابعاد فاجعه را بسيار تشديد کرد و شمار تلفات انسانهاي بي گناه را به نحو بي سابقه اي افزايش ‏داد. ‏

پرسش اين است: آيا حمله ي نظامي به ايران مي تواند به بحران انساني بينجامد يا خير؟ اگر پاسخ مثبت است، ما به عنوان ‏ناظر اقدامات جنگ طلبانه ي زمامداران بنيادگراي حاکم بر ايران و نومحافظه کاران حاکم بر دولت آمريکا چه وظيفه اي ‏بر دوش داريم؟ ‏

 الف- دست روي دست گذاشتن و تبليغ جنبش سکوت. ‏

‏ ب- حمايت از جنگ از طريق ارائه اطلاعات نادرست به مقامات آمريکايي و تشويق آنها به حمله ي نظامي به ايران، يا از ‏طريق حمايت از پروژه ي عظمت طلبي اتمي خامنه اي، زير لواي حق مسلم انرژي هسته اي. ‏
ج- تلاش براي جلوگيري از فاجعه اي که در پيش است. به کمک همه ي صلح طلبان جهان در جنبش ضد جنگ شرکت ‏کردن و ابعاد جهاني به آن دادن. ‏

 

‎پانوشت ها:‏‎ 

 ‏1-‏ پرسش: آيا سياست دولت ايران در حمايت از جمهوري ارمنستان به نفع منافع ملي ايران تمام شده است يا نه؟

‏ پاسخ : در خصوص اين سياست مناقشه ي فراواني وجود دارد. دولت ايران نگران تجزيه ي آذربايجان ايران و پيوستن آن ‏به جمهوري آذربايجان است. برخي اقدامات تحريک آميز توسط برخي محافل پان ترکيست کشور همسايه، به اين نگراني ‏دامن زده است. اما حمايت از ارمنستان موجب سه واکنش زيان آور شده است. اول: نزديکي هر چه بيشتر جمهوري ‏آذربايجان به دولت آمريکا و تبديل آمريکا به متحد استراتژيک آن کشور. دوم: ناراحتي و نارضايتي مردم ترک زبان ايران ‏از حمايت دولت از جمهوري ارمنستان. رضايت شهروندان از سياست دولت، بهترين پشتوانه ي امنيت ملي ايران است. ‏سوم: پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي، ايران عشق مردم جمهوري آذربايجان بود و آرزوي آنها پيوستن به ايران بود. ‏پس از حمايت ايران از ارمنستان، نگاه مردم آذربايجان به ترکيه معطوف شد، اما با توجه به اينکه ترکيه هم نتوانست ‏انتظارات آنها را برآورده نمايد، نگاه آنها به آمريکا معطوف گشت. ‏

 ‏2-‏ Michael Walzer , Thick and Thin : Moral Argument at Home and Abroad‏ ‏

‏. ‏Notre Dame , IN : University of Notre Dame Press, 1994, PP 57-58‎‏. ‏

 ‏3-‏ Robert W. McChesney ,”The New Global Media. ” The Nation November 29 , 199‎

‏4-‏ Robert D. Putnam, Bowling Alone : The Collapse and Revival of American Community ‎‎(New York : Simon and Schuster ,2000), 46‎‏. ‏

‏5-‏ Balz,Dan and Brownstein, Ronald(1996) Storming the Gates :Protest Politics and the ‎Republican Reuiual , Boston :Little ,Brown. P 13‎‏. ‏

‏6-‏ Necessary Illusions: Thought Control in Democratic Societies. Boston, Mass: South End ‎Press, 1889. p135‎‏. ‏

 ‏7-‏ John J. Mearsheimer AND Stephen M. Walt :THE ISRAEL LOBBY AND U. S. ‎FOREIGN POLICY , ‎‏2007. ‏

 ‏8-‏ David Hooson , Geography and National Identity ,Oxford:Blackwell. 1994,P2-3‎‏. ‏

‏9-‏ براي سخنراني به دانشگاه کلمبيا دعوت شده بودم. گري سيک از سوي دعوت کنندگان مرا به حاضران معرفي و ‏در پايان سخنراني، پرسش ها را مطرح مي کرد. پس از خاتمه ي برنامه، از او پرسيدم: برخي از سلطنت طلبان ايراني ‏مدعي اند که انقلاب اسلامي 57 را شما در کنفرانس گوادلوپ ساخته ايد؟ خنده ي بلندي سر داد و گفت :من هم اين ادعاها را ‏شنيده ام و به برخي از آنها گفته ام، براي آمريکا چه کسي بهتر از شما بود؟‏

‏10-‏ مطابق تعريف آنتوني گيدنز در کتاب دولت ملي و خشونت، " دولت مليف که در مجموعه ي پيچيده اي از دولتهاي ‏ملي ديگر قرار دارد، دستگاهي از صورتهاي نهادي حکومت کردن است که قدرت اجرايي را به طور انحصاري در ‏قلمروي با مرزهاي مشخص در اختيار دارد و قانون، تضمين کننده ي حاکميت آن و کنترل مستقيم ابزارهاي خشونت دروني ‏و بيروني است"(ص121). به گقته ي گيدنز:" فقط در دولتهاي ملي مدرن است که دستگاه دولت مي تواند در دعوي ‏انحصار ابزارهاي خشونت کامياب باشد، و فقط در چنين دولتهايي است که دامنه ي قدرت اجرايي دستگاه دولت مستقيماً با ‏مرزهاي منطقه اي همان دعوي تناسب دارد"(ص18). ‏

‏11-‏ پنهان کاري منابع مالي، حتي از اعضاء، بخشي از عملکرد اپوزيسيون است. جليل گاداني عضو کميته ي مرکزي ‏و دفتر سياسي حزب دموکرات کردستان در اين خصوص مي نويسد:" متأسفانه در کنگره هاي حزب دموکرات هرگز مسأله ‏مالي مطرح نشده و اين عمل همواره موجب عدم رضايت اعضاء کنگره ها شده است در واقع مطابق مفاد اساسنامه مهم ‏ترين و مسئول ترين ارگان حزب گنگره است و تمامي مسائل در آنجا قابل طرح است، مسائل مالي به عنوان حقايقي انکار ‏ناپذير همواره مورد گله و اعتراض قرار مي گيرد. در اين گنگره(کنگره هفتم 26 تا 29 آذر 1364) بحث کمک هاي ‏خارجي مطرح شد متأسفانه دکتر قاسملو در پاسخ سوال سلام عزيزي عضو کميته مرکزي تا حدي هم عصباني شد و از بيان ‏واقعياتي که همگي به آن واقف بودند و اسناد زنده اي هم در دست داشتند سر باز زد. احمد نستاني يکي از فرماندهان نامدار ‏حزب از دکتر قاسملو پرسيد: جناب دکتر آيا وقت آن نرسيده است که حداقل اين کنگره مطلع شود وضع مالي ما چگونه ‏است، از کجا تأمين مي شويم و چي داريم؟ دکتر بسيار بي پروا در پاسخ گفت تا زماني که من دبير کل حزب باشم غير از ‏خود من هيچکس نبايد بداند چه داريم و چه نداريم؟". (جليل گاداني، 50 سال مبارزه، تاريخ مختصر حزب دموکرات ‏کردستان ايران، چاپخانه وزارت فرهنگ منطقه کردستان، ص 323. 

منبع: 
رادیو زمانه
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.