اندر داستان سخن رانی ام دز دانشگاه

خیلی وقت می شد، از پارسال یا یک کمی بیشتر و اون ورتر، که بچه های خودمون تو ی دانشگاه از من می خواستن که برم توی دانشگاه و براشون سخنرانی کنم. من هم می گفتم که باشه ولی بگذارید که وقتش بشه، اون وقت خودم بهتون می گم. تا این که چند هفته پیش بازهم چندتا شون اومدن و با دلخوری پرسیدند: که آخه سردار وقتش نشد؟ من هم گفتم که آره وقتشه! خداییش دیدم که بهترین زمانه واسه ی گفتن برخی حرف ها در باره ی این اکبر رفسنجانی که چند سال بود توی دلم مونده بود....

خیلی وقت می شد، از پارسال یا یک کمی بیشتر و اون ورتر، که بچه های خودمون تو ی دانشگاه از من می خواستن که برم توی دانشگاه و براشون سخنرانی کنم. من هم می گفتم که باشه ولی بگذارید که وقتش بشه، اون وقت خودم بهتون می گم. تا این که چند هفته پیش بازهم چندتا شون اومدن و با دلخوری پرسیدند: که آخه سردار وقتش نشد؟ من هم گفتم که آره وقتشه! خداییش دیدم که بهترین زمانه واسه ی گفتن برخی حرف ها در باره ی این اکبر رفسنجانی که چند سال بود توی دلم مونده بود. خب این جور چیز ها رو باید یه جایی و یه جوری خالیشون کرد دیگه. خب چه بهتر که جلوی بچه های خودمون خالیش کنم. دیدم با این جریان پسرش، جو هم آماده اس دیگه. دیروز رفتم دانشگاه. بچه های خودمون خوب کار کرده بودند برای نظم تالار و اینجور چیز ها. واسه اینکه قرتی ها نیان اون جا واسه ی لوس بازی و اون رنگ مسخره ی کت و پیراهن هاشون، تنها گذاشته بودند که بچه های خودی بیایند تو، با این همه خودم رو آماده کرده بودم که اگه چیزی پیش اومد از کوره در نرم. کلکشونه. می آیند و حرف هایی می زنن که آدم نمی تونه تاب بیاره. اون وخت آدم واکنش نشون می ده دیگه. اون وخت اون ها هم فیلم و عکس می گیرن و می گذارن تو اینترنت که بگن:«مردم نیگاه کنید!، یارو بعله!»، مثل جریان سردار عراقی که تو مسجد خوابوند تو گوش یه جان باز.

 

يادداشت های سیاسی ی سردار پاسدار قفل انداز - 4

بگذریم. اون جا رفتم سر اصل داستان، اون هم بی رودر بایستی یا زمینه چینی. گفتم این آدمی که تا همین چند روز پیش همه اش منم منم می کرد و باد به غبغب می انداخت، تا امام راحل زنده بود کوشش می کرد که وانمود کنه نزدیکترین کس به ایشونه و توی مشاوره و توی هر چی. ولی پس از آنکه امام رفتند به ملکوت، این اومد و گفت که بعله چون امام فرمودند که جنگ باید ادامه پیدا کنه پس اکبر و دار و دسته اش هم اون جریان رو پذیرفت! ابن حرفشو خوب تحلیل کردم و ازش نتیجه گرفتم که ابن آدم دو دوزه بازه و حتا از خوارج هم بدتره و تنها اون روزهایی هوادار ولایته که واسش سود داشته باشه. خداییش بچه ها خیلی حال کردند. خودم هم حال کردم از خودم. صدایم هم توپِ توپ و پُرِپُر بود درست مانند صدای یه گوینده ی خوب رادیو در زمانی که اعلامیه ی آعاز یک جنگ و یک حمله ی بزرگ رو می خونه. همه چی به خوشی گذشت. هنگامی که داشتم از تالار می اومدم بیرون دو تا فسقلی جلو م آبی شدند. بچه ها خوب حواسشون بود با ابن همه دستم رو گذاشتم روی کمری ام. یکیشون با کلی پوزش خواهی پرسید: این عکس ها ی این روزنامه رو دیدین؟ عکس ها مال هفته ی تندرستی بود. گفتم: خب منظور؟ گفت: خوب به چهره های اون عکس، عکس زنها و به این عکس، عکس مرد ها با خانوم وزیر دقت کردین؟ گفتم: منظور؟

گفت: «دقت کنید! همشون دارن می خندند. خودشون رو دارن خوشحال نشون می دن. همشون کارمند و استاد دانشگاه و کارگر و دانشجو هستند. همشون هم زیر خط تنگدستی زنده گی می کنند ولی دارند می خندند. تا دیروز زیر زیر و در پنهان می خندیدند ولی امروزه دارند توی روزنومه های خودتون هم بهتون می خندند. آیا این جالب نیست؟».

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.