محمدرضا آشوغ و کشتار تابستان ۶٧ _ دزفول

محاکمه شصت نفر کمتر از یک ساعت طول کشید! به ما گفتند وصیتنامه بنویسید، غسل کنید و کفن بپوشید! صدای دخترانی را که در انتظار اعدام بودند می شنیدم که اسمشان را با صدای بلند فریاد می زدند که بقیه زندانیان اسمشان را بشنوند و شاید کسی به اقوامشان خبر بدهد! ..... تیراندازی ها شروع شدند، اول صدای رگبار و بعد صدای تک تیر! زندانیان را اعدام کردند! .....

 

اسم من محمدرضا آشوغ است، اکنون در هلند زندگی می کنم، در خوزستان متولد شدم، در رشته پیراپزشکی تحصیل کردم و همراه با تحصیل در یک شرکت بزرگ غذائی سیزده سال کار کردم، در سال ۱۳۶۰ وقتی بیست و هشت ساله بودم دستگیر شدم، در سال ۱۳۶٧ از ایران خارج شدم، در کشور امارات متحد عربی از سازمان ملل متحد تقاضای پناهندگی کردم، این شهادت بر مبنای مصاحبه من در آمستردام در تاریخ بیست و ششم خرداد ١٣٨٨ تهیه شده است، این شهادت‌ برای کمک به تحقیقاتی است که درباره کشتار زندانیان سیاسی ایران در سال ۱۳۶٧ انجام می شود، مطالب این شهادت نامه بر اساس آن چه می دانم و باور دارم که مطابق با واقعیت است و به استثنای مواردی که مشخصا تصریح کرده ام بر اساس وقایع روی داده و دانسته های شخصیم نوشته شده اند، داده ها و مطالب این گواهی‌ که جزئی از دانسته های شخصیم هستند همگی درست و واقعیند، در این گواهی منبع یا منابع داده ها و مطالبی را که جزئی از دانسته هایم نیستند اما به درستی آنها اعتقاد دارم مشخص کرده ام.

فعالیت های قبل از دستگیری و بازداشت

من در سال ۱۳۳٤ در اندیمشک متولد شدم، در زمانی که دانشجو بودم گروه های سیاسی مختلفی در دانشگاه فعالیت داشتند، من هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران بودم، در جلساتشان شرکت می کردم، هواداران مجاهدین که در سال های قبل بازداشت شده بودند برای من خیلی محبوبیت داشتند و با آنها دوست بودم، من در سال ۱۳۵۶ یک سال قبل از انقلاب در سپاه ترویج دوره سربازی را می گذراندم، در زمان جنگ ایران و عراق سربازان عراقی تا بیست کیلومتری اندیمشک آمدند، من مخالف این جنگ بودم.

در آن شرایط من به سوی سازمان مجاهدین جذب شدم، به این دلیل که آنها هم سابقه سیاسی داشتند و هم مسلمان بودند، تعدادی از آنها تازه از زندان آزاد شده بودند، مجاهدین خیلی فعال بودند، ما می خواستیم از انقلاب محافظت کنیم تا این که حکومت انقلابی استوار شود، روحانیون افرادی معمولی بودند و من اهمیتی به آنها نمی دادم چون به نظر من سواد علمی و سیاسی نداشتند، من و دیگر هواداران سازمان مخالف تفکرات ارتجاعی بودیم، ما خواستار آزادی های فردی بودیم و با قوانین ارتجاعی که تصویب می شدند مخالفت می کردیم، مثلا وقتی حجاب اجباری شد ما مخالفت کردیم چون با محدودیت های اجتماعی مخالف بودیم، به سوی احزاب دموکراتیک کشیده می شدیم، به علاوه من ورزشکار بودم و در تیم فوتبال جوانان خوزستان بازی می کردم، مجاهدین نیز جوان و ورزشکار بودند، ما از یک نسل بودیم و همدیگر را درک می کردیم، در سن بیست و هشت سالگی زمانی که دانشجوی سال سوم پیراپزشکی بودم و همزمان در اداره کنترل و بهداشت غذائی کار می کردم چند روز بعد از تظاهرات سی خرداد ۱۳۶۰ مجاهدین برای بار اول دستگیر شدم.

اولین دادگاه

یازده ماه پس از دستگیری اول، مرا در سال ۱۳۶۱ محاکمه کردند، دادگاه بیشتر شبیه بازجوئی بود، قاضی دادگاه حجت الاسلام اسلامی نام داشت، وی هنوز در قم به عنوان قاضی مشغول کار است، من چشمبند داشتم، فقط دو، سه دقیقه قاضی را دیدم! بعد حکم را خواندند: "دو سال حبس و ده سال تعلیقی!" ولی حکم کتبی به من ندادند، من اصرار کردم که مدرکی بدهد، سپس حکم را روی یک تکه کاغذ معمولی نوشت و به من داد که من از پنجره به بیرون انداختم! پس از گذشت دو سال در زندان با تعهد به این که دیگر فعالیت سیاسی نکنم مرا آزاد کردند.

بازداشت مجدد

پس از آزادی از زندان در سال ۱۳۶۳ ممنوع التحصیل شدم، به وزارت علوم و آموزش عالی شکایت کردم ولی اجازه اتمام تحصیل به من ندادند، گفتند می توانم به کار قبلیم بپردازم ولی اجازه مدیریت و مسئولیت در کار ندارم، رسیدگی به پرونده من در دادگاه اداری حدود یک سال طول کشید و در اواخر سال ۱۳۶٤ به کار قبلیم بازگشتم.

قبل از شروع جنگ با عراق (۱۳۵٩ تا ۱۳۶٧) گروه های مخالف سیاسی با رژیم درگیر شدند، کلا کار سیاسی ممنوع شده بود و ما فعالان سیاسی مجبور شدیم زیرزمینی کار کنیم، به ناچار مجاهدین اول به کردستان و پس از مدتی از آنجا به عراق نقل مکان کردند، در زمان جنگ رابط سازمان مجاهدین با من در ارتباط بود، او از پاکستان می آمد و نیروهائی را که می خواستند با مجاهدین علیه رژیم ایران بجنگند به عراق می برد، من نمی خواستم به عراق بروم، داوطلبان کسانی بودند که یا یک بار دستگیر شده بودند یا دوستان و فامیلشان مجاهد بودند، در سال ۱۳۶٤ رابط سازمان در مرز پاکستان دستگیر شد، پس از بازداشت او بالطبع همه افراد این گروه که حدود پنجاه نفر بودند به زودی دستگیر شدند، من نیز در خرداد ۱۳۶۵ در محل کار مجددا دستگیر شدم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

زندان یونسکو در دزفول زندان عمومی بود، پس از مدتی همراه با بازداشت بسیاری از فعالان سیاسی همه سلول ها پر شدند، به زودی سه اتاق در نزدیکی دادستانی بنا کردند و همه زندانیان سیاسی را که حدود سی یا چهل نفر بودند به آنجا بردند، پس از چندی تعدادی را از شهرهای دیگر آوردند که اول آنها را به بند زندانیان عادی و بعد از چند روز به بند سیاسی ها بردند، آنها حدود بیست و هفت یا بیست و هشت نفر بودند که در اهواز، اندیمشک، دزفول، شوش، هفت تپه و مسجدسلیمان بازداشت شده بودند، همه ما حدود شصت و پنج نفر می شدیم، من شش ماه اول اسارتم در سلول تنها بودم، بعد یک نفر دیگر را آوردند و برای یک سال دو نفر در یک سلول بودیم، بعد یک نفر دیگر اضافه شد و برای مدتی سه نفره در آنجا به سر می بردیم.

من در حدود یک سال زیر شکنجه بودم، در زندان در طبقه زیرین دادگاه اتاقی به نام "تمشیت" وجود داشت، در این اتاق زندانی را می خواباندند، دست و پایش را می بستند و شلاق می زدند، زندانی را هفته ای یک بار بازجوئی می کردند و دوباره می زدند، من اتهاماتم را انکار کرده بودم و واقعا نمی خواستم به عراق بروم ولی آنها هر هفته مرا با این اتهام با مشت و لگد می زدند! من ده بار در اندیمشک و ده بار در دزفول بازجوئی شدم ولی همه اتهامات را انکار کردم، مرا هفت یا هشت بار زده بودند، رابط مجاهدین را که دستگیر شده بود به اندیمشک نیاورده بودند.

مرا شش بار نزد حاکم شرع بردند، نام حاکم شرع حجت الاسلام احمدی بود، چون چیزی درباره فعالیتم نمی گفتم مأموران حکم "شلاق اعترافی" می گرفتند! هر بار احمدی حکم می داد: "بزنید تا حرف بزند یا بمیرد! ضرب حتی الموت!" هنگام شلاق زدن خون به اطراف می پاشید، وقتی پاها متورم و زخمی می شدند باید محل ضربات را عوض می کردند وگرنه پوست می ترکید! هر بار نوع زدن و محل زدن را تغییر می دادند، پاها و بدنم خیلی داغان و زخمی شده بودند، پوستم پاره شده بود، پشت و پاهایم خیلی بد شکل شده بودند، سه، چهار ضربه می زدند، بعد بازجو سؤالاتش را شروع می کرد، اگر جواب مطابق میلش را نمی شنید دوباره شلاق ها شروع می شدند، هر بار سی یا چهل ضربه می زدند، گاهی حتی تا شصت ضربه شلاق می زدند و خسته می شدند و من هم بیهوش می شدم!

دومین دادگاه

بازجوی من در زندان یونسکوی دزفول کسی به نام کاظمی بود، او همچنین بازپرس دادستانی هم بود، کاظمی رابط ما را که دستگیر شده بود از سیستان و بلوچستان به خوزستان آورد، این رابط مرا لو داد، کاظمی به من گفت که می داند که من جزو آن گروه هستم و احتیاجی به حرف زدن من نیست! من در آنجا به ده سال حبس محکوم شدم.

وقایع ۱۳۶٧

در اواخر جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۶٧ من و دیگر زندانیان هنگام ملاقات از خانواده ها شنیدیم که هیأت عفو به زندان ما خواهد آمد، پس از مدتی شایعه عفو خمینی بیشتر شد و جنگ هم در حال اتمام بود، تقریبا روزهای آخر جنگ بود که مأموران یک تلویزیون به بند ما آوردند و فیلم حمله مجاهدین به ایران را نشان دادند، پنج روز بعد از جنگ مأموران اعلام کردند که هیأت عفو به زندان ما آمده است!

از آن روز ملاقات ها را هم تعطیل کردند، هنگامی که هیأت عفو به زندان آمد مأموران به بند ما آمدند و از ما خواستند که به وسایلمان دست نزنیم و به صف بشویم، به ما چشمبند زدند، تقریبا شصت یا هفتاد نفر بودیم، البته دیگران را هم از سلول های عمومی آورده بودند، ما هواداران مجاهدین همه به صف شدیم، ما را هشت نفر به هشت نفر به دادگاه می بردند، در آنجا آخوندی به نام حجت الاسلام احمدی نشسته بود، بازپرس کاظمی، فردی به نام آوائی (که اکنون دادستان دادگاه عمومی تهران است)، هردوانه (رئیس زندان یونسکو) و کفشیری رئیس سپاه پاسداران هم حضور داشتند، من کفشیری را می شناختم چون سال ۱۳۶۲ یکی از شکنجه گران سپاه بود و اکنون رئیس سپاه دزفول است، یک مأمور دیگر هم حضور داشت که گمان می کنم از اداره اطلاعات بود، اسمش را نمی دانم، ما چشم بسته بودیم ولی وقتی سؤال می کردند یک لحظه گفتند که چشمبند را برداریم و به قاضی نگاه کنیم و بعد چشم ها را دوباره ‌بستیم، فقط لحظه ای که می خواستند سؤال کنند چشمبند را برمی داشتیم!

قاضی از من پرسید: "می روی با مجاهدین بجنگی یا نه؟" من گفتم: "من کارمند بهداشتم، کار من جنگیدن نیست، اگر کاری در رابطه با بهداشت باشد در صورت لزوم انجام می دهم!" گفتند: "نه، ما فقط از تو یک جواب می خواهیم، تو با مجاهدین می جنگی یا نه؟" من گفتم: "کارم جنگیدن نیست!" باز دوباره سؤال کردند و من مجددا گفتم: "کار من جنگیدن نیست!" بعد بین حاکم شرع و بازجو بحث شد، گفتم: "صدام را قبول ندارم و حاضر نیستم به عراق بروم!" از من پرسیدند: "تو حاضری برای ایران و اسلام کشته بشوی؟" گفتم: "اگر لازم باشد من حاضرم کشته شوم!" از من پرسیدند: "تو روی مین می روی؟" جواب دادم: "دلیلی ندارد من روی مین بروم، اگر کسی طرفدار باشد باید روی مین برود؟" مأمور اطلاعات گفت: "این را بگذار در لیست اعدام!" بعد حاکم شرع پرسید: "می روی یا نه؟" گفتم: "نمی روم!" دیگر صحبتی نکرد.

در نامه منتظری به نقل از همین حاکم شرع نوشته شده است که وی به بازجو و مأمور اطلاعات گفت که من نباید اعدام شوم ولی چون رأی با اکثریت بود حاکم شرع نتوانسته بود آنها را قانع کند، همین طور که نفر به نفر ما را محاکمه می کردند به همه ما می ‌گفتند: "این هم جزو اعدامی هاست!" بعضی ها هم گفتند که علیه نیروهای مجاهدین نخواهند جنگید، از گروه هشت نفری ما فقط دو نفر جواب دادند که علیه مجاهدین خواهند جنگید، اسم آنها در لیست اعدامیان نبود، آنها را از ما جدا کردند و بعدها شنیدم که آنها اعدام نشده اند، شنیدیم که آنها سه یا چهار ماه بعد آزاد شدند، یکی از آنها حدود پانزده یا شانزده ساله بود و دیگری حدود بیست یا بیست و یک، ما هشت تا، هشت تا به صف ایستادیم، صف خیلی بلند بود، محاکمه همه شصت نفر کمتر از یک ساعت طول کشید! بعد ما را به بند برگرداندند.

غروب همان روز مأموران به ما گفتند که وسایلمان را جمع کنیم که ما را به اهواز ببرند، ما وسایلمان را جمع کردیم، بعد از شام حدود ساعت ده شب ما را به دادستانی بردند، ما در آنجا ساک هایمان را در اتاقی گذاشتیم، ما را نفر به نفر به اتاقی بردند و پشت میزی رو به دیوار نشاندند و گفتند: "بنشین وصیتنامه ات را بنویس!" من گفتم: "نمی نویسم، من باید با فامیلم دیدار کنم!" بازپرس کاظمی گفت: "ده دقیقه به تو وقت می دهم، وقتی بازگشتم باید وصیتت را نوشته باشی!" وقتی مأموران بازگشتند من هنوز وصیتنامه ننوشته بودم، مرا بلند کردند، دست ها و چشمانم را بستند و سه نفری مرا زدند! سپس مرا به یک محوطه باز در همان زندان بردند، من در آنجا مشاهده کردم که تمام زندانیان با چشمبند نشسته اند، دیگران وصیتنامه شان را نوشته بودند، من گفتم که باید دستشوئی بروم، چشمبندم را بلند کردم و دیدم که دو یا سه آمبولانس و دو مینی بوس و چند ماشین جیپ لندرور مخصوص سپاه پاسداران در آنجا هستند، بکش، بکش مرا به دستشوئی بردند و سپس به همان جا برگرداندند، دوباره نشستیم.

تقریبا ساعت یک پس از نیمه شب ما را سوار مینی بوس ها کردند و گفتند که ما را به اهواز می برند ولی ما دیدیم که مینی بوس ها به طرف اهواز نمی روند بلکه به سمت جاده دهلران (عراق) می روند، از زندان دو پاسدار دم در ایستاده بودند و دو مینی بوس پشت سر هم حرکت می کردند، بقیه ماشین ها به ردیف پشت سر آنها می رفتند، یک منطقه هست که پادگان ولیعصر سپاه پاسداران در آنجا واقع شده است، حدود ساعت دو صبح به آنجا رسیدیم، در آنجا یک حمام بود، مأموران به ما گفتند که به حمام برویم و غسل کنیم! پیرمردی که در زندان مسئول دادن غذا به زندانیان بود در پادگان به ما پارچه های سفید کفن می داد! مقداری کافور هم به ما دادند و گفتند: "بعد از غسل کافور را استفاده کنید و پارچه را دور خودتان بپیچید!" من گفتم که من کفن نمی پوشم! کاظمی و دو پاسدار آمدند و به من گفتند که باید تا ده دقیقه دیگر کفن را پوشیده باشم! من با سرعت دوش گرفتم ولی کفن نپوشیدم و لباس های خودم را دوباره به تن کردم! وقتی مأموران برگشتند دیدند که من کفن نپوشیده ام!

دست ها و چشم هایم را بستند و شش مأمور شروع به کتک زدن من کردند! به طوری مرا زدند که من داد می زدم و به زمین افتادم، بقیه زندانیان هم شروع به فریاد زدن کردند، من صدای دخترانی را که در انتظار اعدام داشتند دوش می گرفتند می شنیدم! زندانیان اسمشان را با صدای بلند فریاد می زدند که بقیه زندانیان اسمشان را بشنوند که شاید کسی به اقوامشان خبر بدهد! من بالاخره فهمیدم که این اتفاقات سیاست ظاهری نیست بلکه واقعی است ولی هنوز برخی از زندانیان شک داشتند! من روی زمین افتاده بودم، دیگران همه کفن پوشیده بودند، کاظمی گفت: "این را همان جور که هست اعدامش کنید!" بعد اضافه کرد: "ببرش تو مینی بوس بگذارش همین طور!" همان طور مرا درون مینی بوس پرت کردند، کاظمی گفت که روی آخرین صندلی بنشینم، من در روی صندلی آخر سمت راست نشستم، بعد زندانیان دیگر که کفن به تن داشتند آمدند و نشستند، همه چشمبند داشتند و دست هایمان را هم با طنابی پلاستیکی بسته بودند ولی وقتی مرا می زدند طناب دستانم شل شده بود! تاریک بود، زندانیان خسته بودند، حتی پاسداران خودشان هم وحشت کرده بودند!

ما داد و فریاد می کردیم و بیشتر به خمینی فحش می دادیم، من به کمک صندلی چشمبندم را کمی کنار زدم، به صادق یکی از زندانیانی که کنار من نشسته بود گفتم: "من دستام بازه، من میتونم فرار کنم!" هنگامی که حمام می کردم تصمیم گرفتم فرار کنم، ابتدا می خواستم از پنجره دوش فرار کنم ولی فکر کردم احتمال دارد آنجا دستگیر شوم، توی مینی بوس با خود گفتم: "دیگر دارم میرم، یا کشته میشم یا فرار می کنم!" مینی بوس خیلی آهسته حرکت می کرد چون منطقه جنگی بود، ماشین های دیگر هم از آنجا عبور می کردند، خاک بلند شده بود، من شیشه را باز کردم و کفش هایم را درآوردم، به صادق گفتم: "من رفتم!" هنگامی که می خواستم از شیشه بیرون بپرم دیدم که پسرعمه ام جلو نشسته بود، او را هم برای اعدام ‌بردند! سر و صدا زیاد شده بود، دو نفر پاسدار جلوی مینی بوس بودند، دیدم که خیلی شلوغ شده است، شانس آوردم که پنجره باز شد، آن موقع هنوز به دور پنجره ها میله نزده بودند، با خود فکر کردم که اگر تا ده دقیقه دیگر به من تیراندازی نکردند من با موفقیت فرار کرده ام!

یواش، یواش دست هایم را به لبه های صندلی گذاشتم و بلند شدم و خودم را به بیرون پرت کردم، به پشت روی زمین افتادم، چند ثانیه ای ماندم، گرد و خاک شده بود، بعد از چند ثانیه مکث دیدم خبری نشد، مسافتی حدود دویست تا پانصد متر را دویدم، ناگهان خود را در درون پادگان یافتم! دور تا دور من سیم خاردار بود، من از سیم های خاردار بالا رفتم و خودم را به آن طرف پرت کردم، هنوز بعد از بیست سال جای سیم های خاردار روی دستم هست، روز بعد فهمیدم که چقدر خون از من رفته بود، من هنوز یک کیلومتر دور نشده بودم تیراندازی ها شروع شدند، اول صدای رگبار و بعد صدای تک تیر شنیدم، شب بود و در سکوت شب صدای تیر را می شنیدم، زندانیان را اعدام کردند و با چراغ به اطراف نگاه می کردند، من نور چراغ ها را می دیدم، من رفتم تا این که متوجه شدم به رودخانه کرخه رسیده ام، روبروی پل کرخه تپه هائی هستند به نام علی گریزه، من قبلا برای شکار به آنجا رفته بودم و منطقه را می شناختم، شبانه به سمت شمال رفتم، صبح فاصله ام از پادگان زیاد شده بود.

همه اعدام شدگان را همان جا خاک نکردند بلکه پیکرهایشان را در شش قبرستان دور افتاده مختلف پخش کردند، بعضی ها را در بیابان ها خاک کردند، بعدها که خویشاوندانشان به قبرستان ها رفتند قبرها را خالی کردند و دیدند هیچ چیز در قبرها نیست! پس از آن من به کوهستان فرار کردم، دو روز بعد از کوهی در منطقه جنگی یک جفت کفش کهنه ارتشی پیدا کردم، پس از آن به سمت جاده اندیمشک به راه افتادم، جلوی یک ماشین دست بلند کردم و سوار شدم، دو یا سه روز بعد در نزدیکی اندیمشک پیاده شدم، خیلی خسته، خاک آلود و گرسنه بودم، یک نفر به خانه ما رفته بود که به خانواده ام بگوید که من فرار کرده ام و زنده هستم، مثل این که مأموران خانه ما را کنترل می کردند چون وقتی آن شخص به خانه خودش بازگشت پلیس به آنجا حمله کرد ولی من در منزل کس دیگری بودم!

روز بعد پدرم را بردند! حجت الاسلام احمدی حاکم شرع به او گفته بود: "تو باید محمد را تحویل بدهی!" پدرم جواب داده بود: "او پیش شماست!" پدرم نمی دانست که من فرار کرده ام، به پدرم گفته بودند: "نه، او پیش ما نیست، اگر پیش تو آمد و پول و یا چیز دیگری خواست چیزی به او نده!" من شبانه از دوکوهه به اندازه مسافت دو ایستگاه قطار به طرف شمال رفتم، شب بعد من سوار قطار شدم و به تهران رفتم، در واگن های قطار قفل بود، به هر طریق داخل قطار شدم، قطار پر از بسیجی هائی بود که از جنگ بازمی گشتند، خیلی شلوغ بود، در تهران مخفی شدم، پس از مدتی دوباره به اهواز برگشتم، از آنجا به امارات متحده عربی گریختم، من نقشه زندان را دارم، من خودم بیست سال پیش هنگامی که فرار کردم نقشه را کشیدم، خیلی هیجان داشتم، تا چندین ماه نمی توانستم بخوابم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

منبع: 
https://www.iranrights.org/fa/library/document/2487/mohammad-reza-ashough-my-skin-was-all-broken-my-feet-were-deformed
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: