مشتری هایش هم فقط برای خرید گل به سراغش نمی آیند

در این روزهای کرونایی که همه جا صحبت از قرنطینه است، ما همچنان می رویم سرکار. در بازاری وسط شهر دوسلدورف که حالا خیلی ساکت و سوت و کور شده. می رویم نه برای تامین نیازهای ضروری که حتما زیتون و پنیر جزوشان نیست، می رویم نه برای پرداخت صورت حساب هایی که روزانه تعدادشان بیشتر می شود، چون در کل این قدر محدودیت گذاشته اند که تعداد مشتریان در بهترین حالت یک سوم شده، می رویم که تا وقتی امکانش بود احساس کنیم هنوز یک تکه از آن زندگی معمولی

در این روزهای کرونایی که همه جا صحبت از قرنطینه است، ما همچنان می رویم سرکار در بازاری وسط شهر دوسلدورف که حالا خیلی ساکت و سوت و کور شده. می رویم نه برای تامین نیازهای ضروری که حتما زیتون و پنیر جزوشان نیست، می رویم نه برای پرداخت صورت حساب هایی که روزانه تعدادشان بیشتر می شود، چون در کل این قدر محدودیت گذاشته اند که تعداد مشتریان در بهترین حالت یک سوم شده، می رویم که تا وقتی امکانش بود احساس کنیم هنوز یک تکه از آن زندگی معمولی که زیاد هم از آن راضی نبودیم هست. می رویم همدیگر را ببینیم. همان همکارانی که با خیلی هاشان فقط در حد یک سلام علیک رابطه داشتیم، با بعضی هاشان سر استفاده از جا و امکانات چند باری هم حتما اختلاف پیدا کرده بودیم و از همه مهتر همکارانی که اصلا بود و نبودشان برای مان اهمیت نداشت. مادر بزرگ یا آن طور که آلمانی ها می گویند اوما از آنها بود. 

گل فروشی که هیچکس در بازار نمی تواند سن حقیقی اش را حدس بزند. یک بساط کوچک دسته گل دارد. تا آنجا که من یادم هست، همیشه پشتی خم و موهایی سفید داشت و یک ون سفید که همه جایش را کوبیده به ماشین های دیگر. رانندگی اش بی نظیر است و ما هر جا ماشین او را ببینیم سعی می کنیم فاصله مان را حفظ کنیم. رابطه اش با مشتری ها هم همین طور. مخصوصا با زوج های مسنی که بعد از ظهرها می آیند دسته گلی بخرند و بروند سراغ کافه ی روبه روی بازار. بازنشستگی آنها را صاف و ساده مسخره می کند :«بروید، بروید و از دوران بازنشستگی لذت ببرید.» این را طوری می کند که مشتریان بی اختیار به اطراف نگاه می کنند که نکند کسی متلک را شنیده باشد. رفتارش با خارجی ها هم منخصر به فرد است. آدم وقتی نگاهش را به عابرین روسری به سر می بیند و یا تذکرش به روبنده پوش رهگذر :« که آی مگر نمی دانی با این قیافه نباید بیایی بیرون» فکر می کند که حتما ضد خارجی ست. اما با ترک رو به رویی رابطه ی حسنه ای دارد. اصلا فقط با اوست که می گوید و می خندد. انگار برایش خارجی همان بیگانه است و وقتی آشنا شد دیگر خودی ست. در این روزها ولی اوما برایم قطب نما ست. وقتی بر بساطش وسط دسته گل ها نشسته، احساس دلگرمی می کنم. اوما حالا نماینده ی آن زندگی متفاوتی شده که هنوز نمی خواهد از زندگی شکست بخورد. حالا هر روز به این امید که او را سرحال و مصمم سر جایش ببینیم می روم بازار. فکر کنم حالا دیگر مشتری هایش هم فقط برای خرید گل به سراغش نمی آیند. می آیند که انرژی بگیرند و احساس کنند « تا شقایق هست، زندگی باید کرد.»

بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: