گلیم کوچک ما دردوازدهمین فستیوال جوانان زیر شعار صلح ودوستی در مسکو


دوسالی از بودنمان در کابل می گذشت. سال هائی که من می توانستم با فراغ بال بکار مورد علاقه ام، نوشتن در روزنامه حقیقت انقلاب ثور، کار در رادیو زحمتکشان بپردازم وامکان این را داشته باشم که با سازمان جوانان حزب دموکراتیک خلق افغانستان کارکنم وبیاموزم .لذت بخش بود شرکت در نشست های

گلیم کوچک ما دردوازدهمین فستیوال جوانان
زیر شعار صلح ودوستی در مسکو

دوسالی از بودنمان در کابل می گذشت. سال هائی که من می توانستم با فراغ بال بکار مورد علاقه ام، نوشتن در روزنامه حقیقت انقلاب ثور، کار در رادیو زحمتکشان بپردازم وامکان این را داشته باشم که با سازمان جوانان حزب دموکراتیک خلق افغانستان کارکنم وبیاموزم .لذت بخش بود شرکت در نشست های جوانان ، دیدار با هنرمندان جوان و دیدن شور شوق آن ها برای ساختن آینده ای روشن! که دریغا هرگز اتفاق نیفتاد.
روزی "آقای فرید مزدک" مسئول سازمان جوانان حزب گفت "سال دیگر یعنی سال هزارنهصد هشتاد پنج قراراست که دوازدهمین فستیوال بزرگ جوانان جهان در مسکو برگزارشود.تصمیم گرفته شده شما هم که این چندساله با ما همکاری میکردید بعنوان نماینده جوانان سازمان فدائیان در ترکیب هیئت اعزامی افغانستان باشید".
خوشحالیم وصف ناپذیر بود.سال ها کاردرسازمان دانشجویان پیشگام وسپس همکاری با سازمان جوانان افغانستان رشته های محبتی سخت را با جوانان ، خواسته ها ، آرزو ها و سرنوشت آنها با من تنیده بود که کار با آن ها را برایم لذت بخش می ساخت.
قرار بود فستیوال دوازده جوانان با شعار"صلح و دوستی " در مسکوبرگزار شود.
دو کمیته مقدماتی جهت هماهنگی در دهلی و آلمان شرقی برگزار شد که من در دهلی شرکت کردم. جلساتی عمدتا پیرامون برحسته کردن شعار صلح و بسیج جوانان پیرامون آن. قراربود از طرف فدائیان و حزب توده نیزهیئتی ازمسئولان سازمان های جوانان حزب و فدائی در این فستیوال شرکت کنند.
مسکوغرق در پرچم ها وپوسترهای فستیوال بود. رنگین کمانی به نشانه همبستگی پنج قاره بروردی استادیوم بزرگ "لنین"درمسکوخود نمائی می کرد. با تصاویری بزرگ از گلی پنج پرکه هر پر آن به قاره ای تعلق داشت با کبوتری سفید بال گشوده از میانه گل .
حضور ده ها هزارجوان از سراسر جهان شوروحال وصف ناشدی به شهر سنگی وهمیشه مغموم مسکو می داد.شاید مغموم کلمه ای دقیق نباشد .اما یکنواختی و بناهای عمدتا سنگی و سیمانی شهربا مغازه های بیحال و یک سان همراه چهره های خسته وبی نشاط خشونتی خاص به آن میداد که از ورای شور حاصل از حضور جوانان نیزاین افسردگی ویک نواختی آن را می شد احساس کرد.
هیئت افغانی در هتل بزرگ راسیا که بنا به گفته ای بالغ بر چند هزارمهمان گنجایش داشت ،همراه هیئت های دیگر کشورهای سوسیالیستی که به گونه ای اقماراتحاد شوروی بحساب می آمدند در این هتل بزرگ اسکان داده شده بودند.
هتلی در گوشه ای از میدان سرخ مشرف بر کاخ کرملین و کلیسای سنت باسیل . دیدن میدان سرخ با مرد خوابیده در آرامگاه مرمری وسط میدان با آن نگهبانان منجمد شده بر دوسوی آن برایم حکم یک سفر جادوئی داشت. مردی به نام لنین که نو جوانی و جوانیم با اندیشه های او گره خورده بود. جنازه ای مومیائی شده در محفظه ای شیشه ای، با پرچمی از کمون فرانسه. مقبره ای که به امامزاده ای برای متولیان نشسته در کاخ کرملین تبدیل شده بود. با صف طولانی بازدید کنندگان بی آنکه بدانند در آغاز فصلی نو قرار گرفته اند.فصلی که در زمانی نه چندان دور از آغاز آن این درهای بلند وسنگین آهنی بسته خواهند شد وجنازه مومیائی شده مرد خوابیده دراعماق همراه هزاران خاطره در ردیف جنازه های مومیائی شده وتاریخی فراعنه مصر قرارخواهد گرفت.
آغاز فصلی که "گرباچف" تازه زمام امور را بدست گرفته بود و میرفت که با علم کردن "گلاسنوست" و" پروستریکا" میراث فکری او و آنچه که در انقلاب اکتبر بنام کشور شورا ها بر پا کرده بود را درهم ریزد .
روز دوم رسیدنمان با اتومبیلی که دراختیارمسئول هیئت نمایندگی افغانستان بود برای دیدن هیئت نمایندگی سازمان فدائیان رفتم. اما قبل از دیدار نخست باید با مسئول حزب توده آقای" زمانی". که مسئولیت هیئت ایرانی متشکل از حزب وسازمان را بر عهده داشت هماهنگ می کردم. برخوردی بغایت سرد واز بالا در تلفن داشت . اما چاره ای جز هم آهنگ شدن با ایشان نبود. رفتن من با ماشین تشریفاتی باعث تغیر صد هشتاد درجه ای ایشان شد.آن لحن خش و متکبرانه پشت نلفن به رفتاری بسیار دوستانه که گوئی ازسال ها قبل مرا می شناخته است تغیر کرد. در اطاق کوچکی که در هتل داشت پذیرائی مفصلی با چای و شیرینی نمود و تمایل به دیدار با فرید مزدک مسئول هئیت افغانی را مطرح ساخت.
باهم سراغ آقای "مهرداد مینوکده "مسئول هیئت فدائیان رفتیم. برعکس اطاق کوچک ایشان آقای مینوکده درسویتی دو اطاقه و بسیار شیک بودند. مهرداد در آمدن از اطاق دیگر تاخیرکرد آقای زمانی متوجه دقت من به زیبائی اطاق گردید. اندکی این پا و آن پا کرد وگفت " رفیق ابوالفضل من اصولا آدم شکسته نفسی هستم این سوئیت رامن برای ایشان گرفته ام می توانستم برای خودم نیزسوئیت بزرگتراز این بگیرم اما بهمان اطاق کوچک قناعت کردم !"
یاد گفته رفیقی افتادم که می گفت "روزی یکی از مسئولان حزب کمونیست شوروی وقتی به دیدن او آمد و ازدرجلوئی ماشین پیاده گشت! نخستین کلمه اش این بود "رفیق گرامی من جایم در صندلی پشتی اتومبیل است به خاطر پای دردم این جلونشسته ام". کلماتی که میخکوبت می سازند، دردی تلخ را در جانت منتشر می کنند. حرص و تمنای پایان ناپذیر آدمی برای نشان دادن برتری و قدرت خود حتی زمانی که زیر بیرق حزبی از برابری انسان ها سخن می گوید.حرصی که زمینه ساز بسیار کشمکش های درونی احزاب و سازمان ها برای نشستن درصندلی های رهبری و گرفتن قدرت شد.
دیدار با یاران قدیمی بعد چندین سال لذت بخش بود. سازمان جوانان بعد از دستگیری ها و ضربات پراکنده شده بود.از آن هواداران،از آن تشکل چند ده هزارنفری تنها نامی مانده بودوبس.آن روزهای پرشورآمیخته با فریاد ده ها هزارجوان ونوجوان که زیرپرچم فدائی گرد می آمدند تنها خاطره ای مانده بود با آه حسرت عمیق بر آنچه که بر سر انقلاب و آرزوی میلیون ها انسان آمد.
تعدادی اندک از مسئولان جان سلام بدر برده بودند که حال دیدار تنی چند از آنان خوشحالم می کرد. هیئت ایرانی برای دیدار های خود با سازمانهای جوانان دیگر احزاب چیزی جز تجربه تلخ واندوه بارخویش در حمایت ازدمکرات های انقلابی تئوریزه شده توسط اولیانفسکی برای گفتن نداشت. جائی برای داخواهی وخواست محکوم کردن جمهوری اسلامی نبود ! چرا که هنوزنظر راه رشد غیر سرمایه داری بر قوت خود باقی بودو چترحمایتی اتحاد شوروی در بازی شطرنج سیاسی جهان برمدارحمایت از جمهوری اسلامی می گردید.
انتقاد ، پخش اعلامیه، تراکت،صدور قطعنامه ازدید اتحادشوروی بخصوص وقتی که رهبری اورا پذیرفته بودی در ارتباط با سرکوب های جمهوری اسلامی عملا نا ممکن بود.
فستیوال چند روزی زدن و رقصیدن بودو شعار دادن.رد وبدل کردن تعارفات معمول و کلماتی کلیشه ای که سال ها بود همین طور طوطی وار تکرار می شد، بی آن که حتی بتوانیم اعلامیه ای در محکوم کردن حکومت اسلامی بدهیم .آن شور و شوق نخستین جای خود را به نوعی دلسردی درونی داده بودو برایم جالب بود زمانی که متوجه شدم حتی برای دیدار با هیئت نمایندگی احزابی که درحاکمیت بودند مانندخود کشور میزبان ، کشورهای اروپای شرقی ازسلسله مراتبی باید عبور میکردی که جایگاه ترا در میان احزاب برادر معین میکرد. سلسله مراتبی که بما اجازه نمی داد با رهبران این هیئیت ها که عمدتا از رهبری حزب بودند دیدار کنیم .حد دیدارهای ما به اندازه گلیمی بود که داشتیم وبایستی پای خود را در همان حد دراز می کردیم .
از این رو تعدادی از هدایائی که برای دیدارها برده بودیم روی دستمان ماند .چند کار بسیار زیبا و نفیس یک جوان هنرمند افغان که روزها برای کشیدن آرم فستیوال و تذهیب آن با نقش های اسلیمی تلاش کرده بود . زمانی که از او بخاطر کارش تشکر کردم وخواستم دستمزدی بپردازم "گفت این نقاشی و شعار نوشته شده برآن آرزوی من هم هست .این تحفه من برای صلح است".
دردا که نه نشانی از آن کار های زیبا ونه آن دست های هنرمند ماند. اودر جریان یک راکت پراکنی مجاهدین کشته شد، چشمان زیبای خود را بست ورفت .جوانی هنرمندکه آرزویش صلح بود اما قربانی جنگی کورگردید.جنگی که هنوز ادامه دارد.
زیبا ترین خاطره ام از این سفر به دیدارم با زنی در خانه دوستی خلق ها برمی گردد ،سیمای زنی که هرگزاورا فراموش نخواهم کرد.
روی نیمکتی زیر مجسمه دختر وپسری که درحال پرواز دادن کبوتران صلح بودند نشسته بود. تکیه داده بر دسته جاروئی بلند خیره شده به دور دست موهائی یکدست سفید اما باچشمانی آبی ودرخشان !صورتی همراه با لبخندی ملیح داشت که خبر از زیبائی جوانی میداد.تصورکردیم از زنان نظافتچی پارک است اما نوع نگاه ونشستنش به گونه ای بود که نمی توانستی به راختی از مقابلش عبورکنی! چند نفری در کنارش نسشتیم.
پرفسور باز نشسته فیزیک بود در دانشگاه مسکو. پدر ومادر خود را در جنگ دوم جهانی از دست داده بود بزرگ شده در پرورشگاه دولتی "میدانید سال های سختی بود جنگ همه چیز را نابود ساخته بود من کوچک بودم اما تلخی ودرد آن دوران را با تمام وجودم حس می کردم .ما تمام این کشور را، این شهر را و این خانه دوستی را بارنج با کار ، با گرسنگی و با پوست وگوشت خود ساختیم .هنوز وحشت حنگ را در دل دارم .
زمانی که اعلام شد دوازدهمین فستیوال جوانان با شعار صلح ودوستی در مسکو برگزارمی شود به کمیته برگزاری مراجعه کردم وخواستم کاری به من بدهند تا کمک کنم. کاری نبود! جارو کشی این منطقه را دادند.با جان دل پذیرفتم مهم این بود که می توانستم با کار خود به این شعار زیباو انسانی کمک کنم. آن دخترک کوچک را میبینید او نوه من است هر روز اورا با خود میاورم تا جارو کشیدن مادر بزرگش را به خاطر صلح ببیند.او فردا باید باجان ودل از صلح دفاع کند.تلخ تر از جنگ هیچ چیز نیست ."
مسکو را با تصویردخترکی کوچک که سخت سرگرم بازی بود و مادر برزگی تکیه داده بر دسته جاروئی بلند در خانه دوستی خلق ها ترک کردم. تصویرمادر بزرگی با آرزوی صلح ودوستی غرق در رویای سال های جوانی نوه خود . ابوالفضل محققی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: