عسگر جوان، کودکستان وقبول خریدن قابلمه "مهاجرت قسمت یازدهم"

به هتل آریانا بر میگردم جائی که حال خانه موقت ما شده بود با مهمان داران بسیار مهربان آقای فراهی رئیس هتل آقای جابر سر پیشخدمت و اکثر کارکنان هتل که با ما وبچه های ما بیش از حد مهربانی می کردندومرتب می گفتند "غریبی است،یگان دق نیاوردید!آیاجایتان راحت است؟ جانتان جوراست"؟
سرباز

عسگر جوان، کودکستان وقبول خریدن قابلمه
"مهاجرت قسمت یازدهم"
به هتل آریانا بر میگردم جائی که حال خانه موقت ما شده بود با مهمان داران بسیار مهربان آقای فراهی رئیس هتل آقای جابر سر پیشخدمت و اکثر کارکنان هتل که با ما وبچه های ما بیش از حد مهربانی می کردندومرتب می گفتند "غریبی است،یگان دق نیاوردید!آیاجایتان راحت است؟ جانتان جوراست"؟
سرباز بسیار جوانی بود درست شبیه پسر برادرم چشمانی آبی وبانشاط با موهای طلائی نامش عزیز بود. هر بار اورا که مقابل در اصلی به نگهبانی ایستاده بود می دیدم یاد پسر برادرم که تمام نوجوانی من با کودکی او گره خورده بود و حال بسربازی رفته ودر جبهه جنگ ایران وعراق می جنگید می افتادم .بیشتر از هفده سال نداشت وعلاقه غریبی به همه ما ها داشت.
روزی پرسیدم "عزیز چطور با این سن عسگر شده ای "؟گفت "من داوطلب آمده ام هنوز لیسه را تمام نکرده ام .در وقت های آزاد درسم را می خوانم ومی خواهم داکتر شوم".پرسیدم "آیا پدر ومادرت راضی به این عسگری توهستند"؟ با نوعی شادی خاص نوجوانان گفت .من یک برادر ویک خواهر دارم برادرم چهار سال ازمن بزرگتر است محصل پوهتون کابل است درس طب می خواند از اعضای حزب است روزها پوهنتون می رود وشب پیره داری "نگهبانی" می کند .خواهرم هم در سازمان زنان افغانستان کار می کند وبه زنان خواندن ونوشتن یاد می دهد".لحظه ای مکث کرد و با همان شادی خاص گفت "کل خانواده ما حزبی است بهمین خاطر من را که اطمینانی هستم به این جا فرستاده اند". برایم بسیار جالب بود پرسیدم "پدر ومادرت چکار می کنند "؟ گفت "هر دو داکتر هستند".برای من ایرانی بسیارهیجان انگیز بود .پدر ومادر دکتر باشند و آنوقت پسر نوجوانشان را دواطلبانه به سربازی بفرستند ؟برای ما ایرانی ها هضم چنین کاری مشکلاست.شادی زود گذری همراه با احترام نسبت به چنین پدر مادری از قلبم عبور می کند و اعتماد بحزب دمکراتیک را در من قوت می بخشد.حس این که حزب تنها یک نیروی نظامی نیست !
داشتیم به خود می آمدیم تعداد رهبری سازمان اعضا و هواداران آن از مرز ها وارد افغانستان می شدند .دولت افغانستان با تمام نیرو تلاش میکرد آئین مهمان داری را بجا بیاورد .
اگر درست بیادم مانده باشدچند روزی از وردمان به افغانستان نگذشته بود که مازیار وتنی چنداز دوستان حزب توده با آقای سلطان علی کشتنمد صدراعظم افغانستان دیداری داشتند.ایشان نانی را که در سفره بوده برمی دارد ومی گوید" رففای ایرانی ما کشور ثروتمندی نیستیم! اما قول می دهیم! تا روز آخر این نانی را که در دسترحان داریم با شما مهمانان عزیز تقسیم کنیم ".عهدی که تا آخرین روز بر آن وفادار ماندند. نه تنها نان که خود می خوردند بلکه برای ما قاتقی را نیز افزودند.
خانه بزرگ ودوطبقه ای با اطاق های نسبتا زیاد در اختیار ما قرار دادند تا افراد مجردی که وارد افغانستان می شدند در آن جا اسکان دهیم."خانه کارتیه سه" خانه ای که داستان های زیاد با خود دارد.
پائیز داشت نزدیک می شد .تعداد پناهندگان افزایش یافته بود .این افزایش همراه خود نیازهای جدیدی را بهمراه داشت .خانواده هائی که کودک داشتند خواهان کودکستان بودند. جوانانی که اخراجی دانشگاه ها بودند وبا تازه دیپلم گرفته خواهان ادامه تحصیل .مهم تر از همه خواهان خانه ای مستقل برای اسکان دائم.دیگر قطعی شده بود که به این زودی ها نخواهیم توانست به ایران بر گردیم !به قول یکی از خانم ها که از قول زنان مهاجر دوره اول قبل از انقلاب حزب حکایت می کرد"ما مدت ها حاضر به خریدن تاوه و قابلمه نبودیم حتی بدون تشک روی زمین می خوابیدیم فکر می کردیم که امروز یا فردا بر می گردیم . از فکر این که یکی دوسال در مهاجرت خواهیم ماند وحشتمان می گرفت .اما وقتی حاضر شدیم و قابلمه خریدیم!روزهای تلخ مهاجرت آغاز شد"!
ما نیزهرگز به مهاجرت فکر نکرده بودیم به روزیکه ناگزیر از ماندن باشیم و نتوانیم برگردیم !روزی که باید می پذیرفتیم زندگی در مهاجرت را .حال ما و خانم های ما نیز با تمام تلخی مهاجرت وکنده شدن از تمام ریشه های خود وقبول ندیدن چهره کسانی که دوستشان داشتیم باید قبول می کردیم که قابلمه های خود را بخریم. و کودکستان برای کودکانمان راه اندازی کنیم .روز موعود فرا رسیده بود.
برخی ازدوستان حزبی ما تجربه این کار را داشتند .اگر تجربه مهاجرت هم نداشتند افرادی بودند پخته که چند پیراهن بیشتر ازما پاره کرده بودند .مردان وزنانی که بچه های بزرگ داشتند برعکس ما که بزرگترین کودکمان در گروه اول یک سال بیشتر نداشت .آنها کا مله زنی بنام ملیحه خانم داشتند .زنی که قدرت سازمان گری داشت .به اصطلاح کلانتر بود .همان همسفرما که در راه پایش شکست .او میدانست که باید دست بکارشد واز بار مشکلات خانم ها کاست. نخستین قدم پیگیری وراه اندازی کودکستانی بود که بتوان بچه هارا در آن جا داد.
من در جریان کار های اداری این کودکستان نبودم اما از مشکلاتش خبر داشتم از مشکل جمع شدن تعداد زیادی بچه های قد ونیم قد حزبی وسازمانی در یک ساختمان که می توانست مورد توجه مجاهدین باشد .لذا مدتها وقت برد تا دوستان افغانی محلی امن و قابل حفاظت وبه اندازه کافی جوابگو برای کودکستان پیدا کنند و دراختیار ملیحه خانم و شهلا خانم که هر دو از خانم های جا افتاده حزب بودندقرار دهند.
تمامی این کار توسط دوستان حزب توده انجام شده بود.بهترین امکانات همراه با نگهبانان ،مربیان وحتی آشپز کاملا مورد اعتماداز طرف حزب دموکراتیک در اختیار ما مهمانان نا خوانده قرار گرفت .امکانی که بار بسیار عظیمی از دوش خانوداه ها بخصوص خانم ها برداشت واجازه داد که خانم ها نیز که اکثرا حزبی یا سازمانی بودند در کار سیاسی و اجتماعی فعال شوند .
کودکان درمحیطی بسیار عالی ،شادو در گروه همسالان قرار گرفتند.کودکستانی که اگر چه بیشتر اسباب بازی های آن دستی وابتدائی بود وتوسط خود مربیان ساخته می شد امازیبا ترین اسباب بازی های جهان بودند چرا که مهر و پیامی انسانی در آن ها نهفته بود. درهای بهشتی بود که بردنیای کودکی کودکان ما گشوده بود ند .کودکانی که از داشتن پدر بزرگ مادر بزرگ خاله ودائی وعمو،عمه محروم بودند تمام این کاستی ها را این بهشت کوچک جواب می دا د. کودکستانی خاطره انگیز هم برای بزرگان هم کودکان !
امکانی که نبود آن مطمعنا مشکلات ومسائل فراوان در درون خانواده ها ایجاد می کرد.کودکستانی بود کاملا استاندارد ومنظم طوری که پس از مدتی تعدادی از دوستان افغانستانی نیز کودکانشان را به این کودکستان آوردند.ادامه دارد ابوالفضل محققی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: