مرز و نقش آن در کشمکش های جناحی /داستان کفش تق تقی

“مهاجرت" قسمت بیستم

همراه با جا افتادن دفترسازمان بخش مربوط به مرزهم جا افتاده بود .اما بخاطر حساس بودن کار این بخش که وظیفه ارتباط گیری با تشکیلات داخل کشور، آمدن و بردن افراد از ایران وبلعکس ، سازماندهی دیدار افرادی از رهبری با افراد سازمانی داخل کشور درنیم روز داشت !فعالیت این بخش مطلقا در کمیته کابل طرح نمی شد وما هم هرگز

مرز و نقش آن در کشمکش های جناحی
داستان کفش تق تقی
"مهاجرت" قسمت بیستم
همراه با جا افتادن دفترسازمان بخش مربوط به مرزهم جا افتاده بود .اما بخاطر حساس بودن کار این بخش که وظیفه ارتباط گیری با تشکیلات داخل کشور، آمدن و بردن افراد از ایران وبلعکس ، سازماندهی دیدار افرادی از رهبری با افراد سازمانی داخل کشور درنیم روز داشت !فعالیت این بخش مطلقا در کمیته کابل طرح نمی شد وما هم هرگز در کار آن ها کنجکاوی نمی کردیم .
البته جدا از نیم روز یک زیر مجموعه هم درهرات درست شده بود .اما وظایف آنها بسیارمحدود ودر حد قبول وشناسائی افرادی که از طریق هرات وارد افغانستان می شدند بود وهیچ گونه تماسی باتشکیلات داخل ایران نداشتند بود.
کاردر مرز کاری سخت پرمسئولیت بود علی الخصوص که بیشتر این رفت آمد ها از طریق بلوج هائی که در کار قاچاق بودندصورت می گرفت و بایستی که حواس مسئول این بخش شیشدانگ جمع می بود.
من بشخصه نمی توانستم یک روز در چنین رابطه ای باشم .بهرحال سال ها کار افرادکه حال کادر های قدیمی شده بودنداین امکان را به مسئولان داده بود که توانائی های افرادرا بسنجند ودر همان راستا بکار بگمارنده. گمارده شدنی که بیشترین سنگینی آن بردوش همسران بود .همسرانی که گاه می شد ماه ها همسر خود را نبینند .مهاجرت در مهاجرت .چرا که امکان زندگی خانوادگی در شهری مانند نیمروز نبودو رفت آمد مرتب و زود به زودهم امکان ناپذیر.
منزل رفیقی که مسئولیت مرز را داشت در راهروی ما در طبقه چهارم بود .همیشه تحسینن می کردم صبر وبردباری همسر ایشان را که سرور نام داشت. پزشگ بود وتنها عضو زن کمیته کابل و من کمتر زنی به منظبطی او دیده ام از خانواده ای مرفه بود اما قادر به تحمل بی سر وصدای مشکلات.
به همه کار می رسید .دو بچه را همیشه بموقع وتر تمیز برای کودکستان آماده می کرد وظایف خود درکمیته کابل را بدقت انجام می داد و وقت می کرد وبه کارهای هنری از نقاشی گرفته تا گلدوزی نیز می رسید.
نمی دانم در ذات مسئولیت هائی که با مسئله امنیت گره می خورد چه معجونی است که نوعی برتری ونگاه مستقل فرا تشکیلاتی را در افراد ایجاد می کند .داستان مرز ما هم بری از این گونه حق به جانبی وخود رامحق دانستن بچه های مرز نسبت به دیگر اعضای سازمان در کابل نبود .
عملا وقتی بچه های مرز به کابل می آمدند انتظار سرویس بیشتری فرضا از دفتر داشتند وطوری که گاه مایه اصطکاک می گردید.امکانات ترانسپورتی محدود بود که عمدتا هم در خدمت جمع آوری بولتن بردن وآوردن بچه ها بکودکستان وسازماندهی خرید ویا رفتن به شورای وزیران وغیره بود.کارهائی که از طریق دو ماشین سواری صورت می گرفتو
وقتی مسئول مرز که عضو کمیته کابل هم بود از مرز برای چند روزی بکابل می آمد می خواست که یک ماشین در اختیار وئ باشد وتوضحی هم داده نمی شد گاه مخالفت مسئول دفتر منجر به ناراحتی می گردید وگلایه که کمیته کابل بایدرفع ورجوع می کرد.
بخصوص با عمیق تر شدن درگیری چپ وراست در تاشکند در بین رهبری این صف بندی وایستادن در یمین ویسارشکل گرفت.البته نه به غلظت تاشکند وباکو .
بدلایل زیاد که مهم ترین آن مشغول بودن اعضا بکار در جامعه وتماس دائم با مسائل روزمره افغانستان بود. چرا که ما در گود بودیم .محدود بودن افراد رهبری در کابل و کار زیاد امکان یاری گیری را کم می کرد و گمانم نقش میانه روها در کمیته کابل من ،دکتر حجت ومازیار مانع از شدت گیری آن می شد.
اما مرز شوخی بردار نبود هرجریان فکری تلاش داشت اهرم مرز را در دست خود داشته باشد لذا مرز وافراد سازمانی مشغول درمرز یک پای ثابت این کشمکش بودند.
خاطره برای خنده ای کوتاه دوری پدران مشغول در مرز و دلتنگی بچه گاه باعث می شد که برخی پدران موقع برگشت ازبازارچه های مرزی هدیه ای کوچک برای فرزندان خود بگیرند .کفش تق تقی از جمله این سوقاتی ها بود. کفشی ارزان قیمت اما با پاشنه های نیمچه بلند و تزئین یافته برای دختر بچه های چهار،پنج ساله.
یکی از بچه های بلوچ مسئول در مرز که منزلشان درست در بلاک روبروی ما بود برای دختر خودش جفتی از این کفشها را آورده بود که وقتی می پوشید و تق تق کنان در مقابل خانه ما راه می رفت قند در دل دختر من آب می شد .اصرار که من هم کفش تق تقی میخواهم .امکان برای ما نبود چون چنین در خواستی باید شامل همه دختربچه ها میشد .
بعد از ظهری بود دیدم یکی از دوستان دست دخترم را گرفته با کیسه ای بدر خانه آمد گفت " این کفشهایتان را بگیر! ما جلسه بودیم دیدیم مریم کشان کشان این کیسه پر از کفش های مادرش و ترا با کفش های خودش آورده ریخت وسط راهرو و بدختر صاحب خانه گت "بیا تمام این کفش هامال تو فقط آن کفش های تق تقی خودت را بده تا من هم پوشم ".
خنده وخاطره کفش های تق تقی که پوشیدنش میسر نشد و جوابش گویافردا در کودکستان با گازگرفتن محکم مریم ازصاحب کفش تق تقی داده شده بود.
مسئول مرزدرارتباط با بهزاد کریمی بود و گاه رهبرانی که از تاشکند می آمدند در جناح چپ و تعداد دیگری بخصوص بچه های بلوچ درطرف راست وبر آیند این کشمکش نوعی بحساب نیآوردن مسئولان کابل بود.
رفیق مسئول مرز با تمام سابقه طولانی دوستی که بدانشگاه تبریز و فعالیت در سازمان بر می گشت در این دوره عملا رابطه ما به سردی رفت .طوری که در عمل ما حتی در کمیته کابل نیز نمی توانستیم زبان مشترکی داشته باشیم .بچه های مرز خود را یک سر وگردن بالاتر از بچه هایی کابل می دانستند.
بیاد دارم پسر جوانی از هم شهری های من را که از کودکی اورا می شناختم وبا برادرش که مسئول زنجان بود دوستی قدیمی داشتم از باکو برای کار مرز به کابل فرستادندو از کابل به مرز .شبی که در کابل بود اورا برای شام دعوت کردم .بسیار جوان بود وبا هوش از هر دری سخن رفت صمیمانه دلم می سوخت که چنین جوانی را در این کشمکش به افغانستان فرستاده اند برای برنامه هائی که هیچ توجیهی نداشت.
جوان بود وقت درس خواندن صحبت را کشاندم به این که این جا واقعا هیچ خبری نیست زور آزمائی افرادی است در بالا و خرد شدن افرادی در پائین! من فکر می کنم خودت را زیاد درگیر این جناح بندی ها نکن بیا برو درست را بخوان امکان این هست که بروی در مسکو رشته مورد علاقه ات را بخوانی!
گوش کرد وگاه به تائید سر تکان داد. گفتم من سخت مشغولم! روزنامه ،رادیو درس همسرم وبچه. اما تو در بهترین وضعیت ممکن هستی من هرکاری از دستم بیاید کوتاهی نخواهم کرد.
دو روز بعد به من اخطار جدی شد که نبایستی زیر پای بچه های جوان بنشینی وآن ها را از کار دلسرد کنی! این موضع لیبرالی راخودت داری بس است. سخت غمگین شدم نه به خاطر خود که می دانستم پیامدی ندارد چون با موضعی که داشتم سردوشی از هیچ طرف نمی گرفتم .سرم بکارم بود.اما آینده یک جوان در چهار دیواری یک شهر دور افتاده تنها بخاطر یار ویار کشی ببازی گرفته شده بود.
او دیگر بخانه ما نیامد.
داستان این یار کشی و خط وخط بازی که تا پلنوم وسیع ابعاد گسترده ای یافت و عملا برای خوابانیدن مچ طرف مقابل به آوردن مسئولان داخل ایران به پلنوم وسیع منجر گردید و آن فاجعه تلخ را بعد از بازگشت آن ها به ایران بوحود آورد! داستانی طولانی وعبرت انگیز است که باید گته شود.
در این روزهای پیرانه سری بر می گردم به پشت سر می نگرم به کارهای عحیبی که از رهبران و تا حدی از ما سر می زد که در طبله هیچ عطاری نمی توان یافت. کارهائی که من بخش زیادی از آن را بخود خواهی روشنفکران عمدتا سیاسی نسبت می دهم که همیشه خود را محق می دانیم وتراوشات پراکنده ذهنی خودرا آیاتی برای هدایت جامعه. بیماری مزمنی که هنوز داریم.
در تمام مسیر رفته متاسفانه بسیار موارد کمی هست که تصمیمات بر آمده بربستری عمیق وژرف منطبق بر آینده نگری و بدور از دسته بندی های ادواری و گروهی باشد. در این منم کردن های فردی ، گروهی و تصوریکه رهبری از خود داشت گاه چنان اعمال خود خواهانه ای در ذهنشان شکل می گرفت و بعمل در می آمد که کودکان دبستانی را هم می توانست به تعحب و خنده وا دارد.اما برای ما مهم نبود ونمی دیدیم برای رساندن مطلبی بداخل که واقعا هیچ پشتوانه علمی و تدقیق شده ای نداشت بچه کار ها ، راه ها ورفتارهائی که متوسل نمی شدیم که قابل تصور نیست . جان ، زندگی و خانواده افراددراین تک وپاتک بین دو گروه بازیچه ی بیش نبود .
ادامه دارد.. ابوالفضل محققی

بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: