به یاد آریم آنان را ، زن کشی در سرزمینی به نام ایران در دهه شصت!

در فردای ترکیدن کوه آتشفشان خشم مردم ستمدیده ایران ستم های بی شمار دژخیمان دوزخی رژیم گندیده و پوسیده ولایت فقیه را نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم!

 

 

 

همه چیز در آن تابستان های ایران اتفاق افتاد، عجب تابستان های عجیب و غریبی به سراغمان  آمد! بله دوستان، در تابستان ۵۸ زنان را در قارنای کردستان کشتند و باز در تابستان و پائیز و زمستان سال ۶۰ در جای، جای ایران زنان را کشتند و باز هم در تابستان ۶۷ زنان را  کشتند و این زن کشی در سرزمینی به نام ایران چه سوزان بود! و چه هنوز سوزان و گدازان است. سوزان از نیک نامی ها، سوزان از تب عشق و دوستی و سوزانتر برای آزادی سرزمینی می میرند که زن در جمهوری اسلامی دو تاوان را همزمان می پردازد!

زن دهه ۶۰  که خود دستاورد قیام ۵۷ می باشد برای وضع بالقوه و رادیکال، لازم دارد سرکشی و گستاخی سرکوب شده اش را بازسازی کند و خودآگاهی و هویت خود را در دیالکتیک سال های گذشته اش جستجو و بازخوانی کند. به طور مثال روشن و واضح گفته است ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم یا در خیابان های اطراف دانشگاه تا پاسی از شب سنگر خیابانی را رها نکرده و بلند و رسا در کوچه و خیابان و زندان ها با مبارزه سیاسی متشکل، رژیم جمهوری اسلامی را به چالش طلبیده و برای این که به خود و خواسته های سیاسی و مطالباتش سر و سامان دهد به نمونه های دست یافتنی در شکل و حد مخالفت با سیستم سیاسی، با قوانین ایدئولوژیک به ستیز برخواسته بود. به باور من زن دهه ۶۰ بی تاریخ نیست و البته نبایستی فراموش کنیم زنان در جامعه مجبور بودند با رنج مضاعف فرهنگی ( کنترل والدین و قید و بندهای خانوادگی بر فعالین زن ) از سنت ها عبور نسبی و ساختارشکنی کنند و برای ادامه حق برابر فعالیت سیاسی با خانواده و جامعه درگیر شوند. البته در مورد این نوع محدویت ها در اکثر نوشته های زنان زندانی اشاره شده است.

پس حالا ببینیم این تاریخ نبرد زنان فعال سیاسی که در صحنه های گوناگون سیاسی متشکل بوده چگونه به زندان ها کشیده می شوند، آنان به طور وسیع دستگیر می شوند و علاوه بر زندان، شکنجه، انفرادی، شلاق، تابوت که در انتظارشان است فشار مضاعف، آزار و کنترل مضاعف، تنبیه و دیکته کردن اخلاق جنسی، چشم چرانی، لحن گفتاری کثیف و هیز و آزار جنسی و تجاوز، فشار مضاعف و جنسیتی بر زنان دو زندان را در درون زندان برای زنان به وجود می آورد. پس به جرأت می توان گفت زنان هم نسل من در دهه ۶۰ با همه سرکوب ها و فشارها در آن برهه دشوار که راه آزادی و روشنگری انقلابی  یکی پس از دیگری سد می شد به نام زن زندانی سیاسی، مادران زندانی سیاسی، همسر، دختر و خواهر زندانی سیاسی و کودکان زندانی سیاسی نامی شایسته و سهمی سترگ و آموزنده از خود به یادگار می گذارد.

در بین این فعالین سیاسی، دختران و زنان جوان مبارز در میانگین سنی ۲۲ – ۱۸ قرار داشتند. زنانی هم بودند که با فرزندان خردسال خود دستگیر و یا حین دستگیری حامله بودند و یا مادرانی که به اتهام همدستی برای فرار و دستگیر نشدن فرزند خود دستگیر و همین طور همسر و خواهر فعالین به عنوان طعمه و کنترل و شناسائی جا و مکان فرد فراری به گروگان گرفته می شدند و این سناریوی نوشته شده تاریخ سرکوبگری است که بر زنان اعمال گردید. گزارش زیر نشان خواهد داد بسیاری از زنان زندان دهه ۶۰ در هر محاصره ای که قرار گرفتند با مقتضیات مبارزه تنگه محاصره را متوقف ساختند و علیه قدر قدرتی رژیم جنایتکار عملکرد شگرفی را بر جا گذاشتند. جای پای این ادعا را در نحوه بازجوئی ها و اطلاعات ندادن ها، مبارزه ضد چادر تحمیلی، روحیه دادن ها و نشکستن ها نشان دادند.

برای آن که زنان دهه ۶۰ را ببینیم لازم است نشان دهیم سرگذشت آنان بر چه پایه ای استوار بوده است و چرا جمهوری اسلامی چشم آن را نداشت  زنان را ببیند؟ ایدئولوژی اسلامی و سیاسی: تعزیر، بخوان شکنجه و کابل! برادر پاسدار، بخوان بازجو و شکنجه گر! پدر خوانده های زندان، بخوان لاجوردی و حاج داود رحمانی! کار فرهنگی و شستشوی مغزی، بخوان قبول ایدئولوژی و توابسازی! بخوان مخملباف! رحمت الهی و ضعیفه، بخوان آزار جنسی و روحی هزاران پاسدار نسبت به زنانی که به فعالیت سیاسی رو آورده بودند و در محدوده بسته خانه نشین نشده بودند! چه بی پروا با زبان های گوناگون در راه پر از فراز و نشیب زندان علیه سرکوبگری به دفاع از دستاوردهای سیاسی موجود آن زمان هدفمند پرداختند.

در این مقدمه در نظر دارم به شما زنان و مردان تبعیدی نشان دهم آن زنان به رغم این که می دانستند حکم  های طولانی خواهند گرفت یا زیر بازجوئی شکنجه خواهند شد و یا این که می دانستند این راه بدون برگشت و شکنجه و مرگ است با آگاهی دست از سر رژیم برنداشتند و در زیر تخت شکنجه، دادسرای زندان، بیداگاه ها، میدان مبارزه ای را آگاهانه و با اعتماد به نفس به جا گذاشتند. آنان بی شمار بودند، به یاد آریم آنان را ! در زندان ۹ ساله ام در ۳ زندان اوین، قزلحصار و گوهردشت با زنانی همچون:  

ناهید محمدی اعدامی سال ۶۰

سیما دریانی اعدامی سال ۶۰

شهره مدیرشانه چی اعدامی سال ۶۰

نژلا قاسملو انفرادی گوهردشت

کتایون داد امیری اعدامی ۶۷

اشرف فدائی اعدامی ۶۷

فروزان عبدی اعدامی ۶۷

گلی آبکناری سالن ۳ زنان  و

مریم پاکباز اعدامی سال ۶۷  

آشنا شدم. آنان را در مسیری سخت و پر خطر شناختم، تجربه دوستی با این زنان برایم ارزنده و پربار بود که دوستی های عمیقی را شکل داد که هر کدام سرنوشتی داشت. این زنان در طی زندگی و مبارزه ۹ ساله ام در زندان نقش مهمی را داشتند و امشب این زنان را به یاد آریم. تجربیات دور انداختنی نیستند و امید که پژواک صدایشان مانع از خود بیگانگی ما زنان - مردان  تبعیدی نگردد. به یاد آریم آنان را:

سیما دریانی در موقع دستگیری سیانور به همراه داشت ولی نتوانسته بود از آن استفاده کند و زنده به دست دادستانی زندان اوین افتاده بود! با او در محل بازجوئی آشنا شدم. رفاقتی عجیب و دوست داشتنی بین ما ایجاد شده بود. او به ما یاد می داد که از بازجوها نترسیم، بازجوها همه چیز را نمی دانند! از حرف های ما سؤال در می آورند! پس خیلی با دقت و حساب شده برخورد کنید. در درجه اول نترسید و بعد در سؤال و جواب ها دقت کنید! آن چنان بر تنش کابل زده بودند که نمی توانست نفس بکشد! از من چند سال بزرگتر بود و می گفت پیشبینی این روز ها را داشته، شاید ده ها و صدها کابل بر کف پایش زده بودند ولی پایش باز نشده بود! وقتی که پائی زخمی می شد بازجوها دوباره روی پای زخمی می زدند که دردش ده ها برابر می شد! ازش سؤال کردم: چه جوریه که کف پاهای تو باز نشده؟ او به من گفت: در تابستان های گرم با پای برهنه روی صخره ها راه می رفتم تا اگر روزی به دست رژیم افتادم با عجز و ناتوانی نمیرم! سیما وقتی زیر بازجوئی می رفت شکنجه گران کابل ها را آن قدر سریع می زدند که اصلا قابل شمارش نبودند و وقتی او از بازجوئی برمی گشت دوباره برایمان می گفت که به چه شکل و چگونه با جلادان بر خورد کنیم. او در سال ۶۰ با دفاع از تشکیلات سیاسیش در زندان اوین اعدام شد! سیما را دختری پر غرور، بی پروا و آگاهی دهنده در راهروی دادسرای زندان سال ۶۰ می بینمش.

شهره مدیرشانه چی در بند ۲۴۰ بالا در حالی که در گوشه سمت چپ اتاق ۸۰ الی ۹۰ نفریمان ایستاده به خاطر می آورمش. او را در حالتی دیدم که روزهای مدید هر روز او را به بازجوئی می بردند و بعد از کابل به بند آورده می شد. وقتی وارد اتاق می شد گوئی با نگاهش، با خنده و تبسم زیبایش درد شکنجه را در خود فرو می داد. چشمان بزرگش که در صورتش برجستگی خاصی دارد با ما سخن می گوید. او را چنان زده بودند که گویی دیالیز شده بود و جوش های بزرگ و چرکینی در صورتش نمایان بود که دوستان زن زندانی می گفتند از عفونت شدید کلیه هاست! او محبوبیت بی نظیری داشت و بسیار فروتن و مهربان بود. او را همیشه ایستاده دیده بودمش و این ایستادگی را تا لحظه اعدامش هم ادامه داد. شهره را همیشه دختری پرلبخند، راضی از زندگی و ایستاده در گوشه سمت چپ اتاق ۶ زندان سال ۶۰ می بینمش.

ناهید محمدی دختری بذله گو، شوخ طبع، شاد، زیبا با چشمانی درشت با کت و دامنی شیک به رنگ آبی تیره، آرایش کرده دستگیر شد. در هنگام ورود به زندان اوین چادر سرمه ای به سرش انداخته بودند. با شیطنت و با طنز به من گفت: چادر سرمه ای را به من دادند که به رنگ لباسم جور درآید! ناهید به شدت با کابل شکنجه شد و آن قدر ﺑﻪ ﻛﻒ ﭘﺎﻳﺶ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﭘﺎﻫﺎﻳﺶ ﻣﺜﻞ ﻳﻚ ﺑﺎﻟﺶ ﺑﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻟﺒﺎﻧﺶ ﻭ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻗﻄﻊ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ! در دادگاه از تشکیلات سیاسیش دفاع کرد، به همین دلیل یقین داشت اعدام خواهد شد. کوتاه به بند آورده شد و موقع وداع با دیگر زندانیان آهنگ مرا ببوس را خواند. با تک تک ما روبوسی کرد و هیچ اعتنائی به فریاد نگهبان زن که جیغ می کشید: سریع! سریعتر! برادرها بیرون از بند منتظرند نکرد! ناهید جسورانه چادر مسخره سرمه ای را تا آخرین لحظه به سر نکرد و نگهبان موقع خروج او از بند چادر را به سرش انداخت! ناهید را یک جنگجو، ضد سلطه و ضد نمادهای ارتجاعی همچون حجاب اجباری سیاه چادرها دیدمش. او را در جلوی بند زندان اوین  به خاطر می آورمش.

 

ایستادگی زنان زندانی سیاسی دهه ۶۰ علیه چادر مشکی

بعد از برملا شدن شستشوی مغزی تابوت ها در زندان قزلحصار در سال های ۶۳ – ۶۲ که تماما با روانشناسی وحشت، نا امنی و سرکوب توأم بود با رفتن حاج داود رحمانی شکنجه گر و رئیس زندان قزلحصار و آمدن هیأت رسیدگی به وضعیت زندانیان، شخصی به نام میثم رئیس زندان و فردی به غایت وحشی به نام ناصریان دادیار زندان قزلحصار شدند. این جابجائی و جایگزینی بسیار ماهرانه انجام گرفت. در این بین مقررات قرون وسطائی و متمرکز برچیده شد اما مقررات جدید و شکنجه های مدرن غیر متمرکز یعنی جابجائی، جدا و تفکیک کردن زنان نوجوان از زنان جوان و فشار و تهدید با استفاده از شگردهای متنوع فرسایشی در انتظارمان بود. در این برهه اجباری شدن چادر مشکی به جای چادر رنگی در ملاقات و بهداری بود که زندانیان و مشخصا زنان چپ را با خود درگیر کرد و از بند ۷ قزلحصار محل شروع حرکت، زنان چپ را به بندهای دیگر و جابجائی های فرسایشی به سایر بندهای زندان قزلحصار، گوهردشت و به زندان اوین، بند مخوف زیر زمین ۲۰۹ کشاندند.

ماری ( اسم مستعار ) دختر جوان و کم سن و سالی به علت قبول نکردن و سر نکردن چادر مشکی برای رفتن به ملاقات و بهداری ماه ها از ملاقات و ..... محروم بود. هر دو هفته یک بار خانواده ها به جلوی زندان می آمدند. میثم و ناصریان با زرنگی و شیادی بسیار به آنان می گفتند که « دختران شما  دلشان نمی خواهند خانواده هایشان را ببینند و خودشون به ملاقات نمی آیند! » « دوست ندارند به ملاقات بیایند! » خانواده ها نگران که چه عملی از آنها سر زده است؟ دختر با چادر رنگی مسافت و طول واحد ۳ را به طرف سالن ملاقات طی کرد. در ملاقات حضوری علت نیامدن را برای آنان که راحت تر و بدون سانسور بود توضیح و تشریح کرد. خانواده بعد از ملاقات حضوری با اصرار از دختر چادر رنگی را گرفته و چادر مشکی تازه دوخته شده را به او دادند. به این باور که ماری چادر مشکی را سر خواهد کرد. مدتی طول نکشید که ناگهان در ورودی بند ۳ قزلحصار باز شد و ماری بدون چادر وارد بند شد! بهت، خنده و شادی بود که بر چهره و لبان سایر زندانیان نشست. دختر گفت: با اصرار خانواده چادر را گرفتم ولی بعد از رفتن پدر و مادرم چادر را آنجا پرت کردم و دوان، دوان ( که مسیر کوتاهی نبود ) به بند آمدم!

بلافاصله یا الله یعنی دستور حجاب را دادند! ناصریان با چهره عصبانی و خشمناک وارد و همه را به زیر هشت و سالن بند کشـاند! ناصریان فریاد می کشید: به چه اجازه ای در راهـروی واحـد که برادران ( مردهای فنی! ) کار می کنند و این همه پسر زندانی در رفت و آمد هستند «لخت» به بند آمدی؟ و دختر را در همان محل شلاق زدند! این صحنه و ماجرا هم تراژدی، توهین آمیز، فشار و درگیری با  خانواده ها و هم خنده دار و شجاعانه و ناباور بود. بارها از دختر خواستیم ماجرا را تعریف کند و او با تعریف های بامزه و حالت شوخ طبعش ماجرا را بازگو می کرد. ماری را سرکش، بی محابا، بشاش در راهروی قزلحصار البته بی چادر دوان، دوان می بینمش.

 

ایستادگی زنان زندانی سیاسی دهه ۶۰ علیه ایزولاسیون و انفرادی گوهردشت

در انفرادی های گوهردشت در سال های ۶۲ – ۶۱ جیغ های مکرر و عجیب و غریب دختری شنیده می شد: در را باز کنید! از درد دارم می میرم! کثافت ها در را باز کنید! باز صدا خاموش می شد. چند لحظه بعد تکرار دردها و جیغ هایش به گوش می رسید. ماه ها بعد در قزلحصار او را دیدم. او یکی از صمیمی یارانم بود. فاطی برایم گفت که چگونه با داشتن دردهای وحشتناک و عفونت تخمدان پاسدارها به حرفش توجهی نداشتند و اقدامی نمی کردند! چطور مجبور بود در ایزولاسیون انفرادی گوهردشت با مرگ دست و پنجه نرم کند و چاره ای بر این درد بی پایان در پیش نبود. برای عقیم ساختن اجباری، کسی از دختر سؤالی نکرده و خودشان برگه عمل را امضا کرده بودند! بعد از سلاخی تخمدان ها و موقع به هوش آمدن، پاسدارهای زن بالای سرش رفته بودند و از فاطی اسم دوستانش و افراد سر موضعی را می پرسیدند! دختر گفت: دلم می خواست در موقع بازجوئی پاسدارها جیغ بکشم و همه آنها را خفه کنم! علت درد تخمدان، سینه خیز بردن های مکرر حاجی داود رحمانی بود که بایستی راهروی دراز و زمین سرد قزلحصار را سینه خیز طی می کردی و هر کس سریعتر نمی رفت ملیجک ( حاجی داود رحمانی ) با شلاق به بالای ران و با پوتین به نقاط حساس بدن می زد! فاطی را سرشار از زندگی، احترام به ارزش ها و همپای جنبش سیاسی در زندگان خارج از کشور ایران می بینمش.

نژلا دختری در سلول های مرگ تدریجی انفرادی های گوهردشت در اعتصاب غذا به سر می برد و پاسداران جنایت و شکنجه با فحش و توهین های مستهجن جنسی دهان دختر را باز کرده و قیفی را در دهان او گذاشته و به زور می خواستند اعتصاب او را بشکنند! اما  او در مقابل وحشیگری پاسداران  همچنان آرام و متواضعانه نه به عنوان قربانی خاموش بلکه با تلاشی تحسین برانگیز دیوارهای سکون شده انفرادی های گوهردشت را به شورشگری پر صدا مبدل می کرد و خواسته هایش را بدون سازش بیان می کرد. ( ﺑﻌﺪﻫﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ جستجوی ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺍﻭ ﻧﮋﻻ ﻗﺎﺳﻠﻤﻮ ﺑﻮﺩ ) نژلا را بی آلایش، بی پایان و پر کشمکش در قبرستان پاریس در مراسم آذر درخشان به روی قبرش دیدمش.

 

سرنوشت گره خورده زنان دهه ۶۰ با کودکان

زن سیاسی که با کودک خردسالش دستگیر شده بود از بازجوئیش این چنین برایم گفت: هر وقت که مرا برای بازجوئی می بردند بچه نوزادم را تک و تنها روی زمین سلول می گذاشتم و باید می رفتم. در زیر بازجوئی فقط به پسرم فکر می کردم در چه وضیعتی است؟ و امیدوار بودم که سریع شکنجه ها به پایان رسد تا هر چه زودتر به سلول برگردم تا بتوانم کودکم را به آغوش بگیرم. با کابل های زیادی که به کف پایش زده بودند تا زانو باند پیچی شده بود! یکی از افراد بسیار شکنجه شده زندان زنان بود. او را به خاطر فعالیت سیاسی خود و همچنین جای همسرش را از او می خواستند. یعنی اطلاعات زنده ای داشت که باعث می شد بیش از بیش در معرض فشار و شکنجه وحشیانه قرار گیرد! کودکان زندان هیچ تصویری از نُرم ساده زندگی نداشتند. هیچ حیوان یا پرنده واقعی را ندیده و یا لمس نکرده بودند. دنیای ساخته شده کودکان پاهای باند پیچی زندانیان زن شکنجه شده بود و یا شنیدن فریادهای انسان های زیر بازجوئی بود.

جدائی غیر طبیعی و غیر انسانی یکی از تلخترین صحنه هائی بود که از دید هیچکدام ما پنهان نماند. در ملاقات های کابین دار، پاسداران سیاه چادر، کودکان را از زنان مادر در حالی که کودک به بدن مادرش چنگ انداخته به زور گرفته و با بی رحمی کودک را به پدر و مادر زندانی می دادند. کودک با چند دست جا به جا شدن در سالن ملاقات از مادر به پاسدار زن نگهبان، مرد نگهبان و بالاخره به دست خانواده می رسید. از احساسات کودک که چه چیزی بر او رفت اطلاع ندارم ولی اکثر این نوع زنان خود را برای داشتن فرزند سرزنش می کردند و بعضا از آینده و پیشامدهایش نگران بودند و همین مسأله موجب ناراحتی دو برابر می شد!

 

یادی از زنان ۶۷

زنان بسیاری در سراسر ایران در اعدام های دسته جمعی سال ۶۷ به تفتیش عقاید جمهوری اسلامی در بیدادگاه ها ( نه ) گفتند و به چوبه های دار و اعدام سپرده شده و نامی همیشگی بر یادها گذاشتند!

فروزان عبدی روحیه فوق العاده بالائی داشت. بسیار محبوب بود و تأثیر گذار. او  یک ورزشکار بود. در زندان به زنان والیبال یاد می داد. در صورتش یک بردباری وعشق موج می زد. با همه با عشق و محبت همدلی می کرد و تأثیر عجیبی در رادیکالیزه کردن و دموکراتیزه کردن هم تشکیلات هایش داشت. با او در زندان  قزلحصارآشنا و چند ماه قبل از کشتار ۶۷ در بند ۳ دیدمش. از او برای گذر موفقش از گوهردشت تعریف هائی می کردند. او در قتل عام ۶۷ به قتل رسید. فروزان را مسئول، محبوب و تأثیر گذار با قلبی بزرگ و طوفانی می بینمش.  

کتایون داد امیری به شکل تنبیهی و تبعیدی از زندان رشت نزد ما آورده شد! مادرش یکی از زنان زحمتکش بود که کتایون را بدون پدر و با رختشوئی بزرگ کرده بود. مادرش هر چند وقت یکبار به ملاقات می آمد و وقتی کتایون از ملاقات برمی گشت با لهجه شیرین گیلک ملاقاتش را تعریف می کرد. کتایون یکی از جوان های زنان چپ بود و در شوخ طبعی هم از همه بیشتر حوصله داشت. زبانش کمی می گرفت و با شوخ طبعی می گفت: وقتی به دنیا آمدم چون زبونم دراز بود مدام به در، دیوار می خورد! ما را با این حرف هاش می خندوند. از بند زنان زندان اوین او را صدا زدند و از سرنوشتش تا چند سال قبل خبری نداشتم. در اینجا شنیدم کتایون در قتل عام رشت اعدام شد! کتایون را شیرین، نوجوان، سرکش، رئوف و بردبار می بینمش.                                             

مریم پاکباز در سال ۵۹ در حالی  که ۱۶ ساله بود در منطقه نازی آباد دستگیر شد. درونی بزرگ، خلاق، سرسبز و روحی لطیف و خوشبو چون گل مریم داشت. در قزلحصار با او آشنا شدم. در شکنجه گاه تابوت ( دستگاه ) ۹ ماه مقاومت کرده بود! این زنان در اعدام های دسته جمعی سال ۶۷ از ۳ بند یک، دو، سه به چوبه های دار آویخته شدند! به تفتیش عقاید جمهوری اسلامی در بیدادگاه ها ( نه ) گفتند و به چوبه های دار و اعدام سپرده شده و نامی همیشگی بر یادها گذاشتند. به یاد آریم آنان را !

مقاومت زنان در دهه ۶۰ در تاریخ مبارزاتی ایران و جهان دارای جایگاه بسیار ارزشمند و گران است، دهه ای که ابعاد سرکوب و اختناق در تمامی عرصه های اجتماعی به صورت سیستماتیک به اجرا در آمد و تاریخ مبارزاتی ایران و جهان باید از مقاومت انقلابیون، مبارزین و مخالفین در دهه ۶۰ درس های بسیاری بیاموزد.  مینا زرین

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

تبریزی: نکته های زیر درباره این نوشتار نیاز به یادآوری دارند: 

۱- سرکار خانم مینا زرین نه سال از سال ۱۳۶۰ تا سال ۱۳۶۹ در زندان ها و شکنجه گاه های رژیم ولایت فقیه زندانی بوده اند. 

۲ – حاج داود رحمانی دژخیم سرشناس رژیم ولایت فقیه در زندان قزلحصار است که هزاران تن به ویژه زن ها را کشته و شکنجه کرده است و گفته می شود هم اکنون مشاور عالیرتبه حضرت ایة الله العظمی امام خامنه ای ولی امر مسلمین جهان است! 

۳- ناصریان معروف به حاج ناصر نام مستعار آخوند خونخواری به نام محمد مقیسه است که در تابستان ۶۷ هنگام شنیدن خبر اعدام کسانی که آنها را به مرگ محکوم کرده بود از شادمانی مانند بالرین ها می رقصید! محمد مقیسه هم اکنون رئیس بیدادگاه شعبه ۲۸ انقلاب اسلامی تهران است. هیچ عکسی تا کنون از محمد مقیسه دیده نشده است! 

۴- در فردای ترکیدن کوه آتشفشان خشم مردم ستمدیده ایران ستم های بی شمار دژخیمان دوزخی رژیم گندیده و پوسیده ولایت فقیه را نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم!

 

بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.