سگ و الاغ زبان همدیگر را علیرغم اینکه صداهای مختلف داشتند می‌فهمیدند.
27.07.2022 - 00:10

41

سگها چنان سر و صدا می‌کردند که صدا تا پستو های خانه ها می رفت. از در اتاق اگر داد میزدی ، ته اتاق کسی صدایت را نمی شنید. غیر از بالاسنگیها که سگ هاشان مثل خودشان از دور بقیه را می پاییدند ،سگهای ۳۲ خانوار که بیش از هفتاد سگ بود در یک هماهنگی کامل که در آدم‌ها پیدا نمیشد شروع به پارس کردن می‌کردند و یواش یواش ارکستر پارس کردن‌شان تبدیل به زوزه کشيدن می شد . زوزه سگها کوتاه و بلند بسته به سن وسال و قد و اندازه سگها بود و از زوزه گرگها که قبلا بارها در شبها شنيده بودم کوتاه تر بود . زن ها کلافه می‌شدند و بعضی از آنها دچار ترس و وحشت زده شروع به جیغ و داد و لیک زدن می‌کردند و با صدای بلند به سگها و پدر و مادر بچه ها نفرین می‌کردند. اما صدای بگم تو ده خودمان که هیچ ، تا تنگ جن‌ها در یک طرف وتنگ اشتر گلو در طرف دیگر هم می‌رسید و در هم آمیزی صدای بگم و ارکستر زوزه و پارس سگها بلبشویی راه می‌افتاد که انگار زلزله‌ای رخ داده بود. یکی از پر سرو صدا ترین سگها، سگ خودمان بود که پدرم اسمش را گذاشته بود فِرزو. از بس بالا و پایین می جهید وتند می دوید. بعضی وقتها پارس کردنش و زوزه کشیدنش طول می‌کشید و پدرم را عصبانی می کرد . پدرم‌ وقتی آنرا به سمت فرزو تکان می داد، فرزو می فهمید که موقع دررفتن است. هر روز که مدرسه میرفتم تا سر پیچی که از خانه‌ عبدل به سمت راست میرفتم دنبالم می‌کرد و ول کن نبود تا اینکه مجبور می شدم چند تا سنگ به دور و برش پرتاب کنم و می فهمید که قضیه جدی است،می ایستاد غمگنانه نگاهی به من می کرد و یواش رویش را بر می گرداند و آهسته راه ش را به سمت خانه می گرفت و می رفت. وقتی هم که بر می گذشتم ،از دور که مرا می‌دید شروع می‌کرد به حرکات آکروباتیک دور و بر الاغ مان که اسمش سرخه بود و خود شرینی . در میان حصاری که برای همه چهار پایان بود اینطرف و آنطرف سرخه بالا و پایین می جهید . هردوشان با هم جور جور بودند .چنان بازی می‌کردند که سرخه با دودست و دو پایش شبیه الاکلنگ بالا و پایین می‌رفت و فرزو از سر شوق از خودش صدا در می آورد. سگ و الاغ زبان همدیگر را علیرغم اینکه صداهای مختلف داشتند می‌فهمیدند، ولی ما با همسایه های نزدیک مان با اینکه همه روی دوپا راه میرفتیم و با یک زبان صحبت می‌کردیم کلی مشکلات داشتیم که بعضی اوقات به دعوا و زدو خورد هم می‌کشید بخصوص ما بچه ها. کسی نمی توانست سگها را آرام کند ،کم کم‌شایع شد که آمدن مدرسه در ده َشگون ندارد و در تایید شایعه ملا قادر که یک پيله ور غريبه بود و با چشمان لوچ و گردن کج که همیشه به طرف چپ خم شده بود و کتابهای عربی ،قرآن،رساله و مفاتیح داشت، در جمع های متفرقه روستا شایعه رابه یقین بعضی از مؤمنان روستا تبديل میکرد و راه را در تعطیلی این کارناوال و بلبشوی روزانه دید. نوحه خوانی شب عاشورا و دعای قدر ماه رمضان را هم خود ملا قادر با خرج نوبتی اهالی ده بر گزار میکرد و از آنجا که اهالی ده ما و تمام دهات اطراف و بنا به اطلاعات ملا قادر و سید های دعا کن ، گدا کن و غیبگو ، تمام مملکت بیشتر به فکر آخرت بودند تا دنیای فانی ،مردم کم کم از ترس عقوبت گناهان ناکرده برای فرستادن بچه هاشان به مدرسه دودل بودند. حرف ها دهن به دهن می گشت و کدخدا که دو تا از دخترانش دانشسرای عشایری را گذرانده بودند بی خبر نماند . گرچه دور و زمانه خانها گذشته بود ولی کدخدا اعتبار و احترام داشت واز طرفی با شبکه پراکنده کدخداها، تفنگچی ها و یاغی ها ی منطقه در ارتباط بود و ملا قادر اوضاع را بر وفق تبلیغات خود ندید و به زیاده روی در تبلیغ دین وآخرت پی برد و دیگر چیزی نگفت. اکثر اهالی از جمله پدر من ،پدر بزرگ و قوم و خویش های دور و نزدیک به فکر راه چاره ای برای یک جای مناسب بودند و لی کسی حرفی از اینکه مسجد را که سالی فقط یک شب ماه رمضان مورد استفاده بود برای مدرسه استفاده کنند چیزی نگفت تا اینکه خانم معلم ایوان خانه خودشان را که جا به اندازه کافی داشت و با بخاری هیزمی گرم می‌شد در روزهای بارانی وبرف برای مدرسه استفاده می کرد و در روزهای آفتابی در اطراف همان درخت بادام مدرسه مان ادامه یافت.

 

سرخس، گذر از رودخانه خشک (1)

اکثر مردم فقط قهرمانان مرده را می خواهند (2)

از سال سیاه ۶۰ تلاشم این بود که از یاسوج هر چه دورتر باشم (3)

اینها که با زورو جنگ روزگار مردم را سیاه کرده‌اند، نمی توانند از خنده کودکان جلوگیری کنند(4)

ازپاقدم هدیه پاریسی یک طرف مملکت در جنگ میسوخت و طرف دیگر در سیلاب(5)

بستری با برگ و خاشاک ساختم ؛ دور و برم را از نگرانی وجود مار لگد زدم 6

قدم و فکر آغاز این سفرم از پشت بام خانه میر جعفرهفده سال قبل شروع شد 7

کسی بدرستی نمی‌توانست ثابت کند که از کجا شروع شد/8

کشيدن لوله های نفت با مرگ بلوطها همراه بود!/9

ستاره ها می توانند راه را نشان دهند (10)

تردید داشتم چه اسمی را انتخاب کنم(11)

چند سال بود که خودم نبودم (12)

اولین تصویری که از لباس نظامی در یاد داشتم (13)

هیچ قاعده‌ای در مورد آخوندها صدق نمی کرد،چون هم بی شرم و حیا بودند و هم موزی(14)

اولین روزی که در خاک اتحاد شوروی بودم از در بیرون رفتم(15)

شما بدون اجازه از مرز شوروی گذشتید و ما سوالاتی داریم که شما جواب دهید(16)

رسید :اسم غیر واقعی شما چیست؟(17)

لباسهای معلم مان رنگ و بوی گلهای بهاری را داشت(18)

تولد ما احتیاج به ثبت کردن نداشت!(19)

من فکر می کردم که حق تقدم برای رفتن به شوروی از آن اعضا و طرفداران حزب توده بود(20)

از نظر حکومت مذهبی هر کسی که با آنها نیست مجرم و گناهکار است(21)

حکو مت ایران با من و میلیون ها ایرانی هم در جنگ است(22)

مقام مسلمانی در ایران از جایگاه تمساح و افعی جنگل‌های سریلانکا پایین تر رفته بود(23)

کاروان‌ها در راه بودند تا مواد برای کارخانه جنگ ، تولید شهید و عذا و نوحه فراهم‌ کنند(24)

سالها قبل نا خواسته در هنگام بازی های کودکانه در دسته روس‌ها قرار داشتم(25)

مردم آن موقع بنا به خوی طبیعی خود بدون ترس تصمیم گرفته و عمل می‌کردند (26)

آهنگران ده از تکه های آهن و لوله های آبرسانی که از شهرها بدستشان می رسید تفنگ های سر پر(27)

من قربان هستم و ...!(28)

یوری گاگارین سمبل انسان شوروی(29)

آقا به شوروی خوش آمدید !(30)

کانال قراقوم از آمودریا سرچشمه می‌گیرد(31)

این کوه های بلند مانع شنیدن روزه خوانی و زوزه کشيدن آخوند هاست(32)

اینجا کمی شیر شتر میخوریم(33)

آیا شیر الاغ حلال است یا حرام؟34)

سرزمین پر گهر کجا و کی به و برای کی بوده ؟(35)

فصل تابستان است و فصل عروسي هاست ،و هرشب موزیک است(36)

اولین تصویر تلویزیون شوروی اتاق خبر بود.(37)

دوبره وی چر(38)

ناامیدی رها کردن هدف و بی عملی است!(39)

پرندگان و گنجشکان روی شاخه های لخت بادام پیر نمی نشستند.(40)

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

ایران گلوبال

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما