روایت سپیده کاشانی از شکنجه هایش
24.01.2023 - 16:50

سپیده کاشانی از متهمان پرونده محیط زیستی ها در نامه ای که بی - بی - سی به آن دست پیدا کرده است برای نخستین بار پس از پنج سال جزئیاتی از شکنجه های اطلاعات سپاه فاش کرده است، آن چه پیش رو است متن کامل نامه سپیده کاشانی است که هم اکنون در زندان اوین در حال گذراندن دوران محکومیتش است، گزارشی در این زمینه به صورت جدا در وب سایت بی - بی - سی فارسی منتشر شده است.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

من سپیده کاشانی هستم، یک عاشق، عاشق وطن، عاشق خانواده و عاشق هومن عزیزم، امروز پنج سال از محکومیت شش ساله ام به پایان رسید، در این پنج سال به پرونده سازی و سناریوی ساختگی اعتراض نکردم و زبان در کام کشیدم ولی امروز می گویم، امروز می نویسم، برای کشورم، برای زنان هموطنم، برای جوانان، برای تمام زخم خورده های بی عدالتی، تمام این مدت تشنه کلام حق بودم و اجرای عدالت، انتظار کشیدم سخت و طولانی و جان فرسا، قصد داشتیم از معدود کسانی باشیم که برای وطن بمانیم، از طبیعت و خاک و شرفمان محافظت کنیم، در عمل نه با شعار، بیست و پنج سال از عمر و جوانیمان را در راه حفاظت از میهن صرف کردیم، گنبد و ترکمن صحرا، گلستان، ارس، اورمیه، طبس، بافق، مسجد سلیمان، شوشتر، هجیج، ملکان و ..... فرزندانمان شدند، تا این که در چهارم بهمن ۱۳۹۶ توسط افراد اطلاعات سپاه به طور وحشیانه و با خدعه و نیرنگ دستگیر و زندانی شدیم، روزهای اول مضطرب و پریشان انتظار کشیدیم، در انتظار روشن شدن حقیقت و در پی آن عذرخواهی و آزادی، امروز پنج سال از آن تاریخ گذشته!

حقیقت کتمان شده، سناریو ساخته شده و سنگینترین و هولناکترین اتهامی که پشت هر انسان شریفی را می لرزاند به ما نسبت داده شده، اتهام جاسوسی! من همان قدر جاسوس هستم که جوانان عزیز وطن قاتل و آشوبگر! می گویم تا بدانید من نیز (همچون آنان) تحت فشارها، شکنجه های هولناک و بازجوئی ها و طرح های از پیش تعیین شده برای گرفتن اعترافات دروغین بودم، بر خود لازم دیدم که بخشی از فشارها و شکنجه ها را بازگو کنم که تا حدی عمق درد و رنجی را که کشیدم تصویر کنم، شاید چراغ راهی باشد در این شب سیه!

یک - یاسین والقرآن الحکیم! بازجو ابتدای هر بازجوئی سوره یاسین را با صوت می خواند، سوره که تمام می شود یک به ظاهر روحانی حکم اعدام هومن جوکار جان خسته ام را می خواند! من او را نمی بینم با چشمبند به سمت دیوار نشسته ام، خودش می گوید روحانی است، حکم اعدام هومن است! همین جا؟ در همین اتاق؟ کی؟ هومن من؟ هومن مادرش؟ همان هومنی که وجب به وجب این خاک را می بوید و می پرستد و می شناسد، باور کرده بودم، هر روز و هر لحظه فکر می کردم چوبه ای برپا می شود و بازجو آن چه گفته عملی می کند! زیر چهارپایه می زند و تمام! در آن فضای نا امن و پر اضطراب مطلقا دور از ذهن نبود، مگر اتفاق نیفتاده بود؟ مگر عکس جسم بی جان کاوس سیدامامی را به من نشان نداده بود؟ باور نکردم! ممکن نبود کاوس مرده باشد، او پر از شور زندگی و امید بود، نه، او زنده است، کاوس نمرده، من اعتراف نمی کنم، به کار نکرده اعتراف نمی کنم، اعدامم کنید! بازجو موبایلش را به من می دهد، فیلم جسد بی جان و شریف کاوس را نشان می دهد، مریم در اطرافش مویه می کرد و او را صدا می زد: "کاوسی بلند شو، کاوسی جوابمو بده!" بی حال و بی رمق و بی امید به سلولم بازگشتم، بازجو گفت: "فیلم بعد جسد هومنه!"

دو - بازجوئی های طولانی و همراه با داد و بیداد و فحاشی، هتک حرمت، دروغ، تهدید، تهمت، تفتیش عقاید بود، بازجو اصرار داشت که من کلیمی - بهائی مخفی هستم!

سه - ساعت ها ایستاده بازجوئی می شدم، حتی اجازه نداشتم سرم را به دیوار تکیه بدهم!

چهار - دائما و ساعت های متوالی از پله های ترسناک بازجوئی مجبور به بالا و پائین شدنم می کرد!

پنج - در اتاق تاریک بازجوئی می شدم، صدای ترسناک بازجو را از بلندگو می شنیدم!

شش - در اتاقی که در و دیوار آن خونی بود بازجوئی می شدم! نکند این خون هومن باشد یا خون سام یا امیرحسین و طاهر یا آقای طاهباز؟ بازجو می گفت: "شاید شما رو نزنیم ولی به پسرها رحم نمی کنیم!" تصور آن حد از خشونت که می توانستند در مورد هومن و بقیه عزیزانم اعمال کنند کشنده بود.

هفت - ساعت یک نیمه شب است، همراه یک مراقب خانم از بازجوئی برمی گشتم، تمام ساختمان بازجوئی در تاریکی مطلق است، مراقب جلو رفت تا در را باز کند، سایه ای احساس کردم، ناگهان مردی از پشت سر از فاصله خیلی نزدیک در گوشم زمزمه کرد: "بالاخره می کشیمت بالا، همین جا دارت می زنیم!" وحشت کردم، مرگ همین قدر به ما نزدیک بود!

هشت - دو سال در انفرادی بودیم، یک سال آن را با وحشت افساد فی الارض و اعدام سر کردیم، راه به جائی نداشتیم، فریادرسی نبود، اعدام برای چهار نفر: مراد، طاهر، نیلوفر، هومن عزیزم! هر چه بازجو گفته بود شد! نکند این هم؟ ..... نه، ممکن نیست، اصلا نمی توانستم نه غذا بخورم، نه بخوابم، فقط به فقدان عزیزانم می اندیشیدم، به بازجو می گفتم: "بالاخره دادگاهی هست، قاضی هست، حقانیت ما ثابت می شود!" ولی می گفت: "توی دهن قاضی می زنم اگر حکمی غیر از حکم مرا قرائت کند! قاضی کیه؟ اونم آدم خودمونه!" و بود! حکمی را قرائت کرد که بازجو خواسته بود! دفاعی هم در کار نبود، دادگاهی نمایشی و کیفرخواست ساختگی، بدون ادله محکمه پسند!

نه - حکم بازداشت تنها خواهرم را نشانم دادند، عکس او را هنگام بازجوئی دیدم، خواستند مطمئن شوم که بازداشت شده، تیر خلاص را به من زدند ولی من چیزی برای گفتن نداشتم، تمام واقعیت ها را گفته بودم، نوشته بودم، بارها و بارها ولی نه آن چه آنها می خواستند!

ده - هومن به من گفت اوائل بازداشت نیمه های شب برای بازجوئی می رفت، در راه بازجوئی، زیر پله ها، در نقطه کور دوربین ها با چشمبند رو به دیوار متوقفش کردند و بعد از پشت سر مورد ضرب و شتم قرار گرفته، از شخصی به نام سلطان نام می برد که با انبردست او را به کشیدن ناخن تهدید می کرده! سلطان آنها را به هر کار غیر انسانی تهدید می کرده است.

یازده - بازجو می گفت من مهره سوخته ام، اگر هم آزاد شوم یا با گلوله کشته میشم یا در یک تصادف ساختگی!

نمی دانم چندین انسان با چنین دسیسه ها و نیرنگ ها و فشار و شکنجه پای اعترافات ساختگی نشستند و به موجب آن اعترافات پای چوبه های دار رفتند و یا احکام سنگین گرفتند و از نعمت آزادی محروم شدند؟ امیدوارم دیگر شاهد چنین بی عدالتی هائی نباشیم و حق و حقیقت جاری شود، گرچه ما کارشناسان محیط زیست رنج غیر قابل تصور و طولانی را متحمل شدیم اما در واقع عزت و شرفمان را حتی برای آزادی که حقمان بود از دست ندادیم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

sepidekashani-780-1

 

sepidekashani-780-2

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

تبریزی
برگرفته از:
https://www.bbc.com/persian/blog-viewpoints-64386186

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما