نخستین ترورهای فردی سیاسی و کشتارهای جمعی در جامعۀ مدنی اسلامی

در تابستان سال ١٣٦٧ خمینی فرمان می دهد تمام زندانیان سیاسی را که مخالف اسلام بودند به قتل برسانند! ترورهای سیاسی جمهوری اسلامی و همچنین کشتار سال ١٣٦٧ نه تنها به عنوان سنت «مدینة النبی» بلکه یکی از احکام قطعی و خلل ناپذیر اسلام است!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

نخستین ترورهای فردی سیاسی و کشتارهای جمعی در جامعۀ مدنی اسلامی

 یکی از بحث هائی که این روزها میان اصلاح طلبان و طرفداران اسلام  اصیل یا به قول خودشان اسلام ناب محمدی به صورت داغی مطرح است مسأله اعمال خشونت نسبت به غیر مسلمانان از یک سو و رأفت و تساهل در اسلام از سوی دیگر است و یکی از وجوه این بحث بگومگوهائی است که درباره قتل های سیاسی پنهانی و توطئه آمیز مخالفان حکومت اسلامی یا به اصطلاح معروف قتل های زنجیره ای در جبهۀ وسیع صاحبنظران اسلامی درگرفته است. شاید ذکر این نکته نابجا نباشد که در شرایط فکری حاکم امروز بر جامعه ایران اوضاع چنان به سود نظریه مدارا و تسامح است که طرفداران اسلام اصیل با همۀ جسارت و شجاعتی که از خود در بیان عقیده اسلامیشان نشان می دهند چندان به صراحت در مورد قتل های سیاسی سال های حاکمیت جمهوری اسلامی که به صورت پنهانی و توطئه آمیز صورت گرفته سخن نمی گویند و عاملان اصلی این قتل ها نیز نه تنها از کار خود آشکارا دفاع نمی کنند بلکه می کوشند تا نقش خویش را در پرده نگاه دارند در حالی که طبق اسناد و روایات دست اول و خدشه ناپذیر تاریخی و حتی بسیاری از احکام قرآنی این گونه قتل ها یکی از سنت های جاری مدینة ‌النبی یا به قول اصلاح طلبان امروزی جامعه مدنی اسلامی است که در اصل به خود پیامبر اسلام و حاکمیت اسلامی در زمان او باز می گردد و مسلمانان واقعی حتی با وجود مواجهه با خطرات احتمالی در اجرای دستورات آن حضرت در این گونه موارد به یکدیگر پیشدستی می کرده اند!

 نکته دیگر که ذکر آن لازم است این است که فرامین پیامبر اسلام مبنی بر قتل اشخاص در اساس با استناد و با اتکاء به وحی آسمانی و دستورالعمل های قرآنی انجام می گرفت که یکی از آنها آیۀ ٢٩ از سوره مکی الفتح و در روزهای آخر سال هفتم و اوایل سال هشتم هجری و در اوج قدرت فرمانروائی محمد بر مدینه و مکه نازل شده و آن این است که «محمد پیامبر خدا و کسانی که با او هستند بر کافران سختگیر و با خودی ها مهربانند» (محمد رسول الله والذین آمنو معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم) و همچنین آیه ٥ سوره مدنی «التوبه» است که در آن خدای اسلام صریحا و بدون هیچ ابهامی فرمان می دهد که «….. مشرکان را در هر کجا بیابید بکشید و آنها را بگیرید و محاصره شان کنید و از همه سو بر آنها کمین بگیرید اما اگر توبه کردند و نماز گزاردند و زکات دادند راه بر آنها باز گذارید که خدا آمرزگار و رحیم است (فاقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم و خذوهم و احصروهم و اقعدوا لهم کل مرصد، فان تابوا و اقاموا الصلوة و اتو الزکوة فخلوا سبیلهم، ان الله غفور رحیم)

 نمونه ای از این حکم الهی را در زمان خودمان در قتل عام زندانیان سیاسی مخالف جمهوری اسلامی در تابستان سال ١٣٦٧ می بینیم که خمینی رهبر حکومت اسلامی ایران فرمان می دهد تا تمام زندانیان سیاسی را که به زعم او مخالف اسلام بودند به جز کسانی که به اسلام و حکومت اسلامی اظهار اعتقاد و وفاداری می کنند به قتل برسانند! او در پاسخ استفتاء مسئولان مربوطه در مورد تعیین تکلیف زندانیان سیاسی اعم از آنها که حکم محکومیت درباره شان صادر شده یا نشده باشد می نویسد: «در تمام موارد فوق هر کس در هر مرحله اگر بر سر نفاق باشد حکمش اعدام است» و از آنها می خواهد که «سریعا دشمنان اسلام را نابود کنند!» (١) چنان که دیده می شود در اینجا نیز علیرغم خشونت و شدت عمل در برابر «دشمنان اسلام» درِ رحمت همچنان به روی کسانی که «بر سر نفاق نباشند» گشوده است!

 یکی از کهنترین کتاب های مربوط به تاریخ اسلام و زندگانی محمد کتاب معروف به «السیرة النبویة» نوشتۀ ابومحمد عبدالملک ابن هشام است که بین سال های ٢١٣ تا ٢١٨ هجری قمری در گذشته است. اصل این کتاب در واقع ده ها سال پیش از ابن هشام به وسیله ابوعبدالله ابن محمد ابن اسحاق (٨٥ – ١٥٣ هجری قمری) که از استادان مسلم حدیث و تاریخ بوده برای منصور خلیفه عباسی نوشته شده و ابن هشام بعدها آن را با اندکی دستکاری «تهذیب» کرده است. این کتاب به علت قدمت و نزدیکی نگارش آن به زمان زندگانی پیامبر اسلام و همچنین صحت و دست اول بودن مطالب آن مورد تأیید تمامی محققان اسلامی است که البته برخی از آنان بر اساس سلیقه و معتقدات خویش بر بعضی مطالب آن «اما و اگر» آورده اند! در هر صورت یکی از مطالبی که در این کتاب و سایر کتاب های تاریخی اسلام آمده و هیچ یک از محققان فرقه های گوناگون اسلامی در اصالت آن تردید نکرده و همگی آن را مورد تأیید قرار داده و بر آن تأکید ورزیده اند قتل مخالفان محمد و اسلام است که به دستور یا فتوای شخص پیامبر به صورت پنهانی و همراه با توطئه انجام گرفته است!

 ابن هشام یک جا در کتاب خویش (٢) زیر عنوان «کسانی که رسول خدا دستور قتلشان را داد» از هشت نفر نام می برد که سه نفرشان زن هستند و از قضای روزگار بیشتر آنان مردمی شاعر و دو تن از زنان آوازه خوان بوده اند که جسارت کرده و در مخالفت با بعضی کارهای پیامبر اسلام یا انتقاد از خشونت های مسلمانان نسبت به غیر مسلمانان (اعم از مشرکان یا یهودیان و مسیحیان موحد) شعر سروده اند و یا سخن گفته اند. در «تاریخ طبری» نیز که از قدیمیترین و معتبرترین منابع و مراجع تاریخ اسلام و زندگی پیامبر اسلام است در یک جا از قول ابن اسحاق می نویسد که در سال هشتم هجرت و پس از فتح مکه «پیغمبر به سران سپاه خویش گفته بود تا کسی به جنگشان نیاید با وی جنگ نکنند ولی تنی چند را نام برد و گفت اگر آنها را زیر پرده های کعبه یافتید خونشان را بریزید!» (٣) هم او در جای دیگر در توضیح تعداد و نام این چند نفر از قول یکی از معتبرترین تاریخ نگاران و محدثان اسلام به نام «ابوعبدالله محمد ابن عمرو واقدی» (١٣٠ – ٢٠٧هـ . ق) عینا می نویسد: «پیغمبر گفته بود شش مرد و چهار زن را بکشند» نام مردانی که در کتاب طبری آمده عیناً همان هائی است که در کتاب ابن اسحاق از آنان یاد شده ولی نام یک زن بر زنان واجب القتلی که او یادادشت کرده افزوده شده است.

 البته تعداد کسانی که پیامبر اسلام در زندگی خود دستور ترورشان را صادر کرده به این افراد منحصر نمی شوند و کسان بسیار دیگری نیز بوده اند که خیلی پیش از این تاریخ به فرمان او به قتل رسیده اند! محمد معمولاً عادت داشت که وقتی از کسی کینه به دل می گرفت در هنگامی که عده ای از مسلمانان مؤمن دورش جمع بودند اسم آن شخص را بر زبان می آورد و جمله ای ادا می کرد، مثلاً مانند این که «کیست که کار این پلید را بسازد؟» یا «کیست که داد مرا از این خبیث بستاند؟ (من لی بهذا الخبیث؟) آن وقت جماعتی از مسلمانان داوطلب می شدند و محمد گروهی چند نفره را از میان آنها برای انجام مأموریت برمی گزید و یکی را نیز به سرپرستی گروه می گماشت و در ضمن سفارش می کرد که برای کشتن شخص مورد نظر در صورت لزوم مجاز هستند به هر حیله و ناراستی و زیر پا گذاشتن رسوم و عادات و قوانین دست بزنند! محمد پس از اینها منتظر نتیجه کار می ماند و فرستادگان نیز پس از انجام مأموریت خویش بلافاصله به دیدار او می شتافتند و گزارش کار خود را به او می دادند. او نیز یا دعا می کرد و یا جایزه ای به قاتل می داد!      

 برای مثال در ذکر حوادث سال دوم هجرت در کتاب ها آمده است که یکی از فرستادگان محمد به نام «عبدالله اُنیس» مأمور می شود که برای کشتن یکی از مخالفان به نام «یسیر بن زرام» به مکه برود. او غافلگیرانه یسیر را می کشد ولی خود او نیز در اثر ضربۀ عصای مقتول از ناحیۀ سر زخم بر می دارد. چون برای گزارش انجام مأموریت به مدینه برمی گردد محمد از آب دهان خود به سر او می مالد که شفا می یابد. همین شخص بار دیگر به کشتن یکی دیگر از مخالفان محمد به نام «خالد بن سُفیان هذلی» مأمور می شود و چون پیروزمندانه از مأموریت خویش بازمی گردد رسول خدا عصائی به او هدیه می کند و می گوید: «این عصا نشانه میان من و تو در روز قیامت است و همانا کمترین مردم در آن روز کسانی هستند که به عصا تکیه زده اند» (٤)

 مثال دیگر قتل یک پیرمرد ١٢٠ سالۀ یهودی به نام «ابوعفک» است. این پیرمرد از ترور پنهانی و توطئه آمیز شخصی به نام «حارث بن صامت» متأثر شده شعری در مذمت محمد می سراید. محمد به جزای همین گناه یکی از افراد قبیله او را مأمور می کند تا پنهانی و به صورت توطئه آمیز او را به قتل برساند!  

زنی به نام «عصماء دختر مروان» نیز از کسانی است که به همین ترتیب به قتل می رسد. عصماء که به قولی «زنی شاعر بود و زبان آور» (٥) پس از جنگ بدر و سپس قتل عام عده ای از یهودیان به فرمان محمد و همچنین کشتن «ابوعفک» ناراحت شده و به قول ابن هشام «منافق شده دربارۀ عیب جوئی مسلمانان و دیانت مقدس اسلام اشعاری می گفت» محمد یکی از مؤمنان را به نام «عُمیر بن عدی» مأمور کشتن او می کند! عُمیر شبانه به خانه آن زن می رود و او را می کشد و چون فردا صبح به نزد محمد می رود و خبر می دهد که آن زن را کشته است «حضرت می گوید: ای عُمیر، خدا و رسولش را یاری کردی!» (٦)

 یکی دیگر شخصی است به نام «رفاعة ابن قیس» از طایفۀ بنی هاشم که طایفۀ دیگری به نام قیس را به مخالفت با محمد تحریک می کرده و محمد شخصی را به نام «عبدالله ابن ابی حدرد» مأمور می کند که رفاعه را بکشد و سر او را بیاورد که عبدالله این دستور را به صورت تمام و کمال اجرا می کند و به علاوه تعدادی شتر و گوسفند از اموال آن قبیله را نیز به غنیمت می گیرد. محمد در عوض این خدمت ١٣ شتر از غنائم را به عبدالله می دهد که آن را به عنوان مهریه به زنی که می خواسته با او ازدواج کند بدهد! (ص ٤٠٤ تا ۶٠۴ سیرۀ ابن هشام)

 دیگر از کسانی که محمد افتخار کشتن او را به علی ابن ابیطالب داد شاعری معروف به نام «حویرث بن نقیذ» بود که به قول طبری «محمد را در مکه اذیت می کرده» (٧) و بدتر از آن طبق روایت ابن هشام شتر دختران رسول خدا، فاطمه و ام کلثوم را هنگام مهاجرت از مکه رم داده و سبب شده بود که شتر آنها را به زمین بیندازد (٨) علی ابن ابیطالب این شاعر جسور را نیز طبق معمول با حیله و توطئه به قتل می رساند!

 به جز این پس از جنگ بدر و پیروزی لشکر اسلام هنگامی که عده ای از اسیران قریش را به مدینه می بردند محمد دو تن از آنان را به نام های «عقبة ابن ابی معیط» و «نضر ابن حارث» به علی سپرد و سفارش کرد که آنها را در میانۀ راه به قتل برساند و او نیز این فرمان را اجرا کرد! (٩)

 یک بار نیز محمد یکی از بزن بهادرهای مهاجر به نام «عمرو ابن امیه ضمری» را که به قول طبری «در ایام جاهلیت مردی آدمکش و شرور بود» (١٠) مأمور کشتن ابوسفیان رئیس طایفۀ قریش کرد ولی او پیش از انجام مأموریت لو رفت و گریخت اما در راه بازگشت به مدینه یکی از افراد سرشناس مکه را به نام «عثمان ابن مالک» با حیله می کشد و سپس چوپانی یک چشم را که گفته بود دین اسلام را هرگز نخواهد پذیرفت در خواب غافلگیر می کند که خودش می گوید: «کمان خود را در چشم سالم او فرو کردم که از پشت سر در آمد!» پس از آن نیز به دو تن دیگر از مردم مکه برخورد می کند که می خواهد آنها را اسیر کند اما چون آنها مقاومت می کنند یکی را می کشد و دیگری را به اسارت به مدینه می برد. طبری از قول همین عمرو می نویسد: چون به مکه به نزد محمد رسیدم «پیغمبر در من نگریست و چنان بخندید که همۀ دندان هایش نمایان شد [از قرار معلوم محمد معمولاً در موقع خوشحالی به تبسم اکتفا می کرده و این گونه خنده که دندان هایش آشکار شود استثنائی بوده!] آنگاه مرا ستود و دعای خیر کرد!» (١١)

 از این گونه قتل ها و ترورها در دوران ده سالۀ حاکمیت محمد در مدینه فراوان است اما شاید بد نباشد برای نشان دادن کیفیت سنت رایج در «مدینة النبی» در مقابله با کسانی که نسبت به رفتارهای محمد و پیروانش معترض بودند دو مورد از این قتل ها با تفصیل بیشتری توضیح داده شوند:

 یکی از این دو مورد ترور شخصی به نام «کعب ابن اشرف» در سال سوم هجرت بود و طبری تاریخ دقیق این قتل را ربیع الاول این سال ذکر کرده است. بنا به نوشته ابن هشام، کعب یکی از بزرگان قوم بنی نضیر، یکی از قبایل یهودی یثرب (مدینه) بود که پس از جنگ بدر (که در ١٧ رمضان سال دوم هجرت اتفاق افتاد و منجر به کشته شدن بسیاری از بزرگان قریش شد) در دلسوزی نسبت به این کشتگان و اعتراض علیه خشونت مسلمانان در این جنگ اشعاری سرود و در بعضی از اشعار خود نیز از عشق ورزی با زنان مسلمان سخن به میان آورد. ابن هشام می نویسد: «این جریان بر رسول خدا خیلی گران و ناگوار آمد! از این رو فرمود: آیا کسی هست که مرا از شر کعب ابن اشرف آسوده کند؟» (١٢) «محمد ابن مسلمه» نامی داوطلب این کار شد اما بعدا دریافت که قتل کعب کار آسانی نیست و در نحوه اجرای این مأموریت دچار تردید شد. محمد او را مجاز ساخت که به هر نحو می تواند این کار را انجام دهد!

 جریان از این قرار بود که «محمد ابن مسلمه عرض کرد یا رسول الله ما برای انجام این کار ناچاریم سخنانی (بر خلاف عقیدۀ خود) بر زبان جاری کنیم. فرمود باکی نیست، هر چه خواهید بگوئید که برای شما جائز است!» (١٣) محمد ابن مسلمه با چهار تن دیگر از قبیله «اوس» که یکی از آنان «ابونائله» نام داشت و برادر شیری کعب بود برای انجام این مأموریت می روند. ابونائله نزد کعب می آید و با سرودن اشعاری باب طبع او از وضع فلاکت بار مالی و درماندگی خود و خانواده اش و همچنین چهار تن دیگر از دوستانش سخن به میان می آورد و با اشاره به مهاجرت محمد و یاران او به یثرب (مدینه) می گوید: آمدن این مرد برای ما بلائی روی بلاهای دیگر بود که سبب شد [اعراب با ما دشمنی ورزند] و در نتیجه ما در فشار زندگی و مخارج روزانه برای خود و عیالاتمان قرار گیریم و به مضیقه سختی دچار شویم» (١٤) و پس از این سخنان از کعب می خواهد که در قبال گرو گرفتن شمشیرهای او و دوستانش به آنها پولی قرض بدهد و کعب این تقاضای او را می پذیرد!

 ابن هشام می نویسد: «این که ابونائله نام اسلحه را به میان آورد و پیشنهاد گرو گذاردن آنها را کرد برای آن بود که هنگامی که با اسلحه پیش او می آیند ترسی از آنها در دل کعب نیفتد!» (١٥) ابونائله ماجرا را برای چهار نفر دیگر بیان می کند و آنها پنج نفری شبانه با محمد دیدار می کنند: «آن حضرت ایشان را تا قبرستان بقیع بدرقه کرد، سپس دست به دعا برداشته گفت: بار خدایا اینان را مدد فرما!» (١٦) کعب ابن اشرف آن چنان به برادر شیری خود اعتماد داشت که وقتی همسر تازه عروسش او را از باز کردن در به روی ابونائله آن هم در هنگام شب بر حذر می دارد می گوید که او آن قدر به من علاقه دارد که «اگر مرا در خواب ببیند حاضر نیست بیدارم کند!» ابونائله کعب را برای مذاکره به نقطه ای خارج از مدینه می کشاند. در میان راه دو بار دست به موی کعب می کشد و آن را می بوید و از عطر آن تعریف می کند ولی بار سوم موی او را محکم می گیرد و سرش را به عقب می کشاند و به همراهانش می گوید: «این دشمن خدا را بکشید!» آنها با ضربات شمشیر به جان کعب می افتند اما ابونائله برای این که خود نیز در این کار خیر ثوابی برده باشد آخرین ضربۀ کاری خود را بر او وارد می کند!

 ابن هشام از قول ابونائله نقل می کند که «یادم افتاد که در میان شمشیر من کارد تیز و نازکی است، فوراً آن را بیرون آورده و در شکمش فرو بردم و تا پائین شکافتم، با همان ضربات کعب از پا در آمد» (١٧) وقتی ابونائله و یارانش در ساعات آخر «به مدینه رسیدند [محمد] منتظر خبر خوش بود!» (١٨) که اینان خبر کشته شدن کعب را به او می دهند و یا به قولی پس از کشتن کعب «سر او را بریدند و هنگامی که به پیامبر رسیدند سر او را را پیش پای پیامبر انداختند!» (١٩) در این حادثه یکی از این پنج تن به نام حارث در تاریکی شب با ضربۀ شمشیر یکی از همراهان به اشتباه زخمی می شود و «رسول خدا آب دهان به جای زخم حارث مالید و همان سبب بهبودی او گشت و آنها نیز به خانه خود رفتند!» (٢٠)

 پس از کعب، یهودی دیگری به نام «ابی رافع سلام ابن ابی الحقیق» (از هم پیمانان و دوستان قبیلۀ اوس) در تاریخ ١١ ذیحجه سال چهارم هجرت به دستور محمد کشته می شود و گناه او نیز این بوده که حرف ها و نظرات کعب را تأیید می کرده است! محمد برای حفظ تعادل میان دو طایفه بزرگ یثرب (اوس و خزرج) این بار گروهی از طایفه خزرج را که در گذشته با طایفه اوس دشمنی و در دورۀ جدید اسلامی برای تقرب به پیامبر رقابت داشتند برای ترور ابی رافع بر می گزیند و به خیبر، محل اقامت او می فرستد. این گروه از پنج تن جنگجوی ورزیده تشکیل می شد که «رسول خدا (ص) عبدالله بن عتیک را بر آنان امیر ساخت. اینها شبانه خود را به خیبر می رسانند و به عنوان خریدار خواربار داخل خانۀ سلام ابن ابی الحقیق می شوند. سلام در این موقع در بستر خواب بوده و این پنج نفر هر کدام ضربه ای به او وارد می آورند «و آخرین کسی که ضربت خود را فرود می آورد عبدالله ابن انیس بود که شکمش را از هم درید!» (٢١)

 گروه ترور پس از قتل سلام می گریزند اما چون هنوز از مرگ او صد در صد مطمئن نبوده اند یکی از افراد خود را برای تحقیق به قلعه باز می گردانند و او از دهان زن سلام می شنود که وی به مردم خبر می داده که وی جان سپرده است. این فرستاده پس از بازگشت و حکایت ماجرا برای همراهانش می گوید: «به خدا کلمه ای برای من از این کلمه ای که شنیدم شیرینتر نبود!» (٢٢) آنها شبانه خود را به محمد رساندند و خبر قتل ابی رافع را به او دادند و او از خوشحالی فریاد زد: الله اکبر! (٢٣) طبری که این روایت را به نقل از راویان مختلف در تاریخ خود آورده به تفصیل بیشتری پرداخته و در ضمن از قول عبدالله ابن عتیک اضافه می کند که در هنگام بازگشت از مأموریت خود از پله های خانه ابی رافع افتادم و پایم ضرب دید و در موقع دیدار محمد او به من گفت «پایت را دراز کن و پایم را دراز کردم و دست بدان مالید و گوئی هرگز آسیب ندیده بود!» (٢٤)

 البته کشتن مخالفان محمد در «مدینة النبی» به ترورهای پنهانی و توطئه آمیز منحصر نبود بلکه در مواردی نیز پیامبر علناً حکم به قتل مخالفان صادر می کرد و حکم نیز در برابر عموم اجرا می شد! برای مثال می توان از قتل دو نفر به نام های «نضر ابن حارث» و «عقبة ابن ابی معیط» یاد کرد که پس از جنگ بدر و پیروزی لشکر اسلام بر مکیان اتفاق افتاد. این دو نفر از اسیران قریش بودند که محمد در راه مدینه با غضب و خشونتی تمام فرمان داد تا آنان را گردن بزنند! نضر ابن حارث از قریشیانی بود که با افسانه های ایرانی و یونانی آشنائی داشت و گناهش این بود که «در بعضی از جلساتی که محمد بر مردم قرآن می خواند و آنان را به اسلام دعوت می کرد پس از او در مجلس می نشست و از اساطیر مردم این دو سرزمین داستان ها نقل می کرد و سپس از حاضران می پرسید: شما را به خدا قصۀ کدام یک از ما بهتر بود؟» (٢٥) گفته شده است که نضر اسیر یکی از مسلمانان به نام مقداد بود و او طمع به فدیه داشت. از این رو به پیغمبر گفت: این اسیر من است، یعنی حق من است و جزء غنائم!

 پیغمبر گفت مگر فراموش کرده ای که این پلید دربارۀ قرآن گفته است: «ما قرآن را شنیدیم، اگر بخواهیم مانند آن را خواهیم گفت زیرا که اینها چیزی جز افسانه های کهن نیست (قد سمعنا لو نشاء لقنا مثل هذا، ان هذا الا اساطیر الاولین» (سورۀ مدنی الانفال آیه ٣١) (٢٦) و به دنبال این تذکر عتاب آمیز که مستند به وحی الهی هم بود مقداد ناگزیر دم درکشید و به فرمان پیامبرش تن در داد. گفته شده است که علاوه بر آیه بالا آیۀ ٩٣ سورۀ مکی الانعام نیز دربارۀ همین نضر نازل شده که مضمون آن چنین است: «کیست ستمکارتر ..... از آن کس که گفت من نیز همانند آیاتی که خدا نازل کرده است نازل خواهم کرد؟» و چنین کسی که «دربارۀ خدا سخن به ناحق گفته و از آیات او سرپیچی کرده» به «عذابی خوار کننده کیفر داده می شود (و من اظلم ممن افتری علی الله کذباً او قال …. ساُنزل ما انزل الله و لو تری اذا الضالمون ..... تجزون عذاب الهون بما کنتم تقولون علی الله غیر الحق .....» در مورد عقبه نیز نوشته اند وقتی محمد دستور قتل او را داد از وحشت فریاد زد: پس بچه هایم چه می شوند؟ فرمود: النار! (٢٧)

 اما علیرغم این سختگیری ها و خشونت ها گاه نیز اتفاق می افتاد که بعضی از کسانی که فتوای قتلشان صادر شده بود پس از اسلام آوردن و معذرت خواهی از شخص محمد و یا به توصیۀ فرد متنفذی با رغبت یا به اکراه مورد عفو قرار می گرفتند. برای مثال می توان از شاعری به نام «کعب ابن زهیر» یاد کرد. توضیح آن که برادر این شاعر به نام «بجیر ابن زهیر» که مسلمان بوده به او می نویسد که پیغمبر اسلام شاعرانی که در هجا و مذمت او شعر گفته اند و او را آزرده اند دستور قتلشان را صادر کرده و برخی به قتل رسیده اند و هر کدام از آنها نیز که گرفتار نشده اند هر یک به سوئی گریخته اند» و توصیه می کند که برای حفظ جان خویش یا توبه کند و اسلام بیاورد و یا به سوئی فرار کند و پنهان شود! «کعب ابن زهیر» قصیده ای در ستایش محمد می سراید و برای برادرش می فرستد و او آن را به محمد نشان می دهد. برادر کعب نامه ای در پاسخ همراه با تذکرات محمد برای او می نویسد. نامۀ بجیر، کعب را بیشتر می ترساند و چاره ای نمی بیند «جز این که به نزد رسول خدا (ص) بیاید و از رفتار سابق خود عذر خواهی کند و مسلمان شود. به همین منظور قصیده ای در مدح آن حضرت سرود و در مدینه به کمک یکی از دوستان مسلمانش به محمد تقدیم کرد و او کعب را امان داد و از قتلش در گذشت!» (٢٨)

 نمونۀ دیگر بخشودگی «وحشی» قاتل «حمزه» عموی پیامبر است. توضیح این که وحشی در جنگ اُحُد حمزه را به قتل می رساند و سپس به خواهش «هند» همسر ابوسفیان که از حمزه کینه به دل داشته سینه اش را می شکافد و جگرش را بیرون می کشد. از شنیدن خبر مثله شدن حمزه «پیغمبر به خشم می آید و می گوید: اگر خداوند مرا بر آنان پیروز گرداند سوگند می خورم که جنازه سی تن از آنان را مثله کنم!» اما خدا برای شکستن سوگند محمد و جلوگیری از خشونت او آیه ١٢٦ سورۀ النحل را نازل می کند و به موجب آن پیامبر و مسلمانان را به تحمل و صبر فرا می خواند: «اگر عقوبت می کنید همان سان عقوبت کنید که شما را عقوبت کرده اند و اگر صبر کنید برای صابران بهتر خواهد بود (و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتم لهو خیر الصابرین» (٢٩) اما وقتی بعد‌ها «وحشی» به حضور پیغمبر رسید و اسلام آورد اسلام او را پذیرفت!» (٣٠)

 از کسانی نیز که با توصیۀ افراد متنفذ از مرگ به سلامت جستند یکی «عبدالله ابن سعد ابن ابی سرح» برادر رضاعی (شیری) عثمان و یکی از کاتبان وحی بود. او به هنگام نوشتن آیه های قرآن به محمد پیشنهاد می کرد تا بعضی کلمات را تغییر دهد و محمد در چند مورد پیشنهاد او را پذیرفت! به همین دلیل عبدالله در وحی بودن قرآن دچار تردید شد و راه ارتداد پیش گرفت. محمد پس از ارتداد او فتوای قتلش را صادر کرد اما او به عثمان پناهنده شد. عثمان وی را در پناه خود گرفت و از محمد خواست که او را عفو کند. محمد پس از مدتی تردید و با ناراحتی فراوان به ناگزیر از کشتن او درگذشت در حالی که اطرافیان حاضر را به شدت سرزنش می کرد که چرا وقتی او تردید خود را نشان می داده کسی از حاضران گردن عبدالله را نزده است! (٣١)

 باید دانست که خشونت و حیله در برخورد با منافقان و یهودیان و مشرکان تنها به قتل های فردی پنهانی محدود نمی شود بلکه کشتارهای جمعی نیز در دوران حاکمیت محمد وجود دارد که برخی از آنها در تاریخ اسلام بسیار برجسته شده اند. از آن جمله یکی داستان قتل عام افراد و به ویژه سران قریش است که در جنگ بدر به اسارت لشکریان اسلام در آمدند!

 در یکی از کتاب های معتبر تفسیر در این باره چنین آمده است: «محمد پیامبر خدا در جنگ بدر عده ای از سران بت پرست قریش از جمله عموی خود ابوطالب را اسیر کرد. پیامبر دربارۀ سرنوشت اسیران قریش با اصحاب مشورت کرد. عمر ابن الخطاب به قتل آنها نظر داد و عبدالله رُواحه از انصار مدینه نظرش بر این بود که آتشی عظیم در وادی بر افروزند و اسیران را در آن آتش بسوزانند اما ابوبکر بر این عقیده بود که آنان را در برابر فدیه آزاد کنند. او به پیامبر گفت: اینها خویشان ما هستند و به قبیله ما تعلق دارند. فرستادۀ خدا ساکت شد و فدیه را پذیرفت. در این هنگام بود که خدا آیه ای فرو فرستاد که در آن پیامبر و مسلمانانش را سرزنش می کرد که جیفۀ حقیر دنیا را بر مصلحت نهائی اسلام که عبارت از نابودی کافران و رهبران آنان است و موجب متزلزل شدن و ویرانی بنیان و گسیختگی بنای کفر می شود ترجیح می دهند! خداوند متعال در این آیه می گوید: «ما کان لنبی ان یکون له اسری حتی یثخن فی الارض، تریدون عرض الحیوة الدنیا و الله یرید الآخرة» (شایستۀ هیچ پیامبری نیست که اسیران داشته باشد مگر آن زمان که زمین را از خون پر کرده باشد! شما متاع دنیا را خواهید و خدا سرای آخرت را [برای شما] می خواهد) (آیۀ ٦٧ از سوره انفال) (٣٢)

 ملاحظه می شود که آنجا نیز که محمد در قتل عام اسیران حتی خویشان خود دچار تردید می شود و یا از روی مصلحت و به خاطر دل ابوبکر پدرزن پیر و مورد احترامش به ظاهر پیشنهاد او را می پذیرد خدا با تحکم و اتهام دنیاپرستی او را به انجام این کار محکوم می کند!

 نمونۀ دیگر قتل عام مخالفان و کشتار ٧٠٠ نفر از طایفۀ یهودی بنی قریظه در ذیحجۀ سال پنجم هجرت است و در این ماجرا علی ابن ابیطالب بنا به بعضی روایات پهلوانیِ قابل ملاحظه ای از خود نشان می دهد! داستان از این قرار است که بنی قریظه که با محمد پیمان دوستی و همراهی بسته بودند از همکاری با مسلمانان در جنگ با بنی نضیر قبیله دیگر یهودی یثرب (مدینه) خودداری می کنند زیرا پیمان آنها محدود به مقابله و جنگ با کسانی بود که از خارج به مدینه هجوم می کردند. مسلمانان به دستور محمد قبیلۀ بنی قریظه را محاصره می کنند و آنها پس از ٢٥ روز بدون جنگ تسلیم می شوند اما محمد به تسلیم بدون جنگ آنان اعتنائی نمی کند و می گوید که قتل عام آنها را «خدا از فراز هفت آسمان صادر کرده!» (٣٣)

 تا آنجا که اطلاع در دست است دربارۀ کشتار جمعی این قبیله آیه ای خاص در قرآن نازل نشده اما می توان این جمله محمد را ملهم از کتاب دیگر آسمانی یعنی تورات تلقی کرد که در آنجا خدا خطاب به موسی می گوید: چون با مردم شهری به جنگ در آمدی «آن را محاصره کن و چون یهوه خدایت آن را به دست تو بسپارد جمیع ذکورانش را به دم شمشیر بکش لیکن زنان و اطفال و بهائم و آنچه در شهر باشد یعنی تمامی غنیمتش را برای خود به تاراج ببر و غنائم دشمنان خود را که یهوه خدایت به تو دهد بخور!» (٣٤)

 ابن هشام می نویسد: «تمامی مردم قبیلۀ بنی قریظه اعم از زن و مرد و بچه را دستگیر و اسیر کردند. رسول خدا دستور داد آنها را به مدینه بیاورند و زندانی کنند، سپس به بازار مدینه آمد و دستور داد در آنجا گودال هائی کندند، آنگاه مردانشان را (که ششصد یا هفتصد نفر بودند و برخی تا نهصد نفر هم گفته اند) دسته، دسته آوردند و در کنار آن گودال ها گردن زدند!» (٣٥)

 ذکر این نکته شاید بی مورد نباشد که قبیلۀ یهودیان بنی قریظه پیش از اسلام هم پیمان طایفۀ غیر یهودی «اوس» بودند و قتل عام آنان از جانب محمد به قبیلۀ «خزرج» که رقیب «اوس» بود واگذار شد و طبعاً این طایفه از کشتار جمعی هم پیمان های سابق خویش ناخشنود بودند. طبری می نویسد: «وقتی افراد خزرج شروع به کشتن یهودیان مزبور کردند رسول خدا و سایر مسلمانان نگاه می کردند که چگونه خزرجیان با خوشحالی آنها را می کشند و چون نگاه به صورت اوسیان کرد دید هیچ گونه آثار خوشحالی در چهره شان دیده نمی شود. از این رو دستور داد باقی مانده آنها را که دوازده نفر بودند اوسیان بکشند! بدین ترتیب که هر یک از این دوازده نفر را به دو نفر از اوس سپرد تا یکی از آنها ضربت اول را بزند و آن دیگری با ضربت [دوم] جانش را بگیرد» (٣٦) بدین ترتیب دست اوسیان نیز علیرغم میلشان به کشتار هم پیمانان سابقشان آلوده شد!

 در هر صورت پس از قتل عام مردان طایفۀ بنی قریظه زنان و کودکانشان نیز به اسارت مسلمانان در آمدند و در بازار بردگان فروخته شدند! در تمامی روایات مربوط به این حادثه آمده است که در میان کشته شدگان یک زن نیز بود که او را به جرم این که سنگی بر سر یکی از مسلمانان انداخته و او را کشته بود قصاص کردند. عایشه ام المؤمنین همسر سوگلی پیامبر می گوید: «پیش از آن که آن زن را به قتل برسانند در نزد من نشسته بود و با من صحبت می‌کرد و به خنده و گفتگو با من مشغول بود که ناگاه او را به اسم صدا زدند. او پاسخ داد: منم، از او پرسیدم: برای چه تو را می خواهند؟ گفت: می خواهند مرا بکشند! پرسیدم: برای چه؟ گفت: به خاطر جرمی که کرده ام. سپس او را بردند و گردنش را زدند! عایشه هر وقت این داستان را تعریف می کرد می گفت: به خدا هرگز فراموش نمی کنم که آن زن با این که می دانست او را می کشند چگونه با خیالی آسوده با من گفتگو می کرد و آن طور شادان و خندان بود!» (٣٧)  

 تنها در یک مورد بود که محمد زیر فشار و تهدید یکی از سران مسلمان مدینه از قتل یک طایفۀ یهودی صرف نظر کرد و آن هم در زمانی بود که هنوز «جامعه مدنی اسلامی» محمد کاملا جا نیفتاده بود! در این باره طبری در سخن از حوادث سال دوم هجرت (به اعتباری در ماه شوال) از جنگ «بنی قینقاع» یاد می کند که طایفه ای از طوایف یهود یثرب بودند. اینان چون به دعوت محمد برای مسلمان شدن تن ندادند محمد دستور محاصره آنان را صادر کرد و آنان بدون هیچ مقاومتی پس از ١٥ روز خود را تسلیم کردند. محمد حکم کرد که دست های همۀ آنان را بستند و می خواست آنها را بکشد!» (٣٨) اما «عبدالله بن اُبَیّ» که از سران قوم خزرج و هم پیمان با «بنی قینقاع» بود از محمد خواست که از کشتار آنان صرف نظر کند زیرا به قول خودش «از حوادث در امان نبود و از آینده بیم داشت» محمد ابتدا زیر بار نرفت اما عبدالله گریبان او را گرفت و گفت: «می خواهی ٤٠٠ بی زره و ٣٠٠ زرهپوش را که مرا در مقابل سرخ و سیاه حفظ کرده اند در یک روز بکشی؟» و افزود که «به خدا رهایت نکنم تا با وابستگان من نیکی کنی»

 بالاخره محمد در برابر پافشاری «عبدالله بن اُبَیّ» از قتل آنها دست برداشت و به مسلمانان دستور داد: «آنها را رها کنید که خدا لعنتشان کند و او را نیز با آنها لعنت کند!» اما در عین حال فرمان داد تا تمام اموالشان را به غنیمت بگیرند و خود آنان را نیز از یثرب بیرون کنند! طبری از قول «ابوجعفر» نقل می کند که محمد پس از این حادثه برای نخستین بار خمس غنایم را برگرفت و چهار خمس دیگر را به یاران خود داد! (٣٩) اما «عبدالله بن اُبَیّ» بعدها به عنوان رئیس منافقان مدینه شهرت گرفت و در موقع مناسب دیگری سورۀ ٦٣ مدنی «منافقون» دربارۀ او نازل شد!

 جریان از این قرار بود که در شعبان سال ششم هجرت پس از غزوۀ پیامبر اسلام علیه یکی از طوایف به نام «بنی مُصطلق» کسانی از عبدالله خواستند که نزد محمد برود و از او تقاضای بخشش کند اما «او روی برگرداند و گفت: به من حکم کردید ایمان بیاورم آوردم، به من حکم کردید زکات بدهم آن را هم دادم، همین مانده که در برابر محمد به خاک بیفتم!» و چون احتمال می رفت که در صورت پشیمانی و عذرخواهی عبدالله، محمد به توصیۀ یاران و زیر فشار آنان ناگزیر شود که برای او طلب آمرزش کند خدا مستقیما پا به میان گذاشت و به پیامبرش اخطار کرد که مبادا به چنین کاری دست زنی زیرا برای [منافقان] چه آمرزش بخواهی چه نخواهی به حالشان یکسان است زیرا خدا آنان را هرگز نخواهد بخشید و همانا خدا گروه نابکاران را راهنمائی نخواهد کرد!» (آیۀ ٦ از سورۀ مدنی المنافقون) «چند روز بعد این منافق به یک بیماری گرفتار شد و بمرد» (٤٠)

 چنان که دیده می شود هنگامی که حاکمیت اسلامی در یثرب جا افتاده و این شهر به عنوان «مدینة النبی» تغییر وضع داده خشونت نسبت به غیر مسلمان ها اعم از مشرک و بت پرست یا یهودی و مسیحی و ترور فردی و کشتار جمعی آنان نه تنها به امری موجه بلکه ضروری تبدیل شده که می تواند با هر گونه حمله و توطئه و بی رحمی نیز همراه باشد و طبیعی است هر مسلمان که بخواهد به سنت پیامبر اسلام عمل کند ناگزیر از سرکوب و نابود کردن غیر مسلمانان به هر شکل و وسیله است و بحثی که بعضی اصلاح طلبان دینی و سیاسی اسلامی این روزها در ایران در محکومیت این روش به راه انداخته اند نه تنها ناصحیح بلکه کاملا خلاف اصول جامعه مدنی اسلامی و سیره نبوی و نص صریح قرآن است!

 شک نیست که در قرآن و همین طور در رفتار و تعالیم پیامبر اسلام نه تنها نسبت به یهودیان و مسیحیان بلکه حتی در مورد مشرکان و بت پرستان نیز نشانه هائی از رأفت و نرمش وجود دارد اما این وضع اختصاص به سال های اول بعثت و دوران دعوت مشرکان به یکتاپرستی در مکه محدود می شود. در این زمان حتی در دوره ای نسبتا طولانی این دعوت به خود محمد محدود می شده است که «بگو خدا یکی است» (سوره ١١٢ مکی الاخلاص آیه ١) و «بگو پناه می برم به پروردگار صبح روشن» (١١٣ مکی الفلق ١) و «پروردگار مردمان» (١١٤ الناس ١و٢) و «از شر شب تار و زنان افسونگر و حاسدان به او پناه می برم» (١١٣ الفلق ٣و٤و٥) و بعدها در برخورد با مشرکان نیز همه سخن از دعوت به تقوی، بی اعتنائی به ثروت و قدرت این جهانی، دستگیری بینوایان و ناتوانان و تخلق به اخلاق نیکوست که با ستایش از خدای یکتا، دعوت به پرستش او و بشارت و نوید پرستندگان این خدا به بهشت آخرت همراه است. در این زمان نه تنها از تحمیل دین و اعمال خشونت به این منظور خبری نیست بلکه گاه در دعوت به پذیرش خدای یکتا هم حتی پیگیری و سماجت وجود ندارد و گاه چون کافران در انکار خدای یکتای محمد اصرار می ورزند سرخورده و دل شکسته می گوید حالا که «نه من آن را که شما می پرستید پرستش می کنم و نه شما آن را که من می پرستم می پرستید دین شما از آن شما و دین من از آن من باشد!» (١٠٩ الکافرون آیۀ ٤ تا ٦) و به این اکتفا می کند که مشرکان برای دعوت او به پرستش بت ها به دست و پایش نپیچند!

 در چنین اوضاع و احوالی مسلم است که از خشونت نسبت به مشرکان و کافران و یا بدتر از آن یکتا پرستان یهود و مسیحی مطلقاً نمی تواند سخنی به میان آید اما پس از مهاجرت به مدینه و هنگامی که اسلامیان و در رأس آنها محمد به قدرت می رسند و در مسند حاکمیت می نشینند مطلقاً جائی برای دعوت و نرمش باقی نمی گذارد! در اینجا و در این زمان دیگر همه حکم و فرمان و خشونت و سرکوب است که نه تنها در حق بت پرستان و مشرکان بلکه چنان که قرآن حکم می دهد و تاریخ حکایت می کند دربارۀ یکتاپرستان غیر مسلمان نیز آمریت و سرکوب اعمال می شود و حتی بالاتر از آن مسلمانانی که گاه مرتکب نافرمانی می شوند به عنوان منافق خوانده می شوند و احکام و مجازات های کافران و مشرکان در مورد آنان شمول می یابد!

 بنابر این یک مسلمان مصلح و انساندوست و طرفدار مدارا تنها هنگامی می تواند از عدم خشونت در رابطه با صاحبان ادیان و عقائد غیر اسلامی سخن بگوید که حداکثر از مراحل اولیۀ رسالت محمد در مکه و صرف دعوت او به خداپرستی و فضائل اخلاقی فراتر نرود و آن قسمت از قرآن را که در مدینه نازل شده و به طور کلی به نحوه حاکمیت و ادارۀ جامعۀ اسلامی ارتباط پیدا می کند یکسره نادیده بگیرد و از ایجاد جامعه مدنی اسلامی چشم بپوشد در غیر این صورت هیچ چاره و گریزی ندارد که ترورهای سیاسی جمهوری اسلامی را که به عنوان قتل های زنجیره ای شهرت یافته و همچنین کشتار جمعی سال ١٣٦٧ را نه تنها به عنوان سنت «مدینة النبی» بلکه یکی از احکام قطعی و خلل ناپذیر الله خدای یکتای اسلام که به صورت مجموعه آیات آسمانی قرآن تدوین شده بپذیرد و از آن پیروی کند! بگذارید هر چیز معنای واقعی خود را حفظ کند و اگر ما واقعیتی را نمی پسندیم آن را به حال خود واگذاریم، از تحریف آن خودداری ورزیم و مردم و مخاطبان خویش را سر در گم نسازیم!

 

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 پاورقی ها:

 ١- نقل از خاطرات ایة الله حسینعلی منتظری جلد اول، پیوست ١٥٢ (شماره صفحه ندارد) اتحادیه ناشرین اروپا، دسامبر ٢٠٠٠

 ٢- ر.ک. به صفحات ٢٧١ و ٢٧٣ جلد دوم کتاب «زندگانی حضرت محمد، ترجمه سیره ابن هشام جلد ١ و ٢ مترجم حجت الاسلام سیدهاشم رسولی، تهران، کتابخانه اسلامیه، چاپ دوم، بهار ١٣٦٤ شمسی

 ٣- ر.ک. به صفحات ١١٨٧ – ١١٨٩ از تاریخ طبری یا تاریخ الرسل و الملوک، جلد سوم، محمد بن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، انتشارات اساطیر، چاپ سوم، ١٣٦٣

 ٤ – ر.ک. به ص ٣٩٥ و ٣٩٦ سیره ابن هشام جلد ٢

 ٥- ر.ک. به ص ١٣٥ تاریخ تحلیلی اسلام، جلد ١، دکتر محمود طباطبائی اردکانی، تهران، انتشارات اساطیر، ١٣٦٨

 ٦- ر.ک. به ص ٤١١ و ٤١٢ سیره ابن هشام جلد ٢

 ٧ – ر.ک. به ص ١١٨٨ تاریخ طبری جلد ٣

 ٨- ر.ک. به ص ٢٧٣ سیره ابن هشام جلد ٢

 ٩- ر.ک. به ص ٤٢ سیره ابن هشام  جلد  ٢

 ١٠ – ر.ک. به ص ١٠٤٨ تاریخ طبری جلد ٣

 ١١- ر.ک. به ص ١٠٥٠ از همان کتاب

 ١٢ – ص ٧٩ سیره ابن هشام جلد ٢

 ١٣ – همان جا ص ٨٠

 ١٤و ١٥و ١٦ رجوع شود به سیره ابن هشام جلد ٢ ص ٨١

 ١٧ – ص ٨٣ ترجمۀ سیره ابن هشام جلد ٢

 ١٨- ص ٢١٧، بیست و سه سال، علی دشتی، چاپ آلمان، مهر ١٣٧٣

 ١٩- ص ١٤٢ تاریخ تحلیلی اسلام

 ٢٠- ص ٨٣ سیره ابن هشام

 ٢١ – ص ١٨٦ سیره ابن هشام

 ٢٢ – همان جا، ص ١٨٧

 ٢٣- بیست و سه سال (رسالت) علی دشتی

 ٢٤ – ص ١٠٠٩ تاریخ طبری

 ٢٥- ص ٤٩٦ ایسرالتفاسیر، الجزء الاول، الدکتور اسعد محمد حومد، دمشق (به زبان عربی با ترجمۀ فرانسوی)

 ٢٦ – ص ٢١٥، کتاب ٢٣ سال

 ٢٧ – ر.ک. به ص ٤٢ ابن هشام جلد دوم

 ٢٨- ر.ک. به ص ٣١٩ و ٣٢٠ همان کتاب

 ٢٩ – ص ٧٧٣ ایسرالتفاسیر، جلد اول

 ٣٠ – ص ١١٠، ٢٣ سال، علی دشتی

 ٣١ – ر.ک. به صفحات ٢٧١ و ٢٧٢ سیرۀ ابن هشام و ص ١١٨٧ تاریخ طبری

 ٣٢- ص ٥٠٩ ایسر التفاسیر، جلد اول

 ٣٣ – ص ١٠٨٨ ترجمه تاریخ طبری جلد ٣

 ٣٤ – سفر تثنیه، باب ٢٠، آیه های ١٢ تا ١٤، ص ٣٠٥، عهد عتیق و عهد جدید، ترجمه فارسی

 ٣٥ – ص ١٠٨ سیره ابن هشام جلد ٢

 ٣٦ – این ماجرا تماماً در ص ١٠٠٣ تا ١٠٠٦ از جلد ٣  از تاریخ طبری آمده است

 ٣٧ – ر.ک. به ص ١٧٨ و ١٧٩ سیرۀ ابن هشام جلد ٢

 ٣٨- همان

 ٣٩ – ر.ک. به ص ٩٩٧ و ٩٩٨ تاریخ طبری، جلد ٣ و همچنین به ص ٧٧ از جلد ٢ سیرۀ ابن هشام

 ٤٠ – ر.ک. به ص ١٧٠٩ ایسرالتفاسیر جلد ٢

منبع: 
http://pishgaam13.wordpress.com/2010/01/19/din-mazhab1
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آقای باقر مومنی نویسنده ومحقق مستقل چپ ،بخاطر انتقاد های درست وخروج ازحزب ... توده ددرسالهای بعدازکودتای ننگین 28مرداد ،ازجمله،مورداحترام است.آقای مومنی دربرنامه بی تعارف آقای فلاحتی درصدای آمریکابالینک
http://www.youtube.com/watch?v=Z5ViDDphEBQ
ازحکومت ملی وفرقه ی دموکرات آذربایجان ورفورم های مترقی حکومت ملی آذربایجان درسال 1325دفاع منطقی میکندوجنایات ووحشی گری های ارتش شاهنشاهی رامحکوم میکند.آیا جناب تبریزی شما بعنوان رادیکال ترین ناسیونالیست فارس محورکه درجلد اینترناسیونالیست بی وطن موعظه میکنید وگوبلزواراز200 میلیون فارس صحبت میکنید،وازکتاب سوزی احمدکسروی دفاع کرده وسره نویسی نژادپرستی ایشان راتقلیدکرده واورادانشمندمینامیددنظرتان درباره حکومت ملی پرافتخارفرقه دموکرات اذربایجان درسال 1325 چیست؟