بر خانواده های اعدام شدگان دهه ۶۰ چه گذشت؟

امروز ۲۵ سال از فاجعه سیاه کشتار تابستان ۶۷ می گذرد، خانواده ها در کمیته های مختلف و در قرارهای جداگانه از اعدام زندانیشان اطلاع پیدا می کردند، اجرای هر گونه مراسم عزاداری از سوی خانواده ها ممنوع می شود و ..........

 

 

زندان، شکنجه و اعدام تنها محدود به زندانی نمی شود بلکه به همراه خود تمام میدان ارتباطی زندانی را در بر می گیرد، خانواده زندانیان از لحظه دستگیری عزیزانشان در بند این ساختار غیر قانونی گرفتار می شوند و از همان لحظه است که آنها همانند زندانی ها حقوق شهروندیشان را از دست می دهند! دستگیری رضا عصمتی در نیمه شب شهریور ۱۳۶۰ نمونه ای از این روند غیر قانونی است:

 ساعت دو و نیم بعد از نیمه شب زنگ در خانه به صدا درمی آید، رضا عصمتی در خانه را باز می کند، دو دست از بیرون به او می چسبند! قصد کشیدن او به خارج از خانه را دارند، من که شاهد این صحنه هستم فریاد می زنم که چه می خواهید؟! آن دو دست، رضا عصمتی را رها می کنند، دو مرد وارد ورودی آپارتمان می شوند، یکی بلند قد و لاغر است با موهای فرفری و چهره ای تیره، دیگری کوتاه قدتر با موهای جو گندمی و یک مسلسل ژ-۳ در دست! در یک چشم به هم زدن وسط هال هستند! به من می گویند که لباس هایش را بیاورم، آن شب آنها رضا عصمتی را با خود می برند، بدون هیچ گونه توضیح و یا ارائه هیچ مدرکی قانونی و از همین لحظه است که رابطه یک طرفه ما با دادستانی انقلاب و مصائب آن آغاز می شود! دادستانی انقلاب اولین محلی بود که ما می توانستیم برای گرفتن خبری به آن مراجعه کنیم، هر روز صبح‌ تعداد زیادی از افراد خانواده هائی که در آن روزهای دهشت، اعضایشان توسط مأموران رژیم جمهوری اسلامی دستگیر شده بودند در آن محل جمع می شدند اما ساعت ها و ساعت ها انتظار، روزها و روزها و ماه ها در پی هم در بی خبری کامل از وضعیت زندانی ها می گذشت!

 اولین و تنها خبری که در عرض شش ماه از رضا عصمتی به دست آوردیم در ماه آبان یعنی دو ماه و نیم بعد از دستگیری او بود! اولین ملاقات با او شش ماه و نیم بعد یعنی در بهمن همان سال  انجام شد! ملاقاتی که برای تدارک مقدماتش ۱۰ ساعت جلوی دادستانی انقلاب در اوین جمع می شدیم تا فقط ۱۰ دقیقه او را از پشت شیشه ببینیم! در مقابل دادستانی انقلاب اوین در شهریور و مهر و آبان و دی هر روزه ۳۰۰ تا ۵۰۰ نفر جمع می شدند و در میان این عده افرادی نیز بودند که از اعدام زندانیشان از طریق رسانه های دولتی خبردار می شدند که در آن دوران روزانه اسامی اعدام شدگان را به اطلاع عموم می رساندند یا از طریق تلفن به آنها خبر داده می شد! اگر خانواده ای تلفن نداشت با مراجعه به خانه آنها خبر را می رساندند! آنها نیز به این اوین مراجعه می کردند تا از محل دفن عزیز اعدامیشان اطلاع یابند و وصیتنامه او را دریافت کنند، من بارها و بارها شاهد صحنه های بسیار غم انگیزی بودم، پدرانی را دیدم که زیر بار این غم خم شده بودند، مادرانی که داغ فرزند چنان از خود بی خودشان کرده بود که شیون می کردند و جوان هائی که غرورشان اجازه نمی داد در مقابل جلادان اشک بریزند."

 هر گونه رویاروئی با زندانبانان همراه بود با توهین، تحقیر و فحش و ناسزا و حتی بازداشت اعضای خانواده ای که این بی داد را بر نمی تافتند و دست به اعتراض می زدند! محوطه دادستانی انقلاب و بخش ملاقات زندان اوین مملو بود از پسران بسیار جوانی که کمتر از ۱۸ سال از عمرشان می گذشت، آنها مجهز به مسلسل و اسلحه بودند، این نوجوانان با تنفر و خشونت بی اندازه ای با ما رفتار می کردند، واژه "شما" برای آنها واژه ای غریبه بود! همه ما برای آنها "تو" بودیم و این "تو"ها یعنی پدران و مادران و همسران و ....  با آن "کثافت های نجس" (منظورشان زندانیان بودند) رابطه خونی داشتند پس آنها هم نجس بودند! این جوانان تنفرشان را با فحش و بد و بیراه و گاه با هل دادن و تحقیر کردن و اهانت های دیگر به ما نشان می دادند! برای آنها بی حرمتی به ما باز کردن در بهشت به روی خودشان بود! روزی در مینی بوسی نشسته بودیم تا بعد از ملاقات از زندان اوین به محل دادستانی انقلاب اوین برگردانده شویم، بعضی از مادران از دیدن چهره های زرد و نحیف فرزندانشان غمگین بودند و زیر چادرهایشان آرام گریه می کردند، راننده مینی بوس که یکی از چهره های سرشناس اوین بود شروع کرد به بد و بیراه دادن به ما که: "کثافت ها، برای این سگ های کثیف گریه می کنید؟!"

 از آن پس زندگی ما روال عادی خود را از دست داد: "‌کسی که می خندید خبر دهشتناک جنگ را نشنیده بود - برتولد برشت" ما در ترس و نگرانی دائمی به سر می بردیم، بی خوابی های بی وقفه و خواب های همراه با کابوس مرگ، چنین می گذشت زندگی ما، ما می دانستیم آن دسته از زندانیانی که تا بدان جا از کشتارها جان به در برده اند و دوران محکومیت را  پشت سر می گذرانند هیچ گونه حقی نسبت به زندگی خود ندارند! می دانستیم که هیچ قانونی برای دفاع از حق آنها وجود ندارد و آنچه را که پیش بینی می کردیم در تابستان سیاه ۶۷ به وقوع پیوست! در مرداد ۶۷ ملاقات ها قطع شدند، ملاقات ها که تنها نقطه امید خانواده ها بودند، ملاقات ها که تنها هر دو هفته یک بار به مدت ۱۰ تا ۱۵ دقیقه انجام می شدند، ملاقات ها که تنها پل ارتباط بودند میان زندانی و خانواده و نیز میان زندانی و دنیای خارج، با قطع ملاقات ها و بسته شدن درهای زندان ها در سراسر ایران، بی خبری کامل از وضعیت زندانیان برقرار شد! سکوتی به شدت مرگبار، شایعات پخش شده در شهر خبر از فاجعه ای عظیم می دادند، سایه مرگ از زندان های ایران تا خانه های ما کشانده شده بود، ما هر روز از نگرانی و از وحشت دریافت آن خبر دهشتناک چندین بار می مردیم و زنده می شدیم!

 در دی ماه سال ۶۷ است  که خانواده ها در کمیته های مختلف و در قرارهای جداگانه از اعدام زندانیشان اطلاع پیدا می کنند، وسایل رضا عصمتی نیز در یکی از این قرارها پیچیده در بقچه ای به خانواده اش تحویل داده می شود، اجرای هر گونه مراسم عزاداری از سوی خانواده ها را ممنوع می کنند! امروز ۲۵ سال از این فاجعه سیاه می گذرد. ایستادگی بخشی از خانواده های این زنده یادان به خصوص مادران خاوران باعث شد که سیاست سکوت رژیم در مقابل این جنایت شکست بخورد و گورستان خاوران و دیگر گورستان های ایران که تن های عزیز این مبارزان را در بر دارند به میعادگاهی برای جلوگیری از فراموشی و سندی برای دادخواهی تبدیل شوند، پاکسازی "خاوران رشت" و پاک کردن خاک پاک گلزار خاوران نشان از قدرت این مبارزان خفته در گورهای دسته جمعی دارد! این اقدام در عین حال جبونی رژیم جمهوری اسلامی را به نمایش می گذارد و نیز ترس آمران و عاملان این جنایت ها از مکافاتی که در انتظارشان است!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 میهن روستا همسر رضا عصمتی است، همسرش در تاریخ ۱۶ شهریور ۱۳۶۰ دستگیر شد و بعد از دستگیری به زندان اوین منتقل شد، رضا عصمتی حدود دو سال بعد به زندان گوهردشت انتقال یافت، در آغاز سال ۱۳۶۶ او بار دیگر به زندان اوین منتقل شد و در تابستان ۱۳۶۷ در همان زندان اعدام شد، پسر رضا عصمتی و میهن روستا هفت ساله بود که خبر اعدام پدر را شنید.

 گورستان تازه آباد که به خاوران رشت معروف است محل دفن شماری از اعدام شدگان تابستان ۶۷ در شهر رشت است، در نیمه شهریورماه امسال برخی منابع خبری مستقل گزارش کردند که محل دفن دسته جمعی این اعدام شدگان به کلی پاکسازی شده و اکنون اثری از آن وجود ندارد، مشابه این اقدام در فاصله ۲۰ تا ۲۷ دی ماه ۸۷ با ویرانی بخشی از گورستان خاوارن با بولدوزر، زیر و رو کردن محل دفن دسته جمعی و کاشتن درخت در محل صورت گرفت.

 

 

منبع: 
http://www.radiofarda.com/content/f7-how-did-family-of-1988-mass-execution-victims-deal-with-the-case/25103205.html
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.