نهم بهمن ماه سالگرد اعدام ددمنشانه زهرا بهرامی

نهم بهمن ماه ۱۳۹۲ سومین سالگرد اعدام ددمنشانه زهرا بهرامی که در تاریخ شنبه نه بهمن ۱۳۸۹ در ۴۵ سالگی به دار آویخته شد - ..... به خودم قول داده ام نشكنم از درد روزگار اما مگر می شود كه تو بالای چوبه دار ایستاده باشی و من خرد نشوم؟ لحظه آخر كه داشتی می رفتی به سمت طناب دار خیلی دلم می خواهد در آن لحظه ها صدای خنده هایت گوش مأموران را كر كرده باشد، خیلی دلم می خواهد آنجا هم به همه گفته باشی قوی بمانند، خیلی دلم می خواهد پایت نلرزیده باشد روی آخرین پله .....

 

بخش یک - نهم بهمن ماه سالروز اعدام زهرا بهرامی به دست رژیم دژخیمان ستمگر

رژیم ولایت فقیه با روش های زمان برده داری و آئین های زمان شترچرانی آن هم در سده بیست و یکم! کشورداری می کند و به سختی دچار ضعف منطق است، از این روی یکی از ابزارهائی را که برای فرمانروائی به کار می برد ترساندن مردم تیره روز ایران با کشتن دشمنانش می باشد، زهرا بهرامی یکی از کسانی است که روز شنبه نهم بهمن ماه ۱۳۸۹ به گناه ناسازگاری با رژیم ولایت فقیه پس از شکنجه های فراوان در سیاهچال های سگ های هار و گوش به فرمان رژیم اهریمنان دوزخی به دار آویخته شد، دریغا که از سرگذشت و زندگینامه زهرا بهرامی آگاهی فراوانی در دست نیست، همین اندازه می دانیم که سراسر زندگی زهرا پر از رنج و درد و آشفتگی و ناکامی بود، زهرا فرزند علی در سال ۱۳۴۴ زاده شد، نام خانوادگی او در آغاز "محرابی" بود، ازدواج کرد و دارای دو دختر و یک پسر شد، بدبختانه زهرا گرفتار اختلافات خانوادگی شد و زندگی زناشوئی او با شوهرش دچار تنش و کشاکش بود، سرانجام شوهرش او را از خود راند و او پس از جدائی از شوهرش در سال ۱۳۷۳ به همراه پسرش به هلند رفت و درخواست پناهندگی کرد.

زهرا برای گرفتن شناسنامه و گذرنامه هلندی ناچار شد نام خانوادگیش را از "محرابی" به "بهرامی" دگرش دهد، خودش و پسرش نخست در اردوگاه پناهندگان بودند و سپس به شهر روتردام هلند رفتند، زهرا در یکی از آموزشگاه های هنری در هلند به آموختن کار با سازهای موسیقی پرداخت و هزینه زندگی خودش و پسرش را نیز از راه کارهای هنری به ویژه آواز و موسیقی فراهم می کرد، چند سال بر این روال گذشت تا این که در سال ۱۳۷۹ یکی از دختران زهرا در ایران به دلائلی که هنوز روشن نشده اند خودکشی کرد، چندی نگذشت که خبر رسید برادر زهرا نیز در ایران اعدام شد، در این هنگام چون زهرا نتوانست در اثر آشفتگی ها و گرفتاری های فراوان به خوبی به پسرش رسیدگی کند پسرش به مواد مخدر روی آورد و چندی زندانی شد، خود زهرا نیز چون نگران تنها دخترش در ایران بود لغزش بزرگی کرد و به قاچاق کوکائین پرداخت تا با پول آن به دخترش که در ایران مانده بود یاری کند اما در همان بار نخست دستگیر شد و چندی در زندان هلند ماند، البته کوکائین ماده مخدر نیست و ماده ای روانگردان و چیزی مانند آمفتامین است، زهرا بهرامی پس از آزادی از زندان کوشش فراوانی کرد که تنها دخترش به نام بنفشه را از ایران به هلند بیاورد اما همه کوشش هایش نافرجام ماندند و او نتوانست کاری بکند.

زهرا بهرامی که ریشه تیره روزی های خودش، خانواده اش و همه ایرانیان را رژیم ولایت فقیه می دانست به کسانی پیوست که می خواستند با نابودی رژیم گدایان مفت خور که ایران را ویران کرده بود به رنج های بی پایان ایرانیان پایان دهند، از این روی زهرا همه کار و زندگیش را رها کرد و در فرامرز به تبلیغ بر ضد رژیم دژخیمان ستمگر و آگاه کردن مردم جهان از جنایات بی شمار این رژیم دوزخی پرداخت، زهرا گاهی نوشتارهائی درباره ستم های رژیم می نوشت و به روزنامه ها می داد و گاهی گزارش ها و مصاحبه هائی را بر ضد رژیم آماده می کرد و به رسانه های فرامرزی می فرستاد، زهرا به چندین کشور رفت و درباره جنایات و ستم های رژیم سخنرانی و افشاگری کرد و کوتاه سخن آن که زهرا سر تا پا یک سیاسی کار ضد رژیم شد، در این میان خبرچین های خودفروخته رژیم در فرامرز بی کار ننشستند و درباره زهرا و کوشش های فراوان او ده ها گزارش به کانون های اطلاعاتی رژیم فرستادند و پرونده ای چند صد برگی درباره زهرا بهرامی و کارهایش در وزارت اطلاعات رژیم شب پرستان جمهوری اسلامی درست شد!

سال ۱۳۸۸ از راه رسید و میلیون ها ایرانی به جان آمده از هزاران بیداد و ستم رژیم سر تا پا لجن جمهوری اسلامی از زن و مرد به خیابان های شهرهای ایران ریختند و با فریادهایشان همه جا را به لرزه درآوردند، زنان و مردان ایران زمین تنها یک چیز می خواستند و آن هم نابودی رژیم ستمگرانی بود که از ایران چنان دوزخی ساخته بودند که در جهان همتائی نداشت، زهرا بهرامی می توانست همانند بسیاری از ایرانیانی که از دوزخ رژیم ولایت فقیه به فرامرز گریخته بودند زندگی آسوده ای در کشورهای دیگر داشته باشد اما زهرا به جای ماندن در فرامرز و خوشگذرانی به ایران آمد تا به ستمدیدگان در دادخواهی و حق طلبی یاری کند، کار زهرا فرستادن گزارش از خیزش های مردم ایران به رسانه های همگانی در فرامرز بود، با گزارش های کسانی مانند زهرا بود که مردم سرتاسر جهان از جنایات بی مانند رژیم آگاه شدند و اگر فداکاری ها و از خودگذشتگی های کسانی مانند زهرا نبود چگونه جهانیان از جنایات رژیم گندیده و پوسیده ولایت فقیه درباره کسانی مانند: ندا آقاسلطان ، ترانه موسوی، فاطمه سمسارپور، مریم سودبر اتباتان، شبنم سهرابی و ..... می توانستند آگاه شوند؟

روز ششم دی ماه ۱۳۸۸ برابر با روز عاشورا هم از راه رسید و پندار رژیم ولایت فقیه که با نام دین و مراسم دینی می خواست مردم فریبی کند وارونه از آب درآمد! میلیون ها تن از مردم ستمدیده به خیابان ها ریختند و با سر دادن شعارهای کوبنده تار و پود رژیم را به لرزه درآوردند، با کشتارها و خونریزی ها و بگیر و ببندهائی که مزدوران رژیم آن هم در روز عاشورا به راه انداختند آبروی نداشته رژیم بی آبرو حتی در میان دینداران نیز به باد رفت! همه بیمارستان ها پر از زخمی و همه زندان ها و بازداشتگاه ها پر از زندانیان ضد رژیم شدند، در آن روز زهرا بهرامی نیز بی کار ننشست و با گزارش ها و فیلم ها و عکس هائی که به رسانه های گوناگون در سرتاسر جهان می فرستاد جهانیان را از کشتارها و خونریزی های سگ های هار و گوش به فرمان رژیم دزدان سر گردنه آگاه می کرد، بدبختانه در روز عاشورا خبرچینان و جاسوسان خودفروخته، کانون های اطلاعاتی رژیم را از بودن زهرا در ایران و کوشش های او بر ضد رژیم آگاه کردند و مزدوران گوش به فرمان که می دانستند زهرا یکی از پرکارترین کوشندگان ضد رژیم است چندین گشت ویژه را برای دستگیری او به خیابان های تهران فرستادند! این گشت های ویژه عکس های گوناگونی از زهرا را برای شناسائیش در دست داشتند و به جاهای گوناگونی سر می زدند و به هر کس می رسیدند از او می پرسیدند: "آیا این خانم را می شناسی؟" و یا "می دانی کجاست؟"

پس از سه روز کوشش شبانه روزی سرانجام زهرا بهرامی در حالی که در یک تاکسی با چند سرنشین دیگر نشسته بود در خیابان شادمان تهران شناسائی و دستگیر شد، دستگیری زهرا همراه با کتک کاری بود، روسری زهرا به زمین افتاد و مزدوران رژیم حجاب و عفاف! موهای سر زهرا را گرفتند و در حالی که بدن زهرا به روی زمین کشیده می شد او را با عربده کشی و دشنام و ناسزا و داد و فریاد و مشت و لگد کشان، کشان سوار خودروی خودشان کردند، به دستان زهرا از پشت دستبند زدند و پس از زدن چشمبند به چشمانش یک کیسه سیاه رنگ پارچه ای نیز روی سرش کشیدند و او را به بند ۲۰۹ زندان اوین بردند، زهرا چون پرونده کلفتی در وزارت اطلاعات داشت و شکنجه گران و پرونده سازان می دانستند که زهرا یک بار در هلند برای داشتن کوکائین زندانی شده است نخست در رسانه های دروغ پرداز رژیم گفتند که زهرا قاچاقچی کوکائین است و از خانه زهرا کوکائین کشف کرده اند! دروغ بافان رژیم روشن نکردند که به چه دلیل باید کسی از اروپا به ایران کوکائین بیاورد؟ همه می دانند که در ایران کوکائین کالای شناخته شده ای نیست و خریدار ندارد و در اروپا به آسانی می توان آن را فروخت! دروغ بافان سپس گفتند که زهرا قاچاقچی تریاک است و از خانه زهرا تریاک کشف کرده اند! باز هم دروغ بافان و پرونده سازان روشن نکردند که به چه دلیل باید کسی از اروپا به ایران تریاک بیاورد؟ در حالی که همه می دانند که در ایران تریاک بسیار ارزانتر از اروپا است و قاچاقچیان تریاک همواره تریاک را از ایران به اروپا می برند نه از اروپا به ایران!

پرونده سازان رژیم ولایت فقیه سپس گفتند که از خانه زهرا هم کوکائین پیدا کرده اند و هم تریاک! پس از این دروغ های شاخدار دروغگویان گفتند که زهرا از اعضای انجمن پادشاهی که یکی از گروه های ضد رژیم است می باشد، انجمن پادشاهی هم در فرامرز بی درنگ اعلام کرد که هرگز کسی به نام زهرا بهرامی از اعضای انجمن پادشاهی نبوده و نیست و چنین سخنی صد در صد دروغ است! سپس پرونده سازان گفتند که زهرا از اعضای سازمان مجاهدین خلق است! انجمن پادشاهی کجا و سازمان مجاهدین خلق کجا؟ نخست کوکائین! سپس تریاک! پس از آن هم کوکائین و هم تریاک! و پس از همه اینها عضویت در انجمن پادشاهی! و سرانجام عضویت در سازمان مجاهدین خلق! دروغ پشت دروغ درباره زهرا بهرامی و آن هم دروغ هائی خنده دار که هیچکس آنها را به اندازه نوک سوزن باور نمی کرد! این شیوه نوین رژیم ولایت فقیه در پرونده های سیاسی است که برای متهمان پرونده های سیاسی و امنیتی اتهامات غیر سیاسی تراشیده شوند تا آبرویشان از میان برود! روشن است که دفاع از چنین متهمانی نیز سخت تر خواهد شد، دفاع از یک مبارز سیاسی کجا و دفاع از یک قاچاقچی مواد مخدر کجا؟ چون زهرا زن بود برایش اتهامات غیر اخلاقی نیز تراشیده شد! مانند روابط آن چنانی با مردان در اروپا و تهمت های بی سر و ته دیگری از این دست!

پس از همه این دروغ بافی های خنده دار و چرندی که هیچکس حتی هواداران رژیم نیز آنها را باور نمی کردند بازجویان و شکنجه گران رژیم بر آن شدند که زهرا بهرامی را وادار به اعتراف در برابر دوربین تلویزیون کنند تا با ترفند کهنه شده و از مد افتاده و نخ نمای "خودش اعتراف کرد!" مردم فریبی کنند! پس زهرا را شکنجه کردند تا به زور مشت و سیلی و تازیانه او را وادار به اعتراف بر علیه خودش کنند اما زهرا دیرگاهی پایداری کرد، درباره زهرا گفته شده است که دژخیمان رژیم حجاب و عفاف! چندین بار او را لخت مادرزاد کردند و بدنش را دستمالی کردند و بالاخره چند بار به او تجاوز کردند تا او را وادار به اعتراف کنند، سپس بی شرف ها و بی ناموس های رژیم ولایت فقیه او را تهدید کردند و گفتند: "دیدی که تجاوز کردن برای ما مثل آب خوردن است؟ پس یا باید به هر آنچه که ما می گوئیم اعتراف کنی و یا دخترت بنفشه را هم به اینجا می آوریم و در برابر تو دسته جمعی به او هم تجاوز می کنیم!" زهرا سرانجام در هم شکست و تعادل روانیش را از دست داد و در برابر دوربین تلویزیون رژیم سر تا پا لجن جمهوری اسلامی به آنچه که شکنجه گران به او دیکته کرده بودند اعتراف کرد! البته این اعترافات دیکته شده و زورکی را نه تنها کسی باور نکرد بلکه نفرت همگانی از رژیم و گردانندگان آن بیشتر شد و پندارهای رژیم درباره این نمایش ها و اعتراف گرفتن ها وارونه از آب درآمدند!

زهرا بهرامی پس از ده ماه بازجوئی و شکنجه و پرونده سازی در سلول های انفرادی بند ۲۰۹ زندان اوین در حالی که شکسته و خرد شده بود و تعادل روانی و روحیه اش را از دست داده و به سختی دچار افسردگی شده بود در تاریخ سه شنبه چهار آبان ۱۳۸۹ به بند عمومی زنان در زندان اوین فرستاده شد، چهره او در اثر ضربات پیاپی مشت و سیلی ورم کرده بود و جوش های عفونی و زخم های فراوانی در چهره اش دیده می شدند، زهرا همچنين از بیماری ريوی رنج می برد و پیاپی سرفه می کرد، از هنگامی که زهرا بهرامی بازداشت شد بنفشه دختر زهرا خودش را به آب و آتش می زد و هر کوششی را می کرد تا مادرش را یاری کند، بنفشه از نسرین ستوده که وکیل پرتوانی بود یاری خواست، نسرین در بررسی سطحی و در همان نگاه اول به موضوع دریافت که ماجرای زهرا چیزی جز پرونده سازی بر علیه یک زندانی سیاسی ضد رژیم نیست و داستان کوکائین و تریاک و انجمن پادشاهی و مجاهدین خلق نیز ساخته و پرداخته دروغ بافان رژیم است، نسرین و بنفشه به سفارت و دولت هلند و سازمان های جهانی درباره ستم هائی که بر زهرا رفته بود پیاپی گزارش و نامه فرستادند و با کوشش های نسرین و بنفشه ماجرای زهرا رسانه ای و جهانی شد و وزارت امور خارجه هلند پیگیر ماجرا شد.

اما در این میان خود نسرین ستوده به اتهام تبلیغ علیه نظام! و در اصل به اتهام پذیرش وکالت دشمنان زندانی شده نظام بازداشت شد و برنامه پرونده سازی بر علیه خود او آغاز شد! از دیگر سو وزارت اطلاعات رژیم که از رسانه ای و جهانی شدن ماجرای زهرا سر در گم و دستپاچه شده بود بنفشه را هم چندی بازداشت کرد و هشدار داد که از پیگیری پرونده مادرش خودداری کند و گر نه همان بلائی به سرش خواهد آمد که بر سر مادرش آمد! پرونده اتهامی زهرا بهرامی به شعبه پانزده بیدادگاه انقلاب اسلامی تهران فرستاده شد، دادگاه؟ دادرسی؟ دفاعیات؟ وکیل مدافع؟ تجدید نظر؟ قانون؟ چه جوک های خنده داری! سخن گفتن از داد در بیدادگاه های رژیمی که حتی قانون های زمان برده داری و شترچرانی خود رژیم را هنگامی که به زیانش بیانجامند زیر پا می گذارد آیا جز جوک خنده دار مگر چیز دیگری نیز می تواند باشد؟ رژیمی که وکلائی مانند نسرین ستوده را به جرم دفاع از موکل، آن هم بر پایه قانون های چرند خود رژیم زندانی می کند چگونه پایبند واژگانی مانند دادرسی و دادگاه و دفاعیات و ابلاغیه و فرجام خواهی و ادله اثبات دعوی و جز آن می تواند باشد؟

در شعبه پانزدهم بیدادگاه انقلاب اسلامی تهران عروسک کوکی رژیم یعنی ابوالقاسم صلواتی که هر فرمانی را که وزارت اطلاعات رژیم ولایت فقیه برایش دیکته می کند رونویسی کرده و نام آن را دادنامه! می گذارد در تاریخ سه شنبه شانزده آذرماه ۱۳۸۹ زهرا بهرامی را به اعدام محکوم کرد! چون نسرین ستوده وکیل زهرا بهرامی زندانی شده بود رأی بیدادگاه انقلاب اسلامی به وکیل نوین زهرا بهرامی یعنی ژینوس شریف رازی در تاریخ یکشنبه دوازده دی ماه ۱۳۸۹ ابلاغ شد و کمتر از یک ماه پس از ابلاغ رأی، زهرا بهرامی در تاریخ شنبه نه بهمن ۱۳۸۹ در ۴۵ سالگی به دار آویخته شد! آن هم حتی بدون به جای آوردن تشریفات دادرسی خود رژیم مانند فرجام خواهی از رأی صادره در بخش های گوناگون تجدید نظرخواهی قوه قضائیه و ابلاغ اجرای حکم به وکیل و جز آن! عصر روز یکشنبه هفده بهمن ماه ۱۳۸۹ مأموران وزارت اطلاعات از سمنان به بنفشه زنگ می زنند و به او می گویند که جسد مادرش در سمنان دفن خواهد شد، سپس جسد زهرا در گورستانی بی نام و نشان در سمنان دفن می شود!

سگ های هار و گوش به فرمان رژیم تهدید کردند که هیچکس حق برگزاری مراسم بزرگداشت و حتی برگزاری مراسم دینی بر پایه فرهنگ مرده پرستانه رژیم ولایت فقیه در جاهائی مانند مسجد و حسینیه برای شهید راه آزادی، زهرا بهرامی را ندارد! دژخیمان رژیم همچنین تهدید کردند که نباید خانواده زهرا سفارت هلند را از خاکسپاری پنهانی زهرا و ندادن اجازه برگزاری مراسم بزرگداشت زهرا آگاه کنند! البته پس از اعدام زهرا هزاران تن از ایرانیانی که از دوزخ ولایت فقیه به فرامرز گریخته بودند در هلند و کشورهای دیگر در واکنش به اعدام زهرا همایش ها و تظاهرات بزرگی را برپا کردند، ایرانیان در این گردهمائی ها پلاکاردهای بزرگی از عکس‌ اعدام شدگان ایرانی را به همراه داشتند و با سخنرانی و پخش اعلامیه جهانیان را از جنایات بی شمار رژیم اهریمنان دوزخی آگاه می کردند، دولت هلند همه روابط دیپلماتیک خود با رژیم ایران را مدت ها به حالت تعلیق درآورد و رژیم گندیده و پوسیده ولایت فقیه نه تنها با پرونده سازی درباره زهرا و اعدام وی سودی نبرد بلکه کوبنده ترین زیان ها را دید! و سرانجام داستان زهرا و زهراها در دوزخ ولایت فقیه همچنان دنباله دارد .....

***** خطاب به دژخیمان *****

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام!

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرها‌تان زخم دار است،

با ریشه چه می کنيد؟

گیرم که بر سر اين باغ بنشسته در کمین پرنده ايد،

پرواز را علامت ممنوع می زنيد،

با جوجه های نشسته در آشيان چه می کنید؟

گیرم که می کشید،

گیرم که می بُرید،

گیرم که می زنید،

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟

***** (خسرو گلسرخی) *****

http://jahanezan.wordpress.com/2012/01/30/17083

 


★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بخش دو - گفتگوی زهرا بهرامی با نام مستعار (کردیه بانو) با یکی از رادیوهای فرامرزی چند روز پیش از دستگیریش - زهرا بهرامی برای گفتن چنین سخنانی بود که به دار آویخته شد نه برای اتهام آخوند ساختۀ قاچاق مواد مخدر!

http://www.youtube.com/watch?feature=player_embedded&v=xIKpWX7LWQ0

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بخش سه - مگر می شود كه تو بالای چوبه دار ایستاده باشی و من خرد نشوم؟ (شیوا نظرآهاری)

آهسته می کوبیدی به دیوار، شیوا طاقت بیار، رفیق رو بخون، می خواندم، یادت هست؟ صدای خوبی داشتی و من می گفتم گهواره گوگوش را بخوان و می زدی زیر آواز، به اینجا كه می رسیدی می دانستی بیشتر دوست دارم این قسمتش را، بلندتر می خواندی: "نگو بزرگ شدم، نگو كه سخته، نگو گریه دیگه به من نمیاد، بیا دستامو بگیر نوازشم كن، دلم ‌آغوش بی دغدغه می خواد" و من زیاد دلتنگ بودم برای آغوش مادر، اولین بار كه خودم را معرفی كردم برایت، از دریچه كوچك سلول سی و دو هی قربان صدقه ام رفتی، هی گفتی كه به ما افتخار می كنی، هی برایم گفتی كه همه خبرهایم را دنبال می كنی، یادت هست می گفتی دلت می خواهد قیافه ام را ببینی؟ و من می گفتم بیا پشت دریچه سلول، وقتی می روم دستشوئی، من هم دوست داشتم ببینمت!

سوت كوچكی می كشیدی هر روز و من سریع می آمدم جلوی دریچه، چند بار آمدند و بردندت، یادت هست؟ یك بار رفتی پیش قاضی و بهت گفته بود: "قبول كن كه مأمور وزارت اطلاعات باشی و با ما همكاری كنی، همین حالا آزادت می كنیم!" گفتی دلم قبول نكرد، یادت هست برایم تعریف می كردی كه ده روز توی زندان گوهردشت شلاق زده بودند كف پاهایت؟ می گفتی اثر شلاق هنوز روی بدنت هست و هی قسم می خوردی كه من باور كنم شكنجه شدنت را و من باور كرده بودم، می گفتی به دخترم گفته ام اگر تو را هم ده روز كف پایت می زدند به همه چیز اعتراف می كردی! سلول انفرادی سی و یک چقدر وعده و وعید داده بودنت! هر بار كه می رفتی و می آمدی مرا خبر می كردی كه بیایم دم دریچه و حرف بزنیم، صدایت توی گوشم است وقتی صدایم می كردی: "شیوا، هستی؟"

برایم گفتی كه برای تمام اعتراضات بعد از انتخابات در ایران بوده ای، هی می آمدی و می رفتی، گفتی كه بازجویت گفته است: "تو آن قدر احمقی كه آدم از حماقتت می ترسه!" آخر مگر می شود یك نفر این همه پول بلیط و سفر بدهد برای این كه در تمام اعتراضات باشد؟ روز قدس، ۱۸ تیر، ۱۳ آبان، ۱۶ آذر، عاشورا، گفتی روز دستگیریت توی خیابان یك ماشین با چند مرد ریخته بودند روی سرت و تو را كشان، كشان انداخته بودند توی ماشین، یك شب سلول دوازده بودی، پیش مهوش و فریبا ، زندانیان بهائی ، بعد ده روز بردنت گوهردشت زیر شكنجه، جلوی دوربین نشستی و اعتراف كردی به آنچه كه نباید و دوباره برت گرداندند به اوین، نه ماه انفرادی، من قبلم درد می گرفت وقتی می دیدم تو هنوز انفرادی هستی و صدای خندیدن های سرخوشانه ات را كه می شنیدم توی بند می گفتم: "عجب روحیه ای دارد!" با نگهبان ها گرم گرفته بودی، كس دیگری نبود كه حرف بزنی با .....

جمله های توی ذهنم منظم نمی آیند، حتی خاطرات، می خواهم گریه كنم، نمی شود! چیزی توی گلویم گیر كرده، صدایم درنمی آید، فقط خاطره است، فقط همه چیز دارد از جلوی چشمانم رژه می رود و من گریه نمی كنم، باید گریه كنم، این بغض می ماند توی گلویم و راه نفسم را می بندد اگر رهایش نكنم، اولین بار كه همدیگر را دیدیم توی ماشین ملاقات ۲۰۹ بود، تا گفتم كه هستم بغلم كردی و كلی بوسیدیم، یادت هست گفتم شما چقدر خوشگلید؟ مقنعه سرت كرده بودی و موهایت را كج كرده بودی و كمی از زیر مقنعه پیدا بود، چادرت را انداخته بودی روی شانه هایت وعجیب زیبا بودی و من می خندیدم و می گفتم: "قبول نیست، شما خیلی خوشگلید!" از شكنجه هایت گفتی، آن موقع دیگر رفته بودیم بند یک، روزهای پایانی سال بردنت توی خانه، همان جا توی خانه خودت، با لباس های خودت، نشستی جلوی دوربینشان، به هوای این كه شب عید آزادت می كنند، بازجو گفته بود كه شب عید آزاد می شوی! نشدی! ماندی توی همان سلول انفرادی سیزده!

و هر هفته توی ملاقات سلامی و حرفی تا هفته بعد، همسایه دیوار به دیوار بودیم تا مدت ها، تو سلول سی و یک، من سلول سی و دو، بعد بردنمان بند دو، تو رفتی سلول بیست و پنج و من رفتم سلول بیست و چهار، یادت هست چقدر هی صدا می کردی: "شیوا، اینجائی؟" آوردنت بیست و چهار؟ چقدر احساس تنهائی می كردی و توی آن راهروها من اما جوابت را نمی دادم توی سلول بیست و چهار و به الهام می گفتم: "بابا این عجب جرأتی داره، دم اتاق نگهباناس داره منو صدا می كنه!" و بعد تو سلول چهارده و من سیزده و باز جایمان عوض شد، تو رفتی سیزده و من آمدم چهارده! همسایه دیوار به دیوار بودیم چند ماهی از بندی بودنمان، صدای خنده هایت می پیچد توی سرم، یك نفر آرام صدایم می زند: "شیوا، هستی؟" می خواهم بلند شوم، می خواهم بیدار شوم بروم دم دریچه، الهام آرام می نشیند جلوی دریچه و می گوید: "شیوا خوابیده" باز صدا می كنی و من هنوز خوابیده ام، خوابیده ام، شاید برای تمام عمر، كابوس است این، صدایت آرام می نشیند توی گوشم: "كجاست مادر؟ كجاست گهواره من؟"

صدای پای نگهبان، صدای آرام پای نگهبان، سرفه می كنی، یعنی كه نگهبان آمده! می روم عقب از پشت دریچه سلول، عصر است، می نشینم پشت در، نزدیك دریچه پائینی، بخوان برایم، من: "طاقت بیار رفیق و سر اومد زمستون" ، بهاره: "زده شعله در چمن" ، تو هم كه آواز می خوانی از سلول سی و یک و من هر روز آهنگ درخواستیم همان ترانه گوگوش است: "دلم بدجوری تنگ خانه است و آغوش مادر" ، صدایت می پیچد در سكوت راهرو، زینب می گفت شوهرت هم اعدام شده بود، می گفتی هلندی هستی، ما "سارا" صدایت می كردیم و نگران سارا شورد آمریكائی بودی كه توی سلول بیست و دو روزهایش را شب می كرد و گاهی آرام صدایش می زدی: Sara, can you hear me? و هی از سرنوشت سارا می پرسیدی و دلت می خواست با تنهائی هایش شریك باشی و نمی دانستی كه او صدای آرامت را از فاصله یك راهرو نمی شنود!

و باز دوباره و دوباره، سارا آزاد شد و برگشت آمریكا، من آزاد شدم و برگشتم به آغوش مادر، تو اما ماندی، همسایه دیوار به دیوار! تو ماندی و باورت نمی شد آن بازجوئی كه از خوبی هایش تعریف می كردی این چنین عاقبتی را برایت ترسیم كرده باشد! "قبول نیست، شما خیلی خوشگلی!" جای دستهایت روی شانه هایم است، نرمی آغوشت را روی سینه هایم حس می كنم، وقتی بغل كردیم هم را و تو مرتب می گفتی كه: "قوی باشیم، تمام می شود این روزها" یادت هست؟ هی می گفتی كاش من را بیاورند پیش تو، نیاوردند! نه ماه انفرادی بودی تا كسی نفهمد شرح شكنجه هایت را ! هی ذهنم می رود به لحظه آخر كه داشتی می رفتی به سمت طناب دار، "سارا" خیلی دلم می خواهد در آن لحظه ها صدای خنده هایت گوش مأموران را كر كرده باشد، خیلی دلم می خواهد آنجا هم به همه گفته باشی قوی بمانند، خیلی دلم می خواهد پایت نلرزیده باشد روی آخرین پله، كاش خوانده باشی، كاش آواز سر داده باشی و سر اومد زمستون را زمزمه كرده باشی.

حالم بد است، این بغض لعنتی هی بالا و پائین می رود توی گلویم، راه نفسم را بسته، به خودم قول داده ام نشكنم از درد روزگار اما مگر می شود؟ مگر می شود كه تو بالای چوبه دار ایستاده باشی و من خرد نشوم؟ زیر بار این همه ناتوانی؟ مگر می شود نشكست در این روزگار؟ سارا، سارا، سارا، باورم نمی شود این روزها را، كاش آرام صدایم می زدی و چشمم را باز می كردم می آمدم جلوی دریچه و حرف می زدیم باهم، كاش برایم بخوانی دوباره تمام سرودهای این دیار را، من اینجام و قلبم جا مانده، جائی میان آن دیوارها و راهروها، جائی میان آن پله ‌آخر، آن طناب كه دیشب گردنت را در میان گرفته بود، من اینجام و قلبم آنجا جا مانده است، حالا ، حالا كه رها شده ای از آن بند، از آن دیوارها، از آن همه تكرار، بخوان برایم، همان قسمتش را كه دوست داشتم و بغض می كردم با آن، بخوان: "نگو بزرگ شدم، نگو كه سخته، نگو گریه دیگه به من نمیاد، بیا دستامو بگیر، نوازشم كن، دلم آغوش بی دغدغه می خواد" بیدار كه شوم این كابوس رفته است، تو هستی و صدایت آرام می پیچد توی راهرو: "شیوا، هستی؟"

http://jahanezan.wordpress.com/2012/02/01/17113

 
 


بخش: 
انتشار از: