هزار و یک داستان زهره تنکابنی از زندان

زهره صدیق تنکابنی سه سال در زمان رژیم پهلوی و نه سال در زمان رژیم جمهوری اسلامی زندانی بوده است (دوازده سال!) و در عاشورای ۱٣٨٨ نیز شبانه او را در خانه اش دستگیر کردند و چهل روز در زندان بود و یک سال محکومیت گرفت! کتاب "ریشه در خاک" را زهره به تازگی درباره یادمانده هایش از زندان های رژیم های پهلوی و جمهوری اسلامی نوشته است، زهره هم اکنون در ایران است!

 

 

"ریشه در خاک" زهره در واقع نامی است که خود زهره را نیز توصیف می کند، کسانی که زهره را از نزدیک می شناسند می فهمند چرا نام این کتاب "ریشه در خاک" است، شهرزاد ما چریک فدائی است که عاشق خاکش است، خاکی که همه عمر زندانش شد! کتاب "ریشه در خاک" نوشته: "زهره تنکابنی" انتشارات: "فروغ" تابستان ۱٣۹۲- ۲۰۱٣

شهرزاد قصه گوی ما، قصه پر غصه چهار هزار و سیصد و هشتاد روزه را در کتاب "ریشه در خاک" باز می گوید، او این داستان طولانی را به اجبار سلطان که عجله دارد تا بشنود در ۲۲۰ صفحه خلاصه می کند تا عمرش کفاف آن دهد، داستان هائی آن گونه که هر روز و یا هر سالش را می توان کتابی نوشت، شهرزاد قصه گوی ما یعنی زهره صدیق تنکابنی۱۲ سال از عمرش را در زندان های آن رژیم و این رژیم سپری کرده (۱) در آستانه هفتاد سالگی است و بیش از نیمی از عمرش را در مبارزه گذرانده، مبارزه برای آزادی، برای برابری و عدالت اجتماعی، او همچنان در امروز روز ایران یک فعال اجتماعی است، در کودکی چالشش برای برابری در خانه مادری، با پدری که ملای ده است برای درس خواندن بود! زهره امروز برای ایرانی عاری از جنگ در مادران صلح تلاش می کند.

زهره در ایران زندگی می کند، زمان نوشتن کتاب دوره حکمرانی احمدی نژاد است، پس زهره به دور از عشوه های شهرزاد خطاب به مردمش که همه هنگام عاشقشان است سه دوره مختلف زندان بودنش را سریع و با شتاب روایت می کند، گوئی که سلطان با شمشیر بلند دموکلس بر سرش ایستاده است! بارها زهره در زندان برای آن که سربلند بماند اقدام به خودکشی کرد و نوشتن این کتاب ۲۲۰ صفحه ای برای زهره ای که در تاریخ زندان دوازده ساله اش سربلند ماند اقدام به خودکشی دیگری است! زهره در دهان اژدهای پر خشم می نویسد، راستی چرا این گونه می کند؟ شاید در آخرین دستگیریش در عاشورای ۱٣٨٨ وقتی زهره خود را بار دیگر در زندان می بیند او را نگران می کند مبادا با حرف های نگفته در سینه، برود!

پس در آنجا با خود عهد می بندد که بنویسد، حکایت سالیان دربندش چندین هزار و یک شب است، حکایت کسانی که دیگر نیستند، او با شتاب حکایتشان می کند، او در واقع وصیتنامه می نویسد، از این که مباد روزی از روزها که در خانه است دیگر نباشد و یا در کوچه ای که گذر می کند بیگانه ای راه بر او ببندد و یا حکایت هائی دیگر که بر سر دیگران آمد! زهره گاه سخت ترین لحظات را در چند جمله نگاشته و از روی آن گذر کرده است، نگاشتنش با بیم و ترس همراه شده، زهره کتاب را در زندانی نوشته که اسمش زندان اوین نیست، زندان ایران زمین است! به نظر نمی رسد زهره در نوشتن این کتاب در پی شهرت و جنجال باشد، او نیک آگاه است در سرزمینی که "مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد" (۲) یعنی چه؟ و زهره می داند با نوشتن این حکایت حصار حفاظتی نازکی که بر سر خود دارد را خواهد شکست! او اما مرگ را به جان خریدار است! نه از آن رو که ارزش زندگی را نمی شناسد بلکه از آن رو که آن را خوب می شناسد، او عاشق زندگی است، قدر آن را می شناسد، زهره ادعا نمی کند نویسنده و یا تاریخ نویس و یا جامعه شناس است، او حتی از این که نویسنده ای را نمی یابد در زمان حیاتش داستانش را بنویسد گله مند است.

شهرزاد قصه گوی ما شهرزاد زیبائی است که در گرد و خاک های سرزمین شمال می بالد، پدر که آخوند ده است مانع درس خواندن او می شود! زهره بی آن که بخواهد در سرزمین شمالی یک فمنیست ذاتی بار می آید بی آن که در آن زمان بداند! در این کتاب اگر چه ممکن است اینجا و آنجا جمله ای را بیابی که او را ضد زن بنامیش و بگوئی این نگاه تو به زن از آبشخور یک نگاه مردسالار است که از گذشته تا کنون با خود حمل کرده ای، در صفحه ۷۰ در توصیف خانم خدائی یکی از مسئولان بند زنان می گوید: "..... هر روز از صدای پاشنه صناریش می فهمیدم که دارد می آید، به نظرم زنی فاسد می آمد و وقتی می آمد برخلاف دیگران اعتنایی به او نمی کردم و سلام هم نمی گفتم و بر خلاف بقیه جلوی پایش بلند نمی شدم ....." اما ..... زهره با پسران ده هم بازی است، پدر را برای برابری با برادرانش به چالش می کشد و بالاتر از آن چه برادران دارند کسب می کند، درس می خواند و دانشگاه و راهی خارج می شود و چریک می شود! "..... از آنجائی که همه این حکام به شدت خودکامه و مستبد بودند و راه مبارزه مسالمت آمیز را می بستند از این رو همواره این مبارزه مسلحانه بود که در تاریخ ما سمبل دشمنی با حاکمیت جابر محسوب می شد ....."

زهره در ۱۹ دی ۵۴ در رابطه با سازمان چریک های فدائی خلق توسط ساواک بازداشت می شود در زندان پهلوی با یک درجه تخفیف از اعدام به زندان ابد محکوم می شود و سه سال بعد روی شانه های مردم آزاد می شود عکس او را همه در صفحه اول کیهان و اطلاعات می بینند که روی شانه های مردم با لبخند دست تکان می دهد! زهره می نویسد برای آیندگان، برای نسل آتی، برای آنان که روزی تاریخ این دوران سخت را خواهند نوشت، او برای فمنیست هائی که می خواهند بدانند چرا در زندان دوره پهلوی زنان سیاسی بسیاری زندان بودند اما چرا و چگونه بود که در کمیته های مرکزی سازمان های سیاسی و یا هیأت های سیاسی شکل گرفته بعد از انقلاب تنها مردان یکه تاز میدان بودند می نویسد، زهره در صفحه ۹۰ کتابش اشاره می کند زنان زندانی آزاد شده بعد از انقلاب دور هم جمع می شدند: " ..... نکته ای که ذکر آن در این جا ضروری است مسأله عضوگیری من بود، در سال ۵٨ زنانی که زندانی بودیم به ما گفتند سازمان می گوید شما فراکسیون زنان زدید، یعنی چه؟ و نباید این چنین باشد، ما مقاومت کردیم ..... در یکی از دوره ها (تابستان سال ۵٨) دو تا از بچه های زندانی سیاسی تبریز که در تشکیلات تبریز فعال بودند از من پرسیدند تو عضو شدی؟ گفتم نه، گفت: چرا برای عضویت اقدام نمی کنی؟ گفتم برای من فرقی نداره، - اصلا می دانی چرا عضو نشدی؟ - نه، گفت برای عضوگیری تو از بچه ها نظر خواهی کردند، گفتند این شوهرش را آن قدر دوست دارد که نمی تواند به مبارزه ادامه دهد و برای همین تو را عضو نکردند! ....."

زهره در پاسخ به آنها با خود درگیر است، آن چنان که تا به امروز درباره آن می نویسد، در اعتراض می گوید: "..... آنها فکر نکرده بودند من ابد گرفتم و رضا ٣ سال؟ درسته من شوهرم را دوست داشتم و دارم ولی آیا فکر نکردند که آیا من در زندان منفعل شدم؟ و حتی با این که رضا زودتر آزاد شد من ماندم؟ آیا من عفو نوشتم؟ آیا من با ساواک همکاری کردم؟ آیا اینها دلیل نیست که من در کار مسأله سیاسی عشق به همسرم را دخالت نمی دهم؟ ....." آقایان در حال رهبری این سازمان و آن سازمان با هم به رقابت برخاسته اند و زنان در این رقابت راهی ندارند! برخی از زنان حتی به جرم بوسیدن لب یارشان روی اسمشان خط می خورد که حتی نتوانند عضو شوند و سرانجام پس از اعتراض های زهره او را اوایل سال ۵۹ عضو می کنند و مسئولیت بولتن سازمان را به او می دهند یعنی ..... این ماجرا که در یک صفحه گنجانده شد پاسخ سؤال فمنیست هائی می تواند باشد که در پی تحقیق این گونه مسائلند و می شود داستان ها از همین چند جمله بیرون کشید و درباره آن صفحات زیادی نگاشت.

سه سال بعد از آزادیش و کتاب آغاز می شود: "..... هنگامی که گفت پایت را بلند کن فهمیدم همان جائی رفته ام که سه سال پیش در پی انقلاب مردم از آن رهائی یافته بودم! ..... شکنجه من از حدود ۹ صبح شروع شد، آن قدر زدند که من دیگر نشمردم! اتاق شکنجه آنها مانند ساواک نبود، نورگیری که پله داشت و در پشت نگهبانی بند یک واقع بود، این سلول سرد و خاکی بود، صدا از آنجا به تمام بندها می پیچید، اتاق شکنجه ساواک اتاقی جدا در طبقه دوم بود و صدا از آنجا بیرون نمی آمد، نمی دانم چه شده بود که صدای فریادم در نمی آمد، نه این که ارادی باشد شاید یک شوک بود از حکومتی که ما حمایتش می کردیم، انتظار این را نداشتیم! ....." از فضای جوان زندان جمهوری اسلامی در سال ۶۰ می گوید، از فضائی که میانگین سنی هجده سالگانند! "..... در بند ما که حدود ٨۰ تا ۱۰۰ نفر چپ بودیم با بیلانی که گرفتم حدود ۷۵ درصد بچه ها یک یا دو اعدامی داشتند ..... در مورد نوجوانان اوضاع حتی رقت انگیزتر بود، همان طور که قبلا نوشتم در بند حدود ۵۰۰ نفری ما میانگین سن ۱٨ سال بود! یعنی آن قدر سن بین ۱۴ سال تا ۱٨ سال زیاد بود که این میانگین حاصل می شد! ....."

در تمام روایت ها مقایسه دو دوران زندان را می توانید بینید، از شکنجه شدنش تا افرادی که در این رژیم و آن رژیم با زهره در بند بودند، او حکایت می کند چگونه در سال ۶۰ آن قدر شکنجه شد که هم مسلکانش به او بدگمان شده بودند که مبادا اکثریتی نباشد! او را بایکوت می کنند! زهره را بعد از شکنجه آویزان می کنند تا دیگران را زیر ضرب ببرد، زهره اما خود زیر ضرب می رود تا دیگران را فدا نکند، او در مقایسه اش از دو زندان از بایکوت نوع دیگر سخن می گوید: "..... همین جا بگویم که در زندان جمهوری اسلامی خصلت غیر انسانی بایکوت برایم روشن شد، بایکوت ویران کننده روح انسان است ..... به هر حال ما در زندان اشتراک منافع داشتیم و آن هم مقاومت در برابر ساواک بود، بر خلاف دوران زندان جمهوری اسلامی که هر کس فکر می کرد خودش بر حق است و دیگران هیچند! ..... یکی از تلخترین خاطرات من از زندان نه برخورد زندانبان بلکه بایکوتی بود که از سوی بچه های چپ و خودمان بر من می رفت! ....." در ص ۱۴۷ کتاب زهره از آزار جنسی خود می نویسد: "..... حالا پس از آن ماجرا از ساعت ٨ صبح آویزان بودم، بازجوها برای ناهار رفتند، دست راستم که چادرم را گرفته بودم خسته شد، چادرم را رها کردم، مطمئن بودم که لباسم کاملا پوشیده است، در همین حال یک نفر آمد و از پهلو به پستانم زد! او صدایش را تغییر داده بود اما من که به صدا حساس بودم او را شناختم، او بار دیگر صدایش را خفه کرد و گفت چادرت را بگیر، من چادرم را گرفتم، او بار دیگر به پستانم زد، من به شدت ناراحت شدم ....."

زهره حکایت می کند چگونه به دختری جوان تجاوز می کنند: "..... اتفاقی بود که برای دختر جوانی افتاد، ماجرا این بود که شبی بند ۲۴۶ پائین را برای بردن به حسینه صدا می کنند، یکی از دختران در حین رفتن از دیگر همبندانش عقب می افتد، پاسداری به او می گوید تو برگرد و او را به اتاقکی که در ورودی بندها بود می برد، در آنجا به آن دختر جوان تجاوز می کند، او در پی فریاد زدن دخترک با چوب به گردنش زد به طوری که تا مدتی چیزی به یاد نمی آورد! او بعد که به هوش می آید خود را لخت می بیند، از سوی دیگر بچه هائی که از حسینیه بازمی گردند پس از سرشماری متوجه شدند یکی نیست! حدود چهار صبح دختر آمد در حالی که حالش به شدت بد بود، او نامزد داشت و به همراه نامزدش دستگیر شده بود اما مسئولین زندان برای جمع کردن ماجرا با تهدید دختر و نامزدش با ترتیب دادن صحنه اعدام دروغین از او کاغذی می گیرند که در زندان هیچ آزار و تجاوزی به وی نشده است! آن دختر تا سال ۶۴ یا ۶۵ بدون حکم در زندان بود و بالاخره آزاد شد، در تمام این مدت بیمار بود به طوری که همه فکر می کردند سرطان خون دارد، این ماجرا را لاجوردی شخصا جمع کرد! ....."

او در چند جای کتاب از تواب ها سخن می گوید: "..... در این هنگام در زندان دو دسته تواب بودند، یک دسته تواب هائی که در کمیته مشترک یا بند ۲۰۹ که تحت نظر سپاه بود ساخته می شدند و تحت فرمان اطلاعات سپاه بودند، دسته‌ دیگر تواب هائی بودند که در زندان اوین تحت نظر دادستانی انقلاب تربیت شده بودند و بسیار قسی القلب و بی فرهنگتر بودند، آنهائی که توسط سپاه تواب شده بودند ظاهرا حالت دموکراتیک تری داشتند! آن زمان اطلاعات سپاه بند ۲۰۹ اوین را که از زمان شاه معروف بود در دست داشت، این بند را در سال ۶۱ به اطلاعات سپاه داده بودند و اسم آن بند ۲۰۹ بود، در سال ۶۱ در بند ۲۰۹ عده ای از بچه های مجاهد ظاهرا تواب شدند، آنها بچه های بسیار مقاومی بودند که خیلی شکنجه شدند ..... به این ترتیب تواب های ۲۰۹ را جمع کردند، تمام مردان تواب بند ۲۰۹ را پس از شکنجه های بسیار همان دو سال اول اعدام کردند، زنان را هم که حدود ۱۵ تا ۲۰ نفر بودند در سلول ها و بندهای زیر زمین که شرایط بسیار نامناسبی داشت نگاه داشته بودند و سعی داشتند که واقعا توابشان کنند ولی موفق نشدند ..... زنان مجاهد ۲۰۹ را سال ۶۶ به بند آوردند و در کشتار زندانیان سیاسی سال ۶۷ اعدام کردند، در واقع از تمام زنان و مردان تشکیلات ۲۰۹ مجاهدین کسی زنده بیرون نیامد، حتی یکی از آنها را که کاندیدای نمایندگی مجاهدین از مشهد بود با این که تواب شده بود اعدام کردند! ....."

هزار و یک داستان های زهره دلچسب هیچ سلطانی نیست! حتی سلطان های کوچکی که هنوز در بند ایدئولوژی های ناب خویشند و انسان را با مطلق نگری و با سیاه و سفید دیدن مسائل قضاوت می کنند بی آن که کتاب را بخوانند ناصادقانه در نقد آن که نه، در واقع در فحاشی آن قلم می زنند بی آن که حداقل حرمت قلم را نگه دارند! "ریشه در خاک" هزار و یک داستان کوتاه شده است، جدا از ایرادهای دستوری که باید در فرصتی دیگر آن را ادیت نمود اشکال دیگری نیز دارد و آن این که حکایت ها بعد ندارند، ماجراهای طولانی بندی و سلولی شخص دوم و سوم و چهارم ندارد و این شاید از آن روست که زهره در ایران زندگی می کند! او می اندیشد زندگی دیگران را به مخاطره نیاندازم و یا برای این که افراد را نرنجاند در نتیجه همسلولی ها و افراد زندانی در ماجراهایش غایبند! او در ابتدای صفحات کتاب اسم چند نفر را می آورد بی آن که ماجراهایشان را توضیحی دهد اما در دوره جمهوری اسلامی که زمان طولانی تری در آن به سر برده انسان های دور و برش در ماجراها غایبند و این بعدهای کتاب را خالی می کند و کتاب به یک گزارش تبدیل می شود، گزارشی به مردمی که ..... اما روایت عاشقانه هایش با رضا هم بی ابعاد است، هیجان عشق به قول خودش ده ها ساله اش را، عشقی که به قولی از کودکی و یا نوجوانی آغاز شده را با خواننده تقسیم نمی کند.

زهره در زندان و با استفاده از تجربیاتش باعث نجات جان انسان های جوان و عزیز شد، حضورش سبب بالا بردن تجربه افراد جوانی بود که تجربه ای از زندان به ویژه زندان جمهوری اسلامی نداشتند، حکایتی از خودم با زهره در سال ۶۷ را در اینجا ضروری می بینم بیاورم: از اعتصاب غذای خشک و شکنجه نماز بازگشته ام، با کوله باری از درد و شکنجه و هنوز لرزان و ترسانم، این که نکند مرا دوباره ببرند شکنجه کنند و آن گونه بشکنند که نتوانم سر بلند کنم و تبدیل به توابی کنند که می خواهند، در آن حالت درد زمانی که زهره مرا می بیند بی آن که حرفی به او زده باشم می گوید: "عفت نگران چه هستی؟ نگران نباش ما که در تشکیلاتی نبوده ایم!" متعجب به او می نگرم، از کجا او ذهن مرا خوانده؟ از کجا نگرانی هایم را دیده؟ حرفش آبی است که روی آتش فشانده، نفسی از اعماق می کشم، او با این جمله اش مرا آسوده می کند! به همین گونه جوان هائی که بر سر ماندن در زندان می خواهند گوی سبقت را از هم ببرند، تلاش و نصیحت های زهره است که سبب می شود تا دختران جوانی که دانش آموز آمده بودند با سربلندی در پایان حکمشان از زندان به خانه روند بی آن که فضای دردناک و کشنده زندان در سال ۶۷ روح و روانشان را مسموم کند.

زهره اما در کتابش از هیچکدام از اینها، تجربیات مهم سخن نمی گوید، آیا وقت تنگ است؟ آیا زمان مناسب نیست؟ و یا فروتنیش سبب این کار می گردد؟ اما او این گونه است، همه هنگام زهره را سمبل مقاومت می دیدم و حرف هایش را که گاه به تندی گفته می شد در بیشتر اوقات با دل و جان می پذیرفتم، او شهرزادی است که روزها، ساعت ها با من نشست، حرف زد و استدلال آورد تا با مینو سخن بگویم، مینو می خواست در اعتراض، اعتصاب غذای خشک کند، در آن زمان آن دو به دلائلی باهم حرف نمی زدند، زهره اما نگران او بود، برای این که او دست از اعتصاب غذای خشک بردارد و به زندگی نگاهی دیگر اندازد آن قدر گفت و گفتم تا سرانجام مینو پذیرفت که اعتصاب غذای خشک در این شرایط زندان غلط است و مرگی دیگر است، سال ۶۷ ، سال خون، سال غم و درد، عشق نوجوانی و همه سال های زندگی زهره را از او ستاندند، علیرضا کیایی همسر زهره را می گویم، اسفندماه ۶۰ است، به سراغ زهره می روند و زهره را با خود می برند و دنبال شوهرش هستند، در آن هنگام در خانه نبود و او را هم دستگیر می کنند، عشق بزرگ زهره را، رضا را که به خاطر زهره سیاسی شده با خود به اوین می برند، رضائی که یک بار خود زهره در سال ۱٣۶۰ در حالی که در زندان است ضامنش می شود تا از زندان آزاد شود اما دو سال بعد در مرزی برای خروج از کشور دستگیرش می کنند و به سه سال محکومش می کنند، در سال ۶۷ رضا هم جان به درنمی برد! او وصیتش را در دستمالی گلدوزی می کند، شعری که زهره و رضا آن را با هم زمزمه می کردند، بعد از دادن ساک لباس ها در آذرماه ۶۷ خانواده اش آن را در جیب کتش پیدا می کنند!

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه برتر از بی بقای خاک

رضا آن گونه رفت که زهره دوست می داشت خود برود، او از ایمان خود کوهی ساخت و زهره تنها ماند و زهره صدای همه درد شد، غم سنگینش فضای بند شد، آن گونه که روز او را آرام می دیدی مشغول ورزش است و یا با جوانی در حال صحبت و کتاب خوانی است اما شب هنگام دوستان و هم اتاقی هایش از فریاد ناله هایش از خواب بیدارش می کردند! او فلج شد، آن گونه که باید چند نفره بر دوشش می گرفتیم تا به توالت ببریمش، زهره که دلدار همه بود در غم و درد و شانه اش شانه همه ما، اینک آن گونه بود، من با دیدن او سکوت می کردم و غم درد اعدام همسرم را از او هم پنهان می کردم، آن گونه شد که من در آن همه درد تنها شدم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

تکه ای از کتابم "فراموشم مکن" (٣) زهره را در سال ۶۷ به تصویر می کشد: "عید می آمد و ما در سلولمان عید نداشتیم ولی زندگی می بایست جاری می شد، به فکر نظافت بند بودیم، بندی که هر گوشه و کنارش حکایت تلخ و شیرین قصه‌ دخترانی را داشت که تا چندی قبل در آن بند با ما می زیستند و امروز نبودند! انگار درد و غصه در گرد و خاک بند جا خوش کرده بود! ..... همیشه در آن موقع سال چندین و چند سبزه روی طاقچه‌ اتاق ها خودنمائی می کرد، امسال از سبزه خبری نبود با این حال بچه ها هفت سین گذاشتند، تحویل سال ۱٣۶٨ ساعت ۹ شب بود، اکثر بچه های اتاق ها آمده بودند، جلوی تلویزیون، هفت سین را فردین و مادرطاهره چیده بودند زیر تلویزیون، راهروی بند سالن سه آموزشگاه، بند سه دیگر آن بند سابق نبود، روح نداشت و غم و اندوه جای همبندی های از دست رفته را را پر کرده بود، بند شده بود گورستان، دور هفت سین ‌بودیم اما انگار برای عزاداری از دست رفته ها آمده بودیم، گوئی زندگی تمام شده بود، همه می خواستند عید را از خود دور کنند، آن عید برای هیچکس شادی نیاورد، زهره از اتاق بیرون آمد، رفت ته راهرو، نشست زیر تلویزیون، نزدیک هفت سین، آرام و بی صدا، مثل بقیه، مادرطاهره آمد حرفی بزند، بغض زهره ناگهان ترکید، زد زیر گریه، های های، های های، ضجه می زد مثل مادر بچه مرده، های های، دیگران، در آغوش ‌گرفتن زهره و دلداری دادن او اما مگر دیگران دست کمی از خود او داشتند؟ چه کسی دیگران را دلداری دهد؟ این فردین تکیده و رنجور بود که بین ما می چرخید، دستی بر سر این، بوسه ای به چشمان نمناک دیگری، او نمی دانست با کی حرف بزند؟ و چه بگوید؟ هر یک در درون تنهائی خود خزیده بودیم، تلویزیون آغاز سال نو را اعلام ‌کرد ....."

زهره سه سال از سال های زندگیش را در لندن گذراند، با آن که زهره در آن دوران درس خواند و کار کرد اما غربت سنگینش برای او آزار دهنده بود، به یاد می آورم زمانی که خواستم به غرب کوچ کنم زهره به من گفت زندگی در آنجا اصلا آسان نیست، غربت است و تو حساسی و رنج خواهی کشید، ریشه در خاکش از همین جنس است، او، جان به در بردگان، آنهائی که در سرزمینی به نام "خارج از کشور" زندگی می کنند را محکوم نمی کند، او این گریز ناگزیر را می شناسد، از این که همه آنها رهائی یافتند و بالای دار نرفتند خوشحال است، او آرزو می کند ای کاش سرزمینی داشت که همه می توانستند در آن ببالند و جوانانش راهی دیار دیگر نشوند و برای همیشه ماندگار آنجا باشند، او برای خود آن می پسندد که در سرزمین مادریش علیرغم کاستی ها بماند و ریشه اش در همان جا باشد و همان جا بمیرد، او همه هنگام که به این طرف می آید عجله دارد که بازگردد و وصیتی دارد اگر در این طرف حالم بد شد مرا به خانه مادریم برگردانید!

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم؟ نمی دانم!

این شعر فریدون مشیری انگار برای زهره است و یا خود زهره این شعر را سروده! "ریشه در خاک" زهره در واقع نامی است که خود زهره را نیز توصیف می کند، کسانی که زهره را از نزدیک می شناسند می فهمند چرا نام این کتاب "ریشه در خاک" است، شهرزاد ما چریک فدائی است که عاشق خاکش است، خاکی که همه عمر زندانش شد: "..... تا کنون هرگز احساس آزادی نکردم، در واقع در بیرون از زندان اوین، در تمام ایران، در مسافرت ها، در جشن ها و عزاداری ها همیشه چشم هائی را مواظبم دیدم ....." و در ۲۲۰ صفحه کتاب، در خط خط آن، در شتاب گفته هایش، وحشت از مرگی ناگزیر است که در آن سرزمین به هنگام و نا به هنگام سراغش خواهد آمد، زهره وصیتش را نوشت برای خلقی که می خواست خود را فدایشان کند، برای سرزمینی که ریشه در خاکش داشت و عاشق آن خاک بود، زهره در آخر کتاب وصیتش جملاتی می نویسد که در خواب و بیداریش، در زندان و بیرون، از آن وحشت دارد، او می نویسد: "..... آن چه در این کتاب آمده است تقریبا تمام آن واقعیت هائی است که خود شاهد بوده ام و اگر روزی به هر دلیلی وادار به کتمان آن شوم خود نیستم! ....."

عفت ماهباز - لندن - فوریه ۲۰۱۴

www.efatmahbaz.com

efatmahbas@hotmail.com

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

زیر نویس ها:

۱ - زهره سه سال در زندان دوران پهلوی و نه سال را در زندان جمهوری اسلامی گذراند و در عاشورای ۱٣٨٨ نیز شبانه او را در خانه اش دستگیر کردند و چهل روز در زندان بود و یک سال محکومیت گرفت!

۲ - مزد گورکن، شعر احمد شاملو

٣ - فراموشم مکن، نوشته عفت ماهباز

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

عفت ماهباز نویسنده این نوشتار هفت سال در زندان ها و شکنجه گاه های رژیم جمهوری اسلامی زندانی بود، برادر و شوهرش اعدام شدند و خودش هست و نیستش را در دوزخ رژیم ولایت فقیه رها کرد و به فرامرز گریخت! یکی دیگر از نوشته های عفت ماهباز را در لینک زیر بخوانید:

http://www.iranglobal.info/node/28188

 

 

منبع: 
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=58181
انتشار از: