از ایران فقط صدای "مرگ بر" به گوش می رسد!

ژیلا کرم زاده مکوندی: از دادگاه حکم آمد که ٤ سال زندان بود و بعد از تجدید نظر شد ۲ سال! من دو سال از عمرم را که می توانستم بیرون خیلی کارها را انجام دهم در زندان از دست دادم ولی پشیمان نیستم، خیلی هم خوشحال هستم کنار کسانی بودم که یاد گرفتم، دلم می خواست از بهمن ماه حرف بزنم اما هر چه فکر می کنم می بینم دستاوردی نیست! از کدام دستاورد حرف بزنم؟

 

 

ژیلا کرم زاده مکوندی در گفتگو با فرشته قاضی / از ایران فقط صدای "مرگ بر" به گوش می رسد!

بازی دستبند

با دستان کوچکم

نگاه سرد زندانبان

به کجا می برد؟

مرا چنین شتابان؟

این شعری است از ژیلا کرم زاده مکوندی که در نامه ای از زندان نوشته بود، هنرمند و شاعر و از حامیان مادران عزادار که حالا دیگر به مادران پارک لاله  تغییر نام داده اند، ژیلا کرم زاده مکوندی که پس از دو سال از زندان آزاد شده است در مصاحبه با "روز" می گوید از این که دو سال از عمرش را در زندان گذرانده پشیمان نیست و پس از آزادی هم همچنان حامی مادرانی است که فرزندانشان کشته شده اند، او که به دلیل همراهی با مادران عزادار بازداشت و زندانی شده می گوید که در زندان و از سوی بازجو و بازپرس پرونده به این دلیل که مادر نیست و بچه ای ندارد بارها مورد تمسخر و تحقیر قرار گرفته است!

خانم کرم زاده مکوندی از تهدیدها و فشارهائی می گوید که بر مادران پارک لاله و حامیان آنها اعمال می شود: "به خاطر این که صدای مادران را خاموش کنند و اعتراضات بیشتر نشود مادران را تحت فشار می گذارند! الان همه مادران تحت فشار هستند، مادرانی را که بچه های دیگری هم غیر از بچه ای که از دست داده اند دارند، تهدید می کنند! مادری که بچه های دیگری هم دارد چه باید بکند؟ این تهدیدها باعث می شود به خاطر امنیت بچه های دیگر حتی از دادخواهی بگذرد اما اینها نتیجه فشار و تهدید است و بخششی نیست، گذشتی نیست، بلکه در ظاهر می گذرد، مادران می گویند ما می خواهیم قاتل بچه هایمان معرفی و دادخواهی شود بعد تصمیم بگیریم که می بخشیم یا نمی بخشیم."

با ژیلا کرم زاده مکوندی روز ۲۲ بهمن مصاحبه کرده ام، روزی که به گفته او فقط صدای مرگ از خیابان ها شنیده می شد: "امروز راهپیمائی ۲۲ بهمن غیر از مرگ هیچ چیزی نبود! مرگ بر این و مرگ بر آن و ..... از بچه کوچک می گفت مرگ تا آدم بزرگ! فقط صدای مرگ می آمد، این خیلی باعث تأسف و ناراحت کننده است، ما می خواهیم برای بچه هایمان از زندگی بگوییم نه از مرگ، کاش روز ۲۵ بهمن که سالروز حصر است رفع حصر و آزادی زندانیان سیاسی از خیابان ها به گوش برسد و از زندگی بگوئیم."

خانم کرم زاده شما دو ماه مانده به پایان محکومیتتان آزاد شدید، وقتی خبر آزادیتان را شنیدید چه حسی داشتید؟

من برای مرخصی آمده بودم که خبر آزادیم را در سایت ها دیدم، از روی نوشته ها فهمیدم، برای پیگیری کار یک زندانی رفتم دادستانی، آقای خدابخشی گفت که تو آزاد هستی، برو سرت را بینداز پائین و کاری به کار کسی نداشته باش! گفتم درست است که من آزاد هستم ولی همبندی های من در زندان هستند و نمی توانم نسبت به آنها بی تفاوت باشم، با حالت قهرآمیزی مرا از اتاقش بیرون کرد! وثیقه ای را که برای مرخصی داده بودیم دادند و مرا از اتاقش بیرون کرد و گفت: "برو دیگراینجا پیدایت نشود برای پیگیری کار زندانی ها !" ولی خب من کار خودم را می کنم و پیگیری می کنم، وقتی خبر آزادی را شنیدم خیلی به هم ریختم، یکی از دوستان خیلی نزدیکم حکیمه شکری آنجاست، من پاره ای از تن و وجودم آنجا مانده، وقتی گفتند آزادی فکر می کردم حکیمه هم آزاد می شود، بعضی حکم های خیلی بالائی داشتند، مثلا فکر نمی کردم کسی را که حکم ۱۵ ساله دارد آزاد کنند اما فکر می کردم کسی که ۲ سال یا ۳ سال دارد را آزاد می کنند اما نشد! روحیه ام خیلی بد بود چون احساس می کردم بخشی از وجودم را در زندان جا گذاشته ام، هنوز هم همان احساس را دارم و تا آنها آزاد نشوند نمی توانم آرامش پیدا کنم، خیلی رنج می کشم.

بعد از آزادی چطور؟ مشکلی پیش نیاوردند؟

گاه تلفن هائی بوده که شماره ها را می شناختم و می دانستم از کجا است و مرا کنترل می کنند اما مستقیما تهدید نشده ام ولی می دانم که حکیمه در زندان تهدید شده و گفته اند اگر می خواهی آزادی مشروط شامل حالت شود باید همکاری و ابراز ندامت و توبه کنی! حکیمه تن نداده، آزادی مشروط حق همه زندانی هاست چه بهائی، چه مسیحی، چه سازمانی و چه سیاسی و ..... این حق همه زندانیان است که بتوانند از آزادی مشروط استفاده کنند اما نمی گذارند! الان هم یکی از خواسته های مادران آزادی حکیمه است و سایر زندانیان، حکیمه خیلی تلاش می کرد، به مادران سر می زد ولی هیچ کاری نکرده غیر از همدردی و همدلی با مادران، باز من دست نوشته هائی روی کامپیوترم داشتم که از مردم و تظاهرات نوشته بودم ولی حکیمه فقط همدردی می کرد با مادران، فقط هم حکیمه نیست!

سیدمحمد ابراهیمی یکی از حامیان مادران بود که خیلی آسیب دید توی زندان و الان بند ۷ مالی است، به خاطر یک اتهام مالی که البته جریمه ای بوده که پرداخت شده او را برده اند بند مالی، زندان جدا از آسیب هائی که به خودش وارد کرد از خونریزی معده و آسم و ..... باعث شد خانواده اش را هم از دست بدهد، مدتی امین الدوله بستری بود و واقعا حال خوشی نداشت، بعد از ۳۵۰ برده اند بند ۷ مالی در حالی که در ۳۵۰ از نظر روحی بهتر بود و در کنار زندانیان سیاسی بود و آرامش بیشتری داشت، می بینم که هیچ کجا نامی از او نیست! از زحمت هائی که این جوان می کشید، به مادران سر می زد، همراهی و همدردی می کرد هیچ نام و نشانی نیست! هیچکس همراهی نمی کند! این خیلی بد است که ما فقط به یک زندانی، دو زندانی خاص می پردازیم، همه زندانی ها ناعادلانه در زندان هستند و باید از همه آنها بگوئیم و آزادی همه آنها را بخواهیم.

شما به دلیل همراهی با مادرانی که فرزندانشان را از دست داده بودند بازداشت شدید، ممکن است برگردیم به عقبتر و بگوئید چطور شد بازداشت شدید؟

اولین بار در پارک لاله بود، به اتفاق ۳۰ تن از خانم ها ۱۴ آذر ۸۸ بازداشت شدیم، می خواستند ۱۶ آذر را یک جوری جمع کنند و خانم ها بیرون نباشند و بیشتر تمرکزشان هم بر مادران بود، می خواستند بیرون نباشند، ما که بازداشت شدیم همدیگر را نمی شناختیم، بیشتر هم رهگذر بودند اما دو روز که وزرا بودیم با هم آشنا شدیم و دیدیم این رهگذرهائی که با ما دستگیر شده اند چقدر آدم های شریف و بزرگی هستند، بعد ما را آزاد کردند ولی ما به تظاهرات ۱۶ آذر نرسیدیم، بعد به همان شکل ادامه می دادیم، هر شنبه می رفتیم پارک به همان شکل سکوت و آرامش، میدان را دور می زدیم و خواستهایمان را مطرح می کردیم، تا این که نزدیک بهمن که شد من دیدم دستگیری ها زیاد شده، به خصوص ۱۷ و ۱۸ بهمن همه را می گرفتند! آن روزها هر تلفنی به من می شد و هر خبری که می آمد حاکی از دستگیری بود! من واقعا توی شوک بودم که یعنی چی؟ چرا دارند همه را می گیرند؟ زمانی که نوبت خودم شد در خانه بودم، بغل در ورودی هالمان یک مبل بود که روی همان نشسته بودم، یکباره صدای چند مرد می آمد، داشتم فکر می کردم در ساختمان ما چنین موردی نداریم که ساعت ده و نیم شب توی راه پله ها این طور حرف بزنند!

حس کردم برای بازداشت من آمده اند اما رفتم توی اتاق و خودم را مشغول کردم، همان موقع صدای ضربه های در آمد و یکباره دیدم ۴ مرد توی هال ایستاده اند! خیلی ترسناک بود، به من گفتند: "کنار بایست!" یادم است وقتی اسمم را می خواند نام پدرم را اشتباه خواند، گفتم اشتباه آمدید اسم پدر من این نیست، یک آدم جا افتاده ای بود، گفت: "نه، خودتی!" بعد شروع کردند به گشتن خانه و همه جا را گشتند، حتی کشوهای لباس زیر را یکی یکی در می آوردند و تکان می دادند و ..... بعد هارد کامپیوتر و دفترچه تلفن ها را برداشتند و گفتند: "لباس بپوش!" موقعی که می خواستند مرا ببرند با اشاره به خواهرم گفتم که ۲۰۹ می برند! متوجه نمی شد چه می گویم و تمام مدت بازداشت من غصه می خورد که لحظه آخر چی گفته ام که متوجه نشده و خیلی عذاب می کشیده تا بعد که آزاد شدم گفتم می خواستم بدانید مرا می برند ۲۰۹ ! مرا که بردند، بازجوئی ها از بدو ورود شروع شد، اولین شب بازجوئی خیلی سخت بود، خیلی تحقیرآمیز بود بازجوئی ها !

تحقیرآمیز یعنی چطور؟

بازجو با لحن تمسخر مرا به اسم مستعارم صدا می کرد! اسم مستعاری که دوستانم صدا می کردند یا خودم زیر نوشته هایم می نوشتم، بعد به خاطر مادر نبودن مرا خیلی تحقیر می کرد! مدام با تحقیر و تمسخر می گفت: "تو که مادر نیستی چطور همراه اینها شده ای؟!" منظورش مادران پارک لاله بود، هم بازجو و هم بازپرس مرا به خاطر مادر نبودن خیلی تحقیر کردند که تو اصلا مادر نیستی و نمی دانی مادر چیست و ..... من تا جائی که می توانستم پاسخشان را می دادم.

چه پاسخی می دادید؟

گفتم مگر آدم باید حتما بچه ای را دنیا بیاورد؟ این همه زن که بچه هائی را بزرگ و مادری کرده اند مگر مادر نیستند؟ مگر مادر بودن به این است که حتما خود آدم بچه ای دنیا بیاورد یا اسم یک بچه در شناسنامه آدم ثبت شود؟ شب اول تا اذان صبح از من بازجوئی می کردند که بیشتر تحقیر و تمسخر بود! موقع اذان بازجو آستین هایش را بالا زده بود که برود نماز، مرا بردند جائی و گفتند: "لباس عوض کن!" و مرا بردند به سلولی که تاریک بود، رفتم داخل، یک نفر آنجا بود که کنار او خوابیدم، متوجه شدم هق هق گریه می کند، پتو را کنار زدم، دیدم دختر خیلی، خیلی جوان زیر ۲۰ سالی بود! پرسیدم: "چی شده؟" گفت: "من مادرم را می خواهم" همان جا بغلش کردم و گفتم فرض کن من مادرت هستم، توی بغل من آرام بگیر، بخواب، آن دختر بچه توی بغل من آرام گرفت و خوابید و من فکر می کردم اینها چه می دانند حس انسانی و عاطفی و مادری را؟ مرا تحقیر می کردند که تو مادر نیستی و حالا این دختر بغل من آرام گرفته و خوابیده، فردای همان روز آن دختر از من عذرخواهی کرد، گفتم: "من وقتی آمدم دلم می خواست عده ای مرا بغل کنند و دلداری بدهند بعد از ساعت ها بازجوئی و ..... شب اول هم بود ولی دیدم این من هستم که باید دلداری بدهم و شما را در آغوش بگیرم" آن شب گذشت و من ۳۵ روز تحت فشار بودم، همه جور، مدام تهدید می کردند به خاطر خانواده ام و می گفتند: "باید مصاحبه کنی!" که من تن به مصاحبه ندادم.

مصاحبه چی؟

می گفتند: "تو صدایت قشنگ و آرامبخش است و می تواند روی جوان ها تأثیر بگذارد! مصاحبه کن و با جوان ها حرف بزن و بگو که به خیابان نیایند و دست از اعتراض بردارند و ....." گفتم: "من نه کسی را دارم که منتظرم باشد نه چیزی برای از دست دادن دارم، همین جا می مانم و چنین کاری نمی کنم!" دو هفته مرا انفرادی فرستادند، فشارها زیاد بود که تن به مصاحبه بدهم اما خدا را شکر مقاومت کردم، تا این که با وثیقه آزاد شدم.

و بعد حکم صادر شد و دوباره زندانی شدید؟

بله، بعد از دادگاه حکم آمد که ۴ سال بود و بعد از تجدید نظر شد ۲ سال! من رفته بودم اداره گذرنامه که ببینم ممنوع الخروج هستم یا نه، فقط برای سؤال کردن رفته بودم، به محض این که اسمم را گفتم دو دقیقه نگذشت که دو مأمور آمدند و گفتند بازداشت هستی! برای من شوک بود، خب می دانستم حکم دارم اما تصور نمی کردم در اداره گذرنامه این طور بازداشت کنند و به زندان منتقل کنند! بدون هیچ وسائلی مرا به بند بردند!

اتهامی که نسبت دادند و بر اساس آن حکم صادر کردند چه بود؟

اتهام من روی کاغذ تشکیل مادران عزادار تحت حمایت جنبش سبز بود! اتهامات دیگر هم اجتماع و تبانی و اقدام علیه امنیت ملی بود، آنجا بیشتر دنبال این بودند که مادران (که می گفتند گروه) چگونه به وجود آمده که ما می گفتیم اصلا گروه و تشکیلاتی نبود و یک عده خودجوش می آمدند توی پارک و دور هم جمع می شدند، ابتدا تعدادشان کم بود بعد به مرور تعداد زیاد شد و باهم آشنا شدیم، دیدیم خواسته ها مشترک است، بعضی بچه هایشان را از دست داده بودند، بعضی خانواده های زندانیان بودند، به هر حال همه آسیب دیده بودند اما آنها قبول نمی کردند! هر چه می گفتیم کسانی که جمع می شدند به نوعی آسیب دیده بودند چه توی جریان ۸۸ و چه از گذشته، حاضر نبودند بپذیرند! به من می گفتند: "زن های خیابانی می آمدند توی پارک!" می گفتم: "اگر هم آنها هم می آمدند آنها هم آسیب های اجتماعی دیده اند و ....." یعنی برچسب هائی می زدند که واقعا حق نبود!

بند زنان چطور بود؟

روزی که من وارد بند شدم روز خیلی خوبی برای بچه ها بود، یک سفره همگانی انداخته بودند، فرح واضحان از مرخصی برگشته و یک مقدار خوراکی آورده بود، آن موقع اجازه می دادند خوراکی بیاورند، توانسته بودند آش رشته و کوکو سبزی درست کنند، سفره قشنگی انداخته بودند و همه دور هم بودند، نشستم و نگاه می کردم تک تک را و بیشتر دنبال آشنا می گشتم، بهاره هدایت و نسرین ستوده بود که من می شناختم و مریم منفرد که در بازداشتگاه با من بودند و می شناختم، من هیچ وسیله ای نداشتم و همین طوری یکباره بازداشت کرده بودند، شبنم مددزاده بلافاصله برای من روی تخت لباس گذاشت، مهدیه گلرو و عاطفه نبوی برای من رختخواب درست کردند، شرایطی که باید یاد بگیرم و عادت کنم را به من گوشزد کردند، اوایل خیلی سخت بود خیلی و .....

از چه جهت؟

از نظر شخصی سخت بود که از خانه آمده ام توی بند، تصورم از بند یک جور دیگر بود، ساختمان و اتاق ها و ..... را جور دیگری تصور می کردم، اینجا یک سالنی بود که دور تا دور تخت بود و وسائل همه آویزان بود چون کمدی وجود نداشت! هیچ چیزی نبود، می گفتم اینجا برای من مثل جمعه بازار است! بس که شلوغ است، چند روز که گذشت با بچه ها و با گروه ها آشنا شدم، آنجا چند گروه بودند، یک سری سازمانی بودند یعنی از سازمان مجاهدین خلق، بچه های بهائی یک سری بودند و بچه های جنبش سبز هم همین طور، یکی دو نفر لائیک داشتیم و بچه های مسیحی اما فضای خوبی بود، ۲۷ نفری که آنجا بودند خیلی به هم نزدیک بودند، کوچکترین حس و ناراحتی را سریع متوجه می شدند و فضا را عوض می کردند، خیلی هوای همدیگر را داشتند مثل خانواده، من زندگی در فضای مشترک و گروهی را یاد گرفتم، خیلی چیزهائی را که بیرون نمی شد آنجا یاد گرفتم، یاد گرفتم که چطور در جمع زندگی کنم، چطور به حقوق دیگران احترام بگذارم، چطور در کنار کسانی که اصلا همفکر من نیستند و تفکرشان چیز دیگری است زندگی کنم، واقعا تجربه خیلی بزرگی بود، موقعی که حکم من را دادند دوستان به من می گفتند: "فرض کن می روی دانشگاه!" رفتم و دیدم واقعا یک دانشگاه بود و هر چه بگویم کم گفته ام.

از دستاوردهای زندان گفتید، حالا چه چیزهائی را از دست دادید؟ زندان چه چیزهائی را از شما گرفت؟

طبیعی است که من دو سال از عمرم را که می توانستم بیرون خیلی کارها را انجام دهم و در مسیر دلخواهم پیش بروم و بسازم از دست دادم ولی اصلا پشیمان نیستم، از این که دو سال از عمرم را از دست دادم نه، خیلی هم خوشحال هستم کنار کسانی بودم که یاد گرفتم، خودم را مقایسه می کنم با کسی که ۲۰ سال حکم داشت! واقعا متأثر کننده است، من دو سال را گذراندم و آمدم بیرون ولی او با گذشت ۶ سال باید ۱۴ سال دیگر در زندان باشد! حبس های طولانی بچه ها خیلی مرا آزار داد، چیزی که باعث می شد آنجا غم داشته باشید غم دوستان و رفقا بود.

و حال که آزاد شده اید همچنان پیگیر مادران و زندانیان هستید؟

من متوجه شده ام بین همه گروه هائی که معترض بودند مادران پیگیرترین و مقاومترین گروه بودند! بعد از گذشت نزدیک ۵ سال هنوز هم برای دادخواهی تلاش می کنند هر چند که هنوز نتیجه ای نگرفته اند اما همچنان پیگیر هستند، اگر نتوانند تجمعاتی داشته باشند ولی با سرزدن به خانواده ها، دلجوئی کردن از همدیگر و کنار هم بودن، همدلیشان را نشان می دهند، چقدر هم این مادران زجر می کشند وقتی که می بینند کسانی که جزو عوامل سرکوب بودند، کسانی که دستور تیر دادند، کسانی که به بچه هایشان تیر زدند الان پست می گیرند یا نهایتا از این پست به آن پست جا به جا می شوند! هیچ دادگاهی نیست اینها را محکوم کند! اگر هم دادگاهی باشد باز به نفع آنها حکم می دهد! این خیلی مادران را زجر می دهد، خیلی اذیت می کند ولی باز صبورانه ایستاده اند تا بتوانند روزی به دادخواهیشان برسند، این مادران قابل تقدیر هستند و بهترین گروهی هستند که تا به حال مقاوم ایستاده اند، وقتی من می شنوم، می بینم، می فهمم که مادری بچه اش را از دست داده خیلی دردآور است، وقتی می گویند تیر که می زدند به کسانی که قد بلندی داشتند اول تیر می زدند، یک مادری کنار من بود وقتی این حرف را شنید گفت ای وای نکند به بچه من به خاطر بلندی قدش تیر زدند؟

اینها یک واژه است یک جمله است، در ظاهر چیزی نیست اما خیلی دردآور است، یک مادر چقدر با خودش درگیر است؟ می نشیند فکر می کند که بچه اش را به خاطر قد بلندش تیر زده اند! آدم اصلا نمی تواند نسبت به این مسائل بی تفاوت باشد، من وقتی با این مادران آشنا شدم دیدم زندگی اینها شعر است، از رنج، زندگی، درد و طاقتشان کلمه ها کم می آورند که بگویند چقدر عذاب کشیده اند، وقتی تو می دانی قاتل بچه ات کیست، وقتی می دانی چه کسی دستور تیر و دستور قتل بچه ات را داده و هیچ کاری از دستت بر نمی آید اینها درد است، به نوعی شعر است، درس شعر را همین ها به ما آموخته، شعر به نوعی زندگی است و من با این مادران زندگی کرده ام، مادرانی که همچنان به دادخواهی امیدوار هستند و به آنها می گویند دیه بگیرید! همین که می گویند دیه بگیرید هم نوعی فشار است، به خاطر این که صدای مادران را خاموش کنند و اعتراضات بیشتر نشود مادران را تحت فشار می گذارند، الان همه مادران تحت فشار هستند، مادرانی که بچه های دیگری هم غیر از بچه ای که از دست داده اند دارند را تهدید می کنند! مادری که تنها همان بچه را نداشته و بچه های دیگری هم دارد چه باید بکند؟ این تهدیدها باعث می شود به خاطر امنیت بچه های دیگر مادر حتی از دادخواهی بگذرد اما اینها نتیجه فشار و تهدید است و بخششی نیست، گذشتی نیست بلکه در ظاهر می گذرد، مادران می گویند ما می خواهیم قاتل بچه هایمان معرفی شود، دادخواهی شود، بعد تصمیم بگیریم که می بخشیم یا نمی بخشیم، مادران به شدت تحت فشار هستند و تهدید می شوند.

برخورد مردم چطور است خانم کرم زاده با شما و مادران؟

مردم؟ برخی اصلا نمی شناسند! قبول کنیم وقتی می گوییم ۸۸ بخشی از مردم ۸۸ را فراموش کرده اند! نمی دانند چقدر بچه های ما کشته شدند، چه آسیب هائی دیدیم، زندگی خودشان را می کنند ولی بخشی واقعا مادران را تحسین می کنند و همیشه می گویند که مقاومترین انسان ها مادران بوده اند، من بارها پای صحبت مردم نشسته و دیده ام که تقدیر می کنند، این مادران هم مختص مقطع زمانی خاصی نیستند، من اولین سال تولد اشکان سهرابی سر مزار او دلنوشته ای خواندم، به مادر اشکان گفتم: "در کنار تو مادرانی هستند که نمی دانند بچه شان کجاست؟! تو سر گوری نشسته ای و بالای سر بچه ات گریه می کنی اما مادرانی هستند که هیچ خبری از بچه هایشان نیست، نمونه اش اکرم نقابی که نمی داند کجا باید دنبال سعیدش بگردد؟! یا مادران خاوران که گورهای دسته جمعی دارند که نمی دانند اصلا بچه هایشان درون آنها هستند یا نیستند؟!" اینها همه درد است ولی باز مادران ۸۸ می دانند و بچه هایشان را دقایق آخر در آغوش کشیده و از سردخانه بیرون آورده اند اما قبل از ۸۸ مادران هیچ! فقط یک ساک به آنها داده و گفته اند این بچه تان است! ساکی که وسائل اندکی از یک زندانی بوده، زندانی که حکمش تمام شده بود یا نزدیک روزهای آخر حکمش بود همه از دست رفتند!

اگر صحبت خاصی در پایان دارید بفرمائید

امروز ۲۲ بهمن است و من دلم می خواست از بهمن ماه حرف بزنم اما هر چه فکر می کنم می بینم دستاوردی نیست! از کدام دستاورد حرف بزنم؟ از همان فروردین ۵۸ کشتارها شروع شد! سرکوب ها شروع شد! ۳۵ سال ۲۲ بهمن پشت سر گذاشتیم و امروز که بچه های سبز به خاطر حمایت از رئیس جمهوری که قول هائی داده و قرارهائی گذاشته رفتند خیابان، دستگیر شدند! خیلی ناراحت کننده است، نمی دانم چه تعداد آزاد شده اند ولی هنوز هم سرکوب ادامه دارد و هنوز به همان شکل موتورسوارها، امنیتی ها، اطلاعاتی ها در خیابان جمع هستند و چیزی عوض نشده! دادخواهی مادران همچنان ادامه دارد، من امیدوارم دادخواهی بشود و بدانند چه بر سر بچه هایشان آمده، بچه هائی که هیچ چی نگفتند و در سکوت و با آرامش رفتند خیابان و آن طور سرکوب شدند!

خانواده ها همان طور تحت فشار قرار گرفتند، مادران هم خواسته زیادی ندارند، آنها خواهان رفع حصر، آزادی زندانیان سیاسی، رفع تبعیض و لغو اعدام هستند، نمی دانم می شود امید داشت یا نه اما امیدوارم که به دست بیاید، ما خواهان رفع حصر و رفع تبعید فعالان مدنی و سیاسی هستیم، آزادی بی قید و شرط همه زندانیان سیاسی و عقیدتی، لغو مجازات اعدام، اعدام یک قتل عمد دولتی است، ما فکر می کردیم اعدام ها کم می شود اما خیلی زیاد شده، اعدام های قومیتی، عقیدتی، چرا باید کسی به خاطر فکر و عقیده اش اعدام شود؟ اعدام های خوزستان خیلی ناراحت کننده بود، اینها همه دغدغه های ماست، امروز راهپیمائی ۲۲ بهمن غیر از مرگ هیچ چیزی نبود! مرگ بر این و مرگ بر آن و ..... از بچه کوچک می گفت مرگ تا آدم بزرگ! فقط صدای مرگ می آمد و این خیلی باعث تأسف است، خیلی ناراحت کننده است، ما می خواهیم برای بچه هایمان از زندگی بگوییم نه از مرگ و کاش روز ۲۵ بهمن که سالروز حصر است رفع حصر و آزادی زندانیان سیاسی از خیابان ها به گوش برسد و از زندگی بگوئیم.




 

ایمیل نویسنده: 
منبع: 
http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/-2ee9e6ffea.html
انتشار از: