قتل های زنجیره ای به روایت مدیر سابق وزارت اطلاعات

رئیس اجرای احکام شلاق را به دست مجری آن داد و گفت بزن تا آدم شود! سناریوی من این بود که با هر ضربه شلاق یک بار "مرگ بر خامنه ای شکنجه گر" بگویم و این چنین کردم! با هر ضربه فریادم بلند‌تر می شد! صحن دادسرا یکپارچه از فریاد "مرگ بر خامنه ای شکنجه گر" پر گردید، فریاد‌هائی که تا مغز استخوان مزدوران نشست یعنی ۵۰ مرگ و نفرین با ۵۰ ضربه شلاق!

 

 

غلامرضا مکعیان معروف به رضا ملک از مدیران سابق وزارت اطلاعات است که پس از سیزده سال از زندان آزاد شده است، درباره علل بازداشت او صحبت های زیادی مطرح می شوند، از انتشار فیلم های بازجوئی همسر سعید امامی تا افشای اسناد محرمانه و جزوه هائی درباره قتل های زنجیره ای و ..... سراغ او رفته ام تا از خود او بپرسم به چه دلیل بازداشت شد و در زندان چه بر او گذشت؟

شما به چهار سال حبس تعزیری محکوم شده بودید اما بیش از سیزده سال در زندان بودید، ممکن است توضیح دهید چرا شما را با پایان حکمتان آزاد نکردند؟

بله، پرینت زندان نیز مؤید چهار سال حبس است ولی تا تاریخ اول اردیبهشت ۹۰ و بدون هیچ دلیل و استنادی مرا در زندان نگاه داشتند! به عبارت بهتر حاکمان بر قوانین دست ساخت خود سرگین می پاشند، یعنی بر دهان قانون گذارانشان، یعنی شش سال بدون حکم!

گفتید تا اول اردیبهشت ۹۰ بدون هیچ دلیل و حکمی در زندان نگهتان داشتند، بعد از آن چطور؟ شما در این تاریخ هم آزاد نشدید؟

در این تاریخ یعنی بهار ۹۰ که شش سال مرا اضافه نگه داشته بودند شعبه ۱۰ بیدادگاه انقلاب و متعاقب آن شعبه ۵٤ تجدید نظر با دفاعیه دکتر سلطانی برایم حکم برائت صادر کرد که البته وزارت اطلاعات و دادستانی اعتراض کردند و شعبه ۲۸ حکم یک سال حبس و ۵۰ ضربه شلاق را صادر کرد و با توجه به این که رئیس شعبه ۵٤ تجدید نظر تغییر کرده بود این حکم تأیید شد! جالب اینجاست آن روز که لایحه غیر قانونی بودن این حکم در شعبه ۲۸ از طرف دکتر سلطانی به بیدادگاه انقلاب آورده شده بود تا به پرونده الصاق شود بدون آن که لایحه را از ایشان اخذ کنند دکتر سلطانی را به دادسرای اوین احاله داده و دستگیر می کنند!

این یک سال حبس و ۵۰ ضربه شلاق برای چه بود؟

این یک سال حبس و ۵۰ ضربه شلاق به خاطر تهیه فیلم در سلول های ۲۰۹ و در زیر شکنجه صادر گردید که به عنوان دادخواهی برای دبیر کل محترم سازمان ملل ارسال شده بود که ذره ای بود از خروار‌ها ظلم و جنایت! متعاقبا پس از یک سال از صدور این حکم در روز ۲۷ فروردین ۹۱ و در حالی که مرا به زیر زمین دادسرای اوین برده بودند و نامه آزادی نیز در دست سرباز همراهم بود رئیس اجرای احکام شلاق را به دست مجری آن داد و گفت بزن تا آدم شود! سناریوی من این بود که با هر ضربه شلاق یک بار "مرگ بر خامنه ای شکنجه گر" بگویم و این چنین کردم! با هر ضربه فریادم بلند‌تر می شد! صحن دادسرا یکپارچه از فریاد "مرگ بر خامنه ای شکنجه گر" پر گردید، فریاد‌هائی که تا مغز استخوان مزدوران نشست یعنی ۵۰ مرگ و نفرین با ۵۰ ضربه شلاق! در طول آن ۳ بار از حال رفتم و مجبور شدند آب به رویم بریزند تا دوباره آماده شوم ولی هر بار فریاد‌های ضد یزید و ضد معاویه و ضد دیکتاتور که در واقع یک نفرین محسوب می شد بلند و بلند‌تر می شد!

طی یک صورت جلسه همه‌ جلادان تأیید کردند که یزید زمان را با تمامی یال و کوپالش یک تنه به زیر کشیده ام! در ادامه، آنها به جای آزادی قصد داشتند مرا به ۲۰۹ یا ۲٤۰ بفرستند ولی خبر طی چند دقیقه به بیرون درز کرد و روی آنتن ها نشست که من در همین جا از خانواده بزرگ حقوق بشر کمال تشکر و امتنان را دارم، این حمایت ها سبب شدند تا مجددا مرا به جای قبلی یعنی سالن ۲ اندرزگاه ۷ بازگردانند. هر چند طی این ۳۶ ساعت بسیار مورد آزار و اذیت معاون زندان یعنی مؤمنی قرار گرفتم اما شدت ضربات، خون و زخم و سیاهی پشتم چنان بود که زندانیان را به تعجب واداشته بود زیرا شلاق ظلم، تعزیری بود و نه حد! حتی رئیس بند ۷ یعنی عباسی که سابقه ۳۰ ساله جنایت های فراوانی دارد با دیدن این زخم ها عصبانی شد و دادسرا را به باد فحاشی های رکیک گرفت! نهایتا ۲ ماه طول کشید تا با استفاده از روغن زیتون آثار شلاق از بین رفت، مدتی بعد دوباره مرا به شعبه ۲۸ مقیسه بردند و این خبیث به خاطر ۵۰ فقره نفرین به یزید زمان ۲ سال حبس برایم برید! امیدوارم این ملعون به خاطر هزاران جنایتش توسط محافظینش به جهنم فرستاده شود.

و بالاخره فروردین ماه امسال آزاد شدید؟

با تقویم زندان ۱۶ فروردین ۹۳ روز آزادی من بود ولی برای متفرق کردن دوستان و اقوام از مقابل زندان و به دلایل ضد بشری، رژیم ترسو با دو روز تاخیر مرا در ساعت هفت و نیم شب از زندان ترخیص نمود!

آقای ملک شما از مدیران وزارت اطلاعات بودید، ممکن است توضیح دهید در وزارت اطلاعات چه می کردید؟

من از نیرو‌های به اصطلاح اطلاعاتی سپاه بودم، ورودم به سپاه ابتدای سال ۵۹ است، پیش از آن به علت مجروحیت و عوارض آن که در زمان به اصطلاح انقلاب حادث شده بود منتظرالخدمت بودم تا پس از بهبودی رسما وارد سپاه شوم به همین دلیل با‌‌ همان بدن مجروح و عصا به دست یک سالی را در روستا‌ها چه در منطقه سیاهکل و چه در اطراف مس کرمان در خدمت روستائیان بودم، مدت قابل توجهی نیز در زمان های مختلف و در طول جنگ به عناوین مختلف در جبهه حضور داشتم، در بدو تشکیل وزارت اطلاعات این نیرو‌های اطلاعات سپاه و نخست وزیری بودند که وزارت را راه اندازی کردند، اطلاعات سپاه در آن مقطع هنوز امتحانش را پس نداده بود، آن مقطع هنوز این جنایت های امروز و خباثت ها را از خود بروز نداده بود، شاید بتوان گفت هنوز جنایتکار بچه ای بود تا آن که امروز عفریتی پیر و یکی از سرهای اژدهای هفت سر باشد، سپس اطلاعات کمیته ها و نیرو‌های دادستانی وارد وزارت شدند که بعد‌ها تمامی مشکلات و قتل ها و شکنجه ها و جنایات دستگاه وزارت اطلاعات را این نیرو‌ها سبب گشتند!

در طول این سال ها و بعد از آن به علت آن که مانند بسیاری افراد در بخش های بررسی وزارت بودم کارم جمع آوری اطلاعات میدانی و تحقیقاتی و مطالعاتی در بخش های امنیتی و دادن تحلیل از شرایط در موضوعات بود، این تحلیل ها در قالب بولتن و تحلیل موضوعی و همچنین کتاب جهت مسئولین اعم از دستگاه خمینی، هاشمی و بعدا خامنه ای ارسال می شدند، البته مدتی هم در جماران بودم، بد نیست خاطره ای بشنوید، به یاد دارم روزی مرحوم بازرگان با خمینی ملاقات داشت که چند نفر با دادن شعار به او اهانت کردند، بازرگان هنوز آنجا بود که اطلاعیه خمینی مبنی بر این که هر کس به میهمانان من اهانت کند جایش در بیت نیست صادر شد، متعاقبا با آن چند نفر برخورد کردیم، کار ما در وزارت به این معنی بود که ریز‌ترین مسائل و شاید ده ها و صد‌ها اخبار و آیتم های ریز و درشت را برای نگاشتن یک تحلیل صحیح و واقعی از شرایط به کار می بستیم! می خواهم بگویم به همین دلیل همواره همه رئوس هرم حکومتی در جریان ریز‌ترین کژی های نیروهای امنیتی و دولتی و ارگانی قرار داشتند هر چند ممکن بود برخی افراد در گلوگاه ها، گزینشی به بالا خوراک دهند!

یکی از وظایف وزارت، انعکاس اخبار و اطلاعات صحیح به همراه آخرین تحلیل ها از شرایط موجود به رئوس حاکمیتی بود، این وظیفه در بخش های مختلف امنیت داخلی، خارجی، بررسی و ..... در موضوعات مختلف صورت می گرفت و می گیرد، مثلا در خصوص زندان ها و عملکرد دستگاه های ذیربط پس از بررسی جامع و تحقیق میدانی وسیع در زمستان ۶٤ کتابی تحت عنوان زندان در جمهوری اسلامی نوشتم و برای خمینی و سران قوا و بسیاری سران ذیربط ارسال کردم، این کتاب بعد‌ها با مهر سری در کتابخانه دانشکده وزارت اطلاعات در اختیار دانشجویان قرار گرفت، آن چه به طور عمده پس از بیان وضعیت زندان ها تا آن تاریخ بدان اهتمام ورزیدم پیش بینی جامعهشناختی نتایح رفتار‌ها و عملکرد دستگاه ها در زندان و نقش ماندگار این ضعف ها در آینده جامعه بود، خلاصه کلام این که وضعیت امنیتی و غیر امنیتی جامعه امروز ناشی از عملکرد دیروز حاکمیت در زندان هاست که در کتاب مزبور ۳۰ سال پیش، پیش بینی شده بود، این کتاب با دستگیری من از کتابخانه جمع آوری گردید!

درباره بازداشت شما حرف و حدیث و گمانه زنی زیادی مطرح است، برخی می گویند شما فیلم شکنجه همسر سعید امامی را منتشر کردید و برخی دیگر می گویند جزوه ای درباره قتل های زنجیره ای نوشته اید و به همین دلایل بازداشت شدید، خودتان بفرمائید چرا شما را بازداشت کردند؟

در واقع وزارت اطلاعات همیشه جاده صاف کن جنایات دستگاه قضا بوده و هست! طی سال های اخیر جاده صاف کن دیگری به نام سپاه هم وارد صحنه شده که به یقین از وزارت اطلاعات خشن تر و وحشی تر است! به عبارت دیگر برادر بزرگتر، قلدر‌تر و خونریز‌تر! در مقطع زمانی پس از دوم خرداد که عده ای با تفکر اصلاح طلبی با استفاده از شرایط عاصی بودن جامعه علیه حاکمیت روی کار آمدند هم این اژدهای هفت سر زر و زور و تزویر بود که به قول خاتمی هر ۱۹ روز یک بحران آفرید! رهبر هم مترسک آنها بود! در جریان قضیه قتل های زنجیره ای ابتدا تصمیم گرفتند تعدادی از اعضای وزارت اطلاعات از جمله سعید اسلامی (امامی) و همسرش را به زیر شکنجه ببرند! جنایتکاران که نیازی رئیس وقت دادسرای نظامی و حاج احمد قدیریان صحنه گردانان آن بودند توسط بازجویان و خونخوارانی از وزارت اطلاعات به زیر شکنجه برده شدند! پس از مدتی پیکر نیمه جان همسر سعید امامی در طبقه هفتم بیمارستان بقیة الله کشف شد در حالی که از شدت شکنجه به زیر دیالیز برده شده بود!

با کشف این زن داستان تغییر کرد! داستان این گونه طراحی شده بود که با فشار و شکنجه، زن سعید را به اعترافات غیر اخلاقی و غیر انسانی وادار نمایند! سپس مجبور به اتهام زنی به نیرو‌های اطلاعات سپاه سابق که هنوز به عنوان مانعی برای جنایات بیشتر اژدهای هفت سر در وزارت اطلاعات حضور داشتند نمودند، این کودن ها و صحنه گردان ها می خواستند‌‌ همان گونه که از خمینی بیمار برای قتل عام سال ۶۷ امضا گرفتند برای ۱۳۰ نفر از این نیرو‌ها هم که حاضر به همراهی با خشونت طلبان و فرقه مؤتلفه و همفکرانشان نشده بودند پرونده بسیار سنگینی که در دادسرای نظامی و مشخصا توسط نیازی و جنایتکار دیگری به نام میری بسته شده بود توسط حاج احمد قدیریان که هر روز بایستی نمازش را با خامنه ای به جا می آورد تأییدیه و توشیح بگیرند! ۱۳۰ نفری که همراه بسیاری در‌‌ همان ابتدای تشکیل وزارت اطلاعات به صورت مأموریت از اطلاعات سپاه به وزارت منتقل شدند ولی در سال ۶۹ با بقیه حاضر به بازگشت به سپاه نشدند.

به اذن خداوند درست اندکی قبل از امضای این قتلنامه توسط خامنه ای همسر مکرمه سعید پیدا شد، او در محیط مخفی بیمارستان ایزوله کامل بود و تحت عنوان مجاهد خلق به علت شدت شکنجه زیر دیالیز درمان می شد! موضوع به اطلاع خاتمی رسید و او به سرعت و قبل از توشیح نزد خامنه ای رفت ولی خامنه ای به هیچ وجه نمی پذیرفت! به نظر می رسید ساده لوحی او سبب فریبش شده بود لذا این سناریو را نیز واقعی می دانست ولی بالاخره قبول کرد تا مروی معاون وقت رئیس قوه قضائیه نزد این زن به بیمارستان برود، البته با اکراه! چند روزی پی در پی مروی با این زن صحبت کرد و به او اطمینان و تأمین داد ولی به او گفته بودند بگوید: "من مجاهدم و آمده ام ترور کنم!" روز آخر به تعهد مروی اعتماد کرد و پرده از جنایات اسلام سنتی ها و دستگاه فاسد قضا و این فرقه شیاد برداشت! بعید نیست مروی که اندکی متفاوت عمل می کرد به علت همین جنایات دق کرده و مرده باشد! برای خامنه ای افشا شد آنچه که باید می شد! آنچه که دیگران هزارانش را دیده بودند، فیلم های شکنجه نیز به طرقی به بیرون درز کرد، فیلم هائی که در اصل ضمیمه پرونده نزد خامنه ای بود ولی کپی آن در جای دیگری نگهداری می شد!

گفته می شود شما این فیلم ها را منتشر کردید و به همین دلیل هم بازداشت شدید

این فیلم ها به طرقی منتشر شده بود اما قبل از انتشار این فیلم کتاب ۳۰۰ صفحه ای این حقیر آماده پخش گردید، کتابی که پس از کوچک شدن فونت هایش به کتاب ۸۰ صفحه ای معروف گشت و در اوایل بهار ۸۰ منتشر شد، این کتاب حامل صد‌ها و هزاران عملکرد و کیس جنایتکارانه بود به ویژه پشت پرده تقلب های انتخاباتی! عنوان کتاب عدم مشروعیت و عدم مقبولیت رژیم نام داشت ولی به علت آن که مسأله روز قتل های زنجیره ای بود به کتاب ۸۰ صفحه ای افشای قتل های زنجیره ای معروف گشت، البته بعد از انتشار این کتاب یکی از شکنجه گران همسر محترمه سعید امامی یعنی جواد آزاده برای تحت الشعاع قرار دادن کتاب ۸۰ صفحه ای افشای قتل های زنجیره ای، کتابی به نام کتاب ۸۰ صفحه ای منتشر کرد! این کتاب با خباثت تمام و به دستور حفاظت فرماندهی کل قوا تهیه شد! در ادامه باید عرض کنم کتاب من در اختیار مدیران مسئول مطبوعات، مدیران سیاسی و اساتید دانشگاه اطلاعات، نمایندگان مجلس ششم و بسیاری از متفکران جامعه قرار گرفت.

کتاب روی سایت خودم به نام سایت انگاره که در واقع نام انتشارات متعلق به خودم بود گذاشته شد ولی طی ۲٤ ساعت توسط دادستانی و اطلاعات حذف و تابلوی ورود ممنوع روی سایت قرار گرفت اما بلافاصله روی سایت گویا نیوز نقش بست لذا توصیه می کنم علاقه مندان از آرشیو سایت گویا آن را تهیه کنند هر چند سیزده سال از آن روز گذشته است، پس از انتشار کتاب روی سایت، من همچنان در محل کار خود در وزارت اطلاعات حضور داشتم که حفاظت وزارت اطلاعات شرایطی فراهم کرد تا من متواری گردم چون از دید و نظر آنها این کتاب که غوغا و جنجالی نجومی در بین نیرو‌های امنیتی و حاکمیتی و نیرو‌های دولتی ایجاد کرده بود می بایستی خاستگاه و سرچشمه ای تشکیلاتی و عظیم داشته باشد، این اتفاق یعنی چاپ کتاب و تأسیس سایت مربوط به اوایل فروردین سال ۸۰ می شد، مدتی کوتاه از فرارم گذشت و تیم تعقیب و مراقبت بدون به دست آوردن نتیجه ای مرا دستگیر کرد، البته این کار را برای آن صورت داد که مدتی گذشته بود و آنها مرا کاملا گم کرده بودند، طی این مدت مقابل منزل تمام اقوامم دوربین کار گذاشته بودند ولی اثری از من نبود تا این که به محض پیدا کردن من تیم تعقیب و مراقبت مجبور شد مرا دستگیر کند.

در آن شب بازجوئی و مباحثه نظری تا ساعت ۳ بامداد ادامه داشت ولی‌‌ همان شب ساعت چهار صبح از زیر زمین ساختمان عراقی یعنی ساختمان حفاظت وزارت اطلاعات که در شرایط حفاظتی بسیار شدید امنیتی قرار دارد متواری شدم! از فردا شروع به انتشار بیانیه های سری و به کلی سری نمودم، از جمله انفجار مرقد امام رضا و قتل ساختگی مهدی نحوی که حتی هاشمی رفسنجانی هم پشت صحنه اش را نمی دانست اطلاع رسانی کردم، وزارت اطلاعات و دادستانی تمامی خانه های خود و اقوامم را با دوربین تحت کنترل داشتند و تا حدود ۲ ماه از هر وسیله ای استفاده کردند، آنها وابستگی من را به فرزندانم خوب می دانستند لذا با گستاخی تمام به هر اقدامی دست می زدند! در پایان در حالی که گاردم را باز کرده بودم در حضور فرزندانم به شکل بسیار وحشیانه ای دستگیر شدم که نشان از عقده چند ماهه تعقیب بیهوده آنان داشت، آنان بلافاصله مرا به سلول ۷۶ بند ۲۰۹ انتقال دادند و من نیز در اعتراض به ضرب و شتم اولیه دست به اعتصاب غذا زدم.

بازجوئی های شما به چه صورتی بود؟ از‌‌ همان شیوه ای درباره شما استفاده می کردند که روی متهمان دیگر اعمال می شد؟

بیش از پنجاه، شصت بار زیر بازجوئی شدید قرار گرفتم ولی صحبت نکردم تا نمایندگان مجلس ششم پس از چند ماه از دستگیری به دیدنم آمدند، آقایان خوئینی و آقایی را در ۲۰۹ ملاقات کردم، خبر شکنجه ها به مجلس درز کرده بود، چند روز قبل از آمدن آنها من را از روی تخت شکنجه به جمع شش، هفت نفری بردند، مطالب زیادی طی چند روز نوشتم و به جناب خوئینی دادم، خودم بعد‌ها شاهد ضربات سنگین شلاق بر بدن و جمجمه خوئینی در ۲۰۹ بودم! مأموران می گفتند خامنه ای گفته حالش را جا بیاورید! در ادامه بعد از بردنم به بیدادگاه یعنی حدود چهار، پنج ماه پس از بازداشت یک روز سربازجوئی به نام کریمی آمد، او جزو بازجویان دستگاه های امنیتی وابسته به معاونت حفاظت فرماندهی کل قوا مستقر در حفاظت وزارت اطلاعات بود، او یک روز به سراغم آمد و یک بسته دستنویس به قطر تقریبی ۲ بسته کاغذ A چهار به دستم داد و با عصبانیت گفت بخوان! من که عینکم در دسترس نبود فقط مقداری از تیتر‌های آن را خواندم تا آن که پس از نیم ساعتی به او گفتم: "نمی دانم اینها چیست؟" او گفت: "اینها پاسخ کتاب توست که توسط حفاظت نوشته شده!" به او گفتم: "نمی دانم از کدام کتاب حرف می زنی؟" و او با عصبانیت دستنوشته ها را گرفت و رفت!

بعد‌ها یعنی یک سال و نیم پس از دستگیریم در بیمارستان وزارت اطلاعات در حالی که ۳۸ روز به شدت روانگردان می شدم برای فاز دادن، کتابی توسط یکی از اعضای قتل های زنجیره ای به نام رضا روشن به دستم رسید به نام "شنود اشباح" ، وقتی ساعتی تیتر‌ها و برخی مطالب آن را نگاه کردم مشاهده نمودم این کتاب قطور‌‌ همان دستنویسی است که بازجو به عنوان پاسخ کتاب ۸۰ صفحه ای قتل های زنجیره ای در بازجوئی به من داد، کتاب را به فرد مزبور پس دادم و گفتم این کتاب توسط حفاظت نوشته شده و داستان را برای او بازگو کردم اما بیدادگاه نظامی بدون وکیل و در جوی به شدت سنگین به من چهار سال حبس داد بی آن که اجازه دفاع دهد و اجازه دهد من حکم و محتوای پرونده و یا کیفرخواست را بخوانم! این جانیان طی چند ماه اول دستگیری من به شدت سبب آزار اطرافیان، زن و فرزند، فامیل دور و نزدیک و به ویژه پدر و مادر پیرم شده بودند که این آزار برای برخی ها سال ها ادامه پیدا کرده بود! اطلاعات حتی دائی من را با چشمبند به سلول انفرادی برده بود تا شاید بتوانند مقابل یزید زمان خوش رقصی کند ولی به اذن الله داغ خوش رقصی را با گرفتن هزینه کلان از این نا‌بخردان بر دلشان گذاردم!

اطلاعات حتی از آزار همسر و فرزندان من نیز کوتاهی نکرد! با این که مخبر اطلاعات بود طی سال ها مطالبی را که شب ها در منزل برای اداره می نوشتم گزارش می کرد و اگر مطلبی در خانه جا می ماند تحویل حفاظت وزارت می داد و کوچکترین مسائل حتی شخصی و بسیار خصوصی خانوادگی را از او به صورت گزارش اخذ می کردند که البته تنها مربوط به همسر من نبود بلکه با بسیاری از پرسنل وزارت این گونه عمل می کردند با این حال پس از دستگیری من بار‌ها او را به دادسرای نظامی بردند تا گزارش جامعتری از او بگیرند! یکی از صد‌ها خباثت هائی که سربازان گمراه و رسوای خامنه ای شکنجه گر، این سمبل فساد و تباهی برای شکستن من و فاز دادن و به قول خودشان براندن من به کار می بستند این بود که آنها همسر مرا بالای سرم حاضر می کردند و چند نفر پزشک به بهانه معاینه دگمه اش را باز می کردند و ریه و قلب او را بدون این که مشکل خاصی داشته باشد معاینه می کردند زیرا به لحاظ فرهنگی - تعصبی حساسیت و وابستگی شدید مرا می شناختند ولی به اذن الله نه تنها دستگاه وحشی خامنه ای نتوانست مرا بشکند بلکه هزاران بار طی سیزده سال و در طول بازجوئی ها صدای شکستن و فروریختن پیکره بت بزرگ را با فریاد‌های مرگ بر خامنه ای به گوش ستمگران رساند!

اشاره کردید به قرص های روانگردان و ..... قضیه چه بود؟ یعنی در خصوص شما از قرص های روانگردان استفاده می کردند؟

در پنجاه و دومین روز اعتصاب غذا از زندان رجائی به بیمارستان وزارت اطلاعات به نام قمر بنی هاشم در خیابان رسالت منتقل شدم، روزی که تازه سختی اصلی دوران حبس آغاز شد و آن ۳۸ روز جنایت و شقاوت بود که با روانگردان توسط پزشکان حفاظت فرماندهی کل قوا به شکلی ضد بشری و غیر قابل باور ادامه پیدا کرد، آنان روزانه ۱۷ قرص اکستازی مدل بنزی، قرص های متادون، فنوباربیتال و ..... به خورد من می دادند! فاز‌ها به قدری قوی بود که اینک فکر کردن به آن ممکن است دیوانه ام کند، تازه متوجه شدم بریدن و لب به اعتراف باز کردن یعنی چه؟ البته قبلا می دانستم برای به زانو در آوردن متهمین همیشه از طریق روانگردان عمل می کنند به همین دلیل در غذایشان از این مواد ریخته می شد که پس از قطع این مواد متهمین به خود می آمدند و اکثرا به سمت خودکشی می رفتند زیرا نزد وجدان خود شرمنده بودند ولی خود نمی دانستند که چه شده است! متهم آن قدر برای اعتراف عطش داشت و برای دادن اطلاعات خود اصرار می ورزید که زبان به اغراق گوئی می گشود و یک کلاغ و چهل کلاغ می کرد! در مورد دستگیری های ۸۸ به طور وسیع از این مواد استفاده شد!

حالا تصور فرمائید برای مقابله با این حالات عجیب و وحشتناک من باید چگونه عمل می کردم تا سر سوزنی مزدوران خامنه ای نتوانند سوء استفاده کنند؟ واقعا حالاتم را نمی توانم کامل بیان کنم، ذره ای از آن فاز‌ها و حالات مانند فازهای خودکشی، فاز مصاحبه، فاز اعتراف، فاز گریه و فاز توبه برای کسی که معجزه آسا مقاومت می کرد دوزخی آتشین بود! آنها حتی دوربین را به بیمارستان منتقل کرده بودند تا فاز مصاحبه بدهند! طی ۳۸ روز سخت ترین شکنجه دوران حبسم را متحمل شدم، زمان اجرای این روانگردان از شب حمله آمریکا در شب عید ۸۲ به مدت ۳۸ روز بود، نمونه هائی از قرص های روانگردان را از بیمارستان برای عزیزانی در مجلس ششم و دولت خاتمی ارسال کردم ولی هیچ یک قادر نبودند در مقابل اژدهای هفت سر زر و زور و تزویر و دیو جهل و نکبت خامنه ای و دستگاه های وحشی او اقدام مؤثری انجام دهند! به طور خلاصه بگویم‌‌ همان گونه که در فیلم شکنجه در ۲۰۹ گفته ام بیشتر از هر شکنجه ای دو نوع شکنجه را روی من اعمال می کردند، شکنجه های دیگر مانند آویزان، جوجه کباب، بی خوابی و قپان طولانی مدت از دیگر جنایات بازجو‌های منتخب رهبر بود!

یک نوع شکنجه نیز به شدت ناراحت کننده بود و یک سگ را به جان زندانی می اندازند و بار‌ها این کار را برایم کردند تا آن که خبر استفاده از سگ روسی در ۲۰۹ به سایت ها درز کرد اما شکنجه های اصلی من در سیاهچال زیر زمین و اتاق های شکنجه ۲۰۹ "صلابه" بود که حداکثر یک هفته استفاده می شد که خیلی وحشتناک بود که همین مورد را برای من ده ها بار اجرا کردند! شکنجه دیگری که ۳۰ تا ٤۰ روز هم ادامه پیدا می کرد بستن روی تخت با دو دستبند و یک پابند به صورت طاق باز بود و هر‌ گاه قصد بازجوئی داشتند شلاق به دست وارد اتاق می شدند، اما صلابه، صلابه بسیار سخت بود و وحشیانه! اولا اکثر شکنجه گران ۲۰۹ رزمی کارند! در اتاق صلابه ۲ نیمکت کنار هم قرار دارند، قربانی را روی سینه بر روی ۲ نیمکت می خوابانند ابتدا پا‌ها را با پابند به زیر پایه ها می بندند سپس چهار پنج نفره آن قدر دستان قربانی را به سمت بالای نیمکت می کشند تا بتوانند دستانش را به زیر پایه ها با دستبند ببندند! در این حالت تمامی مفاصل از هم فاصله می گرفتند به طوری که بدن به ویژه سینه روی نیمکت پرس می شد و می چسبید لذا برای نفس کشیدن سینه نمی توانست بالا و پایین رود! به عبارت دیگر سینه کمتر از یک پنجم هوا را در خود جای می داد!

درست موقع شکنجه که سرعت تنفس بیشتر می شود و نیاز اکسیژن بالا می رود در این وضعیت شکنجه گران دست به کابل می بردند! ساعت ها می زدند و شلاق را به دیگری می دادند! آنان قبل از نشستن برای استراحت‌‌ همان گونه که رزمی کاران با آرنج بلوک سیمانی می شکنند بار‌ها بر کمرم می زدند که علت ضایعه کمر و سیاتیک پای راستم آن ضربات ناجوانمردانه است، در فاصله استراحت شکنجه گران سؤالات شروع می شد و چون من حرفی برای گفتن نداشتم به آنها می گفتم: "جواب ابلهان خاموشی است!" آنها با فحاشی و اهانت دوباره شروع می کردند! آنها سیلی های محکم به صورتم و شلاق های پی در پی بر سرم می زدند که باعث خرد شدن دندان ها و وجود اشیاء خارجی در جمجمه ام گشته است! این وضع تا چهار، پنج روز روی تخت صلابه ادامه پیدا می کرد! هر چه درخواست می کردم برای ادای نماز از تخت صلابه بازم کنند در پاسخ آنچه که لیاقت رهبرشان بود حواله ام می کردند!

تازه پس از باز شدن دستبند و پابند قادر به حرکت نبودم! از تمام روزنه های بدنم خون بیرون زده و خشک شده بود، طوری بود که تا ساعت ها قادر به حرکت نبودم و سپس با کشیدن خودم به روی زمین نماز می خواندم، طی‌‌ همان دو سال اول تمام دندان هایم خرد شدند یعنی طوری بود که هر چه دستشان می آید به سر و رویم می کوبیدند به طوری که در شب عید ۸۲، شبی که آمریکا به عراق حمله کرد وقتی پس از ۵۲ روز اعتصاب غذا به بیمارستان اطلاعات منتقل شدم و دکتر موحدی متخصص سر و گردن وزارت با دستگاه پرتابل عکسی از جمجمه ام گرفت باتعجب پرسید: "این اشیاء خارجی در جمجمه ات چیست؟" وقتی گفتم باقیمانده وسایل شکنجه است او بسیار متأثر شد ولی متعاقبا شکنجه گران و پزشکانی که از حفاظت فرماندهی کل قوا برای روانگردان بالای سرم حاضر بودند دکتر موحدی را تا زمانی که من در بیمارستان بستری بودم ممنوع الورود کردند!

چه مدتی در سلول های انفرادی و تحت بازجوئی بودید؟

من ۷۷ ماه معادل شش سال و پنج ماه در ۲۰۹ بودم و به جز ده ماه آخر که در یک اتاق جمعی و قبل از انتقالم به قزلحصار محبوس بودم بقیه یعنی ۶۷ ماه را در سلول های مختلف به سر بردم و با احتساب ده ماهی که در بند انفرادی۲٤۰ محبوس بردم جمعا ۷۷ ماه متحمل سلول انفرادی شدم! البته در اتاق جمعی ۲۰۹ نیز دو نفر از زندانیان مزدور مأمور این بودند که روزی دو سه پاکت سیگار را در صورت من دود کنند و من با وجود میگرن شدید شرایط دهشتناکی را متحمل می شدم، سپس ۱۹ ماه را نیز در زندان قزلحصار در اتاق هائی که سیگار و مواد مخدر دود می کردند سپری کردم، در تاریخ ۲۸ اردیبهشت ۸۸ مرا به ۲٤۰ انتقال دادند، این انتقال توسط اطلاعات و با حکم حیدری فرد که آن جنایات را در زندان کهریزک مرتکب شد صورت گرفت، در سلول های ۲٤۰ نیز به مدت ۱۰ ماه به صورت متناوب و نوبه ای در سلول انفرادی بودم، از کل انفرادی هایم (۷۷ ماه) ۱۰ ماهش را در سگدانی های زندان رجائی شهر یعنی انفرادی های بند امنیتی رجائی شهر به سر بردم که ۵۲ روز آخر را در اعتراض به شرایط سخت سلول اعتصاب غذا کردم.

گرمای شدید در تابستان و سرمای شدید در زمستان تحمل انفرادی را با شرایط بیماریم بسیار سخت کرده بود، من سه بار هم اعتصاب غذا داشتم که تماما در سلول انفرادی بود، اعتصاب غذای ۲۳ روزه از بدو دستگیری در ۲۰۹ که همراه بود با ۹ روز اعتصاب آب، ۱۲ شبانه روز اعتصاب خواب، ۱۲ شبانه روز اعتصاب داروی میگرن و قلب در اعتراض به ضرب وشتم، بار دوم اعتصاب ۲۵ روزه در ۲۰۹ و در پایان سال سوم در اعتراض به تداوم شکنجه ها و سلول انفرادی بود و بار سوم اعتصاب غذای ۵۲ روزه در اعتراض به شرایط سخت انفرادی در سلول های امنیتی رجائی شهر معروف به سگ دانی که وزنم از حدود ۹۰ کیلو به ۳۷ کیلو رسید! اینک پس از آزادی مواجهم با سیزده سال کارهای عقب افتاده اطرافیانم که به نوعی با من مرتبط هستند به ویژه مادرم که در بستر بیماری است، بیماری های خودم که هر یک داستانی است، ضایعاتی مثل ضایعه کمری، سیاتیک، فتق، مشکلات شدید گوارشی به علت بیش از ده سال زندگی بدون دندان، مشکل جمجمه و رعشه هائی ناشی از ضایعات بخشی ازین داستان است، امیدوارم با اولویت بندی بتوانم ضمن ادامه مبارزه با حاکمیت ظالم، وحشی و نامشروع بر کوهی از مشکلات فائق آیم.


منبع: 
http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/-1853881670.html
انتشار از: