هشتم تیرماه سالگرد اعدام ددمنشانه روح انگیز دهقانی

پس از آن که دژخیمان رژیم ولایت فقیه روح انگیز را با مشت و لگد و سیلی و تازیانه شکنجه کردند چند بار نیز به روح انگیز تجاوز کردند! گفته شده است که برای خوار کردن روح انگیز و درهم شکستن او دژخیمان رژیم آخوندی حتی با شیشه نوشابه نیز به او تجاوز کردند! پس از آن که روح انگیز تیرباران شد دژخیمان لاشه روح انگیز را برهنه کردند و این بار با لوله تفنگ و شلیک چند گلوله، به لاشه او نیز پس از مرگش تجاوز کردند! .....

 

 

در زمان رژیم پادشاهی و پیش از برپائی سازمان چریک های فدائی خلق ایران به جز حزب توده ایران نیروی بزرگ چپ گرای دیگری در میان سازمان های سیاسی ایران دیده نمی شد! حزب توده ایران دانش سیاسی ارزنده ای داشت و بهترین نوشته های اندیشمندان بزرگی مانند کارل هاینریش مارکس فیلسوف نامدار آلمانی و ولادیمیر ایلیچ اولیانوف (لنین) اندیشمند بزرگ روس را گردانندگان حزب توده به همه جا فرستاده بودند اما حزب توده در زمان رژیم پادشاهی برای کاستی های فراوانی که روس پرستی یکی از آنها بود زمینگیر شده بود و چون کاری در میدان کردار انجام نمی داد چپ گراهای ایرانی امیدشان را به حزب توده از دست داده بودند! از این روی پس از آن که پاره ای از چپ گراها در نوزدهم بهمن ماه سال ۱۳٤۹ به پاسگاهی در شهر سیاهکل و در استان گیلان شبیخون زدند از گردهمائی آن چپ گراها با چپ گراهای خراسان و آذربایجان سازمانی به نام چریک های فدائی خلق ایران برپا شد!  

سازمان چریک های فدائی خلق ایران در زمان رژیم پادشاهی مانند حزب توده دانش سیاسی خوبی نداشت اما چون کسانی که از برپا کنندگان آن سازمان بودند برای زمینگیر شدن حزب توده از آن حزب نومید شده بودند از این روی به نبرد با رژیم پادشاهی پرداختند! نبرد سازمان چریک های فدائی خلق ایران با نیروهای رژیم پادشاهی که چند سال به درازا کشید خونبار بود و صدها کشته و زخمی و زندانی به جای گذاشت که بسیاری از این نبردها در تهران و با روش جنگ چریکی شهری رخ می دادند، از سوی دیگر در همان زمان یک سازمان دینی به نام سازمان مجاهدین خلق ایران که در سال ۱۳٤٤ برپا شده بود نبرد با رژیم پادشاهی را آغاز کرد و فراورده نبرد سازمان مجاهدین خلق ایران با نیروهای رژیم پادشاهی هم صدها کشته و زخمی و زندانی بود.

بخشی از چپ گراهای آذربایجان گروهی تبریزی بودند و کسانی مانند علیرضا نابدل، صمد بهرنگی، کاظم سعادتی، بهروز عباس زاده دهقانی، روح انگیز عباس زاده دهقانی، اشرف عباس زاده دهقانی و ..... در میان آنها دیده می شدند، صمد بهرنگی در شهریورماه سال ۱۳٤۷ هنگام شنا در رود ارس در آب خفه شد! روح انگیز عباس زاده دهقانی که دختر یک کارگر بود خواهر بهروز عباس زاده دهقانی و اشرف عباس زاده دهقانی و همسر کاظم سعادتی بود، روح انگیز عباس زاده دهقانی در سال ۱۳٤۶ و یک سال پیش از مرگ صمد بهرنگی با کاظم سعادتی زناشوئی کرده بود و پس از زناشوئی با کاظم سعادتی دارای دو فرزند پسر شده بود، در فروردین ماه سال ۱۳۵۰ علیرضا نابدل در تهران دستگیر شد و در پی دستگیری علیرضا نابدل در اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۰ اشرف و بهروز از سوی سازمان اطلاعات و امنیت کشور (س.ا.و.ا.ک) شناسائی و دستگیر شدند! بهروز در زیر شکنجه های ساواکی ها کشته شد و اشرف پس از شکنجه های فراوان به زندان قصر فرستاده شد!

پس از دستگیری علیرضا نابدل و پیش از دستگیری اشرف و بهروز دهقانی در تهران، کاظم سعادتی در تبریز دستگیر شده بود اما چون كاظم مخفی نشده و وانمود کرده بود که با سیاست کاری ندارد و کارهای اشرف و بهروز که از خویشاوندان او بودند پیوندی با او ندارند توانست ساواکی ها را بفریبد! كاظم در همان روز بازداشتش ساواکی های تبریز را فریفت و به خانه اش برگشت! او به دروغ در بازجوئی هایش گفته بود كه شاید امشب دوستانش همراه بهروز به خانه آنها بیایند! و گفته بود که چون از دوستداران اعلیحضرت همایونی شاهنشاه آریامهر است در دستگیری بهروز و دوستانش حتما ساواک تبریز را یاری خواهد کرد! آن شب او با دو تا طالبی نوبرانه که برای بچه ها و همسرش خریده بود به خانه آمد، درباره دستگیریش به همسرش روح انگیز گفت كه چیزی نبوده و ساواکی ها پس از چند پرسش و پاسخ ولش كرده اند! پس از این كه با بچه ها بگو و بخند كرد سرش را گذاشت و خودش را به خواب زد و ساواکی ها که دروغ های کاظم سعادتی را باور كرده بودند پنهانی در پیرامون خانه نگهبانی می دادند!  

کاظم سعادتی برای آن که اگر دوباره دستگیر شود پس از شکنجه های ساواکی های تبریز رازهای پنهانش لو نروند بر آن شد که در آن شب خودکشی کند! کاظم سعادتی پس از خوابیدن روح انگیز و دو فرزندش بلند شد و چند قرص سیانور خورد و برای آن که از مرگش بی گمان باشد در دستشوئی پس از باز گذاشتن شیر آب رگ بازویش را با تیغ برید! نزدیكی های بامداد جیغ و داد و فریاد زن و بچه كاظم همه همسایه ها و ساواکی ها را به آنجا كشاند اما کاظم سعادتی پیش از رسیدن به بیمارستان مرده بود! ساواکی ها خانه کاظم سعادتی را زیر و رو کردند اما همسر و دوستانش برخی از نوشته ها و یادداشت های دردسرساز را پیشاپیش پنهان کرده بودند! روح انگیز دهقانی زمانی این رویداد خونبار و از دست رفتن همسرش را می دید که زمان کوتاهی از زاده شدن دومین فرزند او نمی گذشت! و پس از چندی نیز کشته شدن برادرش بهروز در زیر شکنجه ساواکی ها و زندانی شدن خواهرش اشرف بر رنج های او افزودند و در این زمان بود که سرپرستی دو فرزند خردسال و مادر پیرش را به گردن گرفته بود!   

دو سال گذشت و در فروردین سال ۱۳۵۲ اشرف دهقانی پس از دو سال زندانی شدن توانست از زندان قصر بگریزد و در پی این رویداد ساواکی ها روح انگیز دهقانی و مادرش را بازداشت کردند! روح انگیز و مادرش سه ماه در بازداشت به سر بردند و در این هنگام فرزند شیرخوار روح انگیز را نیز ساواکی ها از او جدا کرده بودند اما به هر روی روح انگیز و مادرش را ساواکی ها آزاد کردند، سرانجام پس از کشته و زخمی و زندانی شدن صدها تن از چریک های فدائی خلق و مجاهدین خلق در نبرد با رژیم پادشاهی و پس از دیوانه بازی های فراوان محمدرضا پهلوی که جز نابودی رژیم پادشاهی فرجامی نداشت مردم ایران در سال ۱۳۵۷ به جای انقلاب دست به انتحار زدند! انتحاری به نام انتحار اسلامی! و در پی انتحار اسلامی در سال ۱۳۵۷ زندان آریامهری جای خود را به دوزخی بی همتا در جهان به نام جمهوری اسلامی ایران داد!  

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روح انگیز دهقانی در پادگان تبریز روز پنجشنبه ۲۶ بهمن ماه ۱۳۵۷

انتحار اسلامی در تهران و در تاریخ یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ رژیم پادشاهی را از میان برده بود و می رفت که ایران در سایه رژیم آخوندهای مفت خور دوزخی بی همتا در جهان شود اما در تبریز نیروهای رژیم پادشاهی تا چند روز همچنان بر سر کار بودند و آخوندهای تبریز برای آن که همه چیز را در دست داشته باشند از مردم می خواستند که از گلاویز شدن با نیروهای رژیم پادشاهی خودداری کنند و گام به گام نیروهای آخوندی را به نهادهای گوناگون رژیم پادشاهی در تبریز فرستاده و آنجاها را می گرفتند و یکی از جاهائی که آخوندها می خواستند آنجا را در دست داشته باشند پادگان تبریز بود! برای همین آخوند منفور و فاسد و جنایتکار عبدالحمید باقری بنابی به پادگان تبریز فرستاده شد تا پادگان تبریز و جنگ افزارهای آن به دست دیگران نیفتند! آخوند عبدالحمید باقری بنابی که با هزاران آدمکشی و شکنجه و سرکوب دشمنان رژیم در آذربایجان و تاراج های میلیاردی و باندبازی های مافیائی و تقلب های انتخاباتی و گندکاری های فراوان دیگر یکی از سیاهترین کارنامه ها را در میان آخوندهای رژیم ولایت فقیه دارد در خاطراتش بی آن که نامی از روح انگیز دهقانی ببرد درباره او چنین گفته است:  

.......... بعد از دستگیری سرلشکر بیدآبادی از پادگان تبریز بیرون آمدیم، ناگهان چشممان افتاد به انبوه بی شمار مردمی که تمام خیابان ارتش را پر کرده بودند و شعار می دادند، ساعتی قبل که ما آمدیم این همه جمعیت نبود، در بین مردم دسته های سیاسی و گروه های مخالف رژیم هم بودند مثل فدائیان خلق، مجاهدین خلق و ..... این گروه ها از بین مردم شعار می دادند: "ارتش باید منحل شود!" وقتی وضع را چنین دیدم به یقین دانستم که اینها به پادگان تعرض خواهند کرد، نیروهای نظامی و محافظان پادگان هم در این حالت مقاومت نخواهند کرد چرا که هر کس به فکر خود بود که به دست مردم نیفتد! از آنجائی که احتمال تصرف پادگان را بسیار قوی دیدم یکی دو نفر از همراهانم را به دنبال آیت الله قاضی فرستادم تا تشریف بیاورند شاید به خاطر ایشان از آشفتگی اوضاع کاسته شود! آن بزرگوار هم بدون معطلی آمد! بنده خطرناک بودن وضع پادگان و شعارهای گروه های کمونیست را به استحضار ایشان رساندم، فرمود: "چاره ای جز این نیست که با این جماعت حاضر صحبت کنیم، شاید آرام شوند!" آن گاه به این جانب گفت: "شما با این مردم حرف بزنید، سعی کنید آرام شوند و این فتنه بخوابد!"

من با صدائی بلند شروع به سخنرانی کردم ..... اما گروه های کمونیستی، مجاهدین، فدائی ها و افراد فرصت طلب دیگری که بعدها سر از حزب خلق مسلمان درآوردند شروع به سر و صدا کردند و وضع آرام شده را به هرج و مرج کشاندند! آن گاه زنی جوان، جسور و زبان آور را که ظاهرا از چریک های فدائی خلق بود بالای سر خود بلند کردند! آن زن شروع کرد به داد و بیداد و تحریک مردم و گروه های کمونیستی و با تمام پر روئی و با صدای بلندی گفت: "ای رفقا، دوستان و مردم عزیز، حرف های این آقا همه بیجاست! اینها می خواهند وضع را به نفع رژیم شاه حفظ کنند، گول این حرف ها را نخورید، ما باید خودمان ارتش را در اختیار بگیریم و آن جنایتکاران آدمکش و ضد خلق را از پادگان بیرون بیندازیم، اسلحه مال مردم است، باید در دست مردم و فرزندان شجاع مردم و دست خودمان باشد تا دشمنان از آن در کشتن خلق و فرزندان قهرمان خلق سوء استفاده نکنند!" آن زن سخنانی قریب به این مضمون و با الفاظ بسیار تحریک آمیز گفت و وضع به هم خورد به طوری که دیگر قابل کنترل نبود و گروه های مزبور از در و دیوار به داخل پادگان ریختند! .......... ( خاطرات حجة الاسلام والمسلمین شیخ عبدالحمید بنابی – مرکز اسناد انقلاب اسلامی )

داستان پادگان تبریز این چنین است که روز پنجشنبه ۲۶ بهمن ماه ۱۳۵۷ مردم تبریز که می دیدند در تهران رژیم پادشاهی از میان رفته است اما در تبریز کارگزاران رژیم پادشاهی همچنان کارها را در دست دارند برای گلایه راهپیمائی کرده و نخست به کوچه مقصودیه و جلوی خانه آخوند سیدمحمدعلی قاضی طباطبائی رفتند، سپس با راهپیمائی و شعاردهی به میدان ساعت رفتند، سپس به خیابان شاهپور شمالی (ارتش شمالی کنونی) رفتند، سپس به میدان دانشسرا رفتند، راهپیمایان سپس به خیابان خاقانی و از آنجا به میدان ساعت و سه راه فردوسی و چهار راه شهناز (چهار راه شریعتی کنونی) و شهناز جنوبی (شریعتی جنوبی کنونی) رفته و از آنجا به خیابان کمربندی رسیدند و سپس راهپیمایان از خیابان کمربندی به جلوی پادگان رفتند، در این هنگام آخوند سیدمحمدعلی قاضی طباطبائی رسید و سخنان کوتاهی درباره نظم و آرامش گفت و رفت، سپس آخوند عبدالحمید باقری بنابی با خودروی بنزی به رنگ قهوه ای روشن از راه رسید.

آخوند عبدالحمید باقری بنابی پس از پیاده شدن به بام خودروی بنز رفت و سخنانی آخوندی را با ایه و حدیث برای رام کردن مردم گفت، سپس روح انگیز که در کنار چند تن دیگر در دویست متری بنابی و نبش راه زیر گذر پادگان تبریز بود سخنانی را با شور و خشم گفت و مردم از راه زیر زمینی به بخش دیگر پادگان رفتند اما آن چنان که بنابی می گوید روح انگیز را مردم بر روی دوش خود نگرفته بودند و روح انگیز که چادر سپید رنگ گلداری داشت بر روی زمین ایستاده بود نه بر دوش مردم! در این هنگام از برجک های نگهبانی پادگان تبریز چند تیر هوائی شلیک شدند و آخوند بنابی بی درنگ سوار بنز شد و در رفت! اما روح انگیز و مردمی که او را همراهی می کردند به انبار بزرگ جنگ افزارهای پادگان تبریز نرسیدند و به انبار کوچکی که جنگ افزارهای کلانتری ها را نیروهای ارتش گردآوری کرده و در آنجا نگهداری می کردند رسیدند و در آنجا نیز تنها چند ششلول اسمیت – وسون و چند تیربار سبک مانند یوزی و چند تفنگ کهنه که در کلانتری ها به کار می رفتند یافتند!

سپس روح انگیز بی آن که خودش جنگ افزاری در دست داشته باشد با چند تن دیگر که او را همراهی می کردند از راهی که رفته بود برگشت و یکی از کسانی که همراه روح انگیز رفته بود کمال کیانفر بود که توانسته بود یک تیربار یوزی به دست آورد، در این میان وابستگان و هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران که پیشاپیش بخش های گوناگون پادگان تبریز را شناسائی کرده بودند بدون هیاهو و به آرامی صدها تفنگ و تیربار و تپانچه و نارنجک و انبوهی فشنگ را از چند انبار بیرون کشیده و با خودروهائی که پیشاپیش آماده کرده بودند از پادگان تبریز بیرون بردند! پس از این رویدادها از رادیو تبریز که به دست هواداران روح الله خمینی افتاده بود گفته شد که سرتیپ حسن ارزیلی به فرماندهی پادگان تبریز رسیده است و از مردم خواسته می شد که هر گونه جنگ افزاری را که در دست دارند بازپس دهند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چند دستگی در میان فدائیان

پس از انتحار اسلامی در سال ۱۳۵۷ و آغاز به کار رژیم جمهوری اسلامی ایران نخستین کاری که این رژیم انجام داد سرکوب همه کسانی بود که با برنامه های این رژیم دوزخی ناسازگار بودند و از سال ۱۳۵۸ سرکوب کسانی که با کشورداری با فرهنگ و روش های زمان برده داری و شترچرانی همراهی نمی کردند در برنامه کاری نهادهای این رژیم گنجانده شد! بدبختانه در خردادماه سال ۱۳۵۹ بخشی از سازمان فدائیان که نام نادرست "اکثریت" به روی آنها گذاشته شد با فلسفه بافی های خنده دار گفتند که از رژیم جمهوری اسلامی ایران پشتیبانی خواهند کرد و بدبختانه حزب توده ایران نیز به فدائیان اکثریتی پیوست و از رژیم آخوندی پشتیبانی کرد! پشتیبانی فدائیان اکثریتی و توده ای ها برای گرفتار شدن آنان در گرداب دنباله روی از مردم کوچه و خیابان (پوپولیسم) بود که این کار اکثریتی ها و توده ای ها جز خودکشی سیاسی نام دیگری نمی توانست داشته باشد! سپس به جز "اکثریت" و "اقلیت" گروه های ریز و درشت دیگری نیز از میان فدائیان بیرون آمدند و سرانجام بزرگترین سازمان کمونیست خاورمیانه با پیشینه درخشان سیاسی تکه پاره شد و از میان رفت! 

هنوز یک ماه از آگهی پوپولیستی اکثریتی ها و توده ای ها نگذشته بود که روح الله خمینی در تیرماه ۱۳۵۹ با آسوده شدن از فدائیان و توده ای ها بر ضد سازمان مجاهدین خلق ایران سخنرانی کرد! در پی سخنرانی روح الله خمینی سازمان مجاهدین خلق ایران که خواستار درگیری با رژیم آخوندی نبود ناچار شد همه دفترهای خود را در سرتاسر ایران ببندد! پس از آن هر روز با بهانه های گوناگون چند درگیری با هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران از سوی نیروهای رژیم به راه می افتاد و چند تن نیز کشته یا زخمی می شدند تا آن که سرانجام سازمان مجاهدین خلق ایران در سی خرداد سال ۱۳۶۰ ناچار از روی آوردن به نبرد با رژیم ولایت فقیه شد و پس از سی خرداد سال ۱۳۶۰ فدائیان اقلیتی و مجاهدین و هواداران چند سازمان سیاسی دیگر هزار، هزار تیرباران شدند! البته پس از آسوده شدن روح الله خمینی از چند سازمان سیاسی و سرکوب آنها نوبت به همان اکثریتی ها و توده ای هائی رسید که سه سال پیاپی و در سال های ۱۳۵۹ – ۱۳۶۰ – ۱۳۶۱ می گفتند: زنده باد خمینی!

از سال ۱۳۶۲ سرکوب توده ای ها و اکثریتی ها از سوی رژیم ولایت فقیه آغاز و هزاران تن از توده ای ها و اکثریتی ها دستگیر، بازجوئی، شکنجه و تیرباران شدند! از سال ۱۳۶۲ اکثریتی ها و توده ای های پوپولیست از خواب بیدار شده و پی بردند که با هواداری از رژیم دوزخی ولایت فقیه دست به خودکشی سیاسی زده اند اما چه سود که دیگر دیر شده بود و بدون شلیک حتی یک تیر از سوی اکثریتی ها و توده ای های پوپولیست و بدون کشته شدن حتی یک تن از سردمداران رژیم آخوندی به دست چنین کسانی، هزاران تن از چپ گراهای پوپولیست توده ای و اکثریتی مانند گوسپندانی که به کشتارگاه برده می شوند به دار آویخته و یا تیرباران شدند و نیروی سیاسی بزرگی که می توانست در ساختن ایران بدون آخوندیسم به کار گرفته شود از میان رفت! البته هم اکثریتی ها و هم توده ای ها این وجدان سیاسی را داشتند که کردار خودشان را در هواداری از رژیم آخوندی نکوهش کنند و از همگان پوزش بخواهند اما چه سود که با پشیمانی و پوزش خواهی زیان های کوبنده ای که به بار آمدند جبران شدنی نبودند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

دستگیری و اعدام روح انگیز عباس زاده دهقانی در تبریز

در این گیر و دار روح انگیز نه وابسته به سازمان فدائیان خلق ایران – اکثریت بود و نه وابسته به سازمان فدائیان – اقلیت! و روح انگیز و خواهرش اشرف وابسته به گروه کوچکی از فدائیان که همچنان با نام و آرم این سازمان در زمان رژیم پادشاهی کارهای سیاسی می کرد بودند، بوق های تبلیغاتی رژیم آخوندی گفته اند که روح انگیز در خانه اش انبار بزرگی از جنگ افزارها را نگهداری می کرد و خانه روح انگیز کانون برنامه ریزی برای نبرد با رژیم آخوندی بود! بدبختانه برخی از دشمنان رژیم نیز چنین دروغ هائی را باور کرده اند و برای نمونه در پاره ای از نوشته ها آمده است که روح انگیز که زنی بسیار دلاور و جنگجو بود خانه اش از ستادهای جنگ با رژیم بود و ..... و ..... و ..... پرسش این است که یک زن تنها که شوهرش مرده است و دو کودک خردسال را نیز سرپرستی می کند و بدون داشتن درآمدی به درد بخور خودش و کودکانش با گرسنگی روزگار می گذرانند چگونه می تواند از خانه کوچک و کاهگلیش ستادی برای فرماندهی نبرد با رژیم برپا کند؟

باری روح انگیز را سرانجام سرکوبگران رژیم آخوندی پس از ریختن به خانه اش و زیر و رو کردن آن دستگیر کردند، درباره رفتار ددمنشانه و شکنجه های فراوانی که به روح انگیز پس از دستگیریش در زندان تبریز داده شد گزارش های فراوانی در دست هستند! این گزارش ها نشانگر آن هستند که پس از آن که دژخیمان رژیم ولایت فقیه روح انگیز را با مشت و لگد و سیلی و تازیانه شکنجه کردند چند بار نیز به روح انگیز تجاوز کردند! گفته شده است که برای خوار کردن روح انگیز و درهم شکستن او دژخیمان رژیم آخوندی حتی با شیشه نوشابه نیز به او تجاوز کردند! کسی که حکم اعدام روح انگیز را داد آخوند سیدحسین موسوی تبریزی بود، پس از آن که روح انگیز تیرباران شد دژخیمان لاشه روح انگیز را برهنه کردند و این بار با لوله تفنگ و شلیک چند گلوله، به لاشه او نیز پس از مرگش تجاوز کردند! البته با این ددمنشی ها روح انگیز و کسانی مانند روح انگیز هرگز خوار نشدند و آنان که خوار شدند گردانندگان و هواداران رژیم ولایت فقیه هستند!

روح انگیز نه بمبی ترکانده و صد تن را کشته بود و نه تیرباری به دست گرفته و پنجاه تن را به رگبار بسته بود و دژخیمان رژیم ولایت فقیه زنی پاکدامن و درستکار و رنجدیده را که گناهی جز نپذیرفتن خرافه های آخوندی نداشت پس از ددمنشانه ترین رفتارها با وی در تاریخ هشتم تیرماه ۱۳۶۰ در زندان تبریز اعدام کردند و پس از اعدام ددمنشانه روح انگیز روزی – نامه های رژیم آخوندی نوشتند که روح انگیز دهقانی جاسوسه آمریكائی اعدام شد! و از او با واژه هائی مانند معروفه! و بدکاره! و ..... نام بردند! سپس بوق های تبلیغاتی رژیم آخوندی و روزی – نامه های آنها داستان هائی درباره انبار جنگ افزار بودن خانه روح انگیز و ستاد فرماندهی بودن خانه کاهگلی زنی گرسنه و دردمند و درمانده به نام روح انگیز ساختند! کودکان خردسال و گرسنه و بی مادر مانده روح انگیز پس از اعدام مادرشان همچنان با چشمانی گریان در پشت در چشم به راه مادر مهربانشان مانده اند تا از راه برسد و آنها را در آغوش بگیرد!

 

 

 

 

 

برگرفته از: 
سایت ها و کتاب ها و منابع گوناگون
بخش: 
انتشار از: