بچه ها متشکریم!

تابستان سال ۶۹ درست همین موقع زمان بازی های جام جهانی بود، در بند اوین در اتاق ۶ بند پائین ۲۱۶ و در اتاقی که ۳۵ تا ٤۰ نفر در آن گرفتاریم ماه ها از فاجعه ۶۷ گذشته است، زنان بازمانده فاجعه ۶۷ در اتاقی در بسته و پنجره بسته (و حتی شیشه های همین پنجره ها با رنگی تیره از شیشه بودن به در آمده!) گوش تا گوش خوابیده اند .....

 

 

دور از ایران و دور از برزیل در دیاری دورتر از تهران در پاپی در لندن تنی چند ( ۳۵ تا ٤۰ نفر از ایرانیان ) گرد هم آمده اند تا در کنار هم بازی ایران و آرژانتین در جام جهانی را تماشا کنند، باهم فریاد زنند و بازیکنان ایران را تشویق کنند و آه و افسوسشان را چون هزاران هزار ایرانی در سراسر دنیا باهم شریک باشند! سپید مویان و نوجوانانی که در سرزمین بیگانه زبان گشوده و امروز زبان مادریشان زبان سرزمین دیگری است! از مسعود تا رامین تا زیبا و تا من که درست کنار تلویزیون نشسته ام و دور و برم زنان و مردانی که با شوق تشویق می کنند، کمی آن دورتر، مردان و زنانی از سرزمینی دیگر، تلویزیون بزرگ و مدرنی بر دیوار نشسته و همه چشم بدان دارند، در بازی ایران چه خوش درخشید و ما خوش مفتخر شدیم و بالیدیم که ..... و جهانیان جوانانی را دیدند که عاشقانه، زیبا و پر ستایش در میدان بازی کردند بی آن که پاهایشان میلیونی بیمه شده باشند! در میان همهمه آن جمع کوچک در لندن پرشوق و تشویش به تماشا بودم که در حرکتی پا به پای توپ از میدان بازی بیرون پریدم .....  

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

تابستان سال ۶۹ درست همین موقع زمان بازی های جام جهانی بود، (۱) در بند اوین در اتاق ۶ بند پائین ۲۱۶ و در اتاقی که ۳۵ تا ٤۰ نفر در آن گرفتاریم ماه ها از فاجعه شصت و هفت گذشته است، زنان بازمانده فاجعه ۶۷ در اتاقی در بسته و پنجره بسته (و حتی شیشه های همین پنجره ها با رنگی تیره از شیشه بودن به در آمده!) گوش تا گوش خوابیده اند! شب است و سکوت نیمه شبان اوین و من تنها زن بند اوین در تاریکی در باریکه ای از جا نشسته ام و به تلویزیون چهارگوش کهنه روی دیوار خیره و به بازی فوتبال چهاردهمین دور مسابقات جام جهانی چشم دوخته ام و این کار را هر روز و شب تا وقتی که بازی ها را تلویزیون ایران پخش می کند دنبال می کنم، این البته در آن زمان نه به خاطر علاقه خاصم به بازی فوتبال که به یاد عزیز همه آنهائی که تا چند ماه پیش زنده بودند، آنهائی که در فاجعه ملی تابستان ۶۷ بی گناه جانشان با پرسشی چند ستانده شد و بی گناه بر خاک شدند، من به یاد آن عزیزانی که فوتبال را دوست داشتند بازی ها را تماشا می کردم.   

به یاد همسرم شاپور (۲) که در کوچه پس کوچه های خاکی ملایر هر روز شلوارش وصله ای می خورد و روزی هم بازی کن محبوب تیم دانشگاه پلی تکنیک بود و به یاد خلیل و منصور و به یاد علی، سهراب و امیر که در جوادیه و خانی آباد در کوچه پس کوچه های دروازه دولاب و امیریه بازی کردند و ..... بودم و به یاد آن چند صد و چند هزار که کشتندشان، به جای آن چند صد نفر رفته که می شناختمشان و چند صدی که نمی شناختمشان به تماشا نشسته بودم، همبندیان اتاق علیرغم این که تمایل به تماشای فوتبال نداشتند مانع نبودند که در نیمه شب بعد از ساعات سکوت زندان، تلویزیون با صدائی پائین روشن باشد، من آرام در بین پا و سرهای بندیان خفته به تماشا نشسته بودم که ناگهان .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

صدای فریاد شوق و تشویق این سوی دیوار مرا به خود خواند، به لندن بازگشتم! بازی پایان گرفته بود و در دو دقیقه پایان بازی در وقت اضافی ایران با خوردن یک گل از آرژانتین شکست خورده بود اما انگار پیروز میدان بازی ما بودیم و باز همه فریاد می زدند: "بچه ها متشکریم، بچه ها متشکریم، بچه ها متشکریم، بچه ها متشکریم!" و در بازگشت فوتبالیست ها به میهن هم مردم بر شانه هایشان نشاندند و در خیابان ها فریاد زندند: "بچه ها متشکریم، بچه ها متشکریم، بچه ها متشکریم، بچه ها متشکریم!"

فوتبالیست های ما عاشقانه و با فداکاری تمام با توپ بازی کردند، آنها نشان دادند که عاشق سرزمین ایرانند، آنها بازی را نبردند و چون برای گشودن دروازهای جهانی فوتبال برای آن که پیروز واقعی میدان باشند سال های زیادی باقی است اما واقعا بچه ها متشکریم! همان گونه که درهای آزادی را نگشودند آنانی که در زندان های ایران سال های ۶۰ و ۶۷ و با آرمان متفاوت عاشقانه جان باختند، آنهائی که در سال ۱٣۸۸ جان جوانشان را در خیابان ها برای رأیشان از دست دادند، آنها هم با فداکاری کوشیدند تا درهای آزادی و دموکراسی را بگشایند اما برای گشودن دروازه های آزادی هم سال های زیادی در پیش رو داریم اما واقعا بچه ها متشکریم!   

از بودن زنان در میدان آزادی تا خود آزادی تا پیروزی فوتبال و والیبال در میدان های جهانی تا ..... برای رسیدن به بسیاری از حداقل ها که حق مردم ماست راه درازی در پیش رو داریم! آنهائی که برای رسیدن به این حداقل ها کوشیدند از امیر و سهراب و ندا و فرزاد تا باقرخان و ستارخان تا شاپور، فردین و علی و سهیلا و پروین تا زندگان ما که برخی در زندانند و برخی در تبعید و زنانی که عاشقانه مهر می ورزند و قدم به قدم برای آزادی و برابری در تلاشند، به شما کوشندگان ورزشی که در بلند کردن نام و سربلندی ایران زمین می کوشید یک صدا می گوئیم بچه ها متشکریم و متشکریم، بچه ها متشکریم!

مرداد ۱٣۹٣ - لندن - عفت ماهباز  

www.efatmahbaz.com

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱- جام جهانی فوتبال ایتالیا در سال ۱۹۹۰ چهاردهمین دوره این مسابقات بود که از هشتم ژوئن تا هشتم ژوئیه در ایتالیا برگزار شد.

۲- در شامگاه ۵ مرداد ۱٣۶۷ روز بعد از درگیری مجاهدین با حکومت (فروغ جاودان یا مرصاد .....) اولین سری زندانیان چپ از جمله همسرم علیرضا اسکندری (شاپور) را اعدام کردند، این عده از گروه های مختلف چپ در زندان بودند، هنوز تعداد کسانی که در این روز و در این سال اعدام شده اند مشخص نشده است، بیست و شش سال پیش ۵ مرداد ۱٣۶۷ یازده شب بود، ساعت سکوت اجباری زندانیان، در راهرو بند عمومی در آموزشگاه اوین بودیم، برخی آماده خواب در رختخوابشان، من در راهروی بند مشغول خواندن روزنامه بودم، صدای شعار پاسداران با مارشی غریب سکوت شب را درید، بندیان هر یک در جایشان نیم خیز شدند، پریده رنگ به دیوار تکیه دادند، تک تیرها و سپس رگبار! پایان زندگی همسرم علیرضا اسکندری (شاپور) و ده ها تن دیگر در آن شب!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

عفت ماهباز که هفت سال در زندان ها و شکنجه گاه های رژیم ولایت فقیه زندانی بوده است در دومین روز فروردین ۱۳۶۳ در تهران و در میدان فوزیه پیشین و امام حسین کنونی همراه با شوهرش آقای علیرضا اسکندری (شاپور) دستگیر شد، شوهرش هنگام کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ اعدام شد! همچنان که برادرش علی ماهباز نیز در تاریخ ۲۸ آذرماه ۱۳۶۰ اعدام شده بود! عفت ماهباز پس از رستن از زندان، هست و نیستش را در دوزخ رژیم جمهوری اسلامی رها کرد و به فرامرز گریخت!

ایمیل نویسنده: 
منبع: 
http://efatmahbaz.com/index.php?option=com_content&view=article&id=142:q--q-&catid=37:2010-04-28-12-21-16&Itemid=71
انتشار از: