دو ماه به آزادی شوهرم از زندان مانده بود که اعدام شد!

شوهرم علی اصغر ضیغمی را به چه جرمی اعدام کردند؟ مگر او دو سال حبس نداشت؟ مگر خود حاکم شرع یا قاضی دادگاه برایش حکم نبرید؟ پس چرا او را در شهریور سال ۱۳۶۷ اعدام کردند؟ به چه جرمی؟ شوهرم را به حدی شکنجه کرده بودند که وقتی او را دیدم کف پاهایش سیاه سیاه شده بود و در سرش قلمبه هایی پر از آب دیده می شدند! هیچ جای سالم در بدنش نداشت! خانم برادرم حامله بود که من و او هم به زندان افتادیم! او را هم خیلی شلاق زده و شکنجه کردند .....

 

گفتگوی سایت مادران پارک لاله با خانم مینا لبادی به عنوان یکی از آسیب دیدگان خشونت های دولتی که همسرشان علی اصغر ضیغمی نیز در شهریور سال ۱۳۶۷ اعدام شد و احتمالا در گورهای جمعی خاوران مدفون شده است:

اگر امکان دارد خودتان را معرفی کنید و کمی از خودتان و شرایط زندگی خود و خانواده بگوئید

من مینا لبادی هستم، الان نزدیک ۵۳ سالم است، سه تا بچه بزرگ دارم که بزرگترینشان ۳۲ ساله و کوچکترین ۲۸ ساله است، دو دختر و یک پسر هستند، ما هم اکنون مقیم سوئد هستیم، از سال ۷۵ ایران که می شود ۹۷ اینجا ما به عنوان پناهنده وارد سوئد شدیم، من در رشته کودک و نوجوان فوق لیسانس گرفتم و در حال حاضر در مدرسه کار می کنم، بچه های من اینجا بزرگ شدند و پسرم ازدواج کرده و دو تا دخترهای من یکی کار می کند و یکی دانشجوی حقوق است. 

چگونه با مسائل سیاسی یا اجتماعی آشنا شده اید؟

من در سال ۵۷ دیپلم گرفتم، برادر و خواهرم دانشجو بودند و طبعا ما تحت تأثیر آنها بودیم، خودمان هم جوان بودیم و خیلی دلمان می خواست که در جامعه فعال باشیم، ما جزو دانشجویان زمان انقلاب بودیم.

در واقع شما در رابطه با جنبش دانشجویی با مسائل سیاسی آشنا شدید؟

من قبل از زمان دانشجویی و قبل از انقلاب در آخرین سال زمان شاه وقتی داشتم دیپلم می گرفتم با مسائل سیاسی آشنا شدم چون برادر و خواهرم دانشجو بودند. 

چه افرادی از خانواده شما مستقیم یا غیر مستقیم قربانی خشونت دولتی شده اند؟ این خشونت ها چه تأثیری بر زندگی شما و خانواده شما داشته اند؟

ما شش خواهر و برادر هستیم، چهار خواهر و دو برادر، تقریبا همه قربانی خشونت دولتی شده ایم، خواهرم از دانشگاه اخراج شد، برادرم مجبور شد کشور را ترک کند، خواهر دیگرم لیسانسش را گرفت و سپس اخراج شد، خودم اخراج شدم، معلم راهنمائی بودم و فوق دیپلم داشتم، یعنی درست وقتی درسم را تمام کردم اخراجم کردند در صورتی که تعهد خدمتی داشتم، برادرم نتوانست علیرغم قبولی تا چند سال برای رشته تخصصی بعد از پایان دوره عمومی پزشکیش اقدام کند، سال ها نگهش داشتند و نمی گذاشتند وارد رشته تخصصی شود، یعنی ما به اشکال مختلف با این نظام جمهوری اسلامی دچار مشکل شدیم، شوهرم اعدام شد، خودم زندانی شدم و بچه های ما آواره شدند، خیلی است، نمی دانم از کدام بگویم، ما به طرز وحشتناکی از جمهوری اسلامی صدمه دیدیم.

اگر خودتان یا اعضای خانواده به طور مستقیم آسیب دیده اید لطفا مواردی از جمله بازداشت، شکنجه، اعدام، قتل خیابانی، اخراج از کار و محل تحصیل، ممنوع الخروجی یا ترک اجباری کشور و ..... را با توضیح بیان نمائید

خانم برادرم حامله بود که من و او به زندان افتادیم، او فرزندش را در زندان اوین به دنیا آورد! برادرم فراری بود، همسر من در زندان بود و دختر کوچکم که یک سال و نیم داشت با من در بند ۲۰۹ در زندان اوین بود، بعد دو بچه من آواره در منزل پدر و مادرم شدند و آنها را به خوبی نمی شناختند، چون ما در تهران زندگی می کردیم و به زبان آنها آشنائی نداشتند، آنها کرد زبان بودند ولی من و شوهرم با آن که آذری بود فارسی صحبت می کردیم، وقتی این اتفاق افتاد بچه های من همزمان از نظر پدر و مادر بی سرپرست شدند، بچه برادرم در زندان با مادرش زندگی می کرد و مادرش بر اثر فشار زیادی که در زندان به او تحمیل کرده بودند رگ دستش را بریده بود! من که از زندان بیرون آمده بودم با گذشت چند ماه هنوز اجازه نداشتم از تهران خارج شوم و دو بچه خردسال دیگرم که نزد پدر و مادرم در کردستان بودند را ببینم، همه اینها برای ما از شکنجه خیلی بدتر بود، تکان نمی توانستیم بخوریم و مرتب بایستی می رفتیم توی کمیته و بازجوئی می شدیم، این که چه کسی را دیدیم و چه کسی را ندیدیم!

زمانی که خبر اعدام همسرم را دادند چندین بار مرا برای بازجوئی بردند و می خواستند که سکوت کنم! یعنی اینها همه جور ما را شکنجه دادند، آدم نمی داند از کدام یک حرف بزند؟! مثل یک فیلم سینمایی است که هر دقیقه جلوی چشم آدم می آید و می رود، یادم است که در زمستان ساعت سه نیمه شب هنگامی که برف تقریبا دو متر در مهاباد در آذربایجان غربی باریده بود از کمیته زنگ می زنند و می گویند که می خواهیم بیاییم و تو را ببریم! بچه ها داشتند مثل بید به خود می لرزیدند و مادرم با زانوی شکسته و من هم سرگردان نمی دانستم چه بلایی به سرم می خواهند بیاورند؟ این قضایا هنوز جلوی چشم من است و فراموش نمی شوند زیرا بارها این کار را با ما کردند! بعد از آن که شوهرم را اعدام کردند برای چهلم بچه ها به خاوران رفته بودیم، من را دوباره از راه خاوران گرفتند و یک هفته در زندان بودم، بچه های من دوباره بی سرپرست مانده بودند، یعنی واقعا آدم نمی داند از کجا شروع کند و از کدامش بگوید؟!

به قبل برگردم، من دبیر زبان در مدرسه راهنمائی بودم که از کار اخراج شدم، واقعا مجبور بودم سه شیفت کار کنم، خوشبختانه همسرم در شرکت مهندسین مشاور کار می کرد و خانه ای از طریق آن شرکت به او داده بودند، من بایستی اقساط آن را می پرداختم به همین خاطر شبانه روز کار می کردم تا بتوانم پول شوهرم را در زندان و خرج بچه ها و خرج این خانه را بدهم، یک پای من در تهران و یک پایم در مهاباد بود، هم اخراجی بودم و هم سیاسی، سابقه زندان هم که بود، هیچ کجا به ما کار نمی دادند و همه جا تحت تعقیب بودیم! هر کجا می رفتیم باید به آنها خبر می دادیم، چند ماهی من و دختر یک سال و نیمه ام باهم در سلول ۲۰۹ اوین  زندانی بودیم، بعد دو سال زندان تعلیقی بریدند و ممنوع الخروج شدم و اجازه خارج شدن از شهر را هم نداشتیم! هر اتفاقی می افتاد به ما زنگ می زدند! شهر ما هم که کوچک بود و مجبور بودیم همه جوره جوابگو باشیم، از طرف دیگر شایعه پراکنی می کردند که ما با آنها همکاری می کنیم!

چون هر پانزده روز یک بار باید خودمان را معرفی می کردیم و جاهائی که برای این کار می رفتیم مردم ما را می دیدند، همیشه بیست تا سؤال تکراری جلوی آدم می گذاشتند و زمینه برای شایعه پراکنی در مورد همکاری فراهم می شد در صورتی که وجودت از این داستان ها بی خبر بود، هر بار که می رفتم با دعوا از آنجا بیرون می آمدم، آنها جو را نیز برای ما خراب کرده بودند، طوری نبود که از یک طرف آسیب دیده باشی، جمهوری اسلامی شوهرت را گرفته بود، بی خانمان و بیکار کرده بودند، سه بچه کوچک قد و نیم قد، یک و نیم، سه و نیم و پنج و نیم ساله روی دستم مانده بود، یک پدر بازنشسته، تمام اعضا خانواده فراری، یعنی واقعا زندگی واویلایی بود! هیچ جا پناهی نداشتیم، باید چه می کردیم؟ زمانی که تو شهر خودمان زندگی می کردیم وضع ما خیلی بد بود چون هر اتفاقی می افتاد دوباره سراغ ما می آمدند.

زمانی که همسرم هنوز زنده بود و محکومیت دو ساله اش را در زندان می گذراند از طریق دادیاری اوین از ایشان وکالت نامه ای برای آن خانه که قبل از دستگیری از طریق شرکتش به نام او در آمده و می بایستی قسط های آن را هر ده ماه یک بار بپردازم گرفتم تا خانه از دستمان نرود و بتوانم با بچه هایم به تهران برگردم شاید کمتر مورد اذیت و آزار جمهوری اسلامی و آداب و رسوم شهرمان واقع شویم، اگر این کار را نمی کردم خانه را از دستمان می گرفتند و به قول خودشان مصادره می کردند، به من دو سال تعلیق دادند و تا مدت ها ممنوع الخروج بودم و با چه مشکلاتی موفق به دریافت پاسپورتم شدم، البته نمی خواستم از کشور خارج شوم چون نه منبع مالی داشتم و نه جرأت می کردم که با سه بچه کوچک قد و نیم قد در ترکیه و جاهای دیگر اسیر بمانم، نمی دانستم چه بلایی بر سرمان خواهد آمد؟ بعد از اعدام همسرم چند سالی در کردستان با والدینم زندگی کردیم و با کار و تلاش زیاد در آنجا توانستم پول آپارتمان تهران را فراهم کنم و به تهران برگردیم و در آنجا هم تا شهریور سال ۱۳۷۵ زندگی کردیم و بعد پناهندگی سوئد را گرفتیم.

اگر افرادی از خانواده شما در سی و چهار سال گذشته توسط عوامل دولتی در جمهوری اسلامی کشته شده اند لطفا در مورد چگونگی و نحوه خبر رسانی به شما، نحوه تحویل گرفتن یا نگرفتن جنازه، نحوه اطلاع یابی از محل دفن و چگونگی مدفون شدن او و این که امکان برگزاری مراسم آزادانه در گورستان یا در منازل داشته اید یا خیر، توضیح دهید

همسرم در حالی که تنها دو ماه به آزادیش مانده بود را در سال ۶۷ در اعدام های گروهی کشتند، اسمش علی اصغر ضیغمی بود و دو سال حکم گرفته بود، ما به جاهای زیادی از جمله منزل آقای منتظری، شورای عالی قضائی و ..... رفتیم تا از او خبر بگیریم٬چون اصلا خبر نداشتیم که چه بلائی سر آنها آورده اند! آخرین باری بود که ملاقاتش کردم، فقط گفت: "مرا ببخش!" رنگش پریده بود، گویا آنها خودشان می دانستند که چه خبر است! دیگر چیزی به من نگفت و همان آخرین ملاقاتمان بود، من در مهاباد بودم و می توانستم هر یک ماه یک بار به ملاقاتش بروم در حالی که ملاقات ها هر پانزده روز یک بار بود، مجبور بودم هر بار ۱۶ ساعت رفت و ۱۶ ساعت برگشت این مسیر را با بچه های کوچکم برای پنج تا ده دقیقه ملاقات سفر کنم، چند بار به خاطر این که یک شاخه گل برای مثلا تولد پدرشان به همراه داشتیم به دستور حاجی کربلایی ممنوع الملاقات شدیم و من و بچه هایم این مسیر طولانی را با چشمان گریان برمی گشتیم.

بعدا از طریق دوستانم خبردار شدم که تعداد زیادی از بچه ها را اعدام کرده اند، ما یک آشنایی داشتیم که شیخ بود، از طریق آشناهای دیگرمان توانستم به خانه اش برویم، او پرس و جو کرد و خبردار شدم  که همسرم را اعدام کرده اند ولی نمی خواست خودش این خبر را به من بدهد، با من قرار ملاقاتی در میدان توحید با یک آخوند (فکر کنم آقای نیری بود چون من او را وقتی خودم را محاکمه می کرد دیده بودم و می شناختم) گذاشت، او به من خبر داد و گفت: "متأسفانه شما دیر اقدام کردید، آقای ضیغمی را چند ماه پیش اعدام کردند!" همان جا سر و صدا و داد و بیداد راه انداختم و مردم جمع شدند، فردای آن روز زنگ زدند و ما رفتیم اوین، از ما یک بازجوئی هفت، هشت ساعته کردند!

من با آنها بسیار جدی و گستاخ حرف زدم و با عصبانیت گفتم: "همسرم فتق داشت و قرار بود عملش کنند، به من گفته بودند به پدرش اجازه می دهند برای ملاقات پسرش به بیمارستان بیاید ولی این کار را نکردند!" ما ده بار هم رفتیم و آمدیم ولی فقط آه می کشیدند! بعد، دو سه بار از من بازجوئی ده ساعته کردند! به من گفتند: "اجازه ندارید برای او مراسم بگیرید! اجازه ندارید به کسی بگوئید! اجازه ندارید اطلاعیه پخش کنید!" ولی در هر صورت ما مراسمی در منزل مادر شوهرم در تهران گرفتیم، دور تا دور ما پاسدار بود، مردم خیلی می ترسیدند که بیایند ولی من در مراسم بچه های خودمان که همه باهم اعدام شدند شرکت می کردم، رفتم لباس های او را گرفتم، بعد رفتیم مهاباد، آنجا نمی توانند جلوی مردم را بگیرند، یک هفته مراسم داشتیم و تمام مردم مهاباد آمده بودند، در اورمیه هم مراسم گرفتیم، البته مدام به ما زنگ می زدند و تهدید می کردند!

آیا تا به حال برای شرکت در مراسم یادبود کشته شده خود یا دیگر آسیب دیدگان تهدید یا بازداشت شده اید؟

در آبان خبر اعدام شوهرم را به ما دادند، بعد از آن ما شروع کردیم به گرفتن مراسم، مراسم ما مثل موارد عادی نبود، ما سرود می خواندیم و در مورد بچه ها صحبت می کردیم و یادشان را گرامی می داشتیم اما در منزل مادر شوهرم نتوانستم مراسم را این گونه برگزار کنم، مراسم شوهرم را هم با مراسم بچه های دیگر در خانه دوستان گرفتیم، متأسفانه مشکلات ما یکی دو تا نبود، هم از طرف خانواده همسرم تحت فشار بودم و هم از طرف جمهوری اسلامی مورد عذاب و شکنجه واقع می شدیم، همان روز اول برادر شوهرم من را تهدید کرد که بچه ها را از من می گیرد، البته بعد از مراسم هیچ وقت برادرهای شوهرم خبری از برادر زاده هایشان نگرفتند! یک چهلم گروهی در خاوران برگزار شد، من از مهاباد برگشتم تهران و در آن شرکت کردم و ما را گرفتند و من یک هفته در زندان بودم، تقریبا سی تا سی و پنج نفر از مادران، زنان جوان و خواهران بودند که خیلی ها را آزاد کردند و ده، پانزده نفری ماندیم که ما را در کمیته شهر ری با زندانیان زن عادی و خودفروش یکجا حبس کرده بودند و این زنان ما را اذیت می کردند، دوباره ما را به کمیته کنار دانشگاه تهران بردند، یعنی این یک هفته پدر ما را درآوردند.

اگر زندانی داشته اید لطفا در مورد علت و نحوه بازداشت و شرایط بازجوئی و زندان و دادگاه او بگوئید، تا چه میزان امکان آن فراهم بود که از نحوه بازجوئی و محاکمه عزیزانتان باخبر شوید؟

من خودم زندانی بودم، شب و روز کوهی از کاغذ جلوی ما می گذاشتند تا اسامی کسانی که با ما همکاری کرده اند را بگوئیم و جاسوسیشان را بکنیم! خوشبختانه من ارتباطم را با بچه های کردستان قطع کرده بودم و همه اش می گفتم: "من نمی دانم، کسی را نمی شناسم زیرا در تهران زندگی کرده ام!" یک روتینی بود که آدم باید یاد می گرفت که از اول تا آخر همان طور جواب دهد، کمتر دچار مشکل می شدیم ولی اگر کمی پاسخ ها پس و پیش می شد پدر آدم را در می آوردند! من و خانم برادرم در مهاباد باهم دستگیر شدیم، تقریبا یک ماه در سلول های انفرادی زندان مهاباد بودیم، آن موقع من هیچ دیدگاهی در مورد زندان نداشتم، وقتی ما را می بردند و می آوردند با چشمبند بودیم و گاهی روی آدم ها راه می رفتیم! من فکر می کردم اینها پاسدار هستند! خانم برادرم هم حامله بود، آنجا خیلی از ما بازجوئی کردند و بعد ما را به اورمیه بردند، یک هفته با بچه ام در سلولی نمدار در بالای توالت که جانور هم داشت حبس بودیم، از آنجا ما را به اوین بردند!

خانم برادرم همراه من بود و او را خیلی شلاق زده و شکنجه کرده بودند، من و شوهرم هر دو گفته بودیم که من اصلا فعالیتی نداشته ام، بچه با من بود و آنها بیشتر شوهرم را می خواستند و من به عنوان یک خانم خانه دار معرفی شده بودم ولی شوهرم را به حدی شکنجه کرده بودند که وقتی او را در دوهزار دیدم کف پاهایش سیاه سیاه شده بود و در سرش قلمبه هایی  پر از آب دیده می شدند! هیچ جای سالم در بدنش نداشت، همین طوری دستش می لرزید و رنگش پریده بود، لاغر لاغر شده بود، وقتی پاهای آش و لاش او را که از شدت شکنجه از شکل خارج شده بود را می دیدم وحشت من را فرا می گرفت، به من به دروغ گفته بودند در هنگام انتقال از مهاباد به زندان سه هزار خودش را از اتومبیل به بیرون پرت کرده است! من از شوهرم پرسیدم، گفت: "حالا خانم؟ بعدا برایت می گویم!" او فقط به من رساند و گفت که تمام مسئولیت ها و فعالیت های تو را به گردن خودم انداخته ام، وقتی حرف می زنی مواظب باش!

من با بچه ام بودم و بعد ما را از دوهزار به بند ۲۰۹ اوین بردند، روی دست و پاهای له و لورده راه می رفتیم! شنیدن صدای آهنگران نیز شکنجه دیگری بود! خدا لعنتش کند! تمام وقت، چه در ماشین و چه در بنایی که ما را می بردند و چه در اورمیه که بودیم بایستی صدای او را تحمل می کردیم! هر وقت به یادم می آید بدنم به لرزه می افتد! وقتی من را دوباره برای دادگاه بردند سه بچه ام را با خودم برده بودم! نیری و آقای اشراقی که الان خیلی اسمش هست با یک ملای دیگر ده، پانزده تا اتهام به من زدند، بر اساس گفته آنها من هم دموکرات، هم ساواکی، هم کومله، هم فدائی، هم مجاهد و خیلی گروهای دیگر بودم! گفتم آخر یک آدم می تواند یک حزب داشته باشد، شما از کجا این همه اتهام به من می زنید؟ در آخر به من اعلام کردند به خاطر این که بچه های تو کوچکند یک سال و نیم برایت می بریم و بقیه زندانت را باید در بیرون سپری کنی! من آزاد شدم ولی همسرم را دو سال دادند که دو ماه از آن باقی مانده بود و اعدامش کردند! خانم برادرم هم شش ماه در زندان بود، به او هم دو سال تعلیقی دادند که چون بچه کوچک داشت گفتند: "آزادت می کنیم ولی زندانی هستی!"

به نظر شما چرا بسیاری از خانواده های آسیب دیده و خود آنها تمایل چندانی ندارند که در مورد رنج ها و زخم های خود بگویند و این دردها را در پستوی دل خود نگاه می دارند؟

من هم برای اولین بار است که دارم در این مورد احساسم را بیان می کنم، اولا خیلی از ما که بچه داشتیم سعی می کردیم که از بچه هایمان محافظت کنیم و نگذاریم بیشتر از این دچار آسیب های روانی شوند، من همیشه فکر کرده ام یک نفر بسوزد بهتر است تا چهار نفر بسوزند! بالاخره این وحشت و ظلمی است که جمهوری اسلامی برای من و بچه هایم به وجود آورده است، بچه های من را از نعمت داشتن پدر بی نصیب کردند و این بچه ها لازم نیست که با غم ها و غصه های ما خرد شوند، من با دوستانم هم که صحبت می کنم همین احساس را دارند ولی حالا که ما در خارج هستیم امکان این هست که پهلوی روانشناس یا مشاور امور اجتماعی بروی و در مورد تمام اتفاق هائی که برایت افتاده صحبت کنی و بتوانیم خودمان را آرام کنیم و در نتیجه  تمام این اتفاق های اجباری بهتر هضم می شوند و آدم می تواند با کمی تأخیر به زندگی روزانه برگردد، این موضوع برای من که دارم با شما صحبت می کنم کمی عادی تر شده است ولی برای دوستانی که هنوز در ایران هستند به این شکل نیست زیرا می ترسند دوباره دچار زندان شوند!

شرایط بسته اجتماعی و اقتصادی ایران هم هیچ امکانی برای این خانواده ها به وجود نمی آورند که بتوانند آزادانه از غم ها٬ رنج ها  و مسائلشان بگویند، زمانی که من در ایران بودم نمی توانستم به همسایه های خودم یا هیچکس دیگر بگویم که شوهرم اعدام شده است، حتی در مدرسه بچه ها نیز نمی دانستند که شوهر من اعدام شده است و همه اش می گفتم شوهرم در خارج است! من یک سخنرانی در مورد اتفاق هائی که برای یک زن پس از بازداشت همسرش پیش می آید داشتم، این که در زمان زندان، قبل از اعدام، پس از اعدام و تنها شدن چه مشکلاتی برایش پیش می آید و چه ظلمی جامعه به تو می کند، چه ظلمی دوستان و آشنایان می کنند و ..... ناخودآگاه "زن تنها شدن" تابو می شود و تو دو آلترناتیو بیشتر نداری، یا بگریزی و از دید همه غایب شوی یا بمانی و مورد اتهام واقع شوی که این دقیقاً منظور جمهوری اسلامی است، اینها ظلم هائی است که جمهوری اسلامی به تو می کند، یعنی آن قدر از همه طرف در فشار قرار می گیری که سعی می کنی برای رهایی از آنها سکوت کنی، به خصوص آنهائی که بچه دارند، تا بچه ها هر چه کمتر آسیب ببینند که این هم باز شکنجه ای دوباره است!

زمانی که من این سخنرانی را داشتم از آسیب های اجتماعی از طرف جامعه، از طرف خانواده، از طرف جمهوری اسلامی سخن راندم، البته سخنرانی من به زبان کردی بود، مردمی که آنجا بودند اظهار می کردند ما از این مسائل خبر نداشتیم! حالا فکر کن صدها هزار یا بیشتر هم در جامعه ایرانی زندگی می کنند، از مادر و خواهر و همسر که اینها به خاطر این که دچار مشکلات بیشتری نشوند مجبورند این آسیب های وارده را در خود خفه کنند و این مشکلات، به خصوص ناراحتی های روحی که برای این خانواده ها پیش می آید را مخفی کنند، بیماری هائی که مبتلا می شوند همه اش به خاطر این است که نتوانسته اند مشکلاتی را که برایشان پیش آمده را بازگو کنند، این بازگوئی چند مزیت دارد، هم از نظر روانی تخلیه می شوی و هم احساس می کنی که صدای تو را دیگران هم می شنوند و با تو ابراز همدردی می کنند و این چیزی است که ما از آن محروم بودیم!

به تجربه می دانیم زمانی که آسیبی به ما وارد می شود تمایل داریم افرادی که به ما آسیبی رسانیده اند پاسخگوی اعمال خود باشند، شما چه راه هائی را برای پاسخگو کردن عوامل دولتی مناسب می دانید؟

من فکر می کنم که اول اینها باید اقرار کنند که این بچه ها اعدام شده اند چون هنوز جمهوری اسلامی نمی گوید که ما کسی را اعدام کرده ایم! این برای من خیلی مهم است که بدانم همسرم را به چه جرمی اعدام کرده اند؟ مگر او دو سال حبس نداشته؟ مگر خود حاکم شرع یا قاضی دادگاه برایش حکم نبریده؟ پس چرا دوباره او را محاکمه و اعدام کرده اند؟ به چه جرمی؟ بعد می خواهم بدانم اینها را در کجا دفن کرده اند؟ می خواهم بتوانم خیلی راحت سر قبرش بنشینم و دو کلمه با او حرف بزنم، خیلی چراها هست که برای ما ناگفته است و آنها باید پاسخ دهند، بازجوئی که در مهاباد بود به من گفت او وصیت نامه دارد، چرا وصیت نامه اش را به من ندادند؟ من برگه فوتش را دارم، در آن نوشته "به مرض فوت" فوت نموده است! من باید بدانم این "مرض فوت" چه مرضی بوده که ما از آن خبر نداشتیم و شوهرم به این مرض مرده است؟!

آیا در اعتراض به نقض حقوق شهروندی خود و خانواده به مراجع دولتی شکایت کرده اید؟

زمانی که ما در ایران بودیم کسی جرأت نمی کرد حرفی بزند ولی ما همه جا رفتیم اما این که بخواهیم دادخواهی کنیم، نه، در ایران نکردیم چون هم امکانش را نداشتیم و هم می ترسیدم که  دوباره من را دستگیر کنند و بچه هایم بی پدر که شده بودند بی مادر هم شوند! من را مرتب دستگیر می کردند، یعنی هر گونه مدرکی برای اینها کافی بود که دوباره به سر وقت من بیایند، هم پدر و هم مادرم پیر بودند و من کسی را نداشتم که از بچه هایم مواظبت کند، یعنی ما کسی را نداشتیم، خانواده شوهرم هم به کلی با ما (من و بچه هایم) قطع ارتباط کرده بودند، به خاطر این که من بچه هایم را حفاظت کنم از این که بیشتر از این دچار مشکل نشوند و بتوانم پول در بیاورم که زندگی اینها را بچرخانم من نتوانستم این کار را بکنم.

آیا تا به حال برای پیگیری آسیب های وارده به اعضای خانواده خود تهدید و بازداشت شده اید؟

بله، گفتم پس از اعدام همسرم چند بار بازداشت شدم، ما می رفتیم تظاهرات می کردیم، سر خاکش می رفتیم، ما یک بار هم راحت به خاوران نرفتیم چون همیشه  پاسداران و خواهران زینب آنجا بودند و ما را تهدید می کردند، نمی دانم شکنجه چه نوعی دارد، حتما نباید فیزیکی باشد، اینها همه جور ما را اذیت کردند.

آیا در اعتراض به آسیب های وارده به خود با دیگر آسیب دیدگان در جمهوری اسلامی همراه بوده اید؟

بله به طور مرتب، الان هم من با خانواده های اعدامی ۶۷ در ارتباط هستم، ما تمام حرکت هایی که می کردیم گروهی بودند، یادم هست رفتیم و در مجلس بست نشستیم، رفتیم شورای عالی قضائی و آنجا کتک خوردیم و کتک هم زدیم! رفتیم قم، رفتیم جلوی اوین، در تمام این حرکت ها با همدیگر بودیم و الان هم با آنها در ارتباط هستم.

آیا شما با این نظر موافقید که می گویند: افراد آسیب دیده با هر گرایش سیاسی و اجتماعی که باشند خانواده ها حق دارند بدانند آنها چرا و چگونه کشته شده اند؟ چه کسانی در قتل آنها سهیم بوده اند؟ چرا جسد آنها را تحویل نمی دهند؟ چرا در گورهای بی نام و نشان دفن می کنند و چرا حق برگزاری مراسم آزادانه را از خانواده ها سلب می کنند؟

بله، صد در صد موافقم، او شریک زندگی من و بی گناه بوده است و به خاطر نظری که داشته او را کشته اند، در کشورهائی که ما الان زندگی می کنیم آزادی بیان هست، آزادی افکار هست، آزادی تظاهرات هست، باید در ایران هم آزادی بیان و افکار باشد، همسر من هیچ وقت اسلحه در دستش نبوده که بگویم مثلا رفته آدم کشته است، تازه اگر هم آدم کشته باشد بالاخره باید یک دادگاهی باشد، یک وکیلی باشد، تمام اینها در اتاق های دربسته محاکمه شدند، بعد وقتی همسر من دو سال محکومیت داشت و دو ماه از آن مانده بود چرا اعدام شد؟ من باید بدانم علت آن چه بوده است؟ اصلا چرا آنها را کشتند؟ چه کار کرده بودند؟ اینها نه در زندان آشوب کردند که بگوئیم آشوب کرده اند، چون آخرین باری که ما رفتیم اینها اعتصاب غذا کرده بودند، شنیده بودند که ما رفته ایم به شورای عالی قضائی و سر و صدا راه انداخته ایم، تظاهرات کرده ایم و فحش داده ایم و فحش خورده ایم و کتک خورده ایم، اینها کاری نکرده بودند، اگر وقتی بیرون بودند دست به اسلحه هم برده باشند در زندان اسیر دست آنها بودند.

یعنی وقتی که برایشان حکم بریده اند من باید بدانم که چرا اینها را کشتند و این تنها در مورد همسر من نیست، من دنبالش را خواهم گرفت و می ایستم، من برای تمام کارهائی که در مورد همسرم، دوستانش و تمام آن بچه هائی که اعدام کردند جواب می خواهم، ما باید بدانیم کلا در آن سال برای چه این کار را کرده اند؟ من همه مسئولان و دولت آقای موسوی را گناهکار می دانم، برای آن که هیچ وقت یک جریانی بدون اجازه دولت نمی تواند برود و یک فاجعه به این بزرگی را راه بیندازد و این همه جوان این مملکت را بکشند بعد آقای موسوی می گوید من خبر نداشتم! حتی من چند روز پیش خواندم با یک روزنامه ای مصاحبه کرده اند و گفته اند: "بله کار خوبی کردند که اینها را اعدام کردند!" حالا همه اینها برای ما دوباره شده اند پیر و پیغمبر و دوباره می خواهند همان کثافتکاری که در زمان خودشان به راه انداختند را به شکل دیگری راه بیاندازند، من تمام اینها را مقصر می دانم، دولت آقای موسوی، رفسنجانی، خامنه ای، خمینی. اینها همه باید جواب پس بدهند، یعنی یک نفر این کار را انجام نداده بلکه مجموعه جمهوری اسلامی این کار را کرده است.

باید آدرس دقیق جائی که بچه ها را دفن کردند، علتش را و این که چه کسانی و چه زمانی این کار را کرده اند؟ تمام آنچه برای خانواده های دیگر مسأله است برای من هم مسأله است، ما باید بدانیم چرا با بچه های ما این کار را کردند؟ حتی نمی گذارند راحت مراسم بگیریم و نمی گذارند دوستان من به خاوران بروند، امسال به چند نفر زنگ زده و تهدیدشان کرده بودند، یکی مادرلطفی بود، دیگری منصوره بهکیش که دو روز قبل از جمعه هشتم شهریور که می خواستند مراسم بگیرند او را احضار و تهدید کردند که حق ندارید به خاوران بروید، با وجود تمام این تهدیدها باز خانواده ها رفتند ولی در خاوران را بسته بودند و نگذاشتند که داخل شوند! آخر یعنی چه؟ اینها از چه می ترسند؟ آنجا را سیمان و بتن آرمه کرده اند و هیچ چیز برای ما نگذاشته اند، از چه می ترسند؟ این هویت ما بوده است که از ما گرفته اند، تا کجا می خواهند پیش بروند؟ ولی من فکر می کنم در هر صورت به عنوان اولین قدم اینها باید اعتراف کنند که این بچه ها را کشته اند.

به عنوان یک خانواده آسیب دیده چه انتظاری از جمهوری اسلامی برای پاسخگوئی و برقراری عدالت داشته اید؟ اگر انتظاری داشته اید لطفا توضیح دهید به چه میزان این انتظارات برآورده شده اند؟

من هیچ انتظاری از جمهوری اسلامی ندارم! یعنی جمهوری اسلامی آنی نیست که آرزوهای ملت خودش را برآورده کند، اگر می توانست این کار را بکند هیچ وقت این همه جوان این مملکت را نمی کشت، متأسفانه من از یک دیکتاتور هیچ وقت انتظاری ندارم و هیچ وقت هم باورش ندارم، فقط می خواهم که اعتراف کند، این انتظار را دارم که حتما اعتراف کند، شماره قبر شوهرم را بدهد، علت مرگش را به من بدهد، جرمش را به من بگوید و این که چرا ما اجازه نداریم حتی سر خاک این بچه ها برویم؟

آیا در اعتراض به نقض حقوق شهروندی خود به سازمان ها و نهادهای بین المللی شکایت کرده اید؟

قبلا از طرف کانون زندانیان سیاسی با من مصاحبه کردند، من خواهان دادخواهی بودم و شکایت من هم جزو آن شکایتی است که در همان تریبونال مطرح شد، بعد در آمریکا نیز مرجعی هست که الان نام آن را فراموش کرده ام، به آنجا هم شکایت کردم، البته دادگاه تریبونال سمبلیک بود و قدرت اجرایی نداشت ولی در هر صورت همین که جمهوری اسلامی مقصر شناخته شد خودش برای ما یک پیروزی است، این مثل یک سند و مدرک در تاریخ جمهوری اسلامی می ماند، متأسفانه آدم که به خارج می آید آن قدر مشغول رسیدگی به بچه ها، بازسازی خود و نیز شروع زندگی جدید از صفر می شود که وقت باقی نمی ماند، تا الان ما همه اش مجبور بودیم تحصیل کنیم و موقعیت خودمان را در جامعه جدید تثبیت کنیم ولی در حد توان مراجعه کرده ام و دنبال کار را گرفته ام.

به عنوان یک خانواده آسیب دیده چه انتظاری از نهادها و سازمان های بین المللی حقوق بشری از جمله: گزارشگران ویژه سازمان ملل، عفو بین الملل، فدراسیون بین المللی جامعه های حقوق بشر و غیره برای حمایت از خود داشته اید؟ اگر انتظاری داشته اید لطفا توضیح دهید به چه میزان این انتظارات برآورده شده اند؟

آدم به عنوان آرزو خیلی انتظارات دارد که وقتی به مرحله عمل در می آید می بیند که همه اش فقط یک چیز فرمالیته بوده است! مثلا در گزارشی که آقای احمد شهید تهیه کرده بود نصف واقعیت ها را ننوشته بود و این باعث می شود که اعتماد آدم به سازمان های حقوق بشری کم شود، مثلا این همه زندانی سیاسی که در زندان های ایران هستند، این همه زنان کرد، مردان کرد که نه کسی می داند که در زندان هستند، نه یک بار ملاقاتی داشتند، نه یک بار خودشان رفته اند بیرون، یعنی اینها همه اش گم است! متأسفم فقط آنهایی که اسمشان در لیست سازمان های حقوق بشری است را پیگیری می کنند، این هم مثل یک بازی شده برای از ما بهتران، من خیلی متأسفم که دارم این را می گویم، خیلی خوشحالم که اینها از زندان آزاد شدند، مثلا خانم نسرین ستوده که حقوقدان است و در بیرون و در داخل این همه آشنا دارد و پیگیر کارش هستند ولی کسی مانند زینب جلالیان را چه کسی پیگیر است؟ آن شکنجه هائی که شده هیچ وقت با خانم ستوده قابل مقایسه نیست.

من هیچ وقت دلم نمی خواهد کسی را شکنجه کنند، یعنی مخالف شکنجه و اعدام هستم ولی چون اینها قشر کارگر فقیر جامعه ایران و جزو اقلیت هستند و بدتر از همه کرد هستند خیلی از آنها حرفی زده نمی شود، من چون خودم کرد هستم بیشتر در مورد کردها صحبت می کنم و در مورد بچه های دیگر هم چانه می زنم ولی ما درد مضاعف داریم، در کجای گزارش آقای احمد شهید از کشتار قارنه و قلاتان اسمی برده شده است؟ ما چقدر زندانی کرد داریم؟ الان ۲۳ زندانی سیاسی کرد زیر اعدام هستند، متأسفم که چرا جوامع بین المللی، آقای احمد شهید اسمی از اینها نیاورده است؟ من زیاد به اینها اعتمادی ندارم! ما چقدر باید داد بزنیم؟ چقدر؟ من دیروز داشتم مطلبی را می خواندم و خون گریه می کردم که چرا باید فقط از ما بهتران امکانات برایشان فراهم شود ولی تمام آن گمنام ها در زیر شکنجه له می شوند، دارند اعدام می شوند!

هیچکس حتی همین سازمان عفو بین الملل و حقوق بشر و آقای احمد شهید که این همه حلوا، حلوا می کنندشان برای مادر بهکیش که ۵ فرزندش را از دست داده که اتفاقا چه غم نامه ای هم فرستاده اسمی آورده نمی شود. من نمی دانم ما دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را؟ واقعا چه چیز را باور کنیم؟ چه کسی دارد مشکلات آنهائی که تحت ستمند و ستم دیده اند، زندانی هستند، شکنجه شده اند، اعدامیند یا زیر اعدام هستند پیگیری می کند؟ فکر نمی کنم زندان اوین فقط به اصلاح طلب ها ختم بشود، صدها جوان دیگر در زندان اوین هستند که حتی کسی نمی داند در آنجا هستند، در گوهردشت همین طور، در زندان های کردستان و اورمیه همین طور، اصلا وقتی اینها حرف می زنند تنها از زندان اوین حرف می زنند، از گوهردشت حرف می زنند، از زندان های دیگر ایران اصلا حرفی زده نمی شود.

به عنوان یک خانواده آسیب دیده چه انتظاری از سازمان ها و مدافعان حقوق بشر و سازمان های سیاسی ایرانی برای حمایت از خود داشته اید؟ اگر انتظاری داشته اید لطفا توضیح دهید به چه میزان این انتظارات برآورده شده اند؟

انتظار داشته ام که حداقل یک بار هم که شده از سوی سازمانی که همسرم به آن تعلق داشته از فرزندانش دلجوئی می شد ولی دریغ از حتی یک کارت! انتظارداشتم که سازمانش پیگیر کار این بچه های اعدامی می شد که هنوز با گذشت سال ها از آن فاجعه انسانی هیچ اتفاقی نیافتاده است، انتظار داشتم که سازمان های حقوق بشری، جمهوری اسلامی را تحت فشار بین المللی قرار دهند تا از شکنجه و کشتار مردم دست بردارد و آزادی های ابتدائی که حق همه انسان هاست را بدهند، من انتظار حمایت از خودم را از هیچ جا ندارم ولی آرزو دارم که خانواده های قربانیان دهه ۶۰ و حتی بعد از آن، مورد حمایت روحی٬ اقتصادی و اجتماعی واقع شوند.

به نظر شما چه تفاوتی میان جنایتی که چهار سال قبل، ده سال قبل، بیست سال قبل و یا سی سال قبل انجام شده است وجود دارد؟ به عنوان مثال آیا کشتار خیابانی در سال ۸۸ با کشتن انسان ها به طرق دیگر از جمله در زندان زیر شکنجه یا اعدام و یا ترورهای حکومتی تفاوت دارد؟

همه شان مثل هم هستند، به نظر من جنایت در هر شکلی جنایت است و فرقی نمی کند، البته فکر می کنم حالا کمی مدرنتر شده اند چون نوشابه و ..... به میان آمده است، حداقل قبل ها این چنین نبود که این طوری به پسرها و مردان تجاوز کنند، به خانم ها تجاوز می کردند ولی به مردان کمتر، نکته مهم این است که اینها همه برای آزادی، دموکراسی، حقوق انسان ها مبارزه کردند، یک دیکتاتور همه اینها را کشته و هر کدام جای خودشان را دارند.

آیا شما با این نظر موافقید که می گویند: "برخی از اعضای گروه های سیاسی مسلح بوده اند و برخی در ترور حکومتی ها نیز دست داشته اند و برای همین حکومت حق داشته آنها یا وابستگان آنها را بکشد" اگر با این نظر موافقید آیا آنها حق نداشتند که در دادگاهی عادلانه و علنی محاکمه شوند و از خود دفاع کنند؟

من فکر می کنم هر کسی به اندازه کاری که می کند (یعنی در همه جای دنیا این طور است) باید در دادگاهی عادلانه محاکمه شود و مثل همه زندانیان در تمام دنیا وکیل مدافع داشته باشد که از آنان در وقت لازم دفاع کند، همسر من وقتی که برایش زندانی بریدند بعد با سه تا سؤال: "آیا مسلمان هستی؟ آیا به حزبت، سازمانت اعتقاد داری؟ و آیا چه ..... ؟" او را اعدام کردند و این شیوه اعدام در تمام دنیا عجیب است! هیچ دادگاهی در دنیا این چنین تشکیل نشده که جمهوری اسلامی تشکیل داده است، البته آن دادگاه نبود و هیأت مرگ بود، فکر نمی کنم حکومت اجازه داشته باشد مردم را این چنین بدون دفاع بکشد، من خیلی ها را نیز می شناسم که اسلحه نداشتند و کشته شدند، در کشتارهای خیابانی سال ۸۸ که کسی اسلحه نداشت، من موافق نیستم، دولت اجازه ندارد مردمش را این چنین بکشد.

به نظر شما چرا برخی از مدافعان حقوق بشر ترجیح می دهند از آسیب های وارده در سال ۸۸ بگویند و علاقه ای به بازگوئی جنایت های دیگر سال ها و به خصوص دهه شصت ندارند؟

البته باید این را بیائیم و تقسیم بندی کنیم که این مدافعان حقوق بشر چه کسانی هستند؟ اگر مدافعان حقوق بشر مثل ما هستند ما که تا ابد هم ساکت نمی شویم، ما هنوز هم داریم از جنایت های دهه شصت حرف می زنیم، اگر مدافعان حقوق بشر اصلاح طلبان و برخی مدافعان گروه سبز هستند فکر کنم شاید به ضررشان است که در این مورد صحبت کنند چون ابعاد این جنایت به حدی بزرگ است  که مجبورند خودشان را که آن سال ها دست اندر کار بودند را زیر علامت سؤال ببرند، خوب اینها برای خودشان دارند مجادله می کنند، اینها کاری به ما ندارند چون در آن سال ها گروه های چپ بیشتر آسیب دیدند، البته مجاهدین هم خیلی زیاد بودند ولی آن سال ها گروه های چپ رسمی و غیررسمی فعالیت می کردند و همه را باهم بردند، جارو کردند، من فکر می کنم اینها همان اصلاح طلب ها هستند که جرأت نمی کنند از قدیم ها صحبت کنند چون خودشان با این گروهی بودند که این کشتار را راه انداختند.

به نظر شما این که برخی از خانواده ها و دادخواهان تلاش می کنند تا برای دانستن حقیقت گذشته را واکاوی کنند کار درستی است یا باید گذشته را به فراموشی سپرد و تنها به حال و آینده نگاه کرد؟

حتما آدم باید در گذشته کند و کاو کند چون گذشته ما تاریخ آینده است، این گذشته اگر دوباره بالا نیاید و رویش تحقیق نشود می تواند دوباره تکرار شود، این تاریخ جنایتی است که جمهوری اسلامی درست کرده است، این سی سال از تاریخ کشور ایران است و باید آیندگان آن را مرور کنند، به نظر من باید تحقیق شود، باید تمام عاملین شناخته شوند و مورد بحث قرار گیرند و پاسخگو باشند.

آیا شما با این نظر موافقید که می گویند بهتر است خانواده های آسیب دیده در سی و چهار سال گذشته برای دادخواهی با همدیگر همراه شوند؟

من موافق هستم، برای این که اولا مشخص نیست چند نفر را در این سال ها اعدام کردند، اگر تمام این خانواده ها باهم متحد شوند و بیایند جلو، تازه یک آماری از تعداد کشته شدگان داده می شود و دلیلی می شود بر دروغگوئی جمهوری اسلامی که می گوید ما در آن سال ها کسی را اعدام نکردیم! کسی را زندانی نکردیم! کسی را شکنجه نکردیم! یعنی این خانواده ها حتما باید باهم متحد شوند، وقتی ما باهم متحد نشویم کسی نمی خواهد از آنان حرف بزند و همین طوری متأسفانه موضوع دفن می شود، البته به نظر من شرایط در این چند سال خیلی تغییر کرده و این باعث خوشحالی است و این به دلیل کارهای مداومی است که همه با همدیگر داریم انجام می دهیم.

به نظر شما چه عواملی برای پاسخگو کردن مسئولان حکومتی مؤثر است؟ شکایت قانونی یا افشاگری یا عوامل دیگر؟

من فکر می کنم آدم باید از طریق سازمان ملل در سطح بین المللی عمل کند چون در ایران به چه کسی می خواهی شکایت کنی؟ همه سر و ته یک کرباس هستند، یعنی تو به چه کسی داری شکایت می کنی؟ من در آنجا کسی را قابل نمی دانم که به او شکایت کنم چون همه شان باهم این کار را انجام داده اند، من اعتقاد دارم که باید به سازمان ملل شکایت کرد.

اگر زمانی دادگاهی علنی و عادلانه تشکیل شود و مسئولان این جنایت ها محاکمه شوند نظر شما در مورد نحوه انجام دادگاه و مجازات آنها چیست؟

من فکر می کنم باید بسیار عادلانه باشد، آن کاری را که آنها با ما کردند نباید کرد، باید وکیل داشته باشند، بتوانند از خودشان دفاع کنند و با وجودی که من با اعدام مخالفم ولی واقعا می خواهم آدم هائی مثل مرتضوی یا ری شهری اعدام شوند، با وجود آن که مخالف اعدام هستم.

آیا می دانید که در ایران و سایر کشورها بسیاری موافق مجازات اعدام هستند و بسیاری دیگر از جمله مادران پارک لاله این مجازات را غیر انسانی می دانند؟ نظر شما در این مورد چیست؟

من خودم مخالف اعدام هستم، باید ریشه یابی شود، علل و عوامل انحرافات اجتماعی پیدا شود و چاره مشکل را بررسی کرد، مجازات اعدام فقط برداشتن صورت مسأله است .

آیا گفتگوهائی که پیرامون دادخواهی در سایت مادران پارک لاله انجام شده است را دیده اید؟ اگر بلی، لطفا نظرتان را در مورد این نوع گفتگوها بگوئید، اگر پیشنهادی نیز برای ادامه آن دارید بفرمائید

کم و بیش دیده ام ولی دقیق نخوانده ام، زیاد اطلاع ندارم که بخواهم اظهار نظر کنم.

آیا برای دانستن حقیقت و برقراری عدالت با دیگر خانواده های آسیب دیده ارتباط برقرار کرده اید؟

بله من از طریق تلفن و اینترنت با دوستانم در ارتباط هستم و باهم در این موارد بحث می کنیم، من اعتقاد دارم وقتی گفتگو و ارتباط برقرار شود صداها در مورد دادخواهی هر چه بیشتر بلند می شوند.

به نظر شما پیگیری خانواده ها چه تأثیری بر روی دانستن حقیقت و جلوگیری از تکرار جنایت داشته است؟

خیلی تأثیر دارد، خوشبختانه دیجیتالی شدن تمام دنیا باعث شده که خبرها سریعا همه جا پخش شوند و مجال کشتار کمتری را به جمهوری اسلامی بدهند که این مثبت است و باعث شده که جمهوری اسلامی کمتر جنایت کند یا اگر جنایت می کند پنهانی انجام می دهد و مثل قدیم نمی تواند، من یادم است زمانی که ما در زندان بودیم من یک بار هم نتوانستم با خانواده ام تماس تلفنی داشته باشم ولی الان همه از زندان تماس می گیرند، اتفاقا این خیلی عالی شده، باعث شده که حداقل جمهوری اسلامی کمی شرم کند! البته من نمی دانم اینها در پشت پرده باز چه کارهائی انجام می دهند اما در هر صورت باز جنایت کمتری می کنند، من یادم است وقتی با دخترم که یک سال و نیم داشت در سلول  ۲۰۹ اوین بودیم این بچه هیچ چیزی نداشت، نه آب گرم  می آوردند و نه شیر خشک که بخورد، الان که آن موقع را نگاه می کنم که چطور در دوهزار چادر به سر ما می کردند و با بچه در بغل از آن پله ها روی کوه لباس های خونی بالا می بردند و بایستی در عرض پنج دقیقه حمام کنی و خودت را بشوئی، اینها وحشتناکترین صحنه هائی بود که هم اکنون جلوی چشمانم هستند، الان خودم را مجازات می کنم که چرا گذاشتم این دخترم با من توی زندان بیاید؟ زیرا در مدتی که با من بود یک ذره غذا به این بچه نرسید!

به نظر شما برای دانستن حقیقت و برقراری عدالت چه کارهائی می توان انجام داد؟

افشاگری و بازگوئی حقایق آن چه بر ما رفته است، مراجعه به سازمان های حقوق بشر و سازمان های بین المللی، فشار آوردن به جمهوری اسلامی از طریق سازمان ملل به نظر من بسیار تأثیرگذار خواهند بود.

به نظر شما برای جلوگیری از تکرار خشونت و جنایت چه کارهائی می توان انجام داد؟

من فکر می کنم رژیم جمهوری اسلامی یک رژیم دیکتاتور، آدمکش و ضد بشری است و هر کاری انجام دهی جنایاتش را، کشتارش و خشونتش را ادامه می دهد، زمانی خشونت و جنایت تمام می شود که این رژیم نابود شود، وقتی این رژیم برود و رژیم مردمی دیگری که بنیانش بر اصل دموکراسی و حقوق انسانی نهاده شده باشد جایگزین شود مردم با همکاری همدیگر دموکراسی را در جامعه پیاده می کنند و خشونت و جنایت هم کمتر اتفاق می افتد.

خانم لبادی گرامی از این که برای کشف حقیقت با ما همراه شده اید سپاسگزاریم، خواهشمندیم اگر نکته ای هست که تمایل دارید راجع به آن بیشتر بگوئید یا پیشنهادی دارید بفرمائید، امیدواریم که با همراهی شما بتوانیم در مسیر دادخواهی گام برداریم و به برقراری عدالت کمک کنیم

من از همه شما که زحمت می کشید و نیرو و وقت می گذارید تا افشاگری کنید و صدای خانواده های آسیب دیده را برسانید خیلی ممنون هستم، من در حد امکان مطالبتان را می خوانم و کارهایتان را می بینم که چقدر دارید تلاش می کنید، می خواهم از طرف خودم و خانواده هائی که جمهوری اسلامی به آنها آسیب های جدی وارد کرده است از شما تشکر کنم، فکر می کنم این روندی که شما در پیش گرفته اید بسیار مهم و مؤثر است و خانواده های دیگری هم اگر با کار شما آشنا شوند خیلی خوشحال خواهند شد و خیلی هم افتخار خواهند کرد، موفق باشید.

منبع: 
http://www.mpliran.org/2013/10/1.html
بخش: 
انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

تصویر تبریزی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
دوست گرامی، کیانوش توکلی، تا آنجا که من می دانم آقای علی اصغر ضیغمی فرزند علی اکبر با آن که در سال ۱۳۳۱ در تهران زاده شد اما وابسته به خانواده ای ترک و اورمیه ای بود، همسر ایشان خانم مینا لبادی نیز کرد هستند، علی اصغر ضیغمی کارشناس طراحی ماشین آلات صنعتی بود و گفته می شود که وابسته به سازمان فدائیان خلق ایران – اکثریت بود، دوست گرامی، کیانوش توکلی، شما اگر چیزهای دیگری درباره ایشان می دانید بهتر است دانسته هایتان را بنویسید تا همگان آگاه شوند. با سپاس – تبریزی
تصویر کیانوش توکلی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
يادش گرامي باد/جناب تبريزي چرا وابستگي سازماني زنده ياد علی اصغر ضیغمی أشاره اي نشد؟
تصویر تبریزی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
سرکار خانم فهیمه، با سپاس از شما، درباره خانمی به نام (زهرا رنجبر) در لینک زیر سخنانی نوشته شده اند، شما درباره ایشان و هر کس دیگر هر چه می دانید بهتر است در برنامه (ورد) بنویسید و پس از ویرایش و پاکنویس کردن بفرستید تا دیگران نیز درباره چنین کسانی بیشتر بدانند، همچنین خود شما اگر در زندان های رژیم آخوندی مانده اید و یادمانده هائی در این باره ها دارید آنها را هم بنویسید. با سپاس – تبریزی http://www.iranrights.org/fa/memorial/story/19818/zahra-ranjbar

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
در بین اعدام شدگان 1367 بودن کسانی که حکم آزادی گرفته و یا از پایان حکمشان بیش از یکسال یا چند ماه می گذشت . اغلب اعدام شدگان آثار شکنجه که قابل علاج نبود روی بدن داشتند علاوه بر ضربه های روحی که قابل رویت نبود وآنها که قربانیان تجاوزبودند. ساق پا و پشت زهرا رنجبر بر اثر شکنجه پارگی داده وبعد گوشت اضافه آورده بود. از زبان خودش شنیدم که تا بحال چندین بار او را در زندان به نزد پزشک بردند تا بلکه این آثار شکنجه را محو کند! برادرش را سال 62 اعدام کرده بودند . او هم بهمراه بسیاری دیگر از سرمایه های کشورمان ایران در تابستان سیاه اعدام شد. یاد جانباختگان راه آزادی گرامی باد********