حالا کو تا بهار بیاید؟ برویم از برگ، برگ پائیز گریه برچینیم!

از اواسط پائیز ۱۳۶۷ رفته رفته خبر اعدام بچه ها را شنیدیم، کار روزانه مان رفتن به خاوران شده بود، هیچکس در مقام پاسخگوئی نبود! ..... مجریان فرمان خدا پس از خواندن هر نام ساکی تحویل می دادند و با خشونت به خانواده ها اعلام می کردند فرزندتان به حکم دادگاه اسلامی معدوم شد! ..... آیا هنوز کسی هست که بگوید ببخشیم؟ اگر آری، من از آن کس بیزارم!

 

آبان ماه ۱۳۶۷ سه ماه پس از آغاز کشتار بزرگ در صبح یکی از روزهای سرد پائیزی نگهبان بند درب حیاط را باز کرد، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است! سه ماه پیش بود، جمعه هفتم مردادماه آن دوزخسال که یکباره تمامی کانال های ارتباطی زندان با جهان خارج قطع شدند!

نگهبان فریاد زد: "هواخوری!" همگی به حیاط رفتیم، از باغچه ها جز زمینی سوخته بر جای نمانده بود! این زمین سوختگی‌ از جنسِ زمین سوختگی همه پائیز‌ها نبود! از آدونیس ها و اطلسی ها هیچ به کف اندر نمانده بود! یاران رفته پاره ای از دل زندان با خود برده بودند و تنها دل های غارت شده ما مانده بودند! حیاطی که در جای، جای آن خاطره‌ دفن شده بود! اولین حسی که از دیدن آسمان به ما دست داد چیزی گنگ و غریب بود، هوای آفتابی و چند‌رنگی پائیز می بایست چشم نواز باشد، سکوت اما به هزاران اشاره در سخن بود! از بندیان بودند کسانی که رو به دیوار برای آن که دشمن شاد نشود هق هق‌‌ رها کرده و بغض سرریز کردند! مسافران بی منزل جاده شمشیر خاورانی شده بودند و ما بی سایگان این گوهرکش مکان، خیره به طناب های رخت و آن همه زیرپیراهن های غایب! حیاطی که در آن خون بلبلان گلوبریده بر پای باغچه های غارت شده اش ریخته بودند و ما دل افتادگانی بودیم که دستا‌دست در کنار یکدیگر ایستاده بودیم بی آن که به هم بنگریم! این باغچه سال بعد چگونه خواهد شکفت؟ آیا هیچ بارانی توان شستن قلب مجروح باغچه را خواهد داشت؟ پس چرا باران نمی بارید؟

در اواخر شهریورماه ۱۳۶۷ به هنگامه ای که دار‌ها برچیده، خون ها شسته بودند بغض آسمان شهر ‌ترکید، بارش نابهنگام باران خاک های سطحی و شیبدار بخشی از خاوران را شستشو ‌داده بود، از آنجا که عملیات خاکسپاری‌ در گورهای جمعی ضربتی اجرا شده بود پس از باران سگ های ولگرد بیابانی با عوعوی شبانه توجه ساکنانِ اطراف را به خود جلب کرده بودند، از‌‌ همان دوران خاوران به یکی از مکان هائی بدل شد که به عنوان سند جنایت انگشت اتهام برخی خانواده ها به سوی آن نشانه رفت! عصمت طالبی که برادر و همسرش هر دو تابستان کش شدند در بخشی از دلمانده های آن دوران روایتی این گونه دارد: "از اواسط پائیز رفته رفته خبر اعدام بچه ها را شنیدیم، ابتدا خبر اعدام مجاهدین و بعد بچه های چپ، کار روزانه مان رفتن به خاوران شده بود، هیچکس در مقام پاسخگوئی نبود! بعد از آن که خبر اعدام بچه ها برایمان قطعی شد تصمیم گرفتیم جلوی دادگستری تجمع کرده و به کشتار بچه ها اعتراض کنیم، جلوی دادگستری آب به رویمان پاشیدند، تحقیرمان کردند، تهدیدمان کردند!" عصمت شانس آن یافت تا در روز تحویل ساک ها دو سهم داشته باشد! ساک برادرش عادل که در گوهردشت طناب کُش شد و همسرش مجید سیمیاری که در اوین به قتل رسید!

در پائیز ۶۷ به برخی از خانواده ها از طریقِ تلفن و به برخی دیگر از طریقِ کاغذ‌های دستنویس خبر داده بودند در ساعتی مشخص و در روزهای مختلف به کمیته های چند‌گانه ای که در تهران تعیین شده مراجعه کنند، هر منطقه را بر اساس موقعیت محلی و آدرس زندانی به کمیته ای واگذار کرده بودند، کمیته میدان حُر در غرب تهران، کمیته میدان خراسان در جنوب شرقی تهران، کمیته تهرانپارس در شرق تهران، کمیته سلطنت آباد در شمال تهران و ..... خانواده ها به یکدیگر امید داده و در روز موعود ساعت ها قبل از شروع کار اداری در مکان های تعیین شده تجمع کرده بودند، هنوز شمع امید خاموشی نگزیده بود، بسیاری از خانواده ها حتی با سند منازلشان در مقابل کمیته ها حاضر شده بودند تا در صورت آزادی احتمالی فرزندانشان به مشکل اداری برنخورند! مادران سپید‌گیسو بی صبرانه در انتظار در آغوش گرفتن فرزندانشان بودند! پدران در پُک های جانکاه سحرگاهی بر سیگار‌ها انتظاری کشنده را به انتظار ایستاده بودند! چانه لرزان کودکانی نشسته بر کف خیابان و چشم های خیس درشتی که آغوش پدر طلب می کرد و همسرانی که لب می گزیدند و داغ بر سینه پر‌درد می گذاشتند و .....

بی مرد مانده بود پائیز! آن بیوه غم انگیز مهربان! پس از مدت ها انتظار و به ساعت مرگ گل، اولین نام خوانده می شود، مادری به داخل کمیته فراخوانده می شود و لحظاتی بعد با ساک سبز‌رنگی که با خط بد بر روی آن نامی نوشته شده با آسفالت خیابان یکی می شود! – "منیم خیسرووم کی حُکمی قوتارمشدی، نیه بالامی اُلدوردولر؟ (خسرو من که حکمش به پایان رسیده بود، چرا او را کشتند؟) و نام ها یک به یک خوانده می شوند، هر نام یک ساک! محمود علیزاده و دمی بعد سولماز علیزاده برای همه عمر باید بی پدریش مشق کند! هنوز امید اما به‌ تمامی رنگ نباخته بود، شاید فرزندمان زنده باشد، کاظم خوشابی، ستار کیانی، حمید منتظری، بیژن بازرگان، همایون آزادی، مجید ولی، منصور نجفی، جعفر بیات، فرهاد مهدیون، مجید منبری، اصغر محبوب، حیدر زاغی، هیبت معینی و ..... مجریان فرمان خدا پس از خواندن هر نام ساکی تحویل می دادند و با خشونت به خانواده ها اعلام می کردند: "فرزندتان ضدانقلاب بود و به حکم دادگاه عدل اسلامی معدوم شد!"

زنده یاد مادر‌ریاحی، شیر‌زنی که دو فرزندش در سال ۶۷ شهریور‌کش شدند و فرزند دیگرش علی را در سال ۱۳۶۱ از دست داده بود روز تحویل ساک ها را چنین روایت می کند: "هر کس می رفت داخل کمی بعد با یک ساک برمی گشت! نوبت به ما رسید، صدا زدند: "ریاحی" دویدم که برم داخل، حاجی، بابای بچه ها گفت: "تو قلبت بیماره، همین جا بمون، من میرم و برمی گردم!" حاجی رفت تو و کمی بعد اومد بیرون، دو تا ساک تو دستاش بود! روشو از من برگردوند! گفتم: "حاجی همه با یه ساک برگشتند، چرا تو دو تا ساک دستت است؟" گفت: "یکیش ساک جعفر، اون یکی هم ساک صادق! آخه نامردا هر دو تاشون را زدن! هم جعفر رو هم صادق رو!"

جعفر بهکیش که حکومت اسلامی هفت تن از اعضای خانواده اش را به قتل رسانده یاد‌مانده هایش از روز تحویلِ ساک ها را این گونه بیان کرده است: "به ما تلفن زده بودند که به کمیته تهرانپارس برویم، از خانه مان در کرج تا کمیته تهرانپارس ۷۰ - ۶۰ کیلومتر راه بود، من همراه مادر و پدرم نرفتم، در خانه منتظر بودیم، ساعت ها به سختی می گذشتند، وقتی از کمیته برگشتند تنها دو ساک با خود آورده بودند، دو تا ساک کوچک که برای مسافرت چند روزه هم به سختی جای وسایل مورد نیاز اولیه را دارند، ساک ها را به امید یافتن اثری از وصیتنامه و یا دستخطی و یا چیزی که به ما بگوید که در لحظات آخر آنان به چه چیزی فکر می کردند زیر و رو کردیم، هیچ چیزی پیدا نکردیم، آیا محمود و محمد‌علی وصیتنامه ای نوشته بودند؟"

هنوز از سرنوشت هزاران چشمبند بی صاحب، دمپائی های پلاستیکی و عینک های تلنبار شده در راهروهای زندان رجائی شهر هیچ نمی دانیم! حکایت خوانده شدن یک نام و تحویل یک ساک گزارش مرگ گل های سرخی است که در چنگال کلاغ های چشم کش اسیر بودند و گزارشِ تحویل ساک ها گزارش نه به حقیر خدایانی است که کوچکی و شرم نمی شناسند، حقیرخدایانی که تنها قفس می شناسند و هنوز به شقاوت خویش فخر می فروشند!

جهرمی ها چهار ساک، رحیمی ها پنج ساک، خوش بوئی ها چند ساک؟ بهکیش ها چند ساک؟ این تازه حکایت خوش شانس ها می باشد که ساکی نصیب بردند! شانسی که طوبائی ها و شلالوندها و هزاران گمنام دیگر از آن بی نصیب ماندند! هیچکس نشانی از پیراهن تا نخورده سیامک و تسبیح پرداخت شده از هسته خرمای حمزه ندارد! و .....

آیا هنوز کسی هست که بگوید ببخشیم؟ اگر آری، من از آن کس بیزارم!

 

منبع: 
http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-64974.html
انتشار از: